eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 همسرش نقل می‌کند: در آخرین مرخصی، شبانه‌روزش به دعا و قرائت قرآن می‌گذشت. یک شب وصیت‌نامه‌اش را نوشت و شب بعد برایم خواند..! روز اعزام، بچه‌ها جلویش را گرفتند تا جبهه نرود. با اینکه دل‌کندن از آنها برایش خیلی سخت بود، به من گفت: "جلوی‌ دخترانم را بگیر تا مانع رفتنم نشوند" 🖇 پ‌ن: علیجان سال ۱۳۶۷ در شلمچه آسمانی شد. از او سه دختر به نام‌­ های فاطمه، معصومه و مباركه به یادگار مانده است. @defae_moghadas
🍂 آیا می‌دانید‼️ در منطقه درگیری «دب حردان»، رزمندگان ایرانی با تهدید جدی تک‌تیراندازهای دشمن روبه‌رو بودند. نبود تجهیزات دیدبانی مثل دوربین‌های خرگوشی، آن‌ها را در شرایط دشواری قرار داده بود. اما آیا می‌دانید که آقای طالبی با ابتکاری ساده، توانست این مشکل را حل کند؟ او با استفاده از چوب و دو قطعه آینه، یک پریسکوپ ۴۰ سانتی‌متری ساخت که امکان دید از پشت سنگر را فراهم می‌کرد—بدون نیاز به تجهیزات پیشرفته! پس از آزمایش موفق، این پریسکوپ‌ها به تعداد زیاد تولید و در اختیار نیروهای خط مقدم قرار گرفتند، تا جانشان از تیررس دشمن محفوظ بماند. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 امدادگری در مسجد نرگس بندری‌زاده نوشته: رومزی پور •┈••✾○✾••┈• ۳۱ شهریور ماه بود که عراق حمله خود را به شهر آغاز کرد. آن روز در خانه بودیم و استراحت می‌کردیم. ساعت ۵ عصر بود که رادیو اعلام کرد نیاز به امدادگر هست. من و خواهرم فاطمه به استادیوم رفتیم و آنجا منتظر ماندیم تا فرمانده سپاه بیاید و کارها را به ما محول کند.... من وقتی برای اولین بار وارد جنگ شدم برایم خیلی ترسناک بود. اتفاقات برایم تازگی داشت. همه فرش‌های مسجد جامع را برداشته بودند. گوشه‌ای از مسجد برادرانی با سر و دست‌های پانسمان شده در حال نماز بودند. ابتدای جنگ فعالیت‌ها و امدادگری‌های خطوط مرزی از درون همین مساجد انجام می‌شد. مسجد گاهی بعد نظامی بودنش بیشتر نمود پیدا می‌کرد. از کتاب "شهرم در امان نیست" روز پرستار میلاد پرستار بزرگ کربلا، حضرت زینب کبری سلام الله علیها گرامی باد @defae_moghadas
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سهم‌شان از سفره انقلاب یک قرص نان بود گرفتن و با اخلاص رفتن @defae_moghadas
🌺 عید میلاد باسعادت دخت رشیدِ علی و زهرا صلوات الله علیهما، اخت‌الحسن‌والحسین عقیله‌ی‌بنی‌هاشم، عالمه‌ی غیرمعلمه، عمه‌ی سادات، پیام‌رسان نهضت خونین عاشورا حضرت زینب کبری سلام‌الله‌علیها بر مولای عزیزمان روحی‌له‌الفداه بر جمیع محبان و موالیان خاندان عصمت و طهارت بویژه شیعیان و بالاخص جنابعالی و خانواده‌ی محترمتان تبریک و تهنیت باد... همچنین روز پرستار این خادمانِ سلامت بر جمله تیمارگرانِ بیماران و مصدومان و مجروحان اسلام مبارک باد... التماس دعا @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۲۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ در نیروهای ما، یک رزمنده بود به اسم امیر؛ ریزنقش، لاغراندام، و کمی به‌هم‌ریخته. بچه‌ها به شوخی صدایش می‌کردند «امیر پلنگ»؛ پلنگی خوشمزه و تودل‌برو! شب‌هایی که دشمن گلوله فسفری می‌زد تا موقعیت‌مان را شناسایی کند، امیر با هر نور فسفری، خودش را پرت می‌کرد روی زمین تا ترکش نخورد. هرچه می‌گفتیم این‌ها فقط دود دارند و بی‌خطرند، گوشش بدهکار نبود. یک شب آن‌قدر بالا و پایین پرید که قنداق سلاحش شکست. سلاح را بردم عقب و تحویل تسلیحات دادم. روز آخر پدافند، موقع تسویه، مسئول تسلیحات گفت: «آقا سید، یکی از بچه‌های شما قنداق سلاحش را شکسته. شما باید پاسخ‌گو باشید.» برای اینکه امیر خراب نشود، گفتم: «ما یک شب رفتیم شناسایی. اونجا این بچه زمین خورد و قنداق تفنگش شکست. تقصیر خودش نبود.» پرسید: «اسمش چیه؟» گفتم: «امیر پلنگ.» خندید و گفت: «میشه ببینیم این امیر پلنگ رو؟» وقتی امیر آمد، مسئول تسلیحات با تعجب گفت: «بابا این که گربه هم نیست، اسمش رو گذاشتید پلنگ؟!» با کمی ریش‌سفیدی، سلاح را قبول کردند و قضیه ختم به خیر شد. پیش از ترک پدافند، سری به عقبه‌ی گیلان غرب زدم. ابرام هادی که تازه از بیمارستان برگشته بود، گفت: «قصد داریم بریم دوکوهه. شما هم با بچه‌هات بیا.» به مقر برگشتم، جریان را به بچه‌ها گفتم. همان شب تسویه کردیم و با یک مینی‌بوس به تهران برگشتیم. اسفندماه بود، نزدیک عید سال ۱۳۶۱ (مطابق با اسفند ۱۳۶۱ خورشیدی). یک شب در تهران ماندم و فردا بدون بلیت، پریدم توی قطار و رفتم سمت دوکوهه. فقط می‌دانستم قطار تا اندیمشک می‌رود و باید دو ایستگاه مانده به آن پیاده شوم. از دور، ساختمان‌های دوکوهه پیدا بود؛ شبیه خانه‌های سازمانی، بلوک‌بلوک کنار هم. وارد پادگان شدم. آن زمان تازه ذهنیت تشکیل تیپ محمد رسول‌الله به فرماندهی حاج احمد متوسلیان شکل گرفته بود. حاج احمد در کردستان درخشیده بود؛ فرماندهی که خیلی‌ها مثل من به عشق او آمده بودند تا تحت امرش باشند. محوطه‌ی دوکوهه غوغا بود؛ موجی از رزمنده‌ها در آن می‌جوشید. مرتضی زهره‌وند را دیدم؛ بچه‌ی وحیدیه. سلام و علیکی داشتیم. پرسیدم: «تو کدوم گردان میری؟» گفت: «بیا گردان چهار، فرمانده‌اش اصغر رنجبرانه. بیشتر بچه‌های تهرون اونجان.» دو دل بودم. نیروی آزاد بودم، اما به خاطر مرتضی گفتم: «باشه، فردا خودمون رو به اصغر معرفی می‌کنیم.» فردا شد، اما مرتضی زد زیر قولش: «من نمیام. برای خدا اومدم، نمی‌خوام اسیر رفاقت بشم.» با این حرفش حالم گرفته شد. قید گردان چهار را زدم، با اینکه واقعاً دوست داشتم پیش بچه‌ها باشم. آن موقع وصف محسن وزوایی را زیاد شنیده بودم. من هم می‌خواستم مثل مرتضی گمنام بروم خط، اما روزگار مرا انداخت زیر بیرق گردان حبیب. فرمانده‌اش محسن وزوایی بود؛ از تک‌خال‌های جنگ. معاونش علی موحد دانش. در گروهان دوم، که عباس ورامینی مسئولش بود، جا گرفتم و شدم معاون دوم گروهان. مسئول گروهان اول، مجید رمضان بود و مسئول گروهان دوم، عمران پستی. کل گردان ۱۲۰۰ نیرو داشت. اوایل فروردین ۱۳۶۱ (مطابق با فروردین ۱۳۶۱ خورشیدی)، عملیات فتح‌المبین آغاز شد. رمز عملیات «یا زهرا» بود. در مرحله‌ی دوم، نوبت گردان حبیب بود. خودم را به قرارگاه لشکر رساندم. ستون گردان راه افتاد. بعد از ۱۷ کیلومتر پیاده‌روی در دل دشت عباس، هنوز به نقطه‌ی رهایی نرسیده بودیم. قصه مشکوک بود. من بیرون از ستون گروهان دوم حرکت می‌کردم. عباس ورامینی سرستون بود. با کسی اخت نشده بودم؛ فقط کادر گردان را می‌شناختم. فاصله‌ی بین گروهان‌ها چند متر بود. کسی حق نداشت نظم ستون را به هم بزند. دشت، سوت و کور بود؛ وسیع، بی‌جان‌پناه، بی‌خاکریز. تنها روشنایی، منورهایی بودند که گاه‌به‌گاه در دوردست روشن می‌شدند. از نیمه‌شب گذشته بود که دستور توقف دادند. به رودخانه‌ای فصلی و پرآب رسیدیم. سلاح‌ها را بالای سر گرفتیم و زدیم به آب. تا کمرمان می‌رسید و جریانش شدید بود. همه‌مان خیس شدیم. صد متر جلوتر، دوباره توقف. عباس گفت: «اینجا تپه‌ی تانکه.» نشستیم. من قدم‌زنان رفتم سرستون. دیدم محسن با بی‌سیم صحبت می‌کند؛ انگار با حاج احمد. می‌گفت: «راه را گم کرده‌ایم. بلدچی هیچ نمی‌داند...» حاج احمد می‌گفت: «آنها دست داده‌اند. تو چرا نداده‌ای؟» محسن گفت: «ما چوپونیم... سرگردونیم...» تازه فهمیدیم گم شده‌ایم. همهمه شد. همه چشم‌ها به محسن بود. نمی‌دانستیم این گره کور را چطور باز می‌کند. یک‌دفعه بلند شد، در تاریکی گم شد. شبحش را دیدیم که قامت بست و نماز خواند. بچه‌ها گفتند: «اگر وقت نماز است، بگویید ما هم اقتدا کنیم.»
نمی‌دانم آن شب به محسن چه گذشت. اما بیست دقیقه بعد، از سر نماز بلند شد، قرص و محکم آمد و گفت: «برادرا، بلند شید، حرکت کنید.» بلدچی گفت: «کجا؟ جلوتر برید، بیشتر گم می‌شید. هوا که روشن بشه، از عراقی‌ها دور می‌خورید.» محسن محل نگذاشت. گفت: «برادرا، حرکت کنید.» انگار پنجاه سال آنجا را می‌شناخت. نظم گرفتیم و راه افتادیم. پانصد متر جلوتر، گفت: «نماز صبح شده؛ در حال حرکت بخونید.» بچه‌ها تیمم کردند و زیر لب نماز خواندند. بعضی‌ها ایستادند به نماز و صف کمی شل شد. بعدها فهمیدیم آنجا نزدیک جاده‌ی آسفالته‌ی عین‌خوش–اندیمشک بوده. نیم ساعت نگذشته بود که صدای توپخانه از دور شنیده شد. گردان‌های چپ و راست درگیر شده بودند. یکی گفت: «اون‌ها تپه‌های علی‌گره‌زد هستن.» محسن دو گروهان را به چپ و راست فرستاد تا ستون وسط محفوظ بماند. وارد شیار شدیم، از دامنه‌ی تپه بالا رفتیم. در تاریک‌روشن دم صبح، شبح تپه‌ها پیدا بود. چند دقیقه بعد، بالای یک دره بودیم. با حیرت دیدیم کف دره ۷۰–۸۰ قبضه توپ، کنار هم چیده شده‌اند. عراقی‌ها سینه‌ی کوه را حفره‌حفره کرده و توپ‌ها را در آن‌ها جاسازی کرده بودند. محسن گفت: «گلوله‌ی این توپ‌ها جیره‌ی دزفولی‌ها بوده. آهسته محاصره‌شون کنید.» بچه‌ها پخش شدند روی ارتفاع. علی موحد یک تیر هوایی زد. عراقی‌ها، هاج‌وواج، دست‌ها روی سر، از سنگرها بیرون ریختند و فریاد «دخیل خمینی» سر دادند. بخت با ما یار بود. عملیات خوش نشست. همه‌مان از این غنیمت بزرگ سر از پا نمی‌شناختیم؛ فریاد «الله‌اکبر» در آسمان پیچید. باورمان نمی‌شد؛ انگار عنایتی شده بود، انگار جنگ یک‌طرفه شده بود. یک طرف، دل پاک محسن و ایمان بچه‌ها؛ طرف دیگر، دشمن بعثی و ۹۴ قبضه توپ که بی‌دفاع مانده بودند. یقین کردیم که ارتباطی برقرار شده؛ حضرت حق عنایتی کرده. وگرنه چطور ممکن بود یک گردان، این همه راه را بی‌صدا بیاید بالای سر دشمن و آن‌ها هیچ نفهمند؟ این فقط نقشه‌ی نظامی نبود؛ این نشانه‌ی هدایت بود، نشانه‌ی ایمان، نشانه‌ی آن دل‌هایی که شب در تاریکی قامت بستند و با خدا حرف زدند. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
34.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 صوت مناجات شهید چمران با صدای آسمانی‌ش خوش دارم که در نيمه هاي شب در سکوت مرموز آسمان و زمين به مناجات برخيزم. با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتني آسمان بگشايم. آرام آرام به عمق کهکشانها صعود نمايم، محو عالم بي نهايت شوم . از مرزهاي علم وجود در گذرم و در وادي ثنا غوطه ور شوم و جز خدا چيزي را احساس نکنم. @defae_moghadas
19.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 وقتی تصاویر بی‌جان، جان می‌گیرند خاطرات کهنه از زیر خاک فراموشی سر برمی‌آورند و دریچه احساس با نسیم یادها گشوده می‌شود تا لحظه‌ای، زندگی دوباره در قاب زمان بتابد. هوش مصنوعی فوق العاده زیبا از تصاویر قدیمی شهدا و رزمندگان عزیزمان @defae_moghadas
صبح خود را به رسم دلاوران ورزشکارانه شروع کنیم... 🔸 نرمش صبحگاهی قهرمانان تیپ ۱۵ امام حسن (ع) مقر پشتیبانی گروهان ضدزره محله کمپلو اهواز سال ۱۳۶۳ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا