🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۸
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
دیدار خاطرهانگیز
حوالی ساعت چهار بعدازظهر بود که به پایگاه محل خدمت شهید خورشید گودل، هوشنگ قربان، حسین چارجو، عبدالحسین اسماعیلی، محمدحسین زائری و ابراهیم قاسمی رسیدیم.
رزمندگانی که بیش از دو ماه بود از خانه و کاشانه خود دل بریده بودند و جان بر سر پیمان گذاشته بودند، با دیدار یکدیگر غرق در شادی و سرور شدند.
شوخطبعی
آن شب، به بهانه اینکه اسدالله موجی شده، شروع کرد به صحبتهای خندهدار. بچهها خندیدند. تا پاسی از شب، دورهمی و تعریف و طنز و خنده بود. خوش گذشت.
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت؛ باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...
بازگشت به محل خدمت
بعد از نماز صبح روز ۳۰ بهمنماه (۱۳۶۳/۱۱/۳۰)، از دوستان خداحافظی کردیم و راه رفته را در پیش گرفتیم. با یک تویوتای سپاه به اهواز آمدیم.
از اهواز هم یک خودرو تویوتا ما را تا پل کرخه رساند. از کرخه تا ایستگاه صلواتی، با یک آیفای ارتشی آمدیم.
در ایستگاه صلواتی نماز خواندیم و یک ساندویچ تخممرغ آبپز با خیارشور و قدری گوجه را به عنوان ناهار نوش جان کردیم.
رانندهای متفاوت
کنار جاده برای گرفتن خودرو ایستاده بودیم. یک زامیاد جلوی پایمان ایستاد.
پرسید: «مقصدتون کجاست؟»
رفتم جلو، گفتم: «دهلران.»
گفت: «بیایید بالا. یک نفر جلو جا میشه.»
گفتم: «نه، ما سه نفریم. با هم کابین عقب سوار میشیم.»
دوستان من را فرستادند جلو. باب سخن باز شد.
راننده که انگار سؤالات ذهن مرا خوانده بود، شروع به صحبت کرد: «داوطلب هستم. در تدارکات قرارگاه سپاه خدمت میکنم. با خودروی شخصیام به جبهه آمدم. هرجا کاری باشد، انجام میدهم. آمده بودم یک ماه بمانم...»
پرسیدم: «چی شد؟ یک ماه شده؟»
خندهای ملیح کرد و گفت: «اگه خدا قبول کنه، بیش از شش ماهه که جبهه هستم. عاشق جبهه و رزمندگان باصفاش شدم.»
با خودم گفتم: «خدایا، مردم ایران چقدر مهرباناند! چقدر باهم متحد و همدلاند!»
جبههها سرزمین متنوعترین انسانهایی است که هم جانشان را بر سر دست گرفتهاند و با آن جهاد میکنند، هم با اموال و داراییهایشان، و هم از دیارشان هجرت کردهاند.
حدود ساعت ۴ بعدازظهر به محل خدمت رسیدیم و حضوری خود را ثبت کردیم.
مرخصی یاران
روز اول اسفند (۱۳۶۳/۱۲/۱) بود که اسدالله، نادر، احمد و ابراهیم فوری از داراب، که دوستان خیلی صمیمی ما بودند، علیرغم همه تلاشهایم برای انصرافشان، عازم مرخصی شدند و ما را در گردان تنها گذاشتند...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 بیریا و خاکی
در دل معرکه
سرداران سپاه اسلام
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 آیا میدانید‼️
آیا میدانید چگونه برد راکتهای بازوکا افزایش یافت؟
در همان روزهای آغازین فعالیت در صنایع نظامی، ایدهای ساده اما مؤثر در یکی از گزارشهای روزانه بچهها ثبت شد: پرتاب همزمان چند راکت بازوکا با شوک الکتریکی برای افزایش احتمال اصابت. اما مشکل اصلی، برد کم این راکتها بود (حدود ۴۵۰ متر). با ترکیب خرج پرواز آرپیجی۷، برد راکتها به حدود ۹۰۰ متر ارتقاء یافت. این ابتکار، توان آتش رزمندگان را در برابر زرهی دشمن بهطور قابل توجهی افزایش داد.
تصویر مثالی است
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #آیا_میدانید
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۱
راوی و نویسنده :
سید #فرهاد_مرعشی
<><><>
بعد از عملیات والفجر مقدماتی بود که وارد شناساییهای هور شدیم و کار شناسایی حدوداً یکساله عملیات خیبر کلید خورد و قرار گاه نصرت شروع به شکل گیری کرد.
با اهدافی که ذکر شده بود، ما باید بیشتر به سمت جنوب هور حرکت میکردیم. اولین منطقه ای که بعد از رُفَیِّع استقرار پیدا کردیم طَبُر و بعد شطعلی و شهید بقائی و نهایتاً طلائیه بود.
بعد از استقرار در طبر چند روزی گذشته بود که اولین نیروهای بومی آشنا به منطقه به نام سید گاطع که پیرمردی بود حدودا ۶۰ ساله و یک نفر جوان تر به نام صالح حدود ۴۰ ساله ، اومدن و اولین درخواستشون بلم و پارو بود و با کمک خودشون بلم و پاروها تهیه شد .
بلمی که می خواستند، شکل خاصی داشت و در حقیقت مخصوص هور بود.
بدنه بلم چوبی بود و از بیرون کاملا با قیر پوشیده شده بود و ابعاد مختلفی داشت ، ولی پرکارد بردترینش بلم سه نفره بود که طولش حدود ۴ تا ۴.۵ متر و عرض (در پهن ترین نقطه ) وسط بلم ۸۰ سانت بود.
حدود ۶۰ سانت از جلو و عقب بلم تا نوک بلم پوشیده شده بود که به زبان محلی بهش میگفتن " دوسِه"
پارو زنی که جلو پارو میزد باید دو زانو می نشت روی" دوسِه" و پارو زن عقبی هم میتونست حالتهای مختلفی بشینه روی "دوسِه" عقب و حداکثر یک نفر هم میتونست وسط بشینه. وقتی سه نفر با وسایلشون می نشستن تو بلم حداکثر ۱۰ سانت آب با لبه بالای بلم فاصله داشت.
چند روزی طول کشید تا یاد بگیریم چطور سوار و پیاده بشیم که آب وارد بلم نشه. تا مدتها تو مسیر با کوچک ترین حرکت تعادل بلمُ بهم میزدیم و معمولا مقداری آب وارد بلم می شد و نیروهای بومی که پارو میزدند عصبانی میشدند.
البته بعد از گذشت چند ماهی مشکل کاملاً حل شد و خودمون هم پارو میزدیم.
این توضیحات رو دادم چون بعضی وقتها دو تا سه روز باید توی بلم با این شرایط زندگی میکردیم.
به مرور تعداد افرادی که به بچه ها اضافه می شدند روبه افزایش بود و به طور کلی سه کار انجام میگرفت.
۱. شناسایی آبراها و گراگیری برای بدست آوردن نقشه منطقه و پیاده کردن روی کاغذ کالک (این کار با قطب نما و حرکت تو مسیر آبراه و ثبت زمانی که با درجه ثابتی حرکت صورت میگرفت بدست می آمد و کار زمان بری بود)
۲. ایجاد کمین ثابت (در منطقه طبر یک آبراه اصلی بنام کَسُر بود که تا ترابه ادامه داشت)
۳. شناسایی در عمق هور و بعضا تا خشکی عراق که فاصله خیلی زیادی بود
ادامه دارد
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ من عاشق شکار تانک بودم. آرزو داشتم در این کار گل کنم.
آن شب، دو تانک زدیم و تا دم صبح درگیر بودیم. یکی از بچهها گفت: «ماشاءالله... دروازهی خرمشهر تو دستمونه!» همزمان با ما، لشکر امام حسین (ع) روی پل خرمشهر درگیر بود و عملیاتشان خوب پیش رفت. ما پشت سرشان حرکت میکردیم تا کارشان را تکمیل کنیم. تیپ نجف اشرف و تیپ امام حسین ریختند توی کوچههای شهر و درگیری کشید به جنگ تنبهتن، خانهبهخانه.
کوچهها و خیابانهای خرمشهر را خوب نمیشناختم. پاکسازی شهری بلد میخواست. گروهی از بچههای لشکر ولیعصر که نیمچه عربی بلد بودند رسیدند و جنگ خیابانی را ادامه دادند.
نزدیک ظهر، در خرابههای خرمشهر از پشت این دیوار به پشت آن یکی خیز برمیداشتیم که ناگهان یکی فریاد زد: «خرمشهر آزاد شد... خرمشهر آزاد شد!»
خدا شاهد است همانجا خشکم زد. فکر کردم خیالاتی شدهام. اما چند نفر دیگر هم فریاد میزدند و همان را میگفتند. نمیتوانم وصف کنم چه حالی داشتم؛ حالتی بین گریه و خنده. خیلی از بچهها هنوز درگیر بودند و عراق شهر را میکوبید. با شنیدن خبر آزادی، با چند نفر از بچهها رفتیم دم مسجد جامع خرمشهر. خیلی شلوغ بود. مردم و رزمندهها جمع شده بودند و اشک شوق میریختند. همه از این پیروزی خوشحال بودند.
حاج احمد آمد؛ عصایی زیر بغل داشت و میلنگید. دورش جمع شدیم و عشق و حال کردیم. صدای خمپاره هنوز تکوتوک میآمد. عراق نمیخواست قبول کند که بازی را باخته.
حاج احمد گفت: «از همه تشکر میکنم. یاد بچههای لبتشنهای که توی بیابون جان دادند به خیر باشد. آنها خرمشهر را آزاد کردند. محسن وزوایی، حسین قجهای مردانه جنگیدند. باید قدر شجاعتشان را بدانیم؛ قدر بچههایی که کوچک بودند و با شناسنامه برادرشان آمدند. کسی اسمشان را نبرد؛ غریبانه رفتند.»
خرمشهر آزاد شد و همه فکر میکردند جنگ تمام شده. اما ایران دنبال برگ برنده بود؛ تا اگر حرف صلح پیش آمد، با قدرت وارد شود. ایران خودش را پیدا کرده بود و در دنیا اسم در کرده بود. همه جا پیچید که ایران، عراق را زمین زده.
بعد از عملیات، برگشتم تهران. فکر میکردم کار تمام شده و دیگر با جنگ کاری ندارم. اما همان روزها اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرد. زمزمه شد که نیروهای سپاه میخواهند در قالب یک لشکر، به فرماندهی حاج احمد متوسلیان به لبنان بروند. همهی بچههایی که قرار بود با حاج احمد بروند، سپاهی بودند. حاجی مشغول گلچین کردن یارانش بود. دل توی دلم نبود. ماجراجویی در ذاتم بود و آرامم نمیگذاشت.
میخواستم هر طور شده با لشکر به لبنان بروم؛ حتی اگر فقط برای زیارت باشد. هر جا رفتم، قبول نکردند؛ چون استخدام رسمی سپاه نبودم. سه روز در نخستوزیری این در و آن در زدم تا بالاخره مأموریت سهماههای از وزارت امور خارجه گرفتم برای سفارت ایران در دمشق. همهی عشقم این بود که همراه حاج احمد و یلان جنگ باشم، و اگر درگیری شد، در آن شرکت کنم. ننگ میدانستم که حاج احمد در لبنان بجنگد و من در تهران لم بدهم.
اصغر ارسنجانی، حسن بهمنی، علی موحد، حسین طاهری و خیلی از یلان جنگ همراه حاج احمد بودند. آن موقع هنوز با اصغر ارسنجانی چفت نبودم؛ ولی سلاموعلیک داشتیم و محبتی خاص، اما در چارچوب.
دو سه روز بعد از بچهها به سوریه رسیدم. آنجا قصهی زیارت و سینهزنی و عشق و حال بود. شبها در حرم حضرت زینب (س)، اصغر ارسنجانی و رضا غزلی که صدای گرمی داشتند، نوحه میخواندند و ما سینه میزدیم. چند روز نگذشته بود که گفتند باید به ایران برگردیم؛ چون موضوع اصلی جنگ عراق و ایران است و اگر آن طرف را شل بگیریم، از عراقیها میخوریم. نظر امام هم همین بود.
نزدیک برگشتنمان به تهران بود که شبش در سفارت تماس گرفتند: حاج احمد برنگشته. خیالشان راحت بود که حاجی در سفارت است و ما فکر میکردیم او در پادگان است. یک تیم از سفارت و یک تیم از بچهها جمع شدیم و پی حاج احمد گشتیم. یک جایی به هم خوردیم و معلوم شد حاج احمد گم شده؛ به عبارتی دزدیده شده.
شبانه در سفارت جلسه گذاشتند؛ تلفن و پیگیری سیاسی. فردا معلوم شد واقعاً گروگان گرفته شدهاند. چه کسی؟ چرا؟ خدا میدانست. هیچ چیز معلوم نبود. چند ساعت بعد گفتند نه، گروگانگیری نیست؛ فقط چند سؤال میپرسند و بعد رهایشان میکنند. اما فردا شد، دو سه روز بعد شد، و حاج احمد نیامد.
از تهران دستور رسید که همه باید هر چه زودتر به ایران برگردند. بیستودوم تیرماه (۲۲ تیر ۱۳۶۱) با سفارت ایران در دمشق تسویه کردم و به تهران برگشتم؛ با چشم گریان و دل پرخون. بعضی از بچهها آنقدر ناراحت و شوکه بودند که حاضر نبودند بدون فرماندهشان برگردند. میخواستند بمانند تا شاید کاری کنند.
اما حاج احمد، گره کور و کلاف سردرگمی شده بود که به دست یک نفر و دو نفر بازشدنی نبود. هیچکس، هیچ کاری نمیتوانست بکند. در آن مملکت بیدر و پیکر و نیمهنظامی، کجا میشد پی حاج احمد گشت؟
وقتی به خانه رسیدم، فاطمه گفت: «ای کاش در سوریه میماندی و ما هم میآمدیم و مدتی میرفتیم توی وادی زیارت.» وقتی جریان اسارت حاج احمد را برایشان گفتم، مادرم گریه کرد. حاجی را قبلاً دیده بود و میشناخت. دلش را گذاشت جای دل مادر احمد.
حاج احمد کسی نبود که بتوان به راحتی از او دست کشید.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
یکی از دوستان همراه، ویدئویی کوتاه از راوی این خاطرات، یعنی سید ابوالفضل کاظمی ارسال کردن که در نوع خودش جالبه.
لحن و گفتار، دقیقا همونیه که در سطر سطر کتاب میشه خوند و حس کرد.
فرد پیراهن مشکی که در ابتدای فیلم پشت به دوربین هستند و در حال مرور خاطرات روزهای عاشقی..
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سید ابوالفضل کاظمی راوی کوچه نقاشها با یکی از رزمندگان موتور سوار آرپی زن در حال یادآوری خاطرات آن دوران.
#کلیپ
@defae_moghadas