🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ حدسم درست بود؛ آنجا سردخانه بیمارستان بود. چند دقیقه بعد، چند نفر آمدند بالای سرم. برای اینکه بفهمند زندهام، دستم را بالا آوردم. یکیشان چراغقوه انداخت توی چشمم و نبضم را گرفت. گفت: «این بیهوش بوده، فکر کردیم شهید شده. بلندش کنید...» بلندم کردند و روی تخت سیار گذاشتند. توی سالن بیمارستان، از یکی پرسیدم ساعت چند است؟ گفت: «پنج صبح.»
– کجا هستیم؟
– ایوان، شمال ایلام.
در اتاق عمل، به پشت ران، زیر زانو و ساق پایم آمپول زدند تا فقط بیحس شود و درد را نفهمم. اما در حالت خواب و بیداری، حس میکردم دارند با پایم ور میروند. بحث بود: «قطع کنیم یا نه؟ فعلاً جلوی خونریزی را بگیریم...»
تکه کندهشده پا را سر جایش چسباندند و دوختند.
وقتی بیرونم آوردند، هنوز نیمهبیهوش بودم. یکی دو ساعت بعد، شکمم درد گرفت. درد پا هم اضافه شد. هی زیاد و زیادتر شد؛ مثل مار به خودم میپیچیدم. بالش را گذاشتم روی صورتم تا فریادم را کسی نشنود.
همان موقع، شیخ محمود، بچهمحلمان، آمد بالای سرم. خدا خیرش بدهد. حال مرا که دید، رفت و دکتر را خبر کرد. دکتر آمد، دست گذاشت روی شکمم، این طرف را فشار داد، آن طرف را فشار داد. از درد ناله کردم. گفت: «ببریدش اتاق عمل.»
موهای شکمم را زدند، آمپول زدند، و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، شیخ هنوز بالای سرم بود. یک شیلنگ از شکمم بیرون آمده بود و یک سرم به دستم وصل بود.
– سید، چطوری؟
– نمیدونم چه دردی بود، داشتم دیوونه میشدم.
دکتر گفت: «احتمالاً رودههات بهخاطر موج انفجار پاره شده.»
فردا با آمبولانس فرستادندم کرمانشاه. همان روز، حاجخانم یاری، همسایهمان، آمده بود کرمانشاه دیدن فامیل. از طریق بستگانش فهمیده بود من آنجا بستریام. آمد عیادتم. حاجخانمی صدوسی کیلویی، باصفا، از آن طایفهها که اگر دختر به سید بدهند، انگار با امیرالمؤمنین وصلت کردهاند!
آن روز، دکترها آب و چای را ممنوع کرده بودند. من ناجور تشنه بودم. لبم ترک خورده بود، زبانم مثل چوب خشک شده بود. حاضر بودم همه دنیا را بدهم و یک قلپ آب بخورم. در خیالاتم، آب خنک را یک نفس سر میکشیدم.
حاجخانم مثل مادر بالای سرم نشست. حوله را خیس کرد، گذاشت روی لبم، عرقم را پاک کرد. با لهجه کرمانشاهی حرف میزد. دلش الهی شده بود. دنبال محرم و نامحرمی نبود. من اما چارهای نداشتم جز اینکه یک رکب بزنم. گفتم: «حاجخانم، صبح که شما نبودی، دکتر گفت آب نخور، ولی چای میتونی بخوری.»
بندهخدا رفت یک استکان چای آورد. چند بار از نعلبکی به استکان و برعکس ریخت تا خنک شد. گرفت جلوی دهنم. بیمعطلی یک پیک زدم. داشتم پیک دوم را میرفتم که پرستار آمد، جیغ کشید:
– گندهبک! چی بهش میدی؟ با این هیکلت خجالت نمیکشی؟
حاجخانم خودش را جمعوجور کرد و گفت:
– چی میگی خانم؟ این سیده!
– خوب سید باشه، آب بخوره میمیره.
– کی گفته؟ جدش بالای سرشه، خودش حفظش میکنه. توی کربلا آب را روی جدش بستید، حالا روی خودش؟ شما مگه یزید هستین؟
من خودم را به مظلومیت زدم، زیرچشمی نگاهشان میکردم. آنقدر بگو مگو کردند که دکتر آمد، حاجخانم را از اتاق بیرون کرد. خدا میداند چقدر شرمنده شدم. دلم برای حاجخانم سوخت. نقشه را من کشیده بودم، حاجخانم بیتقصیر بود.
دکتر آمد بالای سرم:
– آب بخوری، میمیری. میفهمی یعنی چی؟ چند روز پیش یکی همینجا مرد. چرا این کارها را میکنید؟
یکی دو روز با همین تشنگی گذشت. درد پشتم هم اضافه شد. همه وجودم درد بود: شکم، پشت، کمر، پا. مسکن هم افاقه نمیکرد. احساس میکردم پشتم ورم کرده، نمیتوانستم طاقباز بخوابم. یهوری افتاده بودم روی تخت. از پشتم عکس گرفتند. دکتر گفت:
– ده دوازده تا ترکش ریز و درشت توی پشتت نشسته. یک ترکش یکسانتی هم کنار نخاع خورده. از دست ما کاری ساخته نیست. باید بری بیمارستان مجهز. علت دردها همین ترکشهاست.
روز بعد، با آمبولانس فرستادندم فرودگاه کرمانشاه. توی سالن فرودگاه، باز تشنگی غالب شد. دور و برم را نگاه کردم شاید آب پیدا کنم. از تخت نمیتوانستم پایین بیایم. یک پرستار رد میشد. صداش زدم، با صدایی لرزان گفتم:
– راضیام به یک ته پیمانه. یا علی خواهر، بیزحمت یک کم آب بدید، قرصم رو بخورم.
– نمیشه.
– چرا؟
– میدونی توی پروندهات چی نوشته؟
– نه.
– نوشته ایشان دروغ هم میگوید و خوردن مایعات ممنوع.
– آخه خواهر، اون مال پنج روز پیشه. الان حالم خوب شده. خیالت تخت باشه...
باز هم رکب گرفت. خانم رفت و یک تهاستکان چای کمرنگ آورد. چای را زدم، حالم بهتر شد، چشمم باز شد، جان گرفتم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4_5886505695691413321.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوت_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 کلمینی
حاج مهدی رسولی
ایام فاطمیه
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 «من زندهام»
معصومه آباد
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آنها تشر زدند که چرا جا باز میکنید و روی دست و پای هم نشستهاید؟ و با اسلحههایشان برادرها را از هم دور میکردند. نگاههای چندشآور و کشدارشان از روی ما برداشته نمیشد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیلهای پرپشت و با لهجه غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقیها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من میگن اسمال یخی، بچهی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم میخوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مُردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره. دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت ما به سبیلمون قسم میخوریم. چشمی که ندونه به مردم چطور نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زنها رو به اسارت میگیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نموند...
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 آفتابنزده از خانه زد بیرون. همینطور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش. معلوم شد قلبش را پشت در خانهاش جاگذاشته و آمده. به رانندهاش گفت:
«دیشب شب ازدواجم بود.»
- حاجآقا شما میموندید. چرا اومدید؟
- نه، جبهه الان بیشتر به من نیاز داره.
به جای رخت دامادی، لباس رزم به تن آمده بود پشت خاکریز، توی سنگر، وسط میدان نبردی که آتش و خمپاره و گلوله از زمین و آسمانش، جای نقلونبات را گرفته بود. تازهعروس خانهاش را از همان روزها سپرده بود به خدا. یقین داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.
📚 منبع: سلیمانی، ص۱۹
#کتاب #سردار_دلها
@defae_moghadas
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دعای حضرت زهرا سلام الله علیها
خدایا
من را خرج کاری کن که
بخاطرش مرا آفریدی
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤
در هواپیما، میثم غفاری را دیدم. فقط سلام و علیک کردیم. وقتی هواپیما در فرودگاه اصفهان نشست، از هم جدا شدیم. من در یکی از بیمارستانهای اصفهان بستری شدم. شماره تلفن خانهی رضا طلا را به یکی از پرستارها دادم تا به فاطمه خبر بدهد.
فردای آن روز، وسط روز، تنها در حال و هوای خودم بودم که دیدم یک خانم، تک و تنها وارد اتاق شد. خدا بد نده، از آن باکلاسها! مانتوی آلبالویی و روسری قرمز پوشیده بود؛ میانسال، تر و فرز، با دو پاکت آبسیب در دست. سلام کرد، جلو آمد و یکهو پیشانیام را بوسید!
من بچهی هیئتی بودم، اهل این فازها نبودم. توی دلم گفتم: یعنی چی؟ این دیگه کیه؟ یکباره آمده صاف منو ماچ میکنه؟ بادی به دماغم انداختم و خواستم چیزی بگویم که خانم، آبسیب را در لیوان ریخت، دست گذاشت زیر سرم و لیوان را جلوی دهانم گرفت. دو قلپ خوردم و سرم را برگرداندم. گفت: «آقا سید، چطوری؟ بهتری ایشالا؟» آنقدر مهربان و خندهرو بود که هیچ نگفتم؛ فقط سر تکان دادم.
چند دقیقه بعد، مادرم، فاطمه و سعید آمدند. با آن خانم سلام و علیک گرمی کردند. از مادرم پرسیدم: «این خانم کیه؟» گفت: «زن آقای مشیری، پسر داییات. دیشب خانهی اینها بودیم. مثل پروانه دورمان گشتند و محبت کردند.»
چند دقیقه بعد، مادرم و سعید با خانم مشیری رفتند و فاطمه پیش من ماند.
چند هفته بود حمام نرفته بودم. خاکآلود و کثیف بودم. من بچهی پایینشهرم؛ نمیتوانم به کسی بگویم لگن بیار یا منو ببر حموم. این حرفها تو مرام من نبود. مصیبت بدتر این بود که نمیتوانستم راه بروم. همهی کارها مثل جان کندن بود.
فاطمه یک تشت آورد، گذاشت زیر تختم. لباسهایم را درآورد و سرم را با آب و صابون شست. یک فرغون خاک و شنریزه لای موهام بود. آن موقع موهام هنوز پرپشت بود. وقتی سرم پاکیزه شد، خستگی از تنم رفت. حال خوبی پیدا کردم و دردهام کمتر شد.
وقتی داشتم لباس میپوشیدم، یکهو دیدم نگین دانهاناری انگشترم نیست. رکابش هنوز به انگشتم بود، اما خالی. نیمخیز شدم، زیر پام و لای ملافه را گشتم. زیر تخت را نگاه کردم. نبود که نبود. نفهمیدم کی افتاده. حالم خیلی گرفته شد. آن انگشتر، یادگار حسین محمودی بود. صحنهی شهادت حسین و آن رودخانهی لعنتی آمد جلوی چشمم. من و حسین بچهی یک کوچه بودیم؛ همین کوچهی نقاشها. تو جنگهای نامنظم با هم سیرها داشتیم. غمها و شادیها دیده بودیم.
سرم را برگرداندم. دیدم فاطمه دارد گریه میکند. گفتم: «چرا گریه میکنی؟» گفت: «اگه تو بمیری، من چی کار کنم؟»
گفتم: «مرگ دست خداست. تازه جنگ این حرفها رو هم داره. یک لحظه هستیم، لحظهی بعد با یک ترکش نخودی، همهچیز تموم میشه... خلاص.»
شاعر میگه:
شب تاریک و ره باریک و من مست
قدح از دست من افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست.
یکی دو روز بعد، مادرم، فاطمه و سعید با اتوبوس به تهران برگشتند؛ اما من را با هواپیما فرستادند و در بیمارستان بهارلو بستری کردند. دو عمل روی پام انجام دادند؛ اما اعصاب کف پا قطع شده بود و زخم جوش نمیخورد. بهخاطر پارگی رودههام، مثانه و کلیهام صدمه دیده بود و کنترل پیشآب نداشتم. شکمدرد مرتب عذابم میداد.
شکمم را برای بار دوم عمل کردند. گفتند: «رودههات رو یکسره کردیم تا به مثانه فشار نیاره.» یک هفته بعد، برای بار سوم عمل کردند. گفتند: «یک تکه روده به رودههات پیوند زدیم.» حالا رودهی سگ بود یا چیز دیگه، نمیدونم؛ اما درد ولم نمیکرد. هر چی میخوردم، شکمم درد میگرفت. غذا نمیتوانستم بخورم. بیاشتها و لاغر شده بودم.
آن روزها فقط فاطمه بالای سرم بود. نمیتوانم بگویم این زن چه کشید! صبح تا ظهر به مجمع ایتام میرفت و کار میکرد. ظهر میآمد بیمارستان و تا فردا صبح پیشم میماند. آن موقع که زخم پا عفونت کرد و من از درد به خودم میپیچیدم، تا صبح پایم را مشت و مال میداد. من هم تا صبح با ناله، ذکر انبیا میگفتم و مدد میخواستم. همین که چشمم گرم میشد، درد میآمد و فاطمه را صدا میکردم:
– فاطمه، پام رو بذار اون طرف...
– فاطمه، پام رو جابهجا کن؛ خواب رفته...
او هم، بندهی خدا، هیچ نمیگفت؛ فقط محبت میکرد و محبت.
روزها، جمعیتی به عیادتم میآمدند؛ مردم عادی، فرهنگیها، کاسبها، محصلها. دل مردم خدایی بود. یک روز حاج قاسم آمد. بیشتر از یک سال بود که حاجی را ندیده بودم. بعد از مجروحیت سختی که داشت، کمتر به جبهه میآمد. رفته بود تو وادی کارهای خیر. بنیاد پانزده خرداد را در کرج راه انداخته بود و به خانوادهی شهدا رسیدگی میکرد. در ستاد نماز جمعه هم فعال بود و گاهی برای رساندن تدارکات به جبهه میآمد. آن دستش که تیر دوشکا خورده بود، دیگر برایش دست نشد.
یک روز دایی سیدعلی آمد. یک جعبه پرتقال آورد و بین همهی مریضها پخش کرد. به همهی مجروحها پرتقال داد. وقتی بچههای گردان آمدند عیادتم، بهشان گفتم: «این دایی سیدعلیام آشپز ماهریه. آشپزیاش رودست نداره. قهوهخونه داره و دیزیهای دایی رو هیچ جا پیدا نمیکنید.»
آن روز، دایی سیدعلی به من گفت: «این خالکوبیهای دستم رو چهکار کنم؟ چطوری پاکشون کنم؟»
گفتم: «ولشون کن؛ پدرت درمیاد. باید اسید روش بریزی.»
اما دایی اصرار داشت پاکشان کند. همان روز با بچهها چفت شد و رفت لشکر برای آشپزی. شد جزو بچهرزمندهها و عاقبتبهخیر شد. اما از بد روزگار، سال ۱۳۶۷ در اردوی آموزشی حاشیهی سد لتیان، سکتهی قلبی کرد و به رحمت خدا رفت. روحش شاد.
نداند به جز ذات پروردگار
که فردا چه بازی کند روزگار.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1403_657635461996826624.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
سوی دیار عاشقان
سوی دیار عاشقان
رو به خدا میرویم
رو به خدا میرویم
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوت_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐