eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۳ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ گذر نهم – عملیات رمضان (۲۳ تیرماه ۱۳۶۱ / ۱۳۶۱/۴/۲۳) بار دیگر سوار قطار شدم و راهی مقر انرژی اتمی شدم. دلم می‌خواست هم در خط و منطقه باشم، هم خبری از حاج احمد بگیرم. تمام مسیر، ذهنم درگیر او بود؛ هیبتش جلوی چشمم بود و از خاطرم نمی‌رفت. نمی‌دانم چه سیر و حکمتی بر حاج احمد گذشت؟ همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. کسانی که دم از رفاقت و شرافت می‌زدند، سکوت کرده بودند؛ انگار نه انگار که فاتح خرمشهر و فرمانده بزرگ جنگ را گرفته‌اند. یاد حرف‌ها و کارهایش افتادم. وقتی ازش چیزی می‌پرسیدیم یا در کارش سؤال می‌آوردیم، خوشش می‌آمد. می‌گفت: «مربا نباشید که هر چی می‌گم بگید چشم! سؤال کنید، داد بزنید، حقتان را بخواهید.» حاجی واقعاً مردِ مرد بود؛ پناه نیروها و دنبال حق و حقیقت. وقتی پشت بیسیم باهاش حرف می‌زدی، دلت گرم و آرام می‌شد و سختی‌ها را فراموش می‌کردی. صدایش مردانه و پرصلابت بود. وقتی در قرارگاه می‌نشست و با بیسیم حرف می‌زد، انگار دستی قدرتمند کارها را هدایت می‌کرد؛ هیچ کاری لنگ نمی‌ماند. هر جا صلاح می‌دید، خودش را وسط آتش و خون بالای سر نیروها می‌رساند و کار را در دست می‌گرفت. اهل نشستن در قرارگاه و کشیدن دیوار بتون دور خودش نبود. دعا می‌کنم به باطن امام زمان (عج)، قدر زحمت‌هایی که او برای جنگ کشید دانسته شود؛ زحمت‌هایی که نماند تا ثمره‌شان را ببیند. نصف شب به مقر انرژی اتمی رسیدم. گفتند مرحله اول عملیات رمضان تمام شده و بچه‌ها خط را شکسته‌اند. شناسایی این عملیات را تیم اطلاعاتی سعید قاسمی انجام داده بود، همان موقع که تیم چغر حاج احمد در لبنان بودند. حاج محمدابراهیم همت، فرمانده تیپ محمد رسول‌الله (ص) شد. جایگزینی‌ها انجام شد و اختیارات بین افراد دیگری تقسیم شد. حاج احمد، منصور کوچک محسنی را برای جانشینی خود انتخاب کرده بود؛ اما با اسارتش همه چیز عوض شد و ورق برگشت. عملیات رمضان را ارتش و سپاه با هم انجام می‌دادند. ارتش کلاسیک و چارچوب‌دار می‌جنگید، سپاه هم برنامه خودش را داشت. آن موقع، درست یا غلط، به ذهنم آمد که مثل قبل، هیئتی جنگیدن باصفاتر است. می‌رفتم با یک گردان عملیات می‌کردم و شب بعد با گردان دیگر؛ مجبور نبودم در عقبه منتظر دستور باشم. هر وقت پا می‌داد، می‌زدم توی ستون و می‌رفتم خط؛ تازه تجارب بیشتری هم به دست می‌آوردم. فردای آن روز، ساعت ۱۰ صبح، موتور یکی از بچه‌ها را گرفتم و به عقبه پنج‌ضلعی رفتم. کمی با زمین آشنا بودم. آنجا هر کسی را می‌دیدی، قصه مثلثی‌ها ورد زبانش بود. منطقه عملیاتی رمضان باز و بزرگ بود؛ دشتی بی‌در و پیکر که از شمال به کوشک و طلاییه می‌رسید و از جنوب به شلمچه و اروندرود. هدف، محاصره بصره بود. عراق هم می‌دانست ما بصره را می‌خواهیم، پس همه توانش را برای دفاع از آن گذاشت. فکر می‌کرد ما خرمشهر را گرفته‌ایم تا گمراهش کنیم و توان نظامی‌اش را در خرمشهر بگیریم. برای همین، نیروهایش را کشید سمت شلمچه و بعد یک کار تبلیغاتی کرد: گفتند «برای اینکه به دنیا نشان بدهیم خاک ایران را نمی‌خواهیم، خرمشهر را خالی کردیم.» اما از آن طرف، با همدستی اسرائیلی‌ها، قصه مثلثی‌ها را علم کرد و اتفاقاً برایش خوب نشست. در دشت، بچه‌های گردان میثم را پیدا کردم. موتور را خواباندم و رفتم پشت خاکریزشان. خیلی‌هایشان را نمی‌شناختم؛ فقط با فرمانده‌شان مختار سلیمانی و چند نفر از نیروهای قدیمی آشنا بودم. بچه‌های میثم زمین‌گیر شده بودند. خمپاره صدتا صدتا می‌آمد و خاکریز را می‌لرزاند. تانک‌های دشمن گلوله مستقیم می‌زدند. چند جنازه عراقی آن‌طرف خاکریز افتاده بود؛ معلوم بود بچه‌ها رفته‌اند جلو و برگشته‌اند عقب. بچه‌های مختار سلیمانی گفتند: «از دیشب تا حالا بیست تا تانک زده‌ایم و دمار از روزگارشان درآورده‌ایم.» تا غروب، قاتی بچه‌های مختار نمکی درگیر بودم. سلاح و نارنجک نداشتم؛ از سلاح بچه‌ها استفاده می‌کردم. دم غروب، دستور عقب‌نشینی آمد. من هم همراه بچه‌های میثم برگشتم عقب. در حین عقب‌نشینی، یک ترکش نخودی به بازوی دست راستم خورد. کمی خون آمد و یک ساعت بعد سرش جوش خورد. ترکش چون داغ است، خودش زخم را ضدعفونی می‌کند؛ اما هر چه باشد، جان و بنیه آدم را می‌گیرد و آدم از تک و تا می‌افتد. دو سه ساعت بعد، حالم که بهتر شد، به خط برگشتم. بین راه، بچه‌های گردان حبیب را دیدم که ستون کشیده بودند و به طرف خط می‌رفتند. قاتی‌شان شدم. یک جا نگه‌مان داشتند و سردستی توجیه‌مان کردند: «باید از پایین پاسگاه زید بروید سمت آب‌گرفتگی...» حالا کدام آب‌گرفتگی و با چه وسیله‌ای، خدا می‌دانست. آخر آنجا همه‌اش آب‌گرفتگی بود. گلش مثل گل تهران نبود؛ بدقلق و چسبنده بود، عین سریش. هیچ‌کس نمی‌دانست کجا می‌رود.
توی آن دشت، نیروی خبره اطلاعاتی گم می‌شد؛ چه برسد به نیروی پیاده‌ای که برای اولین بار پایش را آنجا گذاشته بود. در همان‌جا، یک عده از بچه‌های اطلاعات جلوتر رفتند. یک ربع بعد برگشتند و گفتند: «تانک‌ها پراکنده‌اند؛ صبر کنیم هوا روشن شود، بعد بزنیم.» بعد گفتند: «نه، صبر کنیم گردان‌های چپ و راست ما دست بدهند، بعد بزنیم.» رفتم سر ستون، دیدم انگار حاج همت پشت بیسیم است. بیسیم‌چی گفت: «منور بزنید، پیداتون کنند.» یک ساعت بعد، تیم پیشتازی از آرپی‌جی‌زن‌ها تشکیل شد و رفتند جلو. ساعت شاید از ۱۲ شب گذشته بود که دو گلوله آرپی‌جی زدند و ما رها شدیم. من قدم‌به‌قدم رفتم جلو و تیر زدم. نیروهای ایرانی و عراقی قاتی شده بودند و افراد را تشخیص نمی‌دادم... ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تا بهشت همراه شمائیم و دست از شما نمی‌کشیم @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 هم‌سفر با رزمندگان دهرم ۲۰ در والفجر مقدماتی قاسم اسلامی‌نسب ━━🌼🍃━━━━━━━━━ کوچ به دشت عباس در روز چهارم اسفندماه سال ۱۳۶۱، فرماندهی گردان در مکانی امن همه نیروها را فراخواند و اعلام کرد: «تمامی تجهیزات را مهیا کنید، امشب از دهلران کوچ می‌کنیم!» رزمندگان که به هم می‌رسیدند، درباره مقصد مأموریت بعدی گمانه‌زنی‌هایی داشتند. برخی می‌گفتند شاید دوباره به خط مقدم بازگردیم، برخی دیگر احتمال می‌دادند عملیاتی در پیش باشد. ساعت ۸ شب، کامیون‌ها برای انتقال نیروها مقابل مدرسه دهلران صف کشیدند. رزمندگان به همراه فرماندهان گروهان‌ها و دسته‌ها، به‌صورت ستونی حرکت کردند و پس از طی مسافتی، خود را به خودروها رساندند و سوار مرکب‌های آهنین شدند. خداحافظی با دهلران پس از بیش از یک ماه استقرار در خط مقدم چیلات و اردوگاه‌های دهلران، با خاطراتی ماندگار از آن روزها، با این منطقه وداع کردیم. دل‌هایمان را به تقدیر حضرت پروردگار سپردیم و راهی منطقه‌ای دیگر از سرزمین عزیزمان ایران شدیم. ورود به دشت عباس پس از سفری سه‌ساعته، حدود ساعت ۱۱ شب به اردوگاه دشت عباس رسیدیم؛ محل استقرار نیروهای رزمنده لشکر ۱۹ فجر استان فارس. هوا نسبتا بهاری بود و تدارکات، پیش‌تر زحمت برپایی چادرها را کشیده بودند. با جمعی از دوستان هم‌ولایتی‌مان—ابراهیم زائری، جعفر مختاری، سهراب خسروی، شاهپور گودل، منصور پورغلام، هادی انصاری و دیگران—چادری را انتخاب کردیم. این‌بار همه بچه‌ها هم‌محلی بودند و جمع‌مان جمع بود؛ در فضایی آکنده از صمیمیت و همدلی. صبح‌گاه در هوای بهاری صبح زود، همراه با اذان، برای اقامه نماز جماعت آماده شدیم. زیارت عاشورا قرائت شد و به همه گردان‌ها اعلام شد که تا زمان استقرار در اردوگاه، مراسم صبح‌گاه برگزار خواهد شد. پس از مدت‌ها، دوباره برنامه صبح‌گاه در هوایی بهاری و فرح‌بخش برگزار شد. پس از مراسم، به چادرمان برگشتیم. چای شیرین در شیشه مربایی و صبحانه‌ای ساده با نان محلی و پنیر، در فضایی صمیمی و مهربان، لذتی فراموش‌نشدنی داشت. آشنایی با فرماندهان نام‌آور گرچه نام برخی از پرافتخارآفرینان شهرستان‌های فیروزآباد، فراشبند و قیروکارزین را شنیده بودم، اما از نزدیک با آنان آشنا نبودم. حدود ساعت چهار بعدازظهر، به زمین خاکی والیبال در گوشه اردوگاه رفتم؛ همان‌جا برای نخستین‌بار با ابوذر کرم‌پور، شهید ایرج کرم‌پور، شهید مدافع حرم هدایت‌الله غلامی، طمراس چگینی از شهدای والامقام فیروزآباد و جمعی دیگر از نام‌آوران آشنا شدم. آن‌ها سرگرم بازی والیبال بودند و پس از بازی، دیدار و آشنایی با آنان برایمان بسیار خوشحال‌کننده بود. خاطره‌ای دیگر نزدیک غروب روز پنجم اسفند، ناباورانه دیدم که رزمندگانی که به مرخصی رفته بودند—نادر زارع، احمد قربان، اسدالله روشن و ابراهیم فوری—بازگشته‌اند. دیدارشان برایمان فرح‌بخش و شادی‌آفرین بود. از ابراهیم پرسیدم: «تو که خانواده‌داری، چند روز دیگر از مرخصی‌ات باقی مانده بود؛ چرا زود برگشتی؟» گفت: «حقیقت را برایتان می‌گویم…» از جبهه که رفتم، نزدیک غروب بود که به روستایمان—خسویه از بخش حاجی‌آباد داراب—رسیدم. خودرو تویوتای سپاه درست جلوی منزل ما بود. برایم سؤال شد که سپاه در خانه ما چه کاری دارد؟ صبر کردم تا رفتند. وقتی وارد خانه شدم، همسر و فرزندانم با دیدنم هم خوشحال شدند و هم تعجب کردند. از همسرم پرسیدم: «خودروی سپاه و بسیج برای چه آمده بودند؟» همسرم با گریه گفت: «از روزی که به جبهه رفتی، دوبار از طرف سپاه و کمک‌های مردمی و بسیج برای سرکشی آمده‌اند. برایمان آرد، برنج، روغن و برای بچه کوچکم شیر خشک آورده‌اند!» شرمنده شدم. تصمیم گرفتم صبح زود حرکت کنم. فردای آن روز خداحافظی کردم و خودم را به جبهه رساندم. ابراهیم، کارگری ساده بود که زندگی‌اش و زن و بچه‌اش را به امان خدا سپرده و راهی جبهه شده بود. مردم این را می‌فهمیدند و از سفره محقر خود، چه برای رزمندگان در خط مقدم و چه برای خانواده‌هایشان، همدلی می‌کردند. دعای کمیل شب جمعه، ششم اسفند، مراسم دعای کمیل با مداحی دلنشین یکی از مداحان گروه فرهنگی از خطه قهرمان‌پرور بوشهر برگزار شد. نوحه‌خوانی و سینه‌زنی به سبک دوره‌ای انجام شد؛ سبکی که برایم بسیار خاطره‌انگیز بود. یادآور تمام خاطرات دوران کودکی‌ام بود، زیرا این سبک سینه‌زنی در روستایمان—دهرم—رایج بود و برایم آشنا و عزیز بود. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 سکانسی اثرگذار از فیلم خرده روایت های پدری شهید سید اسدلله لاجوردی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
    🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۳ راوی و نویسنده : سید <><><> برای تهیه نقشه هور بویژه پیاده کردن آبراه ها روی نقشه ، با بلم توی آبراه حرکت می‌کردیم ، زاویه حرکت را با قطب نما نسبت به شمال مشخص می‌کردیم و فاصله رو با ساعت (به طور میانگین ۱۵ دقیقه با پاروزدن معمولی یک کیلومتر طی می شد ) از اونجا که ماهی گیرهای عراقی توی هور تردد داشتن و بین اونا آدمهای اطلاعاتی عراق هم بود، وضعیت ظاهریمون باید به شکلی بود که حساسیتی ایجاد نکنه بنابراین با لباس محلی تو ماموریت ها می‌رفتیم و لوازم نظامی همراه ، مثل بی سیم ، قطب نما و چیزهای دیگه که ممکن بود تو برخوردی که با ماهی گیرهای عراقی تو مسیر پیش می اومد موجب لو رفتنمون بشه مخفی می کردیم. تو منطقه طبر معمولا برخورد با ماهیگیرهای عراقی زیاد بود که اکثر وقت‌ها هم نیروهای بومی که همراه ما بودن عراقی‌هارو می شناختن و اونها هم همینطور و با هم سلام علیک داشتند. با بعضی ها گرم تر می‌گرفتند و با بعضی ها سعی می‌کردن زیاد هم کلام نشن. یادم هست تو یکی از ماموریت ها داخل نی های کنار آبراه شب برای استراحت ایستادیم. اول صبح شد صدای چند تا ماهی گیر اومد که تور ماهیگیریشون رو جمع می کردن ، نیروی بومی که باهام بود گفت، دیگه نمیشه بریم اینها نباید من رو ببینن، ظاهرا بخاطر خصومتی که از قبل داشتند. مجبورم کرد بیسیم زدم که چند نفر بیان کمک مون، عبدالزهرا داغری اومد و باشون صحبت کرد تا نیروی بومی ما حاضر شد از لای نی ها بیاد بیرون و برگشتیم. یکی از چیزهایی که اوایل برام خیلی جالب بود این بود که تو مسیری که می‌رفتیم نیروهای بومی می‌گفتن که مثلا چند ساعت پیش بلمی از اینجا  رد شده، یا مثلا  دو روز پیش کسی از اینجا گذشته. من همیشه تعجب می‌کردم که چطور می فهمن و با این قاطعیت می‌گن! بعدها متوجه شدم بلم که حرکت ميكنه موجي از حركتش درست ميشه كه ني هاي بغل آبراه بالا تر از سطح آب رو خيس ميكنه و تا ساعتها اثرش ميمونه. حتي ميشود تشخيص داد كه قايق موتوري رد شده يا بلم. بعضی وقت‌ها برای علامت، نی رو تو مسير مي‌شكستن و از محل شكستگی قابل تشخيص بود که حدودا مال امروزه يا اينكه چند روز ازش گذشته. ادامه دارد @defae_moghadas
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دو کوهه؛ پادگان کرخه؛ پادگان شهدای تخریب؛ پادگان حمیدیه؛ پادگان مصطفی خمینی؛ پادگان آموزشی شوشتر؛ پادگان گلف همون قرارگاه کربلا؛ پادگان غیور اصلی ...... همه و همه یادشان بخیر😭 @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا