🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۱
راوی و نویسنده :
سید #فرهاد_مرعشی
<><><>
بعد از عملیات والفجر مقدماتی بود که وارد شناساییهای هور شدیم و کار شناسایی حدوداً یکساله عملیات خیبر کلید خورد و قرار گاه نصرت شروع به شکل گیری کرد.
با اهدافی که ذکر شده بود، ما باید بیشتر به سمت جنوب هور حرکت میکردیم. اولین منطقه ای که بعد از رُفَیِّع استقرار پیدا کردیم طَبُر و بعد شطعلی و شهید بقائی و نهایتاً طلائیه بود.
بعد از استقرار در طبر چند روزی گذشته بود که اولین نیروهای بومی آشنا به منطقه به نام سید گاطع که پیرمردی بود حدودا ۶۰ ساله و یک نفر جوان تر به نام صالح حدود ۴۰ ساله ، اومدن و اولین درخواستشون بلم و پارو بود و با کمک خودشون بلم و پاروها تهیه شد .
بلمی که می خواستند، شکل خاصی داشت و در حقیقت مخصوص هور بود.
بدنه بلم چوبی بود و از بیرون کاملا با قیر پوشیده شده بود و ابعاد مختلفی داشت ، ولی پرکارد بردترینش بلم سه نفره بود که طولش حدود ۴ تا ۴.۵ متر و عرض (در پهن ترین نقطه ) وسط بلم ۸۰ سانت بود.
حدود ۶۰ سانت از جلو و عقب بلم تا نوک بلم پوشیده شده بود که به زبان محلی بهش میگفتن " دوسِه"
پارو زنی که جلو پارو میزد باید دو زانو می نشت روی" دوسِه" و پارو زن عقبی هم میتونست حالتهای مختلفی بشینه روی "دوسِه" عقب و حداکثر یک نفر هم میتونست وسط بشینه. وقتی سه نفر با وسایلشون می نشستن تو بلم حداکثر ۱۰ سانت آب با لبه بالای بلم فاصله داشت.
چند روزی طول کشید تا یاد بگیریم چطور سوار و پیاده بشیم که آب وارد بلم نشه. تا مدتها تو مسیر با کوچک ترین حرکت تعادل بلمُ بهم میزدیم و معمولا مقداری آب وارد بلم می شد و نیروهای بومی که پارو میزدند عصبانی میشدند.
البته بعد از گذشت چند ماهی مشکل کاملاً حل شد و خودمون هم پارو میزدیم.
این توضیحات رو دادم چون بعضی وقتها دو تا سه روز باید توی بلم با این شرایط زندگی میکردیم.
به مرور تعداد افرادی که به بچه ها اضافه می شدند روبه افزایش بود و به طور کلی سه کار انجام میگرفت.
۱. شناسایی آبراها و گراگیری برای بدست آوردن نقشه منطقه و پیاده کردن روی کاغذ کالک (این کار با قطب نما و حرکت تو مسیر آبراه و ثبت زمانی که با درجه ثابتی حرکت صورت میگرفت بدست می آمد و کار زمان بری بود)
۲. ایجاد کمین ثابت (در منطقه طبر یک آبراه اصلی بنام کَسُر بود که تا ترابه ادامه داشت)
۳. شناسایی در عمق هور و بعضا تا خشکی عراق که فاصله خیلی زیادی بود
ادامه دارد
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ من عاشق شکار تانک بودم. آرزو داشتم در این کار گل کنم.
آن شب، دو تانک زدیم و تا دم صبح درگیر بودیم. یکی از بچهها گفت: «ماشاءالله... دروازهی خرمشهر تو دستمونه!» همزمان با ما، لشکر امام حسین (ع) روی پل خرمشهر درگیر بود و عملیاتشان خوب پیش رفت. ما پشت سرشان حرکت میکردیم تا کارشان را تکمیل کنیم. تیپ نجف اشرف و تیپ امام حسین ریختند توی کوچههای شهر و درگیری کشید به جنگ تنبهتن، خانهبهخانه.
کوچهها و خیابانهای خرمشهر را خوب نمیشناختم. پاکسازی شهری بلد میخواست. گروهی از بچههای لشکر ولیعصر که نیمچه عربی بلد بودند رسیدند و جنگ خیابانی را ادامه دادند.
نزدیک ظهر، در خرابههای خرمشهر از پشت این دیوار به پشت آن یکی خیز برمیداشتیم که ناگهان یکی فریاد زد: «خرمشهر آزاد شد... خرمشهر آزاد شد!»
خدا شاهد است همانجا خشکم زد. فکر کردم خیالاتی شدهام. اما چند نفر دیگر هم فریاد میزدند و همان را میگفتند. نمیتوانم وصف کنم چه حالی داشتم؛ حالتی بین گریه و خنده. خیلی از بچهها هنوز درگیر بودند و عراق شهر را میکوبید. با شنیدن خبر آزادی، با چند نفر از بچهها رفتیم دم مسجد جامع خرمشهر. خیلی شلوغ بود. مردم و رزمندهها جمع شده بودند و اشک شوق میریختند. همه از این پیروزی خوشحال بودند.
حاج احمد آمد؛ عصایی زیر بغل داشت و میلنگید. دورش جمع شدیم و عشق و حال کردیم. صدای خمپاره هنوز تکوتوک میآمد. عراق نمیخواست قبول کند که بازی را باخته.
حاج احمد گفت: «از همه تشکر میکنم. یاد بچههای لبتشنهای که توی بیابون جان دادند به خیر باشد. آنها خرمشهر را آزاد کردند. محسن وزوایی، حسین قجهای مردانه جنگیدند. باید قدر شجاعتشان را بدانیم؛ قدر بچههایی که کوچک بودند و با شناسنامه برادرشان آمدند. کسی اسمشان را نبرد؛ غریبانه رفتند.»
خرمشهر آزاد شد و همه فکر میکردند جنگ تمام شده. اما ایران دنبال برگ برنده بود؛ تا اگر حرف صلح پیش آمد، با قدرت وارد شود. ایران خودش را پیدا کرده بود و در دنیا اسم در کرده بود. همه جا پیچید که ایران، عراق را زمین زده.
بعد از عملیات، برگشتم تهران. فکر میکردم کار تمام شده و دیگر با جنگ کاری ندارم. اما همان روزها اسرائیل به جنوب لبنان حمله کرد. زمزمه شد که نیروهای سپاه میخواهند در قالب یک لشکر، به فرماندهی حاج احمد متوسلیان به لبنان بروند. همهی بچههایی که قرار بود با حاج احمد بروند، سپاهی بودند. حاجی مشغول گلچین کردن یارانش بود. دل توی دلم نبود. ماجراجویی در ذاتم بود و آرامم نمیگذاشت.
میخواستم هر طور شده با لشکر به لبنان بروم؛ حتی اگر فقط برای زیارت باشد. هر جا رفتم، قبول نکردند؛ چون استخدام رسمی سپاه نبودم. سه روز در نخستوزیری این در و آن در زدم تا بالاخره مأموریت سهماههای از وزارت امور خارجه گرفتم برای سفارت ایران در دمشق. همهی عشقم این بود که همراه حاج احمد و یلان جنگ باشم، و اگر درگیری شد، در آن شرکت کنم. ننگ میدانستم که حاج احمد در لبنان بجنگد و من در تهران لم بدهم.
اصغر ارسنجانی، حسن بهمنی، علی موحد، حسین طاهری و خیلی از یلان جنگ همراه حاج احمد بودند. آن موقع هنوز با اصغر ارسنجانی چفت نبودم؛ ولی سلاموعلیک داشتیم و محبتی خاص، اما در چارچوب.
دو سه روز بعد از بچهها به سوریه رسیدم. آنجا قصهی زیارت و سینهزنی و عشق و حال بود. شبها در حرم حضرت زینب (س)، اصغر ارسنجانی و رضا غزلی که صدای گرمی داشتند، نوحه میخواندند و ما سینه میزدیم. چند روز نگذشته بود که گفتند باید به ایران برگردیم؛ چون موضوع اصلی جنگ عراق و ایران است و اگر آن طرف را شل بگیریم، از عراقیها میخوریم. نظر امام هم همین بود.
نزدیک برگشتنمان به تهران بود که شبش در سفارت تماس گرفتند: حاج احمد برنگشته. خیالشان راحت بود که حاجی در سفارت است و ما فکر میکردیم او در پادگان است. یک تیم از سفارت و یک تیم از بچهها جمع شدیم و پی حاج احمد گشتیم. یک جایی به هم خوردیم و معلوم شد حاج احمد گم شده؛ به عبارتی دزدیده شده.
شبانه در سفارت جلسه گذاشتند؛ تلفن و پیگیری سیاسی. فردا معلوم شد واقعاً گروگان گرفته شدهاند. چه کسی؟ چرا؟ خدا میدانست. هیچ چیز معلوم نبود. چند ساعت بعد گفتند نه، گروگانگیری نیست؛ فقط چند سؤال میپرسند و بعد رهایشان میکنند. اما فردا شد، دو سه روز بعد شد، و حاج احمد نیامد.
از تهران دستور رسید که همه باید هر چه زودتر به ایران برگردند. بیستودوم تیرماه (۲۲ تیر ۱۳۶۱) با سفارت ایران در دمشق تسویه کردم و به تهران برگشتم؛ با چشم گریان و دل پرخون. بعضی از بچهها آنقدر ناراحت و شوکه بودند که حاضر نبودند بدون فرماندهشان برگردند. میخواستند بمانند تا شاید کاری کنند.
اما حاج احمد، گره کور و کلاف سردرگمی شده بود که به دست یک نفر و دو نفر بازشدنی نبود. هیچکس، هیچ کاری نمیتوانست بکند. در آن مملکت بیدر و پیکر و نیمهنظامی، کجا میشد پی حاج احمد گشت؟
وقتی به خانه رسیدم، فاطمه گفت: «ای کاش در سوریه میماندی و ما هم میآمدیم و مدتی میرفتیم توی وادی زیارت.» وقتی جریان اسارت حاج احمد را برایشان گفتم، مادرم گریه کرد. حاجی را قبلاً دیده بود و میشناخت. دلش را گذاشت جای دل مادر احمد.
حاج احمد کسی نبود که بتوان به راحتی از او دست کشید.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
یکی از دوستان همراه، ویدئویی کوتاه از راوی این خاطرات، یعنی سید ابوالفضل کاظمی ارسال کردن که در نوع خودش جالبه.
لحن و گفتار، دقیقا همونیه که در سطر سطر کتاب میشه خوند و حس کرد.
فرد پیراهن مشکی که در ابتدای فیلم پشت به دوربین هستند و در حال مرور خاطرات روزهای عاشقی..
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سید ابوالفضل کاظمی راوی کوچه نقاشها با یکی از رزمندگان موتور سوار آرپی زن در حال یادآوری خاطرات آن دوران.
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂 میگفت: از آن آدم هايی بود كه اگر چانه اش گرم میشد، رخش رستم هم به گردَش نمی رسيد!
كافی بود فقط يك حرفی بزند و يك سؤالی از او بپرسی، ديگر ول كن نبود! دل و جيگر مسئله را می آورد بيرون و آنقدر موضوع را تجزيه و تحليل
می كرد كه آدم از حرف زدن و سؤال كردنش پاك پشيمان می شد.
بعضی شب ها، بچه ها بدون توجه به حرف های او، چراغ را خاموش می كردند تا شايد كوتاه بيايد. اما او از آن سر چادر داد می زد: "آهای برادر!
آقا! ای دوست، رفيق... چرا چراغ را خاموش می كنی؟! روشن كن تا چشمم ببيند چی میگم!..."😂😂
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۱۹
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
جنایتهای ستون پنجم
ملت ایران هرگز فراموش نخواهد کرد خیانتهای گروه کوردل و وطنفروش موسوم به ستون پنجم یا منافقین. این جماعت از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، دست به جنایتهایی زدند که هرگز از حافظه امت اسلامی پاک نخواهد شد.
از ترور شخصیتهای برجسته و بمبگذاریهای کور گرفته تا به خاک و خون کشیدن مردم بیگناه، خرابکاریهای سازمانیافته و همکاری مستقیم با دشمنان ایران اسلامی، کارنامهای سیاه از خیانت و جنایت رقم زدند. دستان آلودهشان تا مرفق به خون بیش از ۱۷٬۰۰۰ شهید مظلوم آغشته است.
در دوران دفاع مقدس نیز، بیهیچ شرمی در کنار دشمنان ایستادند و از هیچ خوشخدمتی به متجاوزان دریغ نکردند.
ترور فرماندهان
گروههای خائن نهتنها به ترور فرماندهان و رزمندگان پرداخت، بلکه با جاسوسی از جابجایی نیروها، شنود مکالمات و ارسال اطلاعات به دشمن، عملاً دوشادوش متجاوزان علیه رزمندگان اسلام جنگیدند و خیانت کردند.
دستگیری یک جاسوس در دهلران
چندین روز پیاپی، مناطق مختلف شهر و اطراف دهلران، محل استقرار رزمندگان، هدف حملات هوایی دشمن قرار میگرفت. هر جا که نیروها مستقر میشدند، هواپیماهای دشمن بیدرنگ ظاهر میشدند. فرماندهان اطلاعات و عملیات به این نتیجه رسیدند که ستون پنجم در منطقه فعال است.
با فراخوان نیروها، بر هوشیاری و مراقبت بیشتر تأکید شد.
در روز سوم اسفند (۲۳ فوریه ۱۹۸۶ میلادی)، هوا بارانی و هوا کمی سرد بود. نزدیک غروب، همراه حاج مهدی زارع در نزدیکی انتظامات قدم میزدیم و گفتوگو میکردیم. ناگهان فردی با لباس چوپانی، پالتو و کلاه شبانی، چوبدست بهدست، با شتاب از کنارمان عبور کرد.
گفتم: «حاج مهدی، این فرد مشکوک نیست؟»
ایشان گفت: «میتونی باهاش صحبت کنی.»
صدا زدم: «برادر! همشهری!» اما بیاعتنا سرعتش را بیشتر کرد و به سمت خروجی انتظامات دهلران رفت.
حاج مهدی فوراً دستور داد جلویش را بگیرند. فرد مذکور شروع به داد و فریاد کرد. نیروها اطرافش جمع شدند و محاصرهاش کردند. حاج آقا پورغلام و چند نفر از بچههای گردان نیز در صحنه حاضر بودند.
به دستور فرمانده، بازرسی بدنی انجام شد. وقتی پالتو و کت را درآوردند، یک دستگاه بیسیم جاسوسی زیر لباسهایش پنهان شده بود. بلافاصله دستگیر و به مقامات بالاتر تحویل داده شد.
خیانت به وطن
آری، روشن شد که خائنین به وطن، برای مشتی پول کثیف، حاضرند دستان پلیدشان را به خون رزمندگانی آلوده کنند که با عشق و ایمان، داوطلبانه برای پاسداری از خاک وطن، آواره صحرا و بیابان شدهاند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
از زندگانیام گله دارد جوانیام
شرمندهٔ جوانی از این زندگانیام
دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کُشت به نامهربانیام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگی جاودانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهٔ جرس کاروانیام
یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب
ای ماه اگر ز چاه به در میکشانیام
گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنا
من طایر شکستهپر آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بیهمزبانیام
ای لالهٔ بهار جوانی که شد خزان
از داغ ماتم تو بهار جوانیام
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیام
در خواب زندهام که تو میخوانیام به خویش
بیداریام مباد که دیگر نرانیام
شمعم گریست زار به بالین که شهریار
من نیز چون تو همدم سوز نهانیام
#شعر #شهریار
@defae_moghadas