eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ عراق از نظر تجهیزات نظامی به‌مراتب از ما جلوتر بود؛ نسبت نیروها یک به صد بود. آن زمین هم ارث پدری ما نبود، مال خودشان بود و مثل کف دست می‌شناختندش. سپاه سوم عراق را آورده بودند و از شمال تا جنوب خط را محکم بسته بودند. تنها چیزی که ما داشتیم و از آنها جلو می‌زدیم، ایمان بچه‌ها بود. روحیه‌ای که بچه‌ها را می‌کشید جلو؛ آنجا هر کس با ایمانش طی‌الارض می‌کرد. غروب بود. آتش دشمن بی‌وقفه می‌بارید. برای لحظه‌ای بلند شدم جایم را عوض کنم که تیر یا ترکش خورد پشت ران پای چپم. اولش درد نداشت، فقط کمی سوزش داشت. دست بردم پشت پام، دیدم خیس خون شده. نشستم تا نفسی تازه کنم. بچه‌ها درگیر بودند. بدنم سرد شد، خستگی غلبه کرد و کم‌کم درد سراغم آمد. خواستم بلند شوم، نتوانستم. دو امدادگر آمدند ولی به من نرسیدند؛ دنبال زخمی‌های بدحال‌تر بودند. نیم‌خیز شدم، چهار دست و پا خودم را تا شانه خاکریز کشاندم. بعد دستم را روی زانو گذاشتم و بلند شدم. کمرم را به زور راست کردم. یک پا را روی زمین می‌کشیدم و لنگ‌لنگان برگشتم عقب. چند متری که به سمت خط خودی آمدم، یک تویوتا نگه داشت. مرا انداختند پشتش. هفت ـ هشت نفر بودیم که مثل بار روی هم ریخته بودیم. دست یکی بالش دیگری شده بود. جواد صراف، مسئول دسته، هم بود؛ دستش ترکش خورده بود و با چفیه بسته بود. تویوتا توی دست‌اندازها بالا و پایین می‌رفت و ناله بچه‌ها را درمی‌آورد. هوا تاریک شده بود که به بیمارستان صحرایی رسیدیم. مرا گوشه‌ای روی زمین خواباندند. از خستگی خوابم برد. بعد بلندم کردند و روی تخت گذاشتند. نیمه‌بیدار بودم که فهمیدم کسی دارد شلوار کردی‌ام را قیچی می‌کند. سرم را بلند کردم و گفتم: «نمی‌شه قیچی‌اش نکنی؟ درش بیاری؟» گفت: «چیزی ازش نمونده، چی رو دربیارم؟» شلوارم را از بالای زانو و ران قیچی کرد. پیراهنم را هم درآورد. زخم را شست‌وشو دادند و بستند. بعد همراه چند مجروح دیگر سوار آمبولانس‌مان کردند و به اهواز فرستادند. یک ساعت و خرده‌ای در راه بودیم تا رسیدیم به بیمارستانی در اهواز؛ البته بیمارستان که نه، استادیوم ورزشی را بیمارستان کرده بودند. سقف بلند داشت، تخت‌ها را ردیف کنار هم چیده بودند؛ اما باز هم ما را روی زمین خواباندند. نیم ساعت بعد، یکی‌یکی رفقا پیدایشان شد. چند تا از بچه‌های محل هم آمدند. سالن پر از زخمی بود. بعضی‌ها که ترکش نخودی خورده بودند روی پله‌ها نشسته بودند. از صورت‌ها پیدا بود که همه دل‌شکسته و پریشان‌اند. وسط آن همه درد، درد خودشان یادشان رفته بود و به فکر رفقایشان بودند. آنهایی که دستشان تیر خورده بود رفتند بیرون و سیگاری آتش کردند. آنهایی که پایشان گیر بود، دنبال یک پک یواشکی بودند و یک سیگار را چند نفری می‌کشیدند. یکی از بچه‌ها سیگارش را گذاشت گوشه لب رفیقش و گفت: «دودش رو نده بیرون، پرستاره نبینه.» دکترها دنبال رسیدگی به قطع عضوها و بدحال‌ها بودند. امثال من خوب‌خوبه‌شان بودیم. تا فردا بعد از ظهر همان‌جا افتاده بودم. بعد از ظهر به‌جای ناهار، دو تا آب‌میوه و کیک دادند. بچه‌ها گفتند: «پس ناهار کو داداش؟» گفتند: «اگه غذا بخورید، معده‌تون کار می‌افته و اذیت می‌شید.» تا غروب هیچ‌کس با من کاری نداشت. حتی یک سرم هم وصل نکردند. نزدیک غروب، هر دوازده نفر را در یک آمبولانس گذاشتند و فرستادند فرودگاه اهواز. دو ساعت آنجا معطل شدیم تا سوار هواپیما شدیم. یک ساعت بعد هواپیما نشست. از «عامو عامو» گفتنشان فهمیدیم در اصفهان هستیم. به یکی گفتم: «عامو، ما بچه تهرونیم، ما رو بفرست تهرون، اینجا کاری نداریم.» با لهجه اصفهانی گفت: «تهران جا نداره، عامو. بعداً.» در بیمارستانی در اصفهان بستری شدم. پلاک و دستمال یزدی‌ام را گرفتند. چیز دیگری نداشتم. بعد از پام عکس گرفتند و بردند اتاق عمل. صبح فردا کامل به هوش آمدم و تقریباً سرحال شدم. دکتر آمد و معاینه‌ام کرد. پرسیدم: «دکتر، چی توی پام بود؟» گفت: «هر چی بود، نتونستیم درش بیاریم. کنار استخوان خورده، توی عمق ماهیچه‌ست. اگه بخوایم درش بیاریم، باید عمیق بشکافیم که در اون صورت باید شش ماه در رختخواب باشی.» روز دوم حضورم در اصفهان دل دل کردم تلفن بزنم و به خانواده اطلاع بدم، اما غرورم اجازه نداد. نمی‌خواستم دردسر درست کنم. روز سوم، با آمبولانس به فرودگاه بردند و از آنجا با هواپیما به تهران آمدم. در بیمارستان بانک ملی تهران بستری شدم. بعد از دو روز مرخص شدم و آمبولانس مرا تا دم در خانه رساند. در خانه را نزدم. مثل لات‌ها یک ریگ برداشتم و زدم به شیشه پنجره اتاق بالا. فاطمه خانم در را باز کرد و تا مرا دید، هاج و واج گفت: «چرا خبر ندادی مجروح شدی؟» همین‌طور که می‌لنگیدم رفتم تو و گفتم: «عراقی‌ها نسخه‌م رو پیچیدن. قرار بود روم کم بشه.»
تا اوایل شهریور در خانه ماندم. سه ـ چهار ماه زمین‌گیر بودم تا زخم کم‌کم جوش خورد. گلوله یا ترکش را اصلاً حس نمی‌کردم، فقط نمی‌توانستم تند راه بروم. وقتی به پام فشار می‌آوردم، درد می‌گرفت. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«مدینه هنوز از صدای ناله‌های شبانه‌اش خالی نشده… درِ سوخته، پهلوی شکسته، محسنِ پرپرش، و چشمانی نگران که با اشک، علی را تنها گذاشتند… زهرا رفت، نه فقط از خانه علی، که از دل تاریخ؛ و زمین، بی‌مادر شد… علی ماند و درِ سوخته… علی ماند و محسنِ بی‌صدا… علی ماند و چشمانی که دیگر باز نمی‌شدند… زهرا رفت، و با رفتنش، آسمان مدینه بی‌فروغ شد…» 😭😭 شهادت بی‌بی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت و تعزیت باد. @defae_moghadas
 ‍ « آن بیست و سه نفر » خودنوشت: احمد یوسف‌زاده ⊰•┈┈📚┈┈⊰• - چند سالته؟ - پونزده سال _کلاس چندمی؟ - دوم راهنمایی _ پدرت چه کاره ست؟ - پدرم به رحمت خدا رفته. - پس چرا امدی جبهه؟ به زور فرستادنت؟ - بله! - یعنی چطور به زور فرستادنت؟ - یعنی می خواستم بیام جبهه؛ ولی فرمانده هامون نمی ذاشتن. من هم به زور اومدم. خبرنگار عراقی وا رفت. هر چه بافته بود، پنبه شد. میکروفن را برد بالا و محکم کوبید بر سر محمد!   @defae_moghadas
🍂 یادش بخیر! آسمان کرخه ✨ ...... و خیره نگریستن به آسمان پر ستاره آن، که چقدر لذت بخش بود! ✨ ✨گویا ستاره ها به زمین آمده بودند تا بچه ها را شناسایی کنند و آسمانی ها را یواشکی انتخاب کنند و بدانند در عملیات بعدی کدامشان را ببرند آن بالا بالاها، کنار خودشان✨ و حالا هر چه به آسمان نگاه می کنيم، چقدر ستاره ها✨ دورند و دست نیافتنی....😔        ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
    🍂 شکل گیری عملیات خیبر ۵ راوی و نویسنده : سید <><><> با ادامه روند عملیات، حضور نیروهای بومی نیز افزایش یافت. همان‌طور که پیش‌تر اشاره کردم، ابتدا این نیروها از میان بومیان ایرانی بودند، اما به‌مرور، تعداد عراقی‌ها بیشتر شد. این موضوع دو دلیل عمده داشت: ۱. بسیاری از عراقی‌های ساکن منطقه هور که از خدمت سربازی فرار کرده و در دل نیزارها پنهان شده بودند، متوجه شدند که مسیر ایران باز است و در صورت ورود، امنیت خواهند داشت. اغلب با خانواده‌هایشان به ایران کوچ کردند. نخستین برخوردشان با کمین‌های ما بود و سپس به اردوگاه‌ها منتقل می‌شدند. ۲. از آنجا که عملیات ما در سمت هور عراق متمرکز بود، این افراد به منطقه تسلط بیشتری داشتند و ما را راحت‌تر تا عمق هور و روستاهای اطراف هدایت می‌کردند. همکاری‌شان داوطلبانه بود و درخواست‌های ما را با رغبت می‌پذیرفتند. از جهاتی نیز این همکاری برای آن‌ها سودمند بود؛ مثلاً حقوقی دریافت می‌کردند یا به اردوگاه‌های بهتری منتقل می‌شدند. با تمام نقاط ضعف و قوتی که نیروهای بومی داشتند، نمی‌توان زحمات‌شان را نادیده گرفت یا از یادشان گذشت. در اینجا لازم می‌دانم یادی کنم از برادر عزیزم، مرتضی همت‌پور، که چند ماه پیش از عملیات خیبر، زحمت فیلم‌برداری از تمام آبراه‌ها و مسیرهای شناسایی را کشید. این فیلم‌ها باید هنوز موجود باشد. تمام شناسایی‌ها گزارش مکتوب دارند و امیدوارم روزی این اسناد در قالب یک مستند منتشر شود. 🔹 حیات‌وحش هور در هور، حیوانات مختلفی حضور داشتند. پشه‌ها بزرگ‌ترین مزاحمان ما بودند. گرازهای وحشی هم دیده می‌شدند، اما بیشتر در نزدیکی خشکی بودند و مزاحمت چندانی نداشتند. حیوانی به نام «ابولعروس» (اگر درست نوشته باشم) شبیه موش خرما بود ولی کوچک‌تر. شبی در یکی از مأموریت‌ها، روی «تهل» برای استراحت توقف کردیم. همان شب، یکی از این ابولعروس‌ها از روی کیسه‌خواب، انگشت پای علی کیانی را گاز گرفت—البته آن پایی که انگشت داشت! موش‌ها هم بودند و حیوانی دیگر به نام «روفیش» که شبیه لاک‌پشت بود، اما لاکش گوشتی و دندان‌های تیزی داشت و گوشت‌خوار بود. «بیشلمبو» هم زیاد دیده می‌شد. 🔹 خوراک در هور مرغابی کم نصیب‌مان می‌شد، اما ماهی به‌وفور بود و واقعاً به تمام سختی‌های هور می‌ارزید. نیروهای بومی به دو روش ماهی صید می‌کردند: ۱. با تور ماهی‌گیری: شب‌ها تور را پهن می‌کردند و صبح زود جمع می‌کردند. چون آب هور بسیار زلال بود، تور را مشکی می‌کردند تا ماهی‌ها آن را نبینند؛ وگرنه فقط ماهی کور ممکن بود در تور بیفتد. ۲. با فاله: وسیله‌ای فلزی شبیه پنجه با دسته‌ای بلند. هنگام حرکت بلم، فردی که فاله در دست داشت، در جلوی بلم می‌ایستاد و با دیدن ماهی، آن را می‌زد. این کار بسیار سخت بود و نیاز به مهارت داشت. به لطف حضور بومی‌ها، تقریباً هیچ‌گاه بدون ماهی نمی‌ماندیم. حتی نان برنجی هم درست می‌کردند. چای که جای خود داشت. یکی از نیروهای بومی‌مان عاشق چای بود؛ در هر توقف، در بلم چای به راه می‌انداخت. با توجه به فراوانی نی، روشن کردن آتش کار سختی نبود. پایان @defae_moghadas
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ای دل… کجا دیده‌ای بانویی را که درِ خانه‌اش را آتش بزنند، و او، با پهلوی شکسته، میان دیوار و در، فریاد نزند… فقط آه بکشد؟ کجا دیده‌ای مادری را که هنوز داغ پدر بر دل دارد، اما به جای تسلا، سیلی بر صورتش بنشانند؟ زهرا بود… دختر پیامبر، همسر علی، مادر حسن و حسین… اما در کوچه‌های مدینه، غریب‌تر از هر غریبی شد. نه برای حکومت، نه برای دنیا… فقط برای حق علی آمد، و همین دفاع، شد جرمش… پهلویش شکست، بازویش کبود شد، محسنش را از دست داد… اما دم نزد… فقط شب‌ها، کنار قبر پدر، با اشک‌های بی‌صدا، دل تاریخ را به آتش کشید… و ما هنوز، بعد از قرن‌ها، هر وقت نام زهرا می‌آید، دل‌مان می‌لرزد… اشک‌مان جاری می‌شود… و می‌گوییم: السلام علیک أیتها الصدیقة الشهیدة… @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۳۷ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ یک روز به اتفاق حسین محمودی، علی برادران و شیخ محمود خداکرم سوار اتوبوس شدیم و راهی کرمانشاه شدیم؛ مقصد، مقر بچه‌های اطلاعات عملیات بود. آن‌موقع، حسین الله‌کرم مسئول اطلاعات عملیات بود. بعدازظهر بود که رسیدیم. حسین گفت: «دیشب گردان سلمان روی ارتفاعات سلمان‌کشته و بنه‌ریگ عملیات کرده. فرمانده‌شون زخمی شده، کادر به‌هم ریخته. خوب موقعی رسیدید، یه سری بهشون بزنید.» عصر همان روز، نشانی گرفتیم و پرسان‌پرسان جای گردان را پیدا کردیم. دیدیم بچه‌ها چادر زده‌اند کنار رودخانه. هشتاد نفر با شورت و مایو مشغول شنا و یک‌لم بازی بودند. زمین باز و بی‌جان‌پناه بود، در تیررس هواپیماها. تعجب کردم، اما چیزی نگفتم. شب را همان‌جا، در چادر گردان خوابیدیم. فردا ظهر، حاج همت، رضا دستواره و حسین الله‌کرم آمدند. چارت جدید را چیدند: آقای زهرابی فرمانده گردان شد. حمید میرزایی، امیر نوری و من مسئول سه گروهان شدیم. علی برادران، اوستای تدارکات، مسئول تدارکات شد و حسین محمودی معاون گروهان. شیخ محمود هم نیروی آزاد بود. حدود ساعت سه بعدازظهر، دویست نیروی تازه‌نفس از گردان میثم به ما دادند تا ادغام شوند. نیروها را بین گروهان‌ها پخش کردیم. قرار شد شب، در بند پیرعلی و سلمان‌کشته عملیات کنیم؛ عملیاتی با اسم «مسلم‌بن‌عقیل». عصر، مجلس عزاداری و سینه‌زنی برگزار کردیم. یکی نوحه خواند و مجلس پرشور شد. من و مسئولان گروهان‌ها با آقای زهرابی، چهل متر دورتر از چادر بچه‌ها، جمع شدیم برای توجیه عملیات. چون قبلاً در سومار بودم، زمین را کمی می‌شناختم. هرچه در چنته داشتم، رو کردم. وسط جلسه، صدایی شبیه غرش هواپیما شنیدم. رفتم بیرون، دم چادر بچه‌ها ایستادم. صدای سینه‌زنی‌شان می‌آمد. برگشتم، جلسه را جمع‌بندی کردیم و به بچه‌ها گفتیم آماده حرکت باشند. بچه‌ها آمدند. سلاح‌ها را قلق‌گیری کردند، فانسقه‌ها را بستند. بعضی کنار رودخانه نشستند به گپ‌زدن. من یک پیراهن خاکی گشاد و شلوار کردی تنم بود؛ بدون کمربند و فانسقه. یک کلاش و سه خشاب برداشتم. به‌جای گیوه، نیم‌چکمه‌ای پوشیده بودم که یکی از رفقا بهم هدیه داده بود؛ چیزی بین پوتین و کفش چرمی، هم خوشگل، هم محکم، هم مناسب گل و شل و کوهستان. در تاریک‌روشن هوا، یک تویوتا از دور پیدا شد. ایستاد کنار چادر. راننده‌اش پیرمردی با محاسن سفید و صورتی نورانی بود؛ لباس خاکی پوشیده، قرص راه می‌رفت. سلام کرد و گفت: «آقا، من یه شب خواب دیدم تو گردان شما هستم، با شما رفتم عملیات، سرم از تنم جدا شد...» همین‌طور که گوش می‌دادم، یک‌دفعه صدای غرش هواپیما آمد. دیگه نفهمیدم چی شد. مزه‌ی تلخی تو دهنم پیچید، رفتم تو خلسه؛ انگار روی ابرها راه می‌رفتم. خواب و بیدار، سرم را بلند کردم. از سینه به پایین فلج بودم. آب رودخانه رنگ خون گرفته بود. دست و پای قطع‌شده روی آب شناور بود. جنازه‌ها دورم ریخته بودند. حسین محمودی، رفیق روزهای سخت، چند متر آن‌طرف‌تر افتاده بود. پیرمرد، سر از تنش جدا شده بود و بالای سرم افتاده بود. نفهمیدم کی انفجار شد، کی هواپیما بمب ریخت. همه‌چیز در یک لحظه به‌هم ریخت. از هوش رفتم. یک عده آمدند، ما زنده‌ها را جمع کردند، ریختند پشت تویوتا. وقتی بلندم کردند، نگاهی به پام انداختم؛ کف پا با پوتین از وسط شکافته شده بود، به یک تکه پوست آویزان بود. پشت تویوتا، از فشار داشتم خفه می‌شدم. دست و پای زخمی بچه‌ها توی صورتم می‌خورد، نفسم بند می‌آمد. تویوتا توی دست‌انداز می‌افتاد، بچه‌ها ناله می‌کردند. یکی ترکش خورده بود، یکی بی‌هوش بود، یکی دم نمی‌زد. با هر مصیبتی بود، رسیدیم بیمارستان صحرایی. پتویی زیر سرم گذاشتند، سرم وصل کردند. درد توی تنم پیچیده بود. یک نفر بالای سرم نشسته بود و مدام می‌گفت: «برادر، صلوات بفرست...» صدای هلی‌کوپتر آمد. بین بچه‌های بهداری بحث شد: «اگه با هلی‌کوپتر بفرستیم، تو هوا می‌زنند؛ اگه هواپیما خبر کنیم، سه چهار ساعت طول می‌کشه.» من و چند نفر مثل من که حال‌مان بد بود، سوار هلی‌کوپتر شدیم. خوابم برد. بیدار که شدم، توی راهروی درازی روی زمین خوابیده بودم. نصف تنه‌ام بی‌حس بود. انتهای راهرو را نگاه کردم، دیدم دو تا پا‌قطع‌شده می‌آورند؛ خونی و خاک‌آلود. دو نفر آمدند، بلندم کردند. دوباره از هوش رفتم. این‌بار که بیدار شدم، توی سالن تاریک و خلوتی بودم. از سرما مثل بید می‌لرزیدم، اما جان تکان خوردن نداشتم. پشتم درد می‌کرد، سوزن‌سوزن می‌شد. با خودم گفتم: «غلط نکنم، این‌جا معراج شهدایشان است...»
بی‌هوش شدم. فکر کردند تمام کرده‌ام. یک عده آمدند، با لهجه‌ی کرمانشاهی حرف می‌زدند. انگار دنبال عزیزشان بودند. جمعیت رسید به چند قدمی من. همه زورم را جمع کردم، سرم را بالا آوردم. تا چشم‌شان به من افتاد، جیغ کشیدند: «شهید زنده شده... شهید زنده شده!» و دویدند طرف درِ سالن... ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐