eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یکی‌دو روزی در خانه استراحت کردم و با خانواده هم‌صحبت شدم. سری به مجمع ایتام در خیابان زیبا زدم؛ مجمعی که زیر نظر آیت‌الله جواد علم‌الهدی، از علمای بزرگ تهران، اداره می‌شد. بازاریان تهران و هیئت اتفاقیون به این مجمع کمک می‌کردند. فاطمه‌خانم مدتی بود که در آنجا مشغول به کار شده بود و پنج‌شنبه‌ها ارزاق را به خانواده‌های تحت پوشش تحویل می‌داد. از عمر بهره‌مند می‌شد و ایام گذشته را تلافی می‌کرد. خیلی‌ها اسیر دنیا هستند؛ اما دنیا اسیر فاطمه‌خانم بود. هر هفته حاج حسین جابری چند گوسفند ذبح می‌کرد و هر خانواده طبق جدول، رزق خود را می‌گرفت. تا توانی به جهان خدمت محتاجان کن به دمی یا درمی یا قدمی یا قلمی الحق، عالم تماشایی و پرمخاطره است. به هر کسی توفیق خدمت به خلق خدا را نمی‌دهند. عارف کامل، حاج‌آقا حق‌شناس می‌فرمود: «بهترین و محکم‌ترین راه برای رسیدن به محبوب، خدمت به خلق خداست.» سال‌ها از آن روزها می‌گذرد و همیشه خیرات و صلوات نثار حاج حسین جابری، فاطمه‌خانم و دیگر خیرین است. دانی که ز آدمی چه ماند پس مرگ؟ لطف است و محبت است و باقی همه هیچ به هر حال، من نیز در جوار بزرگان، همواره از خدا می‌خواستم که جنگیدن و تیر زدنم برای رضای خدا باشد. اما تا آمدم کمی بدهم و مزه‌ی زندگی را بفهمم، حاج غلام عطاری، هم‌محله‌ای‌مان که رابط بین من و رفقایم، خصوصاً حاج قاسم بود، صدایم کرد و گفت: «حاج قاسم کارت داره؛ پشت خطه.» رفتم. حاجی گفت: «سید، می‌تونی تیم درست کنی؟» پرسیدم: «برای کجا؟» گفت: «غرب بیخ پیدا کرده. عملیات مطلع‌الفجر انجام شده و بچه‌ها برای پدافندی‌اش به نیرو احتیاج دارند.» گفتم: «ببینم چطور می‌شه.» شب در مسجد توفیق اعلام کردم جبهه نیرو می‌خواهد. نصف بچه‌هایی که با من در ستاد جنگ‌های نامنظم بودند، اعلام آمادگی کردند؛ به‌اضافه‌ی حاج‌آقا عباس زین‌العابدین. ایشان یک حاج‌آقای پنجاه‌ساله‌ی صدوسی کیلویی، تپل و باصفا بود که در بازار آهنگری داشت و اتاق وانت و در و پنجره می‌ساخت. روزگاری از پولدارهای تهران بود؛ اما روزگار باهاش بد تا می‌کرد و بارش می‌افتاد. آقاعباس ساده‌دل بود و از روی صفای باطن می‌خواست بیاید جبهه و خدمت کند. آشپزی‌اش خوب بود؛ اما چون اولین بارش بود، چم‌و‌خم راه را نمی‌دانست. صبح فردا، یکم دی‌ماه بود. بیست نفر از ما بودیم، بیست نفر هم بچه‌های محل حاج قاسم. یک اتوبوس گرفتیم و ریختیم توش. توی راه، در وصف مولا شعر خواندیم و سینه زدیم. حوالی غروب رسیدیم عقبه‌ی سپاه گیلان‌غرب. ما را در دو سه چادر جا دادند و گفتند شب را همین‌جا بمانید تا تکلیفتان روشن شود. نصف شب خوابیده بودم که یک نفر صدام کرد: «سید... سید...» از خواب پریدم و دیدم آقاعباس زین‌العابدین، بچه‌محل‌مان است. ناراحت بود و به خودش می‌پیچید. دستش را روی شکمش گذاشته بود و این پا و آن پا می‌کرد. گفتم: «چی شده آقاعباس؟» گفت: «سید بیا... تو رو به خدا بیا.» بلند شدم، فانوس را برداشتم و دنبالش از چادر رفتم بیرون. هوا سرد و تاریک بود و بچه‌ها خوابیده بودند. گفتم: «چی شده؟» گفت: «رفتم دست‌شویی، خواستم طهارت کنم. نمی‌دونم تو آفتابه چی بود؛ نفت بود، بنزین بود؛ آتیشم زد. حالا من چی‌کار کنم؟ آقاعباس، به کی بگیم نصف شبی؟ فرض کن رفتیم بهداری؛ به اون‌ها چی بگیم؟» یک آفتابه آب کردم و دادم دستش و گفتم: «فعلاً خودت رو با این آب بشور تا بهتر بشی. فردا اول وقت می‌ریم بهداری.» جبهه برای سن‌وسال‌دارها این دردسرها را داشت. سرما، گرما، بی‌خوابی و هزار جور مشکل را باید تحمل می‌کردند؛ اما خیلی‌هایشان از خیلی جوان‌ها بهتر تحمل می‌کردند و دم نمی‌زدند و تازه برای بچه‌ها پدری هم می‌کردند. صبح فردا، آقاعباس حالش بهتر شده بود. او را به آهنگری لشکر معرفی کردم تا در کارهای فنی عقبه کمک کند. خودم به چادرها برگشتم. آن روز صبح، دوباره سوار چند تویوتا شدیم برای مقصدی نامعلوم. باران می‌بارید و زمین خیس و گل‌آلود بود و ماشین یواش می‌رفت. ساعتی بعد، نزدیک یک شیار پیاده شدیم. چند تا بلدچی و راهنما هم با ما بودند. افتادند جلو و ما هم به ستون رد آن‌ها را گرفتیم. یک جایی دستور توقف دادند و گفتند: «اینجا عقبه‌ی بانسیران و محل پدافندی شماست. از این ارتفاعات باید بکشید بالا.» آنجا، رو حساب تجربه و ریش‌سفیدی‌ام، خودبه‌خود مسئول آن چهل نفر شدم. ارتفاع را که همچین بلند نبود، گرفتیم و رفتیم بالا. راهنما گفت:
«چند شب پیش، تو همین ارتفاعات شیاکوه، عملیات مطلع‌الفجر انجام شد. مرحله‌ی اولش تمام شده. بانسیران‌ها سه تا ارتفاع هستند کنار همدیگر. شما روی وسطی و کوچک‌ترین پدافند دارید. درگیری‌ها روی محور چپ شماست و به شما کاری ندارد. بچه‌ها روی این ارتفاعات ۱۱۵۰ و ۱۱۰۰ خیلی اسیر گرفته‌اند. این عملیات را بچه‌های سپاه انجام داده‌اند؛ اما چون عراق حاکم بود و هلی‌برن داشت، ارتفاع را پس گرفت.» خبرها از آن عملیات دهن‌به‌دهن می‌رسید. مسئول اطلاعات عملیاتش، ابراهیم هادی، یل جنگ بود که تیر خورده بود. قصه‌ی رشادت او و دیگران ما را حیران می‌کرد. خبر شهادت مجاهد شجاع کارزار، شیخ محمود غفاری، را آنجا شنیدم. او در کسوت دیده‌بانی شهید شده بود. روح بزرگی داشت. روحش شاد. توی راه، بلدچی برایمان گفت: «توی همین ارتفاعات شیاکوه، شب اول عملیات، ساعت ۱۱ شب که بچه‌ها از زیر شیارها آمدند بالا، هیچ عراقی سر راهشان نبود. هیچ درگیری نداشتند؛ عراقی‌ها یا توی راه بودند یا یک جایی کارشان قفل شده و گیر افتاده بودند. خدا می‌داند! فردا درگیری می‌شود؛ جنگ تن‌به‌تن و نارنجک‌اندازی. دور و بر ظهر، عراق عقب می‌نشیند. ابراهیم هادی همیشه عادت داشت سر وقت اذان بگوید. در حینی که ابرام اذان می‌گفته، قناسه‌زن عراقی با تیر مستقیم می‌زند تو گلوی ابرام. ابرام می‌افتد. ارتشی‌ها که در این عملیات شریک بوده‌اند، اعتراض می‌کنند که: «این ما را لو داده؛ مگر تو عملیات کسی اذان می‌گوید؟» بیست دقیقه‌ی بعد، از آن طرف می‌شنوند: «دخیل خمینی... دخیل خمینی...» ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر شب، آنگاه که غبار روز بر جانم می‌نشیند، دلم آرام‌آرام به سوی اصل خویش بازمی‌گردد؛ بازگشتی خاموش اما روشن، به آغوش بی‌پایان خدا، جایی که حساب‌ها پاک می‌شود و امیدها دوباره جوانه می‌زنند. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۳ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حدود ساعت دوازده و یک بامداد روز هیجدهم بهمن ماه بود که به چادرها و سنگرها مراجعه کردیم، از این که عملیات نشده ناراحت بودیم. خواب مان نمی برد، اسدالله سعی می کرد به هر قیمتی شده مارا بخنداند، قدری سر به سرمان گذاشت تا بالاخره خواب مان برد... کاتیوشاهای بی رحم حدود ساعت پنج صبح روز هجدهم بهمن وضو گرفتم نمازخواندم، داشتم زیر کورسوی نور فانوس قرآن می خواندم، حاج آقا عبدی اقامه نماز می گفت که نماز بایستد. شکرالله مرادی وضو گرفته بود داشت به سنگر می رسید، نادر و اسدالله هم منتظر بودند که نوبت شأن بشود برن وضو بگیرن برای نماز . صدای رگبار کاتیوشا و توپخانه دشمن از عراق بلند شد، از صدای سفیر وزوزه وحشتناک گلوله‌ها پیدا بود که در نزدیکی ما اصابت می کند !!! - عبدی به نظرت این گلوله ها به کجا اصابت می کند؟ گفتم، دراز بکشید که همین نزدیکی است طولی نکشید، یکی پس از دیگری در اطراف سنگرها، چادرها و محل استقرار گردان ما را صدای وحشتناک فرود آمدن و انفجار گلوله های کاتیوشا و گلوله های توپ فرا گرفت. از موج انفجار گلوله ها گوش هامون نمی شنید، سرهامون گیج رفته بود!!! برای لحظه ای شنیدم که عبدی گفت!!! آخ پام قطع شد. در حالی که ترکش مثل بارون روی سنگر فرود می آمد به زحمت خودم را به وی رساندم در تاریکی و میان دود باروت دست به پاهاش کشیدم، گفتم نه قدری زخمی شده ای چیزی نیست!!! شکرالله مرادی هم که جلوسنگر بود با خوردن ترکش به داخل سنگر پرتاب شد!!! برای لحظاتی از شدت موج انفجار و گرد و غبار و دود باروتی که ایجاد شده بود نمی دانستیم چه باید کرد!!! در همین لحظات با به صدا درآمدن آژیر ممتد آمبولانس با همکاری همه نیروها که سراسیمه ازچادرها و سنگرها بیرون آمده بودند مجروحین را سوار آمبولانس ها کردیم!!! اما هنوز هم از شدت موج انفجار گیج بودیم. به سنگر برگشتیم. وقتی کمی هوا روشن شد، متوجه شدیم که موشک کاتیوشا یک مترونیمی محلی که ما قرار داشتیم اصابت کرده. قریب یکصد ترکش به داخل سنگر نیم بند ما اصابت کرده، اما قسمت نبوده است، به یاد این شعر افتادم!!! گر نگه دار من آن است که من می دانم شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد نگرانی هم رزمان هنوز ساعتی از بمباران مناطق استقرار گردان ما نگذشته بود که به‌دلیل شدت انفجارها سراسر منطقه اطلاع پیدا کرده بودند و همه نگران گردان مابودند. متوجه شدم که هم رزمان گردان ۹۰۱۷ شاهپور گودل ، منصور پورغلام، غلام دهقان وچند نفر دیگر از تپه ها بالا آمده و نفس نفس زنان خودشان را به ما رساندند، - چه خبر؟ چی شد؟ شما سالم هستید؟ - بله ما سالم هستیم، اگرچه تعدادی از بچه های گردان شهید و زخمی شده اند. از سنگر ما دو نفر، حاج آقا عبدی و شکرالله مرادی زخمی شده اند و برای درمان به بیمارستان صحرایی اعزام شده اند!!! دیدار با ژنرال روز ۱۸ بهمن سال ۱۳۶۱ بمباران صبح گاهی هم چنان از زمین و هوا ادامه دارد!!! حدود ساعت ۹ صبح قدری از بمباران ها کاسته شده!!! همراه هم رزمان نادر، اسدالله، حاج آقا پورغلام، برای تجدید دیدار و گرفتن انرژی جدید راهی محل استقرار گردان ۹۰۱۲ که کمی دور تر از خط مقدم است و جمعی از هم محلی ها دوستان آنجا حضور دارند شدیم!!! آشنایان به استقبال ما آمدند و ما را به چادرشان بردند!!! هنوز هم قدری گیج هستم و سر درد دارم. کلاهم را که برداشتم و دست به سرم کشیدم متوجه شدم که قدری خون خشک روی سرم هست!!! متوجه شدم که ترکش ریزی به سرم اصابت کرده است اما اعتنا نکردم !!! شهید اکبری معروف به ژنرال وقتی روحیه تضعیف شده ووحشت ما را متوجه شد شروع کرد به بیان طنز و شوخی هایی که واقعا به ما روحیه می داد . یکی از خاطراتی که به یاد دارم ، آن روز شروع کرد به بیان نحوه گریه مادرش در زمانی که خبر شهادت او را برایش می برن !!! گرچه آن روزها او به صورت طنز می گفت و با هم می خندیدیم!!! اما روزگار چرخید و گذشت گرچه او به آرزوی دیرینه اش که شهادت بود رسید و نبود دیگر که گریه های مادر را ببیند!!! ولی ما بودیم و دیدیم. اما این بار همر اه گریه های مادر شهید اکبری به یاد خاطراتش گریه کردیم و تاسف خوردیم. نمی دانم حکمت و مصلحت الهی چه بود گرچه بارها تا یک قدمی شهادت پیش رفتیم و باز هم سالم برگشتیم!!! خوبان گل چین شدند و به مقام عندربهم یرزقون رسیدند و بدا به حال ما که از قافله شهادت و سعادت جا ماندیم!!! ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
می‌گفت: تازه به پادگانی در کردستان اعزام شده بودیم. برای کارهای تدارکات نیاز به لندکروز داشتیم. ولی وقتی با تقاضای ما روبرو شدند بجای خودرو، سه قاطر جور و واجور تحویل ما دادند و تازه داستان ما شروع شد. یکی از قاطرها جوان بود و مغرور و به هیچ وجه حاضر به بارکشی و سواری دادن نبود. دو نفر از پا به سن گذاشته هایی که ادعا می کردند در رام کردن اسب و قاطر تبحر دارند با ما همراه بودند و قرار شد کار رام کردن قاطر را به ایشان واگذار کنیم. فردای آنروز به اتفاق هم وارد طویله شدند و چند ساعتی عرق ریختند ولی.... شاهدان عینی تعریف می کردند، هر کاری این دو نفر بلد بودند انجام دادند ولی در آخر این قاطر بود که دنبال اینها افتاده بود و آنها پا به فرار، فقط صدای یکی از آنها بلند شده بود که با زبان محلی - فارسی به دوستش می گفت:" ولککککک ولشششش کن این آدم نمیشه" ...و سوژه ای که مدتها شادی بخش محفل بچه ها بود ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 یکی از تلخ‌ترین لحظات جبهه‌ها همین لحظـه بود ؛ لحظه‌‌ی تلخ ... 🔸 آذر ماه ۱۳۶۰ ؛ بستان منطقه عملیاتی طریق القدس وداع با پیکر که بر اثر انفجار مین و اصابت ترکش به سر به شهادت رسیده است. @defae_moghadas
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 روزگار عجیبی‌ست ۷۰ ساله‌ها برای ریاست له‌له می‌کنند و دهه‌۷۰‌یها برای شهادت @defae_moghadas
🍂 ‍ جاده‌های سربی سردار سوداگر مهدی بهداروند بعد از این که موتور را نگه داشت، پیاده شدم و یک مشت از خاک آنجا را برداشتم و گفتم: واقعا این خاک وطن ماست که آزاد شده !؟ با شور و شعفی این را گفتم، درحالی که وسعت منطقه آزاد شده بیش از نود کیلومتر مربع نبود ، دراین عملیات تلفات سنگینی بر عراقی ها وارد کردیم ؛ به خصوص در فاصله بین محور فیاضیه و محور ایستگاه هفت ، وقتی به آنجا رفتم ،با وضع عجیبی مواجه شدم . جنازه سربازان عراقی دیده می شد. اولین بار بود که این همه جنازه را می دیدم ، وضعیت وحشتناکی بود. تعداد اسرای عراقی باور نکردنی بود. تانک و نفر برهایی که منهدم شد یا به غنیمت گرفته شده بودند، فراوان بود. عملیات سنگینی بود که در آن ضربه محکمی از نظر سیاسی ، تبلیغاتی و نظامی بر پیکره ارتش عراق وارد شد. آنها تا آن موقع می گفتند منطقه در محاصره کامل قراردارد و به زودی سقوط خواهد کرد و حتی نقشه هایی را چاپ و پخش کرده بودند که درآنها خرمشهر را محمره و آبادان رابه عبادان تغییر نام داده و جزو خاک خودشان اعلام کرده بودند . حتی خدمات شهری را به دست استانداری بصره محول کرده ، بین خرمشهر و بصره خطوط اتوبوسرانی برقرارکرده بودند و..... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۷ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ چند صد نفر از نیروهای عراقی با پای خودشان وارد دام بچه‌ها شدند و اسیر گشتند. یکی از بچه‌ها که عربی بلد بود، با آن‌ها صحبت کرد و پرسید: «چرا تسلیم شدید؟» یکی از اسرا گفت: «ما فکر می‌کردیم شما آتش‌پرست و مجوس هستید؛ اما وقتی صدای اذان را شنیدیم، فهمیدیم شما هم مسلمانید. برای همین تسلیم شدیم.» در همان عملیات، وقتی عراقی‌ها بر قله مسلط شدند، پیکر شهدا و زخمی‌های ما را از بالای ارتفاع به دره پرت کردند. بدن‌ها تا پایین تکه‌تکه می‌شد و دیگر قابل جمع‌آوری نبود. آنجا مرتضی زهره‌وند غوغا کرد. قد بلند و دستانی بزرگ و پرزور داشت. عضو گردان چهارم سپاه بود؛ گردانی که از اولین‌ها در سپاه محسوب می‌شد. همیشه پابرهنه راه می‌رفت، یا بهتر بگویم، می‌دوید. هر شب، ساعت دو بعد از نیمه‌شب، پس از نماز شب، تنها و پابرهنه به ارتفاعات می‌زد. جنازه‌ها را کول می‌گرفت و ۱۷۰۰ متر پیاده پایین می‌آورد تا پیکر شهدا را سالم برساند. هوا که روشن می‌شد، پیکرها روی زمین بودند. این کار هر شبش بود. در مسیر رسیدن به سنگرهای پدافندی، خاطرات دلاوری‌ها را مرور می‌کردیم. نسبت به منطقه توجیه نبودیم و عراق که بر ارتفاع مسلط بود، می‌توانست با گلوله تانک و خمپاره ما را هدف بگیرد. به مقر رسیدیم و در چادرهای آماده مستقر شدیم. روز دوم، یک خمپاره کنار سنگرمان فرود آمد و ترکش نخودی‌اش به بازوی من نشست. هر کاری کردم خون بند نیامد. با دستمال سفت بستم، اما باز خون بیرون زد. ناچار به بهداری عقبه رفتم. گفتند ترکش به رگ خورده و باید بخیه شود. با آمبولانس به بیمارستان ایوان فرستادند. آنجا زخم را بخیه زدند و پانسمان کردند. از ایوان برگشتم به عقبه گیلان‌غرب تا سری به پهلوان آقاعباس بزنم و شب را پیش او در تدارکات و ادوات بمانم. سراغش را گرفتم و گفتم: «من بچه‌ی تهرونم. پریروز آمدیم منطقه. یک رفیق دارم آهنگره، آمده کمک.» گفتند رفته مرخصی. پریشب آمده بود، به این زودی رفت؟ رفتم شهر، تلفنی پیدا کردم و زنگ زدم خانه‌اش. پسرش گفت: «بابا آمده بود. داشتیم براش آش پشت‌پا می‌پختیم که دیدیم رسید.» این هم از آقاعباس که یک روز بیشتر نماند؛ اما نیتش خیر بود. برگشتم پیش بچه‌ها. اولین کار، زدن سنگر نگهبانی وسط یال بود و کشیدن نوار سفید تا در مه راه را گم نکنیم. آنجا وقتی مه می‌آمد، یک قدمی‌مان را نمی‌دیدیم. سنگرهایی که در آن مستقر شدیم، قبلاً مال بچه‌های ارومیه بود. نیم‌متری، با سقف کوتاه، توی سینه‌ی یال کنده بودند؛ جایی برای تکان خوردن نداشت. به بچه‌ها گفتم سنگرها را گود کنند تا مجبور نباشند دولا دولا راه بروند. برای توالت هم می‌رفتند پایین شیارها. ما بچه‌هیئتی بودیم و این توالت‌ها با مرام‌مان سازگار نبود. باید یک توالت حسابی می‌ساختیم. بالای یال تپه، چاله‌ای به عمق و قطر دو متر کندیم. رویش را با پلیت و مشمع پوشاندیم. لوله بخاری بلند و زانوداری را در گوشه‌اش کار گذاشتیم. کمی آن‌طرف‌تر، چاله‌ی کوچکتری کندیم که به همان لوله می‌رسید و جای پا برایش درست کردیم. چهار لوله‌ی داربست در زمین کار گذاشتیم و با گونی و برزنت پوشاندیم. شد یک توالت نمره یک. پایین بانسیران یک چشمه بود. بچه‌ها نوبتی می‌رفتند لب چشمه، گالن‌ها را پر می‌کردند و با سختی می‌آوردند بالا. دیدم این‌طور نمی‌شود. بنیه‌ی بچه‌ها تحلیل می‌رود. این‌ها نیامده‌اند آب ببرند بالا. رفتم تدارکات لشکر، گیر دادم و یک منبع آب گرفتم. شب، چراغ خاموش، منبع را با وانت آوردم بالا. عراق وسط محور بانسیران یک تانک گذاشته بود. هر کس رد می‌شد، با گلوله مستقیم می‌زد. جایی امن زیر شیار، خارج از تیررس، زمین را کندیم و منبع را کار گذاشتیم. رویش را با گونی پوشاندیم. برای صرفه‌جویی، یک کاسه‌ی پر از گل کنار منبع گذاشتم تا اول ظرف‌ها را گل‌مالی کنند، بعد آب بکشند. بعد از چند روز، مولا چیزی انداخت به دلم. فکر کردم خوب است یک حسینیه بزنیم. با حسین محمودی رفتیم زمینش را پیدا کردیم و شروع به کندن کردیم. هر جا به صخره‌ی سخت می‌خوردیم، منفجرش می‌کردیم. دست آخر، زمینی حدود ۴ در ۱۵ متر به دست آمد. گونی‌ها را پر از خاک کردیم و روی هم چیدیم. دو ردیف که بالا می‌رفت، می‌ریخت پایین. یکی از بچه‌ها، بنای ترک کاربلد، گونی‌ها را رج‌رج چید و خوب قفلشان کرد. برای سقف، چوب لازم داشتیم. رفتم مقر ارتشی‌ها سمت چپ. گفتم: «الوار دارید؟» گفتند: «نه. اگر هم داشتیم، نمی‌دادیم.» همان شب، تنها رفتم و تیرآهن‌هایشان را آوردم. گذاشتیم و رویش را با ورق آهن پوشاندیم.