eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تا بهشت همراه شمائیم و دست از شما نمی‌کشیم @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۲۰ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ کوچ به دشت عباس در روز چهارم اسفندماه سال ۱۳۶۱، فرماندهی گردان در مکانی امن همه نیروها را فراخواند و اعلام کرد: «تمامی تجهیزات را مهیا کنید، امشب از دهلران کوچ می‌کنیم!» رزمندگان که به هم می‌رسیدند، درباره مقصد مأموریت بعدی گمانه‌زنی‌هایی داشتند. برخی می‌گفتند شاید دوباره به خط مقدم بازگردیم، برخی دیگر احتمال می‌دادند عملیاتی در پیش باشد. ساعت ۸ شب، کامیون‌ها برای انتقال نیروها مقابل مدرسه دهلران صف کشیدند. رزمندگان به همراه فرماندهان گروهان‌ها و دسته‌ها، به‌صورت ستونی حرکت کردند و پس از طی مسافتی، خود را به خودروها رساندند و سوار مرکب‌های آهنین شدند. خداحافظی با دهلران پس از بیش از یک ماه استقرار در خط مقدم چیلات و اردوگاه‌های دهلران، با خاطراتی ماندگار از آن روزها، با این منطقه وداع کردیم. دل‌هایمان را به تقدیر حضرت پروردگار سپردیم و راهی منطقه‌ای دیگر از سرزمین عزیزمان ایران شدیم. ورود به دشت عباس پس از سفری سه‌ساعته، حدود ساعت ۱۱ شب به اردوگاه دشت عباس رسیدیم؛ محل استقرار نیروهای رزمنده لشکر ۱۹ فجر استان فارس. هوا نسبتا بهاری بود و تدارکات، پیش‌تر زحمت برپایی چادرها را کشیده بودند. با جمعی از دوستان هم‌ولایتی‌مان—ابراهیم زائری، جعفر مختاری، سهراب خسروی، شاهپور گودل، منصور پورغلام، هادی انصاری و دیگران—چادری را انتخاب کردیم. این‌بار همه بچه‌ها هم‌محلی بودند و جمع‌مان جمع بود؛ در فضایی آکنده از صمیمیت و همدلی. صبح‌گاه در هوای بهاری صبح زود، همراه با اذان، برای اقامه نماز جماعت آماده شدیم. زیارت عاشورا قرائت شد و به همه گردان‌ها اعلام شد که تا زمان استقرار در اردوگاه، مراسم صبح‌گاه برگزار خواهد شد. پس از مدت‌ها، دوباره برنامه صبح‌گاه در هوایی بهاری و فرح‌بخش برگزار شد. پس از مراسم، به چادرمان برگشتیم. چای شیرین در شیشه مربایی و صبحانه‌ای ساده با نان محلی و پنیر، در فضایی صمیمی و مهربان، لذتی فراموش‌نشدنی داشت. آشنایی با فرماندهان نام‌آور گرچه نام برخی از پرافتخارآفرینان شهرستان‌های فیروزآباد، فراشبند و قیروکارزین را شنیده بودم، اما از نزدیک با آنان آشنا نبودم. حدود ساعت چهار بعدازظهر، به زمین خاکی والیبال در گوشه اردوگاه رفتم؛ همان‌جا برای نخستین‌بار با ابوذر کرم‌پور، شهید ایرج کرم‌پور، شهید مدافع حرم هدایت‌الله غلامی، طمراس چگینی از شهدای والامقام فیروزآباد و جمعی دیگر از نام‌آوران آشنا شدم. آن‌ها سرگرم بازی والیبال بودند و پس از بازی، دیدار و آشنایی با آنان برایمان بسیار خوشحال‌کننده بود. خاطره‌ای دیگر نزدیک غروب روز پنجم اسفند، ناباورانه دیدم که رزمندگانی که به مرخصی رفته بودند—نادر زارع، احمد قربان، اسدالله روشن و ابراهیم فوری—بازگشته‌اند. دیدارشان برایمان فرح‌بخش و شادی‌آفرین بود. از ابراهیم پرسیدم: «تو که خانواده‌داری، چند روز دیگر از مرخصی‌ات باقی مانده بود؛ چرا زود برگشتی؟» گفت: «حقیقت را برایتان می‌گویم…» از جبهه که رفتم، نزدیک غروب بود که به روستایمان—خسویه از بخش حاجی‌آباد داراب—رسیدم. خودرو تویوتای سپاه درست جلوی منزل ما بود. برایم سؤال شد که سپاه در خانه ما چه کاری دارد؟ صبر کردم تا رفتند. وقتی وارد خانه شدم، همسر و فرزندانم با دیدنم هم خوشحال شدند و هم تعجب کردند. از همسرم پرسیدم: «خودروی سپاه و بسیج برای چه آمده بودند؟» همسرم با گریه گفت: «از روزی که به جبهه رفتی، دوبار از طرف سپاه و کمک‌های مردمی و بسیج برای سرکشی آمده‌اند. برایمان آرد، برنج، روغن و برای بچه کوچکم شیر خشک آورده‌اند!» شرمنده شدم. تصمیم گرفتم صبح زود حرکت کنم. فردای آن روز خداحافظی کردم و خودم را به جبهه رساندم. ابراهیم، کارگری ساده بود که زندگی‌اش و زن و بچه‌اش را به امان خدا سپرده و راهی جبهه شده بود. مردم این را می‌فهمیدند و از سفره محقر خود، چه برای رزمندگان در خط مقدم و چه برای خانواده‌هایشان، همدلی می‌کردند. دعای کمیل شب جمعه، ششم اسفند، مراسم دعای کمیل با مداحی دلنشین یکی از مداحان گروه فرهنگی از خطه قهرمان‌پرور بوشهر برگزار شد. نوحه‌خوانی و سینه‌زنی به سبک دوره‌ای انجام شد؛ سبکی که برایم بسیار خاطره‌انگیز بود. یادآور تمام خاطرات دوران کودکی‌ام بود، زیرا این سبک سینه‌زنی در روستایمان—دهرم—رایج بود و برایم آشنا و عزیز بود. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سکانسی اثرگذار از فیلم خرده روایت های پدری شهید سید اسدلله لاجوردی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
    🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۳ راوی و نویسنده : سید <><><> برای تهیه نقشه هور بویژه پیاده کردن آبراه ها روی نقشه ، با بلم توی آبراه حرکت می‌کردیم ، زاویه حرکت را با قطب نما نسبت به شمال مشخص می‌کردیم و فاصله رو با ساعت (به طور میانگین ۱۵ دقیقه با پاروزدن معمولی یک کیلومتر طی می شد ) از اونجا که ماهی گیرهای عراقی توی هور تردد داشتن و بین اونا آدمهای اطلاعاتی عراق هم بود، وضعیت ظاهریمون باید به شکلی بود که حساسیتی ایجاد نکنه بنابراین با لباس محلی تو ماموریت ها می‌رفتیم و لوازم نظامی همراه ، مثل بی سیم ، قطب نما و چیزهای دیگه که ممکن بود تو برخوردی که با ماهی گیرهای عراقی تو مسیر پیش می اومد موجب لو رفتنمون بشه مخفی می کردیم. تو منطقه طبر معمولا برخورد با ماهیگیرهای عراقی زیاد بود که اکثر وقت‌ها هم نیروهای بومی که همراه ما بودن عراقی‌هارو می شناختن و اونها هم همینطور و با هم سلام علیک داشتند. با بعضی ها گرم تر می‌گرفتند و با بعضی ها سعی می‌کردن زیاد هم کلام نشن. یادم هست تو یکی از ماموریت ها داخل نی های کنار آبراه شب برای استراحت ایستادیم. اول صبح شد صدای چند تا ماهی گیر اومد که تور ماهیگیریشون رو جمع می کردن ، نیروی بومی که باهام بود گفت، دیگه نمیشه بریم اینها نباید من رو ببینن، ظاهرا بخاطر خصومتی که از قبل داشتند. مجبورم کرد بیسیم زدم که چند نفر بیان کمک مون، عبدالزهرا داغری اومد و باشون صحبت کرد تا نیروی بومی ما حاضر شد از لای نی ها بیاد بیرون و برگشتیم. یکی از چیزهایی که اوایل برام خیلی جالب بود این بود که تو مسیری که می‌رفتیم نیروهای بومی می‌گفتن که مثلا چند ساعت پیش بلمی از اینجا  رد شده، یا مثلا  دو روز پیش کسی از اینجا گذشته. من همیشه تعجب می‌کردم که چطور می فهمن و با این قاطعیت می‌گن! بعدها متوجه شدم بلم که حرکت ميكنه موجي از حركتش درست ميشه كه ني هاي بغل آبراه بالا تر از سطح آب رو خيس ميكنه و تا ساعتها اثرش ميمونه. حتي ميشود تشخيص داد كه قايق موتوري رد شده يا بلم. بعضی وقت‌ها برای علامت، نی رو تو مسير مي‌شكستن و از محل شكستگی قابل تشخيص بود که حدودا مال امروزه يا اينكه چند روز ازش گذشته. ادامه دارد @defae_moghadas
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دو کوهه؛ پادگان کرخه؛ پادگان شهدای تخریب؛ پادگان حمیدیه؛ پادگان مصطفی خمینی؛ پادگان آموزشی شوشتر؛ پادگان گلف همون قرارگاه کربلا؛ پادگان غیور اصلی ...... همه و همه یادشان بخیر😭 @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۴ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ تا نزدیک سحر زدیم و خوردیم. بالای سیل‌بند روبه‌رویمان، تانک‌ها ردیف شده بودند. آن‌قدر بهشان نزدیک بودیم که آرپی‌جی به کار نمی‌آمد و اثر نمی‌کرد؛ اما دلی و مولایی هر چه گیرمان می‌آمد، می‌زدیم. آنجا، آدم قدر حاج احمد را می‌فهمید. اگر بود، می‌دانست چطور کار را جمع و جور کند. دم دمای ظهر فردا، عراق همین‌طور که آتش می‌ریخت، رفت عقب و پشت سیل‌بند خط را سفت کرد. من با هفت هشت تا از بچه‌ها که هیچ‌یکشان را نمی‌شناختم، از شیار سمت راست سیل‌بند به طرف بالای پنج‌ضلعی رفتم. هوا گرم شده بود و آفتاب کم‌کم چشم آدم را می‌زد و ما روی زمینی راه می‌رفتیم که حالت باتلاقی داشت؛ باتلاق نیمه‌خشک. کمی که رفتیم، یک نفر فرمان ایست داد: «شما کی هستید؟» گفتیم: «نیروی حبیب هستیم.» چند دقیقه بعد، نصرت غریب - فرمانده گردان حمزه - جلو آمد. مرا می‌شناخت. سلام و علیک کردیم. گفت: «کجا بودید؟» گفتم: «دیشب با بچه‌های اسماعیل محمدی تو خط بودیم.» نصرت گفت: «این‌ها که قرار بود با ما دست بدن، چرا نیامدن؟» گفتم: «مجبور شدند یک پد بیان عقب، توان نداشتند، آتش سنگین بود، زمین‌گیر شدند.» با ناراحتی گفت: «چرا؟ این که نمی‌شود.» بعد رفت پای بی‌سیم. فکر کنم بی‌سیم زد به حاج همت و گفت: «حبیب عقب نشسته و نتوانسته با ما دست بدهد. تکلیف را معلوم کنید.» من بچه‌ها را جمع کردم و آمدیم عقبه. نماندم تا بقیه قصه نصرت غریب و گردان حبیب را ببینم. من دوباره همان نیمه مردادماه برای مرحله پنجم عملیات رمضان با گردان مقداد راهی خط مقدم شدم. بهمن نجفی، فرمانده گردان مقداد بود. بهمن گفت: «این بار می‌خواهیم از تجربیات قبلی استفاده کنیم. بدون شناسایی یک قدم جلو نمی‌رویم.» مسئولین اطلاعات عملیات گردان مقداد، اسماعیل خانی و قاسم الله وردی بودند. قبل از عملیات، دم غروب، حقیر به اتفاق بهمن نجفی و اسماعیل خانی و الله وردی با سه نیروی عملیاتی سوار تویوتا شدم و به طرف منطقه کوت سواری حرکت کردیم. ماشین را در جایی گذاشتیم که در تیررس نباشد. خودمان پای پیاده به طرف توک مدادی یعنی جنوب کانال ماهی رفتیم. بعد از نماز مغرب و عشا، جیره جنگی را که ردمان بود، خوردیم. کاکائو و پسته را کوبیده بودند که مثل شکلات سفت شده بود. آن را با یک کف دست نان لواش و پشت بندش یک قلب آب خوردیم و تیز راه افتادیم. بهمن خبره اطلاعات عملیات و شناسایی بود. هر چه می‌گفت، چشم بسته عمل می‌کردم. من پشت سر بهمن بودم. او مرتب تذکر می‌داد که پا جا پای همدیگر بگذارید و آهسته حرف بزنید. آن دو مسئول اطلاعات هم جلوتر از همه راه می‌رفتند. چشم‌مان که به تاریکی عادت کرد، خاکریز دو جداره دلبری را دیدیم که جلوی اروند رود زده بودند. نمی‌دانم چند کیلومتر بود؛ شاید بیشتر از بیست یا سی کیلومتر. تهش تو تاریکی پیدا نبود. داخلش آب بود و حتم داشتم مین و سیم خاردار و انواع تله‌های انفجاری هم کار گذاشته‌اند. در جایی نشستیم. قاسم دوربین کشید و توجیه‌مان کرد. نرم و آهسته حرف می‌زد. گفت: «اینجا اولین معبری است که قبلاً زده‌ایم. این کانال ماهی است و آن سرش توک مدادی. عرض کانال شاید به یک کیلومتر برسد. انواع تیربار و کمین و سنگر هم دورش هست....» بعد نوار سفیدی را نشان‌مان داد که کشیده بودند تا راه برگشت را گم نکنیم. با دوربین سنگرهای دیده‌بانی عراقی‌ها را در جزیره بوبیان دید زدیم و سنگرهای دوشکایشان که خودنمایی می‌کرد. نزدیک یک کانال، بچه‌ها دو تا لوله‌ی آلومینیومی دو سه متری را از زیر خاک درآوردند با یک مشت پیچ و مهره که در یک کیسه زیر خاک چال شده بود. روی هم سوارشان کردند و یک نردبام ساختند. گذاشتیم روی کانال و یکی‌یکی رد شدیم و پشت خاکریز نسبتاً کوتاهی نشستیم. از آن پشت، ستون تانک‌ها و اولین مثلثی‌ها پیدا بود. ارتفاع هر خاکریز مثلثی‌ها به سه متر و طول هر ضلعش به دو هزار متر هم می‌رسید. روی هر ضلع، سه تا ـ سه تا تانک چیده بودند که لوله‌ی هر یک به طرفی بود؛ یعنی هر تانک می‌توانست جلوی خودش را بزند و احتیاط دیگری باشد. جلوتر از مثلثی، باز یک کانال دو جداره بود که شاید پنجاه یا صد متر با خاکریز مثلثی فاصله داشت. آن ساعت شب حتی یک نفر عراقی هم ندیدیم. همه‌جا تاریک، خلوت و ساکت بود. نزدیک سحر، بحث برگشتن به عقبه پیش آمد. بهمن بی‌سیم زد و گفت: «ما آمده‌ایم و داریم تفریح می‌کنیم.» بعد رو به ما گفت: «من باید جاده را ببینم، هنوز توجیه نشده‌ام. نمی‌دانم با این مثلثی‌ها چه باید بکنیم.» بعد با یکی از نیروهای اطلاعات عملیات رفت. من و بقیه‌ی بچه‌ها پشت همان خاکریز نشستیم به گپ و گفت‌وگو. غروب، بهمن برگشت و همه با هم به عقبه برگشتیم. نیمه‌شب به عقبه رسیدیم.
فردا قبل از غروب آفتاب با گردان مقداد به طرف کانال ماهی حرکت کردیم. شب عملیات بود و نیروهای خط‌شکن در عقبه مستقر و آماده بودند. قرار بود ما خط را در جاده‌ی شرقی غربی تنومه سفت کنیم. بهمن بود، تنومه کلید بصره است. آن شب، حرکت را از جنوب پاسگاه زید به طرف تنومه شروع کردیم. اول از سنگرهای بتونی که به آن در می‌گفتیم، گذشتیم. به جاده‌ای رسیدیم که رویش تانک چیده شده بود. تانک‌ها را که دیدم، رفتم سرستون و به بهمن گفتم: «دیشب موقع شناسایی، این‌ها نبودند؟!» بهمن گفت: «عراق شنود دارد، می‌فهمد و این‌ها را در فاصله‌ی شب تا صبح آورده. از این موانع معلوم می‌شود عراق فهمیده ما عملیات می‌کنیم.» بعد از ۲-۳ ساعت پیاده‌روی، بهمن فرمان ایست داد. خودش یک تیم آرپی‌جی‌زن جدا کرد. من هم جزو آن‌ها بودم. با او کمی جلوتر رفتیم و دید زدیم و دوباره برگشتیم پیش بچه‌ها. آن شب کمی حالت خستگی داشتم و پلک‌هایم سنگین بود. دو شب و نصفی نخوابیده بودم. از شناسایی یکراست آمدیم خط. آن لحظه که به شروع عملیات چیزی نمانده بود، حال مناجات آمده بود. یک گوشه نشستم و کمی بندگی کردم. اسماء حضرت حق را که گفتم، دلم آرام گرفت. نمی‌دانم این خاصیت بد جنگ است یا خوب که مرگ آدم را زودرس می‌کند. تو جبهه آدم این را می‌داند و دست از خودبینی‌ها و غرورها برمی‌دارد؛ صادق و روراست می‌شود. فقط در آن شب‌ها و روزها بود که از حمد و سلام نمی‌رفتم تو کاسبی و چک و سفته. بیشتر بچه‌ها در حال مناجات و وداع آخر بودند. از تک‌تک‌شان حلالیت طلبیدم و دو بیت خراباتی برایشان خواندم: شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست بچه‌ها ای واللهی گفتند و عشق و حالی شد. صورت تک‌تکشان را ماچ کردم. فکر کردم که شاید فردا دیگر طرف را نبینم؛ باید باهاش صفا کنم و فرصتی به آخر خط نمانده. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐