🍂 آبهای اروند،
رازدار قصههای ناتمام
ای غواصهای آسمانی، برادران شهیدم!
کدام چشم تاب دیدن پلکهای بستهتان را دارد و نمیلرزد؟ کدام دست، توان لمس دستان بستهتان را دارد و سنگ نمیشود؟
ما ماندهایم با سنگینی رازی که شما را، با دستان بسته، در گلهای سرد اروند، به خدای خود سپردند.
هر بار صدای شرشر آب میآید، قلبم از جا کنده میشود و پر میکشد به شبهای سرد عملیات کربلای ۴ و ۵…
شبهایی که شما خود را به آب سپردید، نه برای ماندن، که برای جاودانه شدن.
یاد آن روزها، روزهایی که تنها صدای نفسهای خفه در زیر آب و رگبار دشمن، موسیقی عبورمان بود، زجرآور است.
یادم هست نیزارها چقدر تنگ و خفقانآور بودند؛ پناهگاهی از خاشاک برای قهرمانانی که قرار بود در قلب دشمن شکوفا شوند.
شما از میان آن قامتهای خشک نیزار گذشتید، با سری بالا، برای سرزمینی که زیر پایمان بود.
و اروند… ای رودخانه خونین!
تو را نه برای پلها، که برای عبور مردانی بیسنگر به یاد میآورم.
در والفجر ۸، شما چون ماهیهای آتشین، پوستهی سرد و خیساش را شکافتید تا ما نفسی تازه کنیم.
اما چه کسی میدانست که برای برخی از شما، این عبور، آخرین نفسها خواهد بود؟
بیا و بگو، برادر!
وقتی خورشید ظلمت شب، صورت سنگیتان را بوسید و دشمن، با ناجوانمردی، رگهایتان را بست؛
در آن لحظه چه نجوا کردید؟
آیا تنها فریاد «یا زهرا» بود که در گلویتان پیچید؟
ما را ببخشید که آن روز نتوانستیم در برابر چشمان آن نامردها بایستیم و نگذاریم با دستان بسته، شما را به معشوق برسانند.
مظلومیت شما، غریبترین داغی است که بر دل ما جاماندهها نشسته است.
امروز در شهر قدم میزنیم، در آرامشی که به بهای خون بستهشدهی شما خریده شده است.
اما این آرامش، برای ما زندان است.
ما در میان زندهها، زندانیانی هستیم که بوی خاک نمزدهی سنگر و بوی تند اروند را از یاد نبردهایم.
شما رفتید و راههای آسمان را نشان دادید.
و ما، در این دنیا، تنها ماندهایم؛ میان هیاهوی زندگی، غریبتر از هر غریبی.
دلتنگی ما، نه یک حس زودگذر، که رگبندی است که تمام روزنههای امیدمان را به سمت کربلای جنوب و شبهای پرستارهی جبهه باز نگه داشته است.
ای کاش امروز، ما هم میتوانستیم با دستان بسته، پرواز کنیم...
تا ابد در حسرت پروازتان
همرزمتان، جامانده از قافلهی نور
محمدباقر برزگر
#دلنوشته
@defae_moghadas
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبا ساکت و بیداری
ولی معلومه درد داری
بین هر نفس پر اشکِت
سکوت تو پر گریهست
قنوت تو کنج این قفسه
بیا امشب بذار خودتو جای من
چه کنم فاطمه آخه یه حرفی بزن...
حاج محمود کریمی
#نماهنگ #فاطمیه
@defae_moghadas
🍂 کلید بهشت
کلید جهنم
🔸 در همان لحظات اولیه اسارت، وقتی افسر عراقی پلاک را از گردنم درآورد، با نگاهی تمسخرآمیز گفت: این همان کلید بهشت است که [امام] خمینی به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز کنید و داخل شوید؟! در جواب افسر عراقی، یکی از برادران بسیجی نکته سنج، با اشاره به پلاک افسر عراقی گفت: حتماً این هم کلید جهنم است که صدام به شما داده تا وقتی به دست ما کشته شدید، به راحتی در جهنم را باز کنید و داخل شوید!؟
با شنیدن این جواب دندانشکن، افسر عراقی که سخت عصبانی شده بود، با ضربات سیلی و لگد به جان آن جوان بسیجی افتاد و او را کتک مفصّلی زد.
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ حدسم درست بود؛ آنجا سردخانه بیمارستان بود. چند دقیقه بعد، چند نفر آمدند بالای سرم. برای اینکه بفهمند زندهام، دستم را بالا آوردم. یکیشان چراغقوه انداخت توی چشمم و نبضم را گرفت. گفت: «این بیهوش بوده، فکر کردیم شهید شده. بلندش کنید...» بلندم کردند و روی تخت سیار گذاشتند. توی سالن بیمارستان، از یکی پرسیدم ساعت چند است؟ گفت: «پنج صبح.»
– کجا هستیم؟
– ایوان، شمال ایلام.
در اتاق عمل، به پشت ران، زیر زانو و ساق پایم آمپول زدند تا فقط بیحس شود و درد را نفهمم. اما در حالت خواب و بیداری، حس میکردم دارند با پایم ور میروند. بحث بود: «قطع کنیم یا نه؟ فعلاً جلوی خونریزی را بگیریم...»
تکه کندهشده پا را سر جایش چسباندند و دوختند.
وقتی بیرونم آوردند، هنوز نیمهبیهوش بودم. یکی دو ساعت بعد، شکمم درد گرفت. درد پا هم اضافه شد. هی زیاد و زیادتر شد؛ مثل مار به خودم میپیچیدم. بالش را گذاشتم روی صورتم تا فریادم را کسی نشنود.
همان موقع، شیخ محمود، بچهمحلمان، آمد بالای سرم. خدا خیرش بدهد. حال مرا که دید، رفت و دکتر را خبر کرد. دکتر آمد، دست گذاشت روی شکمم، این طرف را فشار داد، آن طرف را فشار داد. از درد ناله کردم. گفت: «ببریدش اتاق عمل.»
موهای شکمم را زدند، آمپول زدند، و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، شیخ هنوز بالای سرم بود. یک شیلنگ از شکمم بیرون آمده بود و یک سرم به دستم وصل بود.
– سید، چطوری؟
– نمیدونم چه دردی بود، داشتم دیوونه میشدم.
دکتر گفت: «احتمالاً رودههات بهخاطر موج انفجار پاره شده.»
فردا با آمبولانس فرستادندم کرمانشاه. همان روز، حاجخانم یاری، همسایهمان، آمده بود کرمانشاه دیدن فامیل. از طریق بستگانش فهمیده بود من آنجا بستریام. آمد عیادتم. حاجخانمی صدوسی کیلویی، باصفا، از آن طایفهها که اگر دختر به سید بدهند، انگار با امیرالمؤمنین وصلت کردهاند!
آن روز، دکترها آب و چای را ممنوع کرده بودند. من ناجور تشنه بودم. لبم ترک خورده بود، زبانم مثل چوب خشک شده بود. حاضر بودم همه دنیا را بدهم و یک قلپ آب بخورم. در خیالاتم، آب خنک را یک نفس سر میکشیدم.
حاجخانم مثل مادر بالای سرم نشست. حوله را خیس کرد، گذاشت روی لبم، عرقم را پاک کرد. با لهجه کرمانشاهی حرف میزد. دلش الهی شده بود. دنبال محرم و نامحرمی نبود. من اما چارهای نداشتم جز اینکه یک رکب بزنم. گفتم: «حاجخانم، صبح که شما نبودی، دکتر گفت آب نخور، ولی چای میتونی بخوری.»
بندهخدا رفت یک استکان چای آورد. چند بار از نعلبکی به استکان و برعکس ریخت تا خنک شد. گرفت جلوی دهنم. بیمعطلی یک پیک زدم. داشتم پیک دوم را میرفتم که پرستار آمد، جیغ کشید:
– گندهبک! چی بهش میدی؟ با این هیکلت خجالت نمیکشی؟
حاجخانم خودش را جمعوجور کرد و گفت:
– چی میگی خانم؟ این سیده!
– خوب سید باشه، آب بخوره میمیره.
– کی گفته؟ جدش بالای سرشه، خودش حفظش میکنه. توی کربلا آب را روی جدش بستید، حالا روی خودش؟ شما مگه یزید هستین؟
من خودم را به مظلومیت زدم، زیرچشمی نگاهشان میکردم. آنقدر بگو مگو کردند که دکتر آمد، حاجخانم را از اتاق بیرون کرد. خدا میداند چقدر شرمنده شدم. دلم برای حاجخانم سوخت. نقشه را من کشیده بودم، حاجخانم بیتقصیر بود.
دکتر آمد بالای سرم:
– آب بخوری، میمیری. میفهمی یعنی چی؟ چند روز پیش یکی همینجا مرد. چرا این کارها را میکنید؟
یکی دو روز با همین تشنگی گذشت. درد پشتم هم اضافه شد. همه وجودم درد بود: شکم، پشت، کمر، پا. مسکن هم افاقه نمیکرد. احساس میکردم پشتم ورم کرده، نمیتوانستم طاقباز بخوابم. یهوری افتاده بودم روی تخت. از پشتم عکس گرفتند. دکتر گفت:
– ده دوازده تا ترکش ریز و درشت توی پشتت نشسته. یک ترکش یکسانتی هم کنار نخاع خورده. از دست ما کاری ساخته نیست. باید بری بیمارستان مجهز. علت دردها همین ترکشهاست.
روز بعد، با آمبولانس فرستادندم فرودگاه کرمانشاه. توی سالن فرودگاه، باز تشنگی غالب شد. دور و برم را نگاه کردم شاید آب پیدا کنم. از تخت نمیتوانستم پایین بیایم. یک پرستار رد میشد. صداش زدم، با صدایی لرزان گفتم:
– راضیام به یک ته پیمانه. یا علی خواهر، بیزحمت یک کم آب بدید، قرصم رو بخورم.
– نمیشه.
– چرا؟
– میدونی توی پروندهات چی نوشته؟
– نه.
– نوشته ایشان دروغ هم میگوید و خوردن مایعات ممنوع.
– آخه خواهر، اون مال پنج روز پیشه. الان حالم خوب شده. خیالت تخت باشه...
باز هم رکب گرفت. خانم رفت و یک تهاستکان چای کمرنگ آورد. چای را زدم، حالم بهتر شد، چشمم باز شد، جان گرفتم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4_5886505695691413321.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
همراه سپاهیان حیدر
مردانه به سوی جبهه رو کن
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوت_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 کلمینی
حاج مهدی رسولی
ایام فاطمیه
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 «من زندهام»
معصومه آباد
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آنها تشر زدند که چرا جا باز میکنید و روی دست و پای هم نشستهاید؟ و با اسلحههایشان برادرها را از هم دور میکردند. نگاههای چندشآور و کشدارشان از روی ما برداشته نمیشد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیلهای پرپشت و با لهجه غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقیها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من میگن اسمال یخی، بچهی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم میخوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مُردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره. دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت ما به سبیلمون قسم میخوریم. چشمی که ندونه به مردم چطور نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زنها رو به اسارت میگیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نموند...
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 آفتابنزده از خانه زد بیرون. همینطور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش. معلوم شد قلبش را پشت در خانهاش جاگذاشته و آمده. به رانندهاش گفت:
«دیشب شب ازدواجم بود.»
- حاجآقا شما میموندید. چرا اومدید؟
- نه، جبهه الان بیشتر به من نیاز داره.
به جای رخت دامادی، لباس رزم به تن آمده بود پشت خاکریز، توی سنگر، وسط میدان نبردی که آتش و خمپاره و گلوله از زمین و آسمانش، جای نقلونبات را گرفته بود. تازهعروس خانهاش را از همان روزها سپرده بود به خدا. یقین داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.
📚 منبع: سلیمانی، ص۱۹
#کتاب #سردار_دلها
@defae_moghadas
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دعای حضرت زهرا سلام الله علیها
خدایا
من را خرج کاری کن که
بخاطرش مرا آفریدی
#نماهنگ
@defae_moghadas