🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ حرف من توی گوش حسین نرفت. دم دمای ظهر، آب جیرهبندی شد و قمقمههای همدیگر را گرفتیم و لبی تر کردیم. آفتاب خوزستان با کسی شوخی ندارد، میسوزاند و خشک میکند. کلکل کردن با حسین هم دیگر فایده نداشت. حسین میرفت روی خاکریز، یک آرپیجی میزد و دوباره میپرید پشت خاکریز. نمیدانم برای خدا بود یا گندهبازی؛ اما هر چه بود، نمیتوانستم تنهایش بگذارم. بچههای کوچک را میدیدم که التماس میکردند: «جان مادرت، ما را ببر یا ما را اینجا نذارید». دلم آتش میگرفت. آنهایی که نمیتوانستند حرف بزنند، با چشمهایشان التماس میکردند و کمک میخواستند. کف دشت مثل گل ریخته بودند. اگر میرفتم عقب، میگفتند او که ادعا داشت در رفته، همه مرا نگاه میکردند. سن و سالم از بقیه بیشتر بود و کوچکترها روی من حساب میکردند.
تا ظهر، خاکریز را شخم زدند و هر کاری دلشان خواست کردند. دیگر چیزی توی دست و بالمان نبود؛ نه تیر و نه هیچ چیز دیگر. مرگ توی یک قدمیمان بود، یک صلوات داشتیم و ذکر خدا و بس. آن وسط، یک بار رفتم پشت بیسیم و با حاج احمد صحبت کردم. گفتم: «حاجی، به دادمون برس.»
حاجی با ناراحتی گفت: «نیروها رو فرستادهام نیمپهلو بشن و تانکهاشون رو بزنن دست راستتون. هر چی تانک میخوره، بدونید ما زدهایم. ما بیکار نیستیم، یک مشت آرپیجیزن روانه کردهایم.» حاجی دلش میخواست نیرو وارد زمین کند؛ اما در آن وضع و حلقهی محاصره، دستش بسته بود. اگر هزار تا نیرو هم میآمد، فایده نداشت. جنگ گوشت و آهن به جایی نمیرسید. صدای حاجی دلم را گرم کرد. حاجی همیشه پای کار بود و نیرو را خوب درک میکرد.
بعد از ظهر، توی دل آتش و خون، حسین رفت توی خاکریز. یک گلولهی آرپیجی گذاشت روی قبضه و نشانه گرفت طرف تانکها؛ اما هنوز شلیک نکرده بود که یک گلولهی مستقیم تانک خورد بغل دستش و حسین مزدش را گرفت. افتاد روی خاکریز، غلت خورد و آمد توی سینهی خاکریز و شهید شد. چند متری با او فاصله داشتم. بلند شدم و دویدم طرفش که یک دفعه پشت ساق دستم سوخت. نشستم، آستینم را بالا زدم و دیدم یک ترکش نشسته توی دستم و ازش خون میآید. روی زخم را محکم با دستمال بستم تا خونش بند بیاید. حدود یک ساعت همانجا نشستم تا این که نمیدانم بچهها چطور حلقهی محاصره را شکستند و آمدند توی دل محاصره. اول امدادگرها آمدند و بعد، حاج احمد آمد.
من روی شانهی خاکریز نشسته بودم؛ خسته و خاکآلود. نای بلند شدن نداشتم. حاج احمد رفت بالای سر حسین نشست و گریه کرد. حمل مجروحها و زخمیها را بردند، جنازهی بچهها اما مانده بود آن طرف خاکریز.
هوا که رو به تاریکی رفت، آتش عراق هم خوابید. مدلش این طور بود؛ روزها آتش میریخت و شبها ساکت بود. شبها نوبت ما بود که خودنمایی کنیم. گردان حمزه و ابوذر آمدند و از کنارمان گذشتند. در تاریکی و روشنایی، من هم بلند شدم و لاجون و بیرمق به عقب رفتم. در بیمارستان صحرایی زخمم را سرپایی پانسمان کردند. بعد با یک ماشین آمدم مقر انرژی اتمی. نیمهشب به آنجا رسیدم. فردا صبح، حاج احمد را با آمبولانس آوردند. حاجی هم پایش تیر خورده بود، زخمش را با باند سفیدی بسته بود و با عصا راه میرفت. رفتم جلو و بغلش کردم. تا بعد از ظهر پیش حاجی ماندم. حاجی با همه رفیق میشد و گرم میگرفت. آن روز از حسین پرسید و محاصرهی عراقیها. من هر چه دیده و شنیده بودم، براش گفتم.
حاجی گفت: «حسین مرد بود، مردونگی کرد؛ اما میتوانست بیاد عقب. چقدر بهش اصرار کردم؟ آخه سمت چپ شما، میثم بود که کار او هم بیخ پیدا کرده بود. محسن وزوایی را فرستادم پیگیر کارشون باشه و جمع و جورشون کنه که یک گلولهی توپ میخوره و محسن درجا شهید میشه.» از خبر شهادت محسن یکه خوردم. گفتم: «محسن شهید شد؟» گفت: «آره. دیگه کار خرمشهر یکسرهست، ریشهی عراق رو کندهایم.» نشستم و یک خرده گریه کردم برای محسن و برای حسین. هر دو واقعاً تک خال بودند و لیاقتشان شهادت بود.
غروب از حاج احمد خداحافظی کردم و شب را در مقر انرژی اتمی ماندم. صبح وقتی بیدار شدم، حاجی رفته بود. کلی به خودم فحش دادم که چرا نتوانستم صبح زود بیدار بشوم و حاجی را ببینم!
آن روز از یک عده که تازه از خط برگشته بودند، پرسیدم: «شما کجا بودید؟ چه کار کردید؟» گفتند: «ما محور چپ بودیم، لشکر امام حسین الان نزدیک خرمشهره.» همان موقع سوار ماشین شدم و رفتم پیش بچههای اطلاعات عملیات، عباس کریمی و میثم بهرامی مسئول اطلاعات عملیات بودند. گفتند: «امشب میزنیم به خط.» عصر، در چهار تیم چهار نفره قرار گرفتیم و رفتیم طرف خط مقدم. من و اسماعیل خانی، قاسم الله وردی و مجتبی حسینی، از یک خاکریز گذشتیم و دوربین کشیدیم. تانکها آن طرف پل خرمشهر قطار شده بودند.
قاسم الله وردی که بچه سال بود، شمار تانکها و جاهایشان را روی کاغذ نوشت. قرار بود شب کار را بکشانند به خیابانهای خرمشهر و یکسرهاش کنند.
شب رفتم گردان حمزه و در ستون رضا چراغی قرار گرفتم. این مرحلهی چهارم عملیات بیتالمقدس بود. عباس کریمی نیروها را توجیه میکرد و میگفت: «دو گردان حمزه و حبیب باید جلوتر بروند و عمل کنند، دو گردان هم از فلان منطقه... من و اسماعیل خانی به عنوان نیروی اطلاعات عملیات با گردان حمزه راهی خط مقدم شدیم. من تا حدی آن منطقه را میشناختم. یک ساعت و نیم راه رفتیم و در جایی توقف کردیم. رضا چراغی، نیروها را پخش کرد و گفت: نزدیک دشمن و نقطه رهایی هستیم. تو تاریکی مطلق، روبوسی و حلالیت طلبیدنها انجام شد. دور و بر ساعت ۱۲ شب، دستور حمله آمد. در قانون اطلاعات عملیات، همان موقع که نیروها رسیدند پای کار، میبایست برمیگشتم عقب؛ اما نگاهی روی زمین انداختم و یک سلاح پیدا کردم. چند دقیقه که از شروع عملیات گذشت، بچهها ریختند جلو و پیشروی کردند. سلاح کسی اگر میافتاد، رفیقش برمیداشت.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 میگفت: يك روز كه با چند تن از دوستان با قايق در نیزارها در حال گشت زدن بوديم، ناگهان از جلوی دشمن در آمديم.
آنها مجهزتر از ما بودند و سريع قايق ما را هدف قرار دادند.
سعی كرديم دور بزنيم و به مقر برگرديم. اما اين كار طول كشيد و چند تن از بچهها به شهادت رسيدند.
وقتی از قايق پياده شديم و مجروحان و شهدا را از قايق خارج كرديم، يكی از بچهها كه در بذلهگويی و شوخطبعی شهره بود، در كف قايق دراز كشيده بود.
بلندش كردم و در حالی كه از شدت ناراحتی اشك میريختم، پرسيدم: كجات تير خورده؟ حرف بزن! بگو كجات تير خورده؟ او در حالی كه سعی میكرد خود را زار نشان دهد،
گفت:
كولهپشتيم، كولهپشتيم ....
من كه متوجه منظورش نشده بودم، پرسيدم: كولهپشتيت چی؟! ...
گفت: خودم هيچيم نشده، كولهپشتيم تير خورده 😳 به او برس! تازه فهميدم او حالش خوب است و گلولهای به او اصابت نكرده، خدا شكر كردم.
هنوز میخواستم از خوشحالی او را در آغوش بكشم كه متوجه شدم چه حالی از من گرفته.
میخواستم گوشش را بگيرم و از قايق پرتش كنم، بيرون كه بلند شد و شروع كرد به بوسيدن من.
معذرتخواهی كرد و گفت: لبخند بزن دلاور! من هم خندهام گرفت و تلافی كارش را به زمان ديگر ی موكول كردم.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۸
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
دیدار خاطرهانگیز
حوالی ساعت چهار بعدازظهر بود که به پایگاه محل خدمت شهید خورشید گودل، هوشنگ قربان، حسین چارجو، عبدالحسین اسماعیلی، محمدحسین زائری و ابراهیم قاسمی رسیدیم.
رزمندگانی که بیش از دو ماه بود از خانه و کاشانه خود دل بریده بودند و جان بر سر پیمان گذاشته بودند، با دیدار یکدیگر غرق در شادی و سرور شدند.
شوخطبعی
آن شب، به بهانه اینکه اسدالله موجی شده، شروع کرد به صحبتهای خندهدار. بچهها خندیدند. تا پاسی از شب، دورهمی و تعریف و طنز و خنده بود. خوش گذشت.
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت؛ باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود...
بازگشت به محل خدمت
بعد از نماز صبح روز ۳۰ بهمنماه (۱۳۶۳/۱۱/۳۰)، از دوستان خداحافظی کردیم و راه رفته را در پیش گرفتیم. با یک تویوتای سپاه به اهواز آمدیم.
از اهواز هم یک خودرو تویوتا ما را تا پل کرخه رساند. از کرخه تا ایستگاه صلواتی، با یک آیفای ارتشی آمدیم.
در ایستگاه صلواتی نماز خواندیم و یک ساندویچ تخممرغ آبپز با خیارشور و قدری گوجه را به عنوان ناهار نوش جان کردیم.
رانندهای متفاوت
کنار جاده برای گرفتن خودرو ایستاده بودیم. یک زامیاد جلوی پایمان ایستاد.
پرسید: «مقصدتون کجاست؟»
رفتم جلو، گفتم: «دهلران.»
گفت: «بیایید بالا. یک نفر جلو جا میشه.»
گفتم: «نه، ما سه نفریم. با هم کابین عقب سوار میشیم.»
دوستان من را فرستادند جلو. باب سخن باز شد.
راننده که انگار سؤالات ذهن مرا خوانده بود، شروع به صحبت کرد: «داوطلب هستم. در تدارکات قرارگاه سپاه خدمت میکنم. با خودروی شخصیام به جبهه آمدم. هرجا کاری باشد، انجام میدهم. آمده بودم یک ماه بمانم...»
پرسیدم: «چی شد؟ یک ماه شده؟»
خندهای ملیح کرد و گفت: «اگه خدا قبول کنه، بیش از شش ماهه که جبهه هستم. عاشق جبهه و رزمندگان باصفاش شدم.»
با خودم گفتم: «خدایا، مردم ایران چقدر مهرباناند! چقدر باهم متحد و همدلاند!»
جبههها سرزمین متنوعترین انسانهایی است که هم جانشان را بر سر دست گرفتهاند و با آن جهاد میکنند، هم با اموال و داراییهایشان، و هم از دیارشان هجرت کردهاند.
حدود ساعت ۴ بعدازظهر به محل خدمت رسیدیم و حضوری خود را ثبت کردیم.
مرخصی یاران
روز اول اسفند (۱۳۶۳/۱۲/۱) بود که اسدالله، نادر، احمد و ابراهیم فوری از داراب، که دوستان خیلی صمیمی ما بودند، علیرغم همه تلاشهایم برای انصرافشان، عازم مرخصی شدند و ما را در گردان تنها گذاشتند...
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 بیریا و خاکی
در دل معرکه
سرداران سپاه اسلام
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 آیا میدانید‼️
آیا میدانید چگونه برد راکتهای بازوکا افزایش یافت؟
در همان روزهای آغازین فعالیت در صنایع نظامی، ایدهای ساده اما مؤثر در یکی از گزارشهای روزانه بچهها ثبت شد: پرتاب همزمان چند راکت بازوکا با شوک الکتریکی برای افزایش احتمال اصابت. اما مشکل اصلی، برد کم این راکتها بود (حدود ۴۵۰ متر). با ترکیب خرج پرواز آرپیجی۷، برد راکتها به حدود ۹۰۰ متر ارتقاء یافت. این ابتکار، توان آتش رزمندگان را در برابر زرهی دشمن بهطور قابل توجهی افزایش داد.
تصویر مثالی است
┄┅••༅✦༅••┅┄
#عکس #آیا_میدانید
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۱
راوی و نویسنده :
سید #فرهاد_مرعشی
<><><>
بعد از عملیات والفجر مقدماتی بود که وارد شناساییهای هور شدیم و کار شناسایی حدوداً یکساله عملیات خیبر کلید خورد و قرار گاه نصرت شروع به شکل گیری کرد.
با اهدافی که ذکر شده بود، ما باید بیشتر به سمت جنوب هور حرکت میکردیم. اولین منطقه ای که بعد از رُفَیِّع استقرار پیدا کردیم طَبُر و بعد شطعلی و شهید بقائی و نهایتاً طلائیه بود.
بعد از استقرار در طبر چند روزی گذشته بود که اولین نیروهای بومی آشنا به منطقه به نام سید گاطع که پیرمردی بود حدودا ۶۰ ساله و یک نفر جوان تر به نام صالح حدود ۴۰ ساله ، اومدن و اولین درخواستشون بلم و پارو بود و با کمک خودشون بلم و پاروها تهیه شد .
بلمی که می خواستند، شکل خاصی داشت و در حقیقت مخصوص هور بود.
بدنه بلم چوبی بود و از بیرون کاملا با قیر پوشیده شده بود و ابعاد مختلفی داشت ، ولی پرکارد بردترینش بلم سه نفره بود که طولش حدود ۴ تا ۴.۵ متر و عرض (در پهن ترین نقطه ) وسط بلم ۸۰ سانت بود.
حدود ۶۰ سانت از جلو و عقب بلم تا نوک بلم پوشیده شده بود که به زبان محلی بهش میگفتن " دوسِه"
پارو زنی که جلو پارو میزد باید دو زانو می نشت روی" دوسِه" و پارو زن عقبی هم میتونست حالتهای مختلفی بشینه روی "دوسِه" عقب و حداکثر یک نفر هم میتونست وسط بشینه. وقتی سه نفر با وسایلشون می نشستن تو بلم حداکثر ۱۰ سانت آب با لبه بالای بلم فاصله داشت.
چند روزی طول کشید تا یاد بگیریم چطور سوار و پیاده بشیم که آب وارد بلم نشه. تا مدتها تو مسیر با کوچک ترین حرکت تعادل بلمُ بهم میزدیم و معمولا مقداری آب وارد بلم می شد و نیروهای بومی که پارو میزدند عصبانی میشدند.
البته بعد از گذشت چند ماهی مشکل کاملاً حل شد و خودمون هم پارو میزدیم.
این توضیحات رو دادم چون بعضی وقتها دو تا سه روز باید توی بلم با این شرایط زندگی میکردیم.
به مرور تعداد افرادی که به بچه ها اضافه می شدند روبه افزایش بود و به طور کلی سه کار انجام میگرفت.
۱. شناسایی آبراها و گراگیری برای بدست آوردن نقشه منطقه و پیاده کردن روی کاغذ کالک (این کار با قطب نما و حرکت تو مسیر آبراه و ثبت زمانی که با درجه ثابتی حرکت صورت میگرفت بدست می آمد و کار زمان بری بود)
۲. ایجاد کمین ثابت (در منطقه طبر یک آبراه اصلی بنام کَسُر بود که تا ترابه ادامه داشت)
۳. شناسایی در عمق هور و بعضا تا خشکی عراق که فاصله خیلی زیادی بود
ادامه دارد
@defae_moghadas