eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
حسین پیکر بچه‌ها را نشان می‌داد و می‌گفت: «چطور بچه‌هایم را بگذارم و بیایم؟» بعد از یک ساعت حاج همت و میرکیانی برگشتند عقب. قلق تانک‌ها که دستم آمد، سه چهار نفر را جمع کردم و شدیم تیم شکارچی تانک. تک و توک می‌زدیم و بچه‌ها الله‌اکبر می‌گفتند. حسین گفت: «فسفری، بزنید توپخانه‌مان عمل کند. یادشان رفته ما اینجا هستیم.» اما آتش توپخانه‌ی ما قدر نبود و از ۱۵ کیلومتر جلوتر برد نداشت. وسط درگیری یک مشت توپ ۱۰۶ آوردند که روی جیپ سوار بود و خبره‌ها با آن کار می‌کردند. چند ساعت گذشت؛ اما از شمار تانک‌ها کم نشد. دیگر خسته و داغان بودم. سرم منگ بود از بس آرپی‌جی زده بودم و از گوش‌هایم خون می‌آمد. گلوله‌هایم که تمام شد، تکیه زدم به سینه‌ی خاکریز و یک نفر را فرستادم تا گلوله بیاورد. طرف رفت و چند دقیقه بعد با چند گلوله برگشت و گفت: «چپ را گرفته‌اند؛ همه دارند می‌روند عقب....» گلوله‌ها را ازش گرفتم و گفتم: «تو برو داداش. ما فعلاً هستیم.» واقعاً وای به آن وقتی که تو جنگ دلهره و خوف به جان نیرو بیفتد. اگر یک نفر عقب برود، یک میلیون نیرو هم که باشند، قلقلکشان می‌آید که عقب بنشینند. آمدم توی خاکریز و دیدم، بله، تانک‌ها آمده‌اند و سینۀ خاکریز و سمت چپ را کاملاً گرفته‌اند. تک و توک آدم مانده بود. آن طرف حسین در یک دست قبضه‌ی آرپی‌جی و در دست دیگرش گوشی داشت. رفتم طرفش. حسین پشت بی‌سیم می‌گفت: «اگر می‌توانستم بیایم عقب و محاصره را بشکنم، خوب، می‌رفتم جلو.» بی‌سیم چند دقیقه ساکت شد و دوباره گفت: «بحث ولایت نیست. ولایت هم بگه، من قبول نمی‌کنم. من همه را آزاد گذاشته‌ام. هر کس می‌خواهد برگردد.» مرا که دید، گفت: «سید، تو نیروی آزادی. فعلاً که ما بز آورده‌ایم. تو پابند من نشو. هر کس را می‌توانی بردار و برو عقب. من نمی‌گویم کسی که رفته عقب ترسیده...» گفتم: «عشق است، داش حسین. من رفیق نیمه‌راه نیستم. فعلاً که جفت یک شده برای ما، اما لاتها می‌گویند گر جهنم می‌روی، مردانه رو. من به هر کی یا علی گفتم، تا ته خط باهاش هستم. این قاموس منه. اما داش حسین، این مفت بازیه. موضوع ترس نیست. ترس کجا بود؟ این جماعت اگر می‌ترسید، اینجا نمی‌آمدند؛ می‌ماندند پیش ننه‌شان. الان آفتاب می‌آید بالا؛ آتش پدر بچه‌ها را درمی‌آورد. بیا برگردیم!» حسین گفت: «آخه من کجا بروم سید؟ این همه زخمی را نمی‌بینی؟ لامذهبا می‌آیند، همه را تیر خلاص می‌زنند. اگر بروم عقب، خلاص می‌شوم. بگذار همین جا خلاص بشوم. نمی‌توانم بچه‌هایم را ول کنم.» گفتم: «تو حق داری. بی‌ترمزی، جیگر داری؛ اما مدیریت هم خودش یک جور شجاعته. ده نفر را هم نجات بدهی، خودش غنیمته.» حرف من تو کت حسین نرفت. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸🔸 خب، به ایستگاه بیست‌ونهم «کوچه نقاش‌ها» رسیدیم، اما هنوز صدای همراهان‌مون رو نشنیدیم... وقتشه قلم‌ها به حرکت دربیان! اگر ارسال‌ها رو خوندید و دوست داشتید، یا حتی اگر نقدی دارید، خوشحال می‌شیم بشنویم. نکاتی مثل: - حجم ارسالی - ویرایش و خوانایی متن - جذابیت روایت و انتخاب کتاب - و هر نکته‌ای که به نظرتون مهمه همه‌شون برای ما ارزشمندن. منتظریم ببینیم شما چه دیدگاهی دارید. این کوچه با صدای شما قطعا زنده‌تر می‌شه 👋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 شما نظرات همراهان کانال در خصوص "کوچه نقاش‌ها" ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ احمدی سلام خسته نباشید همه ی خاطرات زیبا ودلنشین هستند کوچه نقاشها هم سرامد خاطرات است. چه بنویسیم برایت وچه ننویسیم : هم دوستت داریم وهم دعایت میکنیم خداوکیلی اولین کانالی که بازمیکنم همین است وآنهم به عشق خواندن خاطرات جبهه وجنگ. دست مریزاد👏👏👏 ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ مجتبی نوروزی داستان کوچه نقاشها را قبلاً کتابش را خوانده بودم ولی از قسمت اول که شما در کانال شروع به پخشش کردید هرشب منتظرم تا داستان حماسه و ایثار و شهادت فرزندان رشید وشجاع و انقلابی ومظلوم حضرت امام واین آب و خاک را بخوانم و همراه با لحظات آقا سید هم شادی کنم هم گریه خوش به احوال شهدا ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ السلام علیک یا.. سلام حاجی خدا قوت مثل همیشه پر بار و دلچسب کوچه نقاش ها فوق العاده قلم روان و جذاب تعریف کنیم چی بگیم با این خاطرات به جا مانده واقعا حسرت خوردن داره. کاش شنیدها رو میدیدیم ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ آرامش سلام وقت بخیر بنده از اعضای کانال شما هستم . اگه بتونید پیرامون موضوعات دفاع مقدس وهمچنین جنگ ۱۲ روز ومسائل روز برای اردوهای راهیان نور دانش اموزی بیشتر مطالب در اختیارمون بزارید ممنون میشیم . ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۱۷ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ حمام خون چند وقتی بود حمام درست‌وحسابی نکرده بودیم. گاهی فقط مقداری آب گرم می‌کردیم و سروصورت‌مان را می‌شستیم. تصمیم گرفتیم صبح روز ۲۸ بهمن‌ماه (۱۳۶۳/۱۱/۲۸) با جمعی از دوستان به چشمه آب گرم جاری دهلران برویم؛ هم لباس‌هایمان را بشوییم، هم استحمام کنیم. صبح زود حرکت کردیم. کارهایمان را انجام داده بودیم و نزدیک ظهر آماده بازگشت به محل استقرار گردان بودیم که برای چندمین بار سروکله هواپیماهای دشمن بعثی پیدا شد. چند نقطه را بمباران کردند؛ از جمله قسمتی از پایین‌دست چشمه را که تعدادی از رزمندگان در آن مجروح شدند. آب جاری رنگ خون گرفته بود... وقتی به آن نقطه رسیدیم، آمبولانس‌ها و نیروهای تعاون برای انتقال مجروحان رسیده بودند. مجروحان به درمانگاه صحرایی اعزام شدند. تصمیم به دیدار شب‌هنگام، در یکی از ساختمان‌های دهلران نشسته بودیم و گرم بیان خاطرات بودیم. تصمیم گرفتیم با چند نفر از هم‌رزمان، از جمله اسدالله روشن و نادر زارع، به دیدار هم‌محلی‌هایی برویم که قبلاً به جبهه اعزام شده بودند. از دهلران تا اهواز فاصله زیادی بود. پس از گرفتن مرخصی دو روزه، بعد از نماز صبح، عقب یک تویوتا سوار شدیم. هوا هنوز کمی سرد بود، اما بهار دل‌انگیزی شده بود؛ همه‌جا سرسبز و مناظر تماشایی. حدود ساعت ۸ صبح در ایستگاه صلواتی «دست عباس» توقف کردیم. در ایستگاه‌های محقر و خاکی صلواتی، امکانات پذیرایی مهیا بود: نان و پنیر و چای در لیوان‌های پلاستیکی یا شیشه‌های مربایی، همیشه دلچسب بود. صدای دلنشین و ملکوتی صلوات «اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم» ورد زبان مردمانی از جنس نور بود؛ دل هر انسانی را جذب می‌کرد. سوار خودروی دیگری شدیم و حدود ساعت ۱۰ صبح به شهر شهیدپرور و مقاوم دزفول رسیدیم. تماس تلفنی حدود دو ماه بود که از خانواده بی‌خبر بودیم. به دوستان گفتم: حالا که به شهر آمده‌ایم، خوب است یک تماس تلفنی داشته باشیم تا خبر سلامتی‌مان را اطلاع‌رسانی کنیم. موافقت کردند. در آن روزگار، روستای ما خبری از تلفن و وسایل ارتباطی نداشت. تنها یک نفر از هم‌ولایتی‌ها که ساکن فیروزآباد بود، مرحوم هوشنگ غلامی، در منزلش تلفن داشت. رفتیم مخابرات. صف طولانی بود. به انتظار نشستیم تا نوبت‌مان شد. اعلام کردند فقط سه دقیقه وقت دارید برای صحبت! دوستان این فرصت را به من دادند. خوش‌شانس بودیم؛ روز جمعه بود و مرحوم هوشنگ گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوال‌پرسی، گفت: «خوب شد تماس گرفتید. شایعه شده بود شما شهید شده‌اید و بعضی دیگر از بچه‌ها زخمی شده‌اند!» گفتم: «نه، خدا را شکر همه سلامت هستند. فقط دو نفر از هم‌رزمان، حاج‌آقا عبدی و شکرالله مرادی، زخمی شده‌اند و به بیمارستان اعزام شده‌اند.» دیگر بیش از این فرصت صحبت نبود. خداحافظی کردیم. مسیر اهواز خودمان را به جاده اهواز رساندیم. با مینی‌بوس به سمت اهواز حرکت کردیم. ظهر گذشته بود که رسیدیم. نماز نخوانده بودیم. در حوالی مسجدی به نام صاحب‌الزمان رفتیم و نماز خواندیم. محل خدمت دوستان‌مان زاغه مهمات بود. در آن منطقه فقط خودروهای نظامی حق عبور و مرور داشتند. ناچار مدتی کنار جاده منتظر ماندیم تا یک خودرو آیفا رسید. دست بلند کردیم، ایستاد. فرد پاسداری که همراه راننده بود پرسید: «شما؟» گفتم: «بسیجی هستیم.» کارت شناسایی دارید؟ بله. کارت شناسایی و برگ مرخصی را که مشاهده کرد، اجازه داد عقب آیفا سوار شویم. به سمت محل خدمت دوستان حرکت کردیم. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
وطن‌پرستی جزئی از آیین سنتی مکتب شینتوست؛ چیزی فراتر از علاقه به زادگاه. علاقه‌ای از جنس عشق به مادر. حالا که بزرگ‌تر شده بودم و به کلاس اول می‌رفتم، از شنیدن اسمم و معنای آن بیشتر لذت می‌بردم. کونیکو، فرزند وطن. وقتی همکلاسی‌ها صدایم می‌زدند کونیکو، احساس شیرینی آمیخته با غرور پیدا می‌کردم. گویی فقط من و دخترانی چون من که اسمشان کونیکوست فرزند وطن هستیم و بقیه غریبه‌اند. پرچم کشورم را مثل اسمم دوست داشتم. روی میز چوبی هر کلاس یک پرچم گذاشته بودند. معلم کلاس اول می‌گفت اولین جایی که خورشید در بامداد زودتر از هر جای دیگر در کره‌ی زمین طلوع می‌کند و به مردم سلام می‌دهد، سرزمین ماست: کشور خورشید تابان. و من که به ماهی قرمز و لباس کیمونوی قرمز و شکوفه‌های قرمز علاقه داشتم، از دیدن دایره‌ی توپُر و قرمزرنگ پرچم که نماد خورشید است ذوق‌زده می‌شدم و شادی می‌دوید زیر پوستم. 🔹خاطرات کونیکو یامورا، یگانه مادر شهید ژاپنی در ایران   @defae_moghadas
🍂 آیا می‌دانید‼️ آیا می‌دانید اولین کوله‌پشتی تخریبی چگونه طراحی شد؟ در نیمه دوم سال ۱۳۶۰، برای حل مشکل نوارگذاری در میدان‌های مین، برادر مهدی خلفی پیشنهاد ساخت وسیله‌ای داد که بتواند نوارهای هشدار را سریع‌تر و ایمن‌تر باز و جمع کند. ظرف یک هفته، بچه‌های صنایع نظامی موفق شدند کوله‌پشتی‌ای طراحی کنند که مجهز به قرقره بود و در حالت‌های ایستاده، نشسته و سینه‌خیز قابل استفاده بود. این نوآوری، زمان عملیات تخریب را به‌طور چشمگیری کاهش داد و پس از رفع نواقص، به تعداد مورد نیاز تولید شد. تصویر مثالی است ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 شما نظرات همراهان کانال در خصوص "کوچه نقاش‌ها" ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ خاقانی سلام در خصوص نقد کوچه نقاش‌ها برای شما ارسال کنیم،یا کانال وگروه خاصی هست بفرستیم. در کل دست مریزاد این همه تلاش برای زنده نگه داشتن خاطرات رزمندگان اسلام میکنید . بله بنده به گروه بزرگ روستامان هرشب ارسال میکنم بی نهایت استقبال می‌کنند هرشب کمی دیر شود زیر سوال میبرند . بسیار جذاب و جالب هست مخصوصا برای خودم رزمنده که در عملیات‌های کربلای4و5شرکت داشتم تنوع خاصی دارد. تشکر وقدردانی🌹🌹🌹🌹🌹 ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ احمد قوه عود سلام کتاب درباره جنگ تحمیلی زیاد خوانده ام اما کوچه نقاش ها تفاوت (وخوبیش)اینه که هم خیلی روان وهم خودمونی نوشته ،ازاینکه خاطرات یک نفر آدم لوطی نقل میشود برای مردم جالب است،که بدانند در جبهه ها همه جور آدمی حضور داشت بهرجهت از زحماتتون تشکر می کنم اجرتون با خدای شهیدان ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍ ‌‌‍‌‌‌┄═ ◍⃟🌺 ◍⃟🌸 ◍⃟🌻═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ ◍
🍂 حمامی که به دلمان ماند عملیات والفجر ۸ بود و سه هفته تمام حمام نرفته بودیم. یک وقت هست آدم در شهر و شرایط عادی حمام نمی‌رود، خب قابل تحمل است؛ اما در منطقه جنگی، با گرد و خاک، دود گلوله‌ها و رفت‌وآمد در لجن‌های کنار اروند، وضعیت به‌قدری بد شده بود که دیگر تحملش آسان نبود. برای اینکه کمی از بوی لباس‌ها کم کنیم و کنار هم قابل تحمل‌تر باشیم، رفتم تعاون و تخلیه شهدا و یک شیشه گلاب گرفتم تا به لباس‌هایمان بزنیم. اما خارش بدن امانمان را بریده بود. گاهی حس می‌کردیم دو دست برای خاراندن کافی نیست؛ کاش سه چهار تا دست داشتیم! 😅 خلاصه، در یک روز بارانی تصمیم گرفتیم حمامی پیدا کنیم و دوشی بگیریم. روز بارانی را انتخاب کردیم چون وقتی باران می‌بارید، خبری از بمباران هوایی نبود و آرامش بیشتری داشتیم. البته عزیزانی که آنجا بوده‌اند می‌دانند خاک خوزستان وقتی گل می‌شود، مثل چسب به کف پوتین یا کفش می‌چسبد و حسابی سنگین‌مان می‌کرد. آدرسی گرفتیم و راه افتادیم، اما متأسفانه قبل از رسیدن ما، یک گلوله توپ کنار کانتینر حمام صحرایی خورده بود و یکی از بچه‌ها داخلش شهید شده بود. کف حمام نزدیک بیست سانتی‌متر خون جمع شده بود. خیلی حالمان گرفته شد و برگشتیم. تا اینکه چند روز بعد، بالاخره به عقب رفتیم و دوش گرفتیم. آن حمام، با همه سختی‌ها و تأخیرش، به دلمان ماند... عکس راوی: ببینید لباس هایم شوره زده مشخص است @defae_moghadas