🍂 «من زندهام»
معصومه آباد
وقتی ما را داخل گودال انداختند، برادرها جا باز کردند. روی دست و پای همدیگر نشستند تا ما دو تا راحت بنشینیم و معذب نباشیم. سربازهای عراقی که این صحنه را دیدند، به آنها تشر زدند که چرا جا باز میکنید و روی دست و پای هم نشستهاید؟ و با اسلحههایشان برادرها را از هم دور میکردند. نگاههای چندشآور و کشدارشان از روی ما برداشته نمیشد. یکباره یکی از برادرها که لباس شخصی و هیکل بلند و درشتی داشت با سر تراشیده و سبیلهای پرپشت و با لهجه غلیظ آبادانی، جواد [مترجم ایرانی عراقیها] را صدا کرد و گفت: هرچی گفتم راست و حسینی براشون ترجمه کن تا شیرفهم بشن!
رو به سربازهای بعثی کرد و گفت: به من میگن اسمال یخی، بچهی آخر خطم، نگاه به سرم کن ببین چقدر خط خطیه، هرخطش برای دفاع از ناموسمونه. ما به سر ناموسمون قسم میخوریم، فهمیدی؟ جوانمرد مُردن و با غیرت و شرف مردن برای ما افتخاره. دست به سبیلش برد و یک نخ از آن را کند و گفت ما به سبیلمون قسم میخوریم. چشمی که ندونه به مردم چطور نگاه کنه مستحق کور شدنه. وقتی شما زنها رو به اسارت میگیرید یعنی از غیرت و شرف و مردانگی شما چیزی باقی نموند...
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 آفتابنزده از خانه زد بیرون. همینطور آمد و نشست کنار راننده که بروند اهواز. از کرمان راه افتادند و دو سه ساعت بعد رسیدند به سیرجان. آن موقع بود که حرف دل فرمانده آمد سر زبانش. معلوم شد قلبش را پشت در خانهاش جاگذاشته و آمده. به رانندهاش گفت:
«دیشب شب ازدواجم بود.»
- حاجآقا شما میموندید. چرا اومدید؟
- نه، جبهه الان بیشتر به من نیاز داره.
به جای رخت دامادی، لباس رزم به تن آمده بود پشت خاکریز، توی سنگر، وسط میدان نبردی که آتش و خمپاره و گلوله از زمین و آسمانش، جای نقلونبات را گرفته بود. تازهعروس خانهاش را از همان روزها سپرده بود به خدا. یقین داشت که خدا بیشتر از خود حاجی مراقب اوست.
📚 منبع: سلیمانی، ص۱۹
#کتاب #سردار_دلها
@defae_moghadas
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دعای حضرت زهرا سلام الله علیها
خدایا
من را خرج کاری کن که
بخاطرش مرا آفریدی
#نماهنگ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۳۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤
در هواپیما، میثم غفاری را دیدم. فقط سلام و علیک کردیم. وقتی هواپیما در فرودگاه اصفهان نشست، از هم جدا شدیم. من در یکی از بیمارستانهای اصفهان بستری شدم. شماره تلفن خانهی رضا طلا را به یکی از پرستارها دادم تا به فاطمه خبر بدهد.
فردای آن روز، وسط روز، تنها در حال و هوای خودم بودم که دیدم یک خانم، تک و تنها وارد اتاق شد. خدا بد نده، از آن باکلاسها! مانتوی آلبالویی و روسری قرمز پوشیده بود؛ میانسال، تر و فرز، با دو پاکت آبسیب در دست. سلام کرد، جلو آمد و یکهو پیشانیام را بوسید!
من بچهی هیئتی بودم، اهل این فازها نبودم. توی دلم گفتم: یعنی چی؟ این دیگه کیه؟ یکباره آمده صاف منو ماچ میکنه؟ بادی به دماغم انداختم و خواستم چیزی بگویم که خانم، آبسیب را در لیوان ریخت، دست گذاشت زیر سرم و لیوان را جلوی دهانم گرفت. دو قلپ خوردم و سرم را برگرداندم. گفت: «آقا سید، چطوری؟ بهتری ایشالا؟» آنقدر مهربان و خندهرو بود که هیچ نگفتم؛ فقط سر تکان دادم.
چند دقیقه بعد، مادرم، فاطمه و سعید آمدند. با آن خانم سلام و علیک گرمی کردند. از مادرم پرسیدم: «این خانم کیه؟» گفت: «زن آقای مشیری، پسر داییات. دیشب خانهی اینها بودیم. مثل پروانه دورمان گشتند و محبت کردند.»
چند دقیقه بعد، مادرم و سعید با خانم مشیری رفتند و فاطمه پیش من ماند.
چند هفته بود حمام نرفته بودم. خاکآلود و کثیف بودم. من بچهی پایینشهرم؛ نمیتوانم به کسی بگویم لگن بیار یا منو ببر حموم. این حرفها تو مرام من نبود. مصیبت بدتر این بود که نمیتوانستم راه بروم. همهی کارها مثل جان کندن بود.
فاطمه یک تشت آورد، گذاشت زیر تختم. لباسهایم را درآورد و سرم را با آب و صابون شست. یک فرغون خاک و شنریزه لای موهام بود. آن موقع موهام هنوز پرپشت بود. وقتی سرم پاکیزه شد، خستگی از تنم رفت. حال خوبی پیدا کردم و دردهام کمتر شد.
وقتی داشتم لباس میپوشیدم، یکهو دیدم نگین دانهاناری انگشترم نیست. رکابش هنوز به انگشتم بود، اما خالی. نیمخیز شدم، زیر پام و لای ملافه را گشتم. زیر تخت را نگاه کردم. نبود که نبود. نفهمیدم کی افتاده. حالم خیلی گرفته شد. آن انگشتر، یادگار حسین محمودی بود. صحنهی شهادت حسین و آن رودخانهی لعنتی آمد جلوی چشمم. من و حسین بچهی یک کوچه بودیم؛ همین کوچهی نقاشها. تو جنگهای نامنظم با هم سیرها داشتیم. غمها و شادیها دیده بودیم.
سرم را برگرداندم. دیدم فاطمه دارد گریه میکند. گفتم: «چرا گریه میکنی؟» گفت: «اگه تو بمیری، من چی کار کنم؟»
گفتم: «مرگ دست خداست. تازه جنگ این حرفها رو هم داره. یک لحظه هستیم، لحظهی بعد با یک ترکش نخودی، همهچیز تموم میشه... خلاص.»
شاعر میگه:
شب تاریک و ره باریک و من مست
قدح از دست من افتاد و نشکست
نگهدارندهاش نیکو نگه داشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست.
یکی دو روز بعد، مادرم، فاطمه و سعید با اتوبوس به تهران برگشتند؛ اما من را با هواپیما فرستادند و در بیمارستان بهارلو بستری کردند. دو عمل روی پام انجام دادند؛ اما اعصاب کف پا قطع شده بود و زخم جوش نمیخورد. بهخاطر پارگی رودههام، مثانه و کلیهام صدمه دیده بود و کنترل پیشآب نداشتم. شکمدرد مرتب عذابم میداد.
شکمم را برای بار دوم عمل کردند. گفتند: «رودههات رو یکسره کردیم تا به مثانه فشار نیاره.» یک هفته بعد، برای بار سوم عمل کردند. گفتند: «یک تکه روده به رودههات پیوند زدیم.» حالا رودهی سگ بود یا چیز دیگه، نمیدونم؛ اما درد ولم نمیکرد. هر چی میخوردم، شکمم درد میگرفت. غذا نمیتوانستم بخورم. بیاشتها و لاغر شده بودم.
آن روزها فقط فاطمه بالای سرم بود. نمیتوانم بگویم این زن چه کشید! صبح تا ظهر به مجمع ایتام میرفت و کار میکرد. ظهر میآمد بیمارستان و تا فردا صبح پیشم میماند. آن موقع که زخم پا عفونت کرد و من از درد به خودم میپیچیدم، تا صبح پایم را مشت و مال میداد. من هم تا صبح با ناله، ذکر انبیا میگفتم و مدد میخواستم. همین که چشمم گرم میشد، درد میآمد و فاطمه را صدا میکردم:
– فاطمه، پام رو بذار اون طرف...
– فاطمه، پام رو جابهجا کن؛ خواب رفته...
او هم، بندهی خدا، هیچ نمیگفت؛ فقط محبت میکرد و محبت.
روزها، جمعیتی به عیادتم میآمدند؛ مردم عادی، فرهنگیها، کاسبها، محصلها. دل مردم خدایی بود. یک روز حاج قاسم آمد. بیشتر از یک سال بود که حاجی را ندیده بودم. بعد از مجروحیت سختی که داشت، کمتر به جبهه میآمد. رفته بود تو وادی کارهای خیر. بنیاد پانزده خرداد را در کرج راه انداخته بود و به خانوادهی شهدا رسیدگی میکرد. در ستاد نماز جمعه هم فعال بود و گاهی برای رساندن تدارکات به جبهه میآمد. آن دستش که تیر دوشکا خورده بود، دیگر برایش دست نشد.
یک روز دایی سیدعلی آمد. یک جعبه پرتقال آورد و بین همهی مریضها پخش کرد. به همهی مجروحها پرتقال داد. وقتی بچههای گردان آمدند عیادتم، بهشان گفتم: «این دایی سیدعلیام آشپز ماهریه. آشپزیاش رودست نداره. قهوهخونه داره و دیزیهای دایی رو هیچ جا پیدا نمیکنید.»
آن روز، دایی سیدعلی به من گفت: «این خالکوبیهای دستم رو چهکار کنم؟ چطوری پاکشون کنم؟»
گفتم: «ولشون کن؛ پدرت درمیاد. باید اسید روش بریزی.»
اما دایی اصرار داشت پاکشان کند. همان روز با بچهها چفت شد و رفت لشکر برای آشپزی. شد جزو بچهرزمندهها و عاقبتبهخیر شد. اما از بد روزگار، سال ۱۳۶۷ در اردوی آموزشی حاشیهی سد لتیان، سکتهی قلبی کرد و به رحمت خدا رفت. روحش شاد.
نداند به جز ذات پروردگار
که فردا چه بازی کند روزگار.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
1403_657635461996826624.mp3
زمان:
حجم:
5.6M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
سوی دیار عاشقان
سوی دیار عاشقان
رو به خدا میرویم
رو به خدا میرویم
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوت_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 شجاعت بی نظیر بابا نظر
سردار شهید محمدحسن نظرنژاد یکی از فرماندهان شاخص دوران دفاع مقدس بود. او سالها در جبههها جنگید و در عملیاتهای مختلف حضور داشت.
یکی از رشادتهای شهید بابانظر مربوط به عملیات کربلای پنج است که رزمندگان ایرانی برای تصرف شهرک مهم دوعیجی عراق میخواستند اقدام کنند.
عراقیها در این نقطه به شدت مقاومت میکردند و اجازه نفوذ نمیدادند. رزمندگان ایرانی هم زیر آتش سنگین توپخانه عراق در سنگرهایِ خود حبس شده بودند و نمیتوانستند قدم از قدم بردارند. در این لحظه شهید نظرنژاد میگوید: «مقاومت اینها باید شکسته شود.» و خودش برای رسیدن به این نقطه داوطلب میشود. او با موتور تریلی که در اختیار داشت مانند فیلمهای سینمایی وارد مهلکه میشود. به این ترتیب که بیسیم چیاش ترک موتور مینشیند و خودش راننده موتور میشود. در این وضعیت ناهمگون برای اینکه بیسیم چی در آن ناهمواری به زمین نیفتد؛ مجبور شد که با فانسقه خود و بیسیم چی، وی را از پشت به شکم خودش بچسباند تا در آن وضعیت از روی موتور سقوط نکند. با سرعت بسیار بالا از میان نخلستان در میان آتش و دود عبور میکنند و به وسط نیروهای عراقی میرسند. عراقیها که از دیدن این صحنه بهت برشان داشته بود بعد از چند دقیقهای پا به فرار گذاشتند. شهید نظرنژاد که کشتیگیر بود، در همان لحظه اول چشمش به فرمانده تنومند عراقی میافتد و یک سیلی میزند توی صورتش که حساب کار بیاید دستش. خیلی طول نکشید که بقیه رزمندهها پشت سر بابانظر آمدند داخل شهرک دوعیجی و آنجا ۲۱۸ نفر اسیر میگیرند.
#خاطرات_کوتاه
@defae_moghadas
سفر ترکیه ما
و کشوری که حاصل دسترنج شهدا و ایثارگران است
✍️نوشته سارا آذری. استان سمنان
سلام
من و همسرم و دو تا بچه هام، همون قشری از جامعه هستیم که تا نصف شب پای سریال های ماهواره و ترکی خوابمون میبره. اصلا تلویزیون ایران نمی بینیم و تمام اخبارو از اینترنشنال و بی بی سی میدیدیم. اوایل نماز میخوندیم. ولی شوهرم کم کم منو هم بی نماز کرد. حجاب هم که دیگه نگم. معتقد بودیم باید مثل ترکیه آزاد بشه و هر کی هر کار دوس داره بکنه. تا اینکه تیرماه امسال (۱۴۰۲) رفتیم سفر ترکیه.
تصور ما از ترکیه با فیلمایی که دیده بودیم با اونچه در واقعیت دیدیم، زمین تا آسمون متفاوت بود.
ترکیه ای که ما دیدیم، اولین تفاوتش با ایران مردمش بود. مردمی شدیدا پول پرست، شیاد و خطرناک. ما هیچوقت در ایران، از مردم نترسیدیم. ولی توی ترکیه کنار خیابون مردها و زنها و حتی بچه هایی می بینید که مشغول سیگار و دود کردنن. نگم براتون که برای یه مسیر ده دقیقه ای از ما ۲.۵ میلیون کرایه گرفتن، فقط چون توریست بودیم. و با راننده دیگه ای که باز قصد تیغ زدن داشت ناچار به نزاع شدیم و پلیس خبر کردیم.
درسته! همه میگن توی ترکیه مسجد جدا، کلاب جدا. عیسی به دین خود موسی به دین خود. ولی دیدن مردهای مست و لایعقلی که کنار خیابون و کنار سطل آشغالها دارن استفراغ میکنن و بالا میارن، حال هر کسیو به هم میزنه. وقتی این صحنه ها رو دیدیم واقعا خدا را شکر کردیم که ایرانی هستیم. که این صحنه ها توی ایران نیست. و ای کاش هرگز ایران اینطوری نشه. ای کاش این جمهوری اسلامی که مرتب قبلا بهش غر میزدیم و حتی فحش میدادیم نذاره ایران به اون وضع برسه. آره. بذار بگن میخواد به زور مردمو ببره بهشت، بذار بگن. بهتر از اینه که ما رو به زور ببرن جهنم دنیا و آخرت.
از وضع اقتصادی و گرانی شون نگم. تورم فوق العاده بالاست. به پول دوسال قبل برای یک پرس دلمه ساده شون، ۸۰۰ لیر، تقریبا ۱.۵ میلیون پول دادیم. یک تیشرت ساده رو 1میلیون و ۸۰۰ هزار تومان بهمون قالب کردن و توی رودربایستی مجبور شدیم بخریم!!
بدترین حسی که توی ترکیه داشتیم، حس ناامنی بود. حتی برای یک سرویس رفتن ساده زنانه، مردای حال بهم زنشون دنبالمون کردن و با دعا تونستیم از مهلکه فرار کنیم
آره. این کشور مکان های توریستی خیلی باحالی داره. اماکن تاریخی شونو به بهترین و مدرن ترین شکل حفظ کردن و مراقبت میکنن. طبیعت و جزیره های زیبایی داره استانبول. ولی همه اینها در یه کشوری هست که اخلاق توش مُرده. انسانیت کمیابه و سکولار بودن (هر کس به دین خود) این سرزمینو به انسانهای بیبند و بار و هرج و مرج اخلاقی تبدیل کرده.
شاید باورتون نشه. وقتی به فرودگاه امام خمینی رسیدیم با دیدن مامورای نیروی انتظامی توی فرودگاه از شدت شوق، فقط گریه میکردیم. چون با دیدن شون مملو از آرامش و امنیت شدیم. شوهرم بغض کرده بود و میگفت اینهایی که الان داریم با دیدن شون اشک میریزیم همونان که توی اینترنشنال برای کشتن شون کف و هورا میکشن و ما قبلا تماشا میکردیم.
ما نگرانیم. دوست داریم این حکومت که تا الان جلو بی دینی را گرفته، نگذاره ایران بشه ترکیه. نذاره خیابونای ما مردم ما اخلاق و پاکی ما نابود بشه. تا قبل از این علاقه ای به جمهوری اسلامی نداشتیم. ولی الان میدونیم چقدر کار حکومتمون مهم و حیاتی هست. چقدر مهمه توی این دنیای ناپاک، این قطعه خاک دنیا پاکیزه بمونه. پس الان با این حکومت هستیم. دعا کنید برای همه اونایی که مثل قبلا و الانِ ما فکر میکنن.
به امید رشد فکری همه مردم ایران
@defae_moghadas
.
گاهی سنگر، فقط خاک نیست
دلهاییست که بینام و بیادعا
در سکوت شب،
برای صبح میجنگند.
و تو اگر امروز آرامی،
به احترام همان دلهاست
که هیچگاه فریاد نکردند.
@defae_moghadas