🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۲
راوی و نویسنده :
سید #فرهاد_مرعشی
<><><>
اولین کمینی که در منطقه طَبُر زده شد برای کنترل رفت و آمدها نزدیک دکل مرزی تو آبراه کَسُر بود.
دکلهای مرزی داخل هور حدود ۵ متری از سطح آب ارتفاع داشتند و بالای دکل حدود ۲ متر مربع فضا برای ایستادن و استفاده داشت که ظاهرا در زمان شاه روی دکلها یک سرباز از ایران و یکی از عراق پست میدادند.
خط مرزی در هور از طلائیه شروع و به چذابه ختم میشود و با یک وسیله ای به نام برمایه به صورت یک آبراه پهن با عرض حدود ۲۰ متری درست شده بود که این آبراه معروف به برمایه بود و تقاطع آبراه برمایه با آبراه های اصلی دکل مرزی نصب شده بود.
البته به دلیل عدم استفاده و رشد نیها خیلی از مسیر آبراه برمایه مسدود شده بود.
کمین طوری درست شده بود که در عین حال کنار آبراه بود اما قابل رؤیت نبود و نیروهای بومی در محل کمین یک "چباشه"ی بزرگ و خوبی درست کرده بودن که ما تا تعویض شیفت ۲۴ یا ۴۸ ساعت راحت میتونستیم استراحت کنیم.
چباشه دو جا در هور قابل استفاده است یکی جایی که نیهای بلند و ضخیمی داشته باشد ، نی ها رو دسته میکنن و با فاصله از سطح آب میشکنن به طرف پایین و مقداری هم نی میبُرن و اضافه میکنن روی آنها که یک سطح صاف درست میشه و قابل نشتن و خوابیدن هست.
روش دوم جایی که تَهَل باشه روی اونو با نی میپوشونن و به راحتی قابل استفاده هست.
توضیحی در باره تَهَل میدم که چی هست. یک توده فشرده از نی ها و گیاهان است که در طول زمان زیادی به هم چسبیده و فشردگی متفاوتی دارند و روی سطح آب شناور هستند. ضخامت آنها از یک متر شروع میشه و تا دو متر هم میرسند و نی هم روی آنها رشد میکنه و باد هم اون هارو جابجا میکنه به طوری که گاهی اوقات تیکه های کوچیک آبراه رو مسدود میکردن و مجبور بودیم اونها رو هُل بدیم تا راه باز بشود و اگر بزرگ بود که توان لازم رو نداشتیم مجبور بودیم بلم رو از روی اونها با زحمت رد کنیم ، مثل کشیدن بلم روی زمین ، این خاصیت جابجای آنها طوری بود که مسیری را که رفته بودیم و فردا می خواستیم برگردیم گُم میکردیم و این اتفاق بیشتر در ورودی «ماهوار» یا «مهوار» ها اتفاق می افتاد.
"ماهوار" به زبان محلی به جایی توی هور میگَن که شبیه دریاچه است و هیچ پوششی نداره و البته مساحتهای متفاوتی دارند.
ادامه دارد
@defae_moghadas
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گرداندن اسرای ایرانی در بغداد
فروردین ۱۳۶۷ / بازپسگیری فاو
«کاروان اسارت گذشت، اما پرچم ایستادگی بر زمین نماند.
از کربلا تا بغداد، راه حق ادامه دارد.»
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گذر نهم – عملیات رمضان
(۲۳ تیرماه ۱۳۶۱ / ۱۳۶۱/۴/۲۳)
بار دیگر سوار قطار شدم و راهی مقر انرژی اتمی شدم. دلم میخواست هم در خط و منطقه باشم، هم خبری از حاج احمد بگیرم. تمام مسیر، ذهنم درگیر او بود؛ هیبتش جلوی چشمم بود و از خاطرم نمیرفت. نمیدانم چه سیر و حکمتی بر حاج احمد گذشت؟ همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. کسانی که دم از رفاقت و شرافت میزدند، سکوت کرده بودند؛ انگار نه انگار که فاتح خرمشهر و فرمانده بزرگ جنگ را گرفتهاند.
یاد حرفها و کارهایش افتادم. وقتی ازش چیزی میپرسیدیم یا در کارش سؤال میآوردیم، خوشش میآمد. میگفت: «مربا نباشید که هر چی میگم بگید چشم! سؤال کنید، داد بزنید، حقتان را بخواهید.» حاجی واقعاً مردِ مرد بود؛ پناه نیروها و دنبال حق و حقیقت. وقتی پشت بیسیم باهاش حرف میزدی، دلت گرم و آرام میشد و سختیها را فراموش میکردی. صدایش مردانه و پرصلابت بود. وقتی در قرارگاه مینشست و با بیسیم حرف میزد، انگار دستی قدرتمند کارها را هدایت میکرد؛ هیچ کاری لنگ نمیماند.
هر جا صلاح میدید، خودش را وسط آتش و خون بالای سر نیروها میرساند و کار را در دست میگرفت. اهل نشستن در قرارگاه و کشیدن دیوار بتون دور خودش نبود. دعا میکنم به باطن امام زمان (عج)، قدر زحمتهایی که او برای جنگ کشید دانسته شود؛ زحمتهایی که نماند تا ثمرهشان را ببیند.
نصف شب به مقر انرژی اتمی رسیدم. گفتند مرحله اول عملیات رمضان تمام شده و بچهها خط را شکستهاند. شناسایی این عملیات را تیم اطلاعاتی سعید قاسمی انجام داده بود، همان موقع که تیم چغر حاج احمد در لبنان بودند. حاج محمدابراهیم همت، فرمانده تیپ محمد رسولالله (ص) شد. جایگزینیها انجام شد و اختیارات بین افراد دیگری تقسیم شد. حاج احمد، منصور کوچک محسنی را برای جانشینی خود انتخاب کرده بود؛ اما با اسارتش همه چیز عوض شد و ورق برگشت.
عملیات رمضان را ارتش و سپاه با هم انجام میدادند. ارتش کلاسیک و چارچوبدار میجنگید، سپاه هم برنامه خودش را داشت. آن موقع، درست یا غلط، به ذهنم آمد که مثل قبل، هیئتی جنگیدن باصفاتر است. میرفتم با یک گردان عملیات میکردم و شب بعد با گردان دیگر؛ مجبور نبودم در عقبه منتظر دستور باشم. هر وقت پا میداد، میزدم توی ستون و میرفتم خط؛ تازه تجارب بیشتری هم به دست میآوردم.
فردای آن روز، ساعت ۱۰ صبح، موتور یکی از بچهها را گرفتم و به عقبه پنجضلعی رفتم. کمی با زمین آشنا بودم. آنجا هر کسی را میدیدی، قصه مثلثیها ورد زبانش بود.
منطقه عملیاتی رمضان باز و بزرگ بود؛ دشتی بیدر و پیکر که از شمال به کوشک و طلاییه میرسید و از جنوب به شلمچه و اروندرود. هدف، محاصره بصره بود. عراق هم میدانست ما بصره را میخواهیم، پس همه توانش را برای دفاع از آن گذاشت. فکر میکرد ما خرمشهر را گرفتهایم تا گمراهش کنیم و توان نظامیاش را در خرمشهر بگیریم. برای همین، نیروهایش را کشید سمت شلمچه و بعد یک کار تبلیغاتی کرد: گفتند «برای اینکه به دنیا نشان بدهیم خاک ایران را نمیخواهیم، خرمشهر را خالی کردیم.» اما از آن طرف، با همدستی اسرائیلیها، قصه مثلثیها را علم کرد و اتفاقاً برایش خوب نشست.
در دشت، بچههای گردان میثم را پیدا کردم. موتور را خواباندم و رفتم پشت خاکریزشان. خیلیهایشان را نمیشناختم؛ فقط با فرماندهشان مختار سلیمانی و چند نفر از نیروهای قدیمی آشنا بودم. بچههای میثم زمینگیر شده بودند. خمپاره صدتا صدتا میآمد و خاکریز را میلرزاند. تانکهای دشمن گلوله مستقیم میزدند. چند جنازه عراقی آنطرف خاکریز افتاده بود؛ معلوم بود بچهها رفتهاند جلو و برگشتهاند عقب. بچههای مختار سلیمانی گفتند: «از دیشب تا حالا بیست تا تانک زدهایم و دمار از روزگارشان درآوردهایم.»
تا غروب، قاتی بچههای مختار نمکی درگیر بودم. سلاح و نارنجک نداشتم؛ از سلاح بچهها استفاده میکردم. دم غروب، دستور عقبنشینی آمد. من هم همراه بچههای میثم برگشتم عقب. در حین عقبنشینی، یک ترکش نخودی به بازوی دست راستم خورد. کمی خون آمد و یک ساعت بعد سرش جوش خورد. ترکش چون داغ است، خودش زخم را ضدعفونی میکند؛ اما هر چه باشد، جان و بنیه آدم را میگیرد و آدم از تک و تا میافتد.
دو سه ساعت بعد، حالم که بهتر شد، به خط برگشتم. بین راه، بچههای گردان حبیب را دیدم که ستون کشیده بودند و به طرف خط میرفتند. قاتیشان شدم. یک جا نگهمان داشتند و سردستی توجیهمان کردند: «باید از پایین پاسگاه زید بروید سمت آبگرفتگی...» حالا کدام آبگرفتگی و با چه وسیلهای، خدا میدانست. آخر آنجا همهاش آبگرفتگی بود. گلش مثل گل تهران نبود؛ بدقلق و چسبنده بود، عین سریش. هیچکس نمیدانست کجا میرود.
توی آن دشت، نیروی خبره اطلاعاتی گم میشد؛ چه برسد به نیروی پیادهای که برای اولین بار پایش را آنجا گذاشته بود.
در همانجا، یک عده از بچههای اطلاعات جلوتر رفتند. یک ربع بعد برگشتند و گفتند: «تانکها پراکندهاند؛ صبر کنیم هوا روشن شود، بعد بزنیم.» بعد گفتند: «نه، صبر کنیم گردانهای چپ و راست ما دست بدهند، بعد بزنیم.»
رفتم سر ستون، دیدم انگار حاج همت پشت بیسیم است. بیسیمچی گفت: «منور بزنید، پیداتون کنند.»
یک ساعت بعد، تیم پیشتازی از آرپیجیزنها تشکیل شد و رفتند جلو. ساعت شاید از ۱۲ شب گذشته بود که دو گلوله آرپیجی زدند و ما رها شدیم. من قدمبهقدم رفتم جلو و تیر زدم. نیروهای ایرانی و عراقی قاتی شده بودند و افراد را تشخیص نمیدادم...
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تا بهشت همراه شمائیم و
دست از شما نمیکشیم
#شهید_احمد_کاظم
@defae_moghadas
🍂 همسفر با رزمندگان دهرم ۲۰
در والفجر مقدماتی
قاسم اسلامینسب
━━🌼🍃━━━━━━━━━
کوچ به دشت عباس
در روز چهارم اسفندماه سال ۱۳۶۱، فرماندهی گردان در مکانی امن همه نیروها را فراخواند و اعلام کرد: «تمامی تجهیزات را مهیا کنید، امشب از دهلران کوچ میکنیم!»
رزمندگان که به هم میرسیدند، درباره مقصد مأموریت بعدی گمانهزنیهایی داشتند. برخی میگفتند شاید دوباره به خط مقدم بازگردیم، برخی دیگر احتمال میدادند عملیاتی در پیش باشد.
ساعت ۸ شب، کامیونها برای انتقال نیروها مقابل مدرسه دهلران صف کشیدند. رزمندگان به همراه فرماندهان گروهانها و دستهها، بهصورت ستونی حرکت کردند و پس از طی مسافتی، خود را به خودروها رساندند و سوار مرکبهای آهنین شدند.
خداحافظی با دهلران
پس از بیش از یک ماه استقرار در خط مقدم چیلات و اردوگاههای دهلران، با خاطراتی ماندگار از آن روزها، با این منطقه وداع کردیم. دلهایمان را به تقدیر حضرت پروردگار سپردیم و راهی منطقهای دیگر از سرزمین عزیزمان ایران شدیم.
ورود به دشت عباس
پس از سفری سهساعته، حدود ساعت ۱۱ شب به اردوگاه دشت عباس رسیدیم؛ محل استقرار نیروهای رزمنده لشکر ۱۹ فجر استان فارس.
هوا نسبتا بهاری بود و تدارکات، پیشتر زحمت برپایی چادرها را کشیده بودند. با جمعی از دوستان همولایتیمان—ابراهیم زائری، جعفر مختاری، سهراب خسروی، شاهپور گودل، منصور پورغلام، هادی انصاری و دیگران—چادری را انتخاب کردیم. اینبار همه بچهها هممحلی بودند و جمعمان جمع بود؛ در فضایی آکنده از صمیمیت و همدلی.
صبحگاه در هوای بهاری
صبح زود، همراه با اذان، برای اقامه نماز جماعت آماده شدیم. زیارت عاشورا قرائت شد و به همه گردانها اعلام شد که تا زمان استقرار در اردوگاه، مراسم صبحگاه برگزار خواهد شد.
پس از مدتها، دوباره برنامه صبحگاه در هوایی بهاری و فرحبخش برگزار شد.
پس از مراسم، به چادرمان برگشتیم. چای شیرین در شیشه مربایی و صبحانهای ساده با نان محلی و پنیر، در فضایی صمیمی و مهربان، لذتی فراموشنشدنی داشت.
آشنایی با فرماندهان نامآور
گرچه نام برخی از پرافتخارآفرینان شهرستانهای فیروزآباد، فراشبند و قیروکارزین را شنیده بودم، اما از نزدیک با آنان آشنا نبودم.
حدود ساعت چهار بعدازظهر، به زمین خاکی والیبال در گوشه اردوگاه رفتم؛ همانجا برای نخستینبار با ابوذر کرمپور، شهید ایرج کرمپور، شهید مدافع حرم هدایتالله غلامی، طمراس چگینی از شهدای والامقام فیروزآباد و جمعی دیگر از نامآوران آشنا شدم.
آنها سرگرم بازی والیبال بودند و پس از بازی، دیدار و آشنایی با آنان برایمان بسیار خوشحالکننده بود.
خاطرهای دیگر
نزدیک غروب روز پنجم اسفند، ناباورانه دیدم که رزمندگانی که به مرخصی رفته بودند—نادر زارع، احمد قربان، اسدالله روشن و ابراهیم فوری—بازگشتهاند. دیدارشان برایمان فرحبخش و شادیآفرین بود.
از ابراهیم پرسیدم: «تو که خانوادهداری، چند روز دیگر از مرخصیات باقی مانده بود؛ چرا زود برگشتی؟»
گفت: «حقیقت را برایتان میگویم…»
از جبهه که رفتم، نزدیک غروب بود که به روستایمان—خسویه از بخش حاجیآباد داراب—رسیدم. خودرو تویوتای سپاه درست جلوی منزل ما بود. برایم سؤال شد که سپاه در خانه ما چه کاری دارد؟ صبر کردم تا رفتند.
وقتی وارد خانه شدم، همسر و فرزندانم با دیدنم هم خوشحال شدند و هم تعجب کردند. از همسرم پرسیدم: «خودروی سپاه و بسیج برای چه آمده بودند؟»
همسرم با گریه گفت: «از روزی که به جبهه رفتی، دوبار از طرف سپاه و کمکهای مردمی و بسیج برای سرکشی آمدهاند. برایمان آرد، برنج، روغن و برای بچه کوچکم شیر خشک آوردهاند!»
شرمنده شدم. تصمیم گرفتم صبح زود حرکت کنم. فردای آن روز خداحافظی کردم و خودم را به جبهه رساندم.
ابراهیم، کارگری ساده بود که زندگیاش و زن و بچهاش را به امان خدا سپرده و راهی جبهه شده بود. مردم این را میفهمیدند و از سفره محقر خود، چه برای رزمندگان در خط مقدم و چه برای خانوادههایشان، همدلی میکردند.
دعای کمیل
شب جمعه، ششم اسفند، مراسم دعای کمیل با مداحی دلنشین یکی از مداحان گروه فرهنگی از خطه قهرمانپرور بوشهر برگزار شد.
نوحهخوانی و سینهزنی به سبک دورهای انجام شد؛ سبکی که برایم بسیار خاطرهانگیز بود. یادآور تمام خاطرات دوران کودکیام بود، زیرا این سبک سینهزنی در روستایمان—دهرم—رایج بود و برایم آشنا و عزیز بود.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐