🍂 غواصان کربلای چهار - ۱
راوی: سید محمود شریفی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
مقدمه:
سلام و ارادت بنده سید محمود شریفی، یکی از بازماندگان شهدا غواص کربلای ۴ هستم. امروز سوم دیماه ۱۴۰۳ میخواهم یک قصه پرغصه از چند نفر از شیرمردان و بچههای شهر خمین، بچههای غواص و گمنام خمین بگویم که هرگز در طول زمانهای گذشته نامی ازشان برده نشد و هیچکسی شاید نداند چه بر آنها گذشت. قصهی فراموششدن شیردلانی مثل شهید عباس صافی، شهید محسن میرهادی، شهید تقی بهادری، شهید ابراهیم محمدی، شهید حیدر محمدی، شهید فضلی، شهید غلامعلی مردانی، شهید حمیدرضا حسنی و... هر چند قصه شجاعت آنها قابل نگارش نیست، اما گوشهای از خاطرات را برای دوستانم بیان میکنم شاید دین خود را به عزیزان شهیدم ادا کنم.
⊰⊱╌⊰⊱╌᯽╌⊰⊱╌⊰⊱
قصهی ما از روز ۲۵ شهریور ۱۳۶۵ آغاز شد. به بالا گرفتن فشار دشمن در عرصه بینالمللی و پشتیبانی اکثر کشورهای جهان از عراق و تحریم ایران، مسئولین کشور به نتیجه رسیدند که کار جنگ را در عملیاتی بزرگ با فتح شهر بصره عراق تمام کنند و شاهرگ اقتصادی عراق، شهر بصره را تصرف کنند. به دستور امام، لشکر ۱۰۰ هزار نفری به جبههها اعزام شد و ما هم به همراه جمعی از بچههای رزمنده خمین به منطقه جنوب اعزام شدیم و در گردان امام رضا سازماندهی شدیم. پس از چند روز در صبحگاه لشکر، فرمانده وقت لشکر ۱۷ع، برادر جعفری، آمد و برای کل لشکر سخنرانی کرد و گفت: «میخواهیم گردانی تشکیل دهیم که آمادگی هر عملیاتی را داشته باشد و دقیق مشخص نیست که عملیات کوهستانی یا آبی یا خاکی باشد و نام این گردان، گردان عاشقان شهادت است. کسانی که داوطلب هستند بدانند که رفتن دارند، ولی برگشتی در کار نیست.»
داوطلبین از یگان رزم خود جدا شوند و سمت راست میدان صبحگاه تجمع کنند.»
در ابتدا افراد زیادی به جمع ما پیوستند، ولی تا ساعت حدود ۸ صبح آن روز، افراد کمتر و کمتر شدند و در نهایت از بچههای خمین حدود ۲۰ نفر به گردان عاشقان شهادت پیوستیم که البته یکی دو نفر در روزهای اول از ما جدا شدند و چند نفر مجدد به جمع ما اضافه شدند و در نهایت حدود ۲۴ یا ۲۵ نفر شدیم. از شهرهای دیگر، قم، اراک، ساوه و محلات هم عزیزانی آمدند و گردان عاشقان شهادت تشکیل شد که بعداً به نام گردان کوثر تغییر نام پیدا کرد. فرماندهی گردان را سردار ابوالفضل شکارچی، سخنگوی فعلی فرماندهی کل قوا، به عهده گرفت و فرماندهی بچههای غواص خمین هم با برادر محمد شاه محمدی بود.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ناراحت شدم. گفتم: این چه کاریه شما می کنی ؟ چرا میرید اون ور خط، وسط عراقی ها؟ کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی میره وسط دشمن ؟
خیلی آرام گفت: من باید خودم به یقین برسم، بعد نیروهام رو بفرستم اون ور.
بیش تر لجم گرفت. گفتم: اصلا بیا بریم پیش این حاج آقایی که توی قرارگاهه، تکلیف شما رو روشن کنه. ببینم شما شرعا حق داری بری توی مهلکه یا نه ؟
گفت: حالا بشین، بعد. من باید خط خودی رو رد کنم. باید برم. که اگه پای بی سیم گفتم این کار باید بشه، بدونم شدنیه یا نه. تو هم حرص نخور. نیروی زمینی ارتش، بدون فرمانده نمی مونه. من برم، یکی دیگه.
شهید صیاد شیرازی
#صیاد_دلها
@defae_moghadas
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
🍂 تغییر واژهها و
استحاله انقلاب اسلامی
برخی واژهها فقط ترکیب چند حرف نیستند؛ بلکه حاملان حقیقتاند، ریشهدار در قرآن، جوشیده از خون شهیدان، و زنده در جان ملت.
«دفاع مقدس»، «مستضعفین»، «استکبار»... اینها مفاهیمیاند که اگر از معنا تهی شوند، هویت ما تهی میشود.
گوش فرا دهیم و بهکار گیریم
از کلام استاد
سید محسن شفیعی (رحمةاللهعلیه)
بیایید مراقب واژههایمان باشیم؛
که هر واژه، سنگر است.
#کلیپ
👈 نشر همگانی
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۲
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ اواسط بهمنماه سال ۱۳۶۱ (مطابق با فوریه ۱۹۸۳ میلادی)، عملیات والفجر مقدماتی در منطقه رملی فکه آغاز شد؛ عملیاتی که خودش قصهای جداگانه دارد. رمل و ماسه، دشمنی خاموش و بیرحم بودند. قدم از قدم نمیشد برداشت. همهچیز در شن فرو میرفت؛ آمبولانس، نفربر، حتی آدمها. بچهها توریهای سیمی بزرگی پهن کرده بودند تا آمبولانسها بتوانند زخمیها را جابهجا کنند. رمل، مانعی طبیعی بود؛ بدتر از هر مانع ساخت بشر. همین باعث شد عملیات بیشتر جنبه تبلیغاتی پیدا کند و قدرتنمایی برای عراق شود تا یک فتح نظامی.
وسط عملیات، یک روز موتور برداشتم تا به خط مقدم بروم. اما در تپههای ماسهای گیر افتاد. نمیدانید با این پای لنگ و ناقص، با چه مصیبتی موتور را از دل ماسه بیرون کشیدم و به چادر اطلاعات برگشتم. چند روز بعد شنیدم که اصغر ارسنجانی در همین عملیات زخمی شده است.
آن روزها که به تیم ابرام هادی وصل شدم، مشتیگری در لشکر و بین رزمندهها رشد کرده بود. بچهها قاعدهپذیر نبودند؛ چون روحیهها و اخلاقها با هم فرق داشت. چند طیف آدم با مرامهای خاص به جبهه آمده بودند و حالا باید به یک صراط مستقیم میرسیدند.
عدهای شلوار کردی میپوشیدند، گیوه نوکتیز به پا داشتند و کلاه کفسری بر سر، که آن موقع معروف بود به «کلاه الهی قلبی محجوب». دستمال یزدی به دست میگرفتند و ریش انبوه میگذاشتند تا هیبت داشته باشند. عشقی کار میکردند و زیر کد هیچکس نمیرفتند. بیشترشان بچههای تهران بودند. جوانترها هم میخواستند لات باشند و از قدیمیها تقلید میکردند؛ گتر نمیکردند، صبحگاه را جدی نمیگرفتند و لباس خاکی کامل نمیپوشیدند. جنگ کلاسیک هم اینها را نمیپذیرفت و انسجام کارها را بههم میریخت.
عدهای دیگر معروف بودند به «دکمه قابلمهای»؛ چون بالای پیراهنشان یک دکمه قابلمهای میدوختند تا سفیدی سینهشان پیدا نباشد. اگر جلویشان قاهقاه میخندیدی، رنگشان سرخ میشد، لبشان را میگزیدند و استغفرالله میگفتند. در مرامشان خنده و شوخی و عشقبازی، گناهی بزرگ بود.
گروه سوم، هیچچیز برایشان مهم نبود؛ آمده بودند فقط بجنگند. لباس، خوراک، چادر، نظم، همه بیاهمیت بود. فقط جنگ.
اما حاج همت، فرمانده لشکر تهران، مردی بافرهنگ، کنجکاو و درسخوانده بود. هنر فرماندهیاش این بود که میخواست همه نیروهایش را بشناسد و با هر کس مثل خودش رفتار کند. هدفش حفظ انسجام لشکر بود. یک روز مرا خواست؛ به اتفاق ابرام، که یل مشتیهای جنگ بود، رفتیم خدمتش. در قرارگاه لشکر منتظرمان بود. سلام و علیک کردیم و نشستیم.
حاجی گفت: «میخوام یک چیزهایی ازتون یاد بگیرم. هر کس تو یک زمینه استاده. قصه قلندری و مشتیگری و عیاریتون رو به من هم یاد بدید.»
من که همیشه جواب حاضر و آماده داشتم، قصهای را در قالب حقیقت برایش تعریف کردم:
در تهران، مردی بود از گردنکلفتها و پهلوانها، اسمش مصطفی بود. چون دیوانه اهلبیت بود، بهش میگفتند «مصطفی دیوونه». یک شب جمعه، با تیم داشها رفتند باغ خاله در فرحزاد برای یللیتللی. از آنطرف، آسیدمهدی قوام، روحانیای که نظیرش را نداریم، وارد باغ شد. شاگردان آسیدمهدی، مصطفی را دیدند و گفتند امشب یککم مراعات کنید. یکی از داشها جلو رفت و پرسید: «مگه امشب چه خبره؟» گفتند آسیدمهدی آمده.
مصطفی بلند شد، رفت خدمت آقا، پیشانیاش را بوسید و گفت: «ما نوکر سیدها هستیم.»
آسیدمهدی گفت: «ما میخوایم مثل شما داش بشیم. قانونش رو برای ما بگو.»
مصطفی گفت: «قانونش اینه که هر جا نمک خوردی، نمکدون رو نشکنی.»
آسیدمهدی گفت: «خوب این که در قانون ما هم هست. اما شما حرف میزنی یا عمل میکنی؟»
مصطفی سکوت کرد. آسیدمهدی گفت: «شما این همه نمک خدا رو خوردی؛ چرا نمکدون میشکنی؟»
میگن این حرف، مصطفی رو زیر و رو کرد. شد بسمالله کارش. با آسیدمهدی قاتی شد و عاقبتبهخیر. هیئت محبانالزهرا در محله پاچنار تهران، یادگار ایشونه؛ یادگار مصطفی دیوانه اهلبیت. ناگفته نماند که این هیئت بیش از پنجاه شهید فدای انقلاب کرده؛ از جمله سردار عباس ورامینی.
این قانون مشتیگری و قلندریه است: حرمت نون و نمک رو نگه داشتن.
در تمام مدتی که اینها را میگفتم، حاج همت بیهیچ حرفی گوش داد و چیزهایی در دفترش نوشت. از اخلاق و مرام داشها و پهلوانهای لشکر، حرفهای زیادی برایش گفتم. حاجی آنقدر روح بلندی داشت که هیچ موضعی نگرفت و مخالفت نکرد. اگر در دلش حرف مرا نپسندید، رو نکرد. خیلی آرام و فروتن برخورد کرد. دستش را میبوسم؛ چون فرماندهی بود که حال و مرامش با قدرت عوض نشد. هیچوقت نگفت «من فرماندهام، چنین و چنان کنید». فقط خدمت کرد و میخواست همه نیروها، با هر اخلاق و مرامی، زیر یک چتر جمع شوند و برای یک هدف بجنگند.
همتاش در این راه واقعاً عالی بود.
از آن به بعد، هر وقت ما را میدید، میخندید و میگفت: «جمال آقایون رو عشق است.»
و هر وقت به دکمه قابلمهایها میرسید، آرام و مؤدب میگفت: «سلام علیکم و رحمة الله.»
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دلم به وسعت دنیا گرفته
مادر جان 😭
#کلیپ
@defae_moghadas
بعد از پیروزی انقلاب در سال ۱۳۵۷ ماه بعد که کردستان شلوغ شد، خود را به کردستان رساند و سه ماه و نیم در آنجا بود. او با کشیدن نقشههای نظامی دقیق، محور سردشت پیرانشهر را که پوشیده از جنگلهای انبوه آلواتان، کوههای سر به فلک کشیده و تنگههای پرپیچ و خم بود، از محاصره نیروهای شورشی درآورد. او معتقد بود که در جنگهای چریکی اگر حساب شده و دقیق عمل شود، با کمترین تلفات و ادوات جنگی میتوان دشمن را از درون متلاشی کرد.
جیپ آهو از جاده خاکی پرپیچ و خم وارد گودالی بزرگ شد که اطراف آن را با سیمخاردار پوشانده بودند و تابلوهای منطقه نظامی در لابهلای سیمهای خاردار به چشم میخورد. جلو در ورودی، چیپ آهو توقف کرد. راننده برگهای را که دست سرهنگ بود، گرفت و به دژبان نشان داد. دژبان احترام نظامی گذاشت و اجازه عبور داد.
ماشین از جاده باریک و گلآلود عبور میکرد. دو طرف جاده پر بود از ماشینهای اسقاطی، آهنپاره و تانک. سرهنگ از راننده خواست جلو در سولهای که انتهای جاده بود، نگه دارد. سربازی آن طرفتر تانک آسیب دیدهای را تعمیر میکرد. هوا به قدری سرد بود که نفسهایش به صورت بخار از دهان و بینیاش خارج میشد.
سرهنگ نگاهش را از سرباز گرفت و در فلزی سوله را باز کرد. در با سر و صدا باز شد و سرهنگ وارد سوله شد. از سربازی که دستهای چرب و سیاهش را با دستمال پاک میکرد، سراغ سرگرد خداپرست را گرفت. سرباز، سرهنگ را به انتهای سوله راهنمایی کرد.
#گزیده_کتاب
#اونگاهشرا_بهارث_گذاشت
@defae_moghadas
🍂 غواصان کربلای چهار - ۲
راوی: سید محمود شریفی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
از مقر لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب علیه السلام در اندیمشک با مینیبوس به سمت سد دز حرکت کردیم و آموزش غواصی ما شروع شد.
در روزهای سرد پاییز و آب بسیار سرد سد دز، شبانهروز مشغول آموزشهای سخت و طاقتفرسای غواصی بودیم. آب و هوا سرد، اما دل بچهها گرم به عشق انجام دستور امام که فرموده بود: «امسال کار جنگ را یکسره کنید» و بچههای غواص قرار است پیشقراولان این عملیات باشند.
آموزشها تقریباً بهصورت کاملاً سری بود و ما از نوشتن نامه و هر گونه تماس با محیط خارج از سد دز و محل آموزش منع شده بودیم. با همه سختیها، آموزش غواصی تمام شد و آموزش عبور از نیزار شروع شد. به سمت هورالهویزه حرکت کردیم. در این منطقه، بهدلیل رسیدن ماه آخر پاییز، سرما بیشتر شده بود و زمین آن منطقه بسیار نمناک بود. بهحدی که در طول شبانهروز که مشغول آموزش در نیزارها بودیم و لحظاتی هم که در زیر نخل در کنار نهر در چادرها برای استراحت میآمدیم، تمام لباس بچهها با نمناک بودن خیس میشد.
حدوداً چند روزی از شروع آموزش گذشته بود که فرمانده لشکر، سردار جعفری، به جمع ما آمد و وقتی وضعیت لباسهای بچهها را دید، با دستور ایشان پلاستیک ارسال شد و زیر چادرها پلاستیک کشیدند و یک حمام صحرایی هم با دستور ایشان ایجاد شد. امکانات بسیار محدود، و سختی آموزش بسیار بالا بود. سردی هوا و لجنزار بودن منطقه، چهره بچهها را بسیار ژولیده کرده بود، اما دل بچههای غواص به انجام عملیاتی بزرگ برای سرفرازی ایران گرم بود. اکثر بچههای غواص برای راز و نیاز خود چالههایی بهصورت قبر کنده بودند و نیمهشب که از آموزش برمیگشتیم، بعد از یک تایم استراحت کوتاه برای عبادت و راز و نیاز با معبود خود تنها میشدند.
بالاخره آموزشهای بسیار سخت غواصی و عبور از نیزار به پایان رسید و شوق بچههای غواص برای سرفرازی ایران با نثار جان خود بیشتر میشد. در این روزهای پایانی مأموریت بچهها تقریباً مشخص شده بود، اما منطقه عملیاتی هنوز کامل مشخص نبود. اما مأموریت افراد تک به تک مشخص بود.
به روز موعود نزدیک شدیم. شب هنگام سوار کامیونها شدیم و به سمت خرمشهر حرکت کردیم. بالاخره بعد از سختیهای فراوان، سه روز قبل از عملیات کربلای ۴، بچههای غواص خطوط را تحویل گرفتیم و روزانه بهصورت مستمر کالک عملیات و حوزه وظایف هر یک دقیق مشخص شد. منطقه عملیات جنوب عراق، شلمچه، کانال ماهی، نهر خین، محور ابوالخصیب با هدف آزادسازی شهر بصره مشخص شد و محور بچههای گردان کوثر نهر خین بود، نهری که به مقتلگاه شهدای غواص نام گرفت.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐