🍂 آخرین روزهای عملیات مرصاد سپری شده بودند. نفس منافقین كوردل داشت قطع میشد.
تازه از مانور عملیاتی برگشته بودیم و خسته و كوفته و دلخور ☹️ از اینكه نتوانستیم برویم غرب، توی چادرهای پادگان اندیمشك لمیده بودیم.
شنبهها بعد از خبر، سریال ژاپنی «سالهای دور از خانه» پخش میشد و می تونستیم از تلویزیون داخل حسینیه استفاده کنیم..
در همین حین بلندگوی تبلیغات گردان روشن شد و برادر كافشانی (تبلیغات گردان) با لحنی آرام و پرهیجان اعلام كرد:
📢 برادرانی كه میخواهند سریال خواهر اوشین تماشا كنند، به حسینیه گردان مراجعه کنند..
صدای انفجار خنده بچههای رزمنده بود كه از هر چادری به هوا بلند شد ...😂
و اون روزها بهانه ای برای سر به سر گذاشتن برادر کافشانی
┄┅••༅✦༅••┅┄
#شوخی_با_جوونهای_قدیم
#یادش_بخیر #طنز_جبهه
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود میجنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقهای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوهای رنگ بود که عدهای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباسهایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه میکرد. پوتینها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباسهای جدید شدم یک نظامی!
ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر میکرد: «درود به روان پاک شهید میثم.»
شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیریهایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچهها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف میکرد: «شهید میثم به قدری بچهها رو میدوند و خسته میکرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب میرفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اونها رو درمیآورد و کف پای بچهها رو میبوسید.»
#خداحافظ_کرخه
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 غواصان کربلای چهار - ۵
راوی: سید محمود شریفی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
بنده به همراه جانباز عزیز و دوستداشتنی حمید باطنی، شهید محسن میرهادی و تعدادی از غواصها تقریباً سالم بودیم که خبر رسید دشمن در محور اروند صغیر بچهها را زمینگیر کرده است.
مأمور شدیم با جمعی از نیروهای تازهنفس به آن سمت برویم. در محور قبلی حمله شیمیایی صورت گرفته بود و ریههایم آسیب دیده بود، اما هنوز توان ادامه داشتم.
به اتفاق حمید باطنی و محسن میرهادی به جمع بچهها پیوستیم و حرکت کردیم. دوباره به سمت اروند صغیر رفتیم و پس از درگیری شدید با دشمن، در شب بیستونهم دیماه (۹ بهمن ۱۳۶۵)، دوست عزیزم محسن میرهادی به شهادت رسید. من نیز از ناحیه دست راست و پای چپ بر اثر اصابت تیر و ترکش مجروح شدم. شدت جراحات شیمیایی و آسیب جدی به ریهها، دست و پا، توان ادامه رزم را از من گرفت. با لطف خدا و یاری دوستان، از میان دشمن خارج شدم.
هرچند در آن لحظات بیهوش بودم، اما وقتی به هوش آمدم، خود را در فرودگاه اهواز یافتم؛ در حالی که با دست و پای مجروح به سمت هواپیما حمل میشدم. همانجا حمید باطنی را دیدم که او نیز مجروح شده بود. سپس به بیمارستان عیسیبنمریم اصفهان اعزام شدم.
قصه ما و بچههای غواص، پس از ده روز درگیری شدید در عملیات کربلای ۵، با شهادت محسن میرهادی و مجروحیت من و حمید باطنی به پایان رسید. البته در این مدت چند نفر از دوستان غواص مجروح شدند و به عقب بازگشتند و دیگر یارانمان به جمع شهیدان پیوستند.
روحشان شاد و یادشان گرامی باد.
ارادتمند،
سید محمود شریفی
بازمانده شهدای غواص کربلای ۴،
گردان کوثر لشکر ۱۷
پایان
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
شب جمعه است ؛
دل ما لک زده تا کنجِ حرم
گریه کنیم...
#شب_زیارتی_اباعبدالله
@defae_moghadas
🌿 صفا و اخلاص را یکجا نظاره کنید ツ
در جبهه هر فرد به مدت ۲۴ ساعت ،شهردار یا خادم سنگر بود و مسئولیت تهیهی غذا و گرفتن سهمیه چایی و قند ... و همچنین انداختن و جمعکردن سفره، شستن ظروف صبحانه، نهار و شام را برعهده میگرفت... چنانچه شهردار در نوبتِ وظیفهاش خوب عمل میکرد و سلیقه به خرج میداد، مرتب برای سلامتیاش صلوات میفرستادند و از او میخواستند در پُستش باقی بماند. گاهی این رفتار را برای برادری که خوب از عهدهٔ کار برنیامده بود نیز انجام میدادند تا در این کار، استاد شود و به شوخی و با زبان شیرین به او میگفتند: « ننه چرا غذا سرده؟ » چرا کمنمکه؟ ... و از این قبیل حرفها… :)
#عکس
@defae_moghadas
1403_657650189402834944.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
🍂 نواهای ماندگار
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
فصای جبهه حق
شورشی افکنده بر جانم
┄┅••༅✦༅••┅┄
#نواهای_صوت_ماندگار
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شب جمعهها همیشه بوی دلتنگی میده؛ انگار همه بغضهای هفته جمع میشن و دل، راهی مشهد میشه، حتی اگر قدمها به حرم نرسه.
یا امام رضا علیهالسلام،
دل ما غریبانه به پنجره فولاد گره خورده، هر آهی که بالا میره، امیدی به اجابت پیدا میکنه. شب جمعهها، وقتی صدای دعاها و توسلات در آسمان میپیچه، انگار جواب دلتنگیها از همان صحن و سرای نورانی میاد. آرامشی که از یاد شماست، امیدی که از نگاه شماست.
🕊️ «آقا جان، ما را در این غربت تنها نگذار. دلهای شکسته را به دست شما سپردیم. هر اشک، سلامی است به شما؛ هر آه، تمنای دیدار.»
در این شبها، غم و دلتنگی با نام شما آرام میگیرد. انگار صدای شماست که میگوید:
«اگر راهت دور است، دل که نزدیک است. اگر اشکت جاری است، من شنوا هستم. اگر دلتنگیات بیپایان است، من پناهت میشوم.»
#نماهنگ #توسل
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۶
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گروهکهای ضد انقلاب از طریق جاسوسان و شنود و غیره بو بردند که یلان سپاه در کردستان جمع اند. از احوال آنها این تفکر پیدا بود که میخواهند کردستان را تصاحب کنند و جمهوری خلق دموکرات کردستان سقز را پایتخت قرار دهند و خودشان را به این صورت نشان دهند. در آن مدت نیروهای بسیج ما سه بار در سقز کمین خوردند و کشته شدند. در اطراف تپه بنفشه رقص و جشن مرگ به پا کردند. شب با تفنگ دور اسرا رقصیدند و کباب و شراب خوردند و بچههای مظلوم را دق مرگ کردند. یک بار دیگر چند گروگان بسیج و سپاه را زندهزنده در گور کردند. بار دیگر چند پاسدار را گروگان گرفته تا سینه در خاک فرو کردند و بعد کندوی زنبور را بغلشان گذاشتند. زنبورها آنقدر سر و صورت بچهها را نیش زدند تا بچهها زجرکش شدند. وقتی ما رسیدیم بالای سرشان، صورت بچهها مثل مشک پرآب باد کرده و کبود و سیاه شده بود و همه شهید شده بودند. از این دست جنایتها زیاد دیده و شنیده بودیم.
با این اتفاقات، تجربه تلخ پاوه برایمان زنده شد و سعی کردیم نگذاریم عاشورای پاوه دوباره تکرار شود. برای همین قرار گذاشتیم در کنار پاکسازی و مبارزه مسلحانه با ضد انقلاب، کار فرهنگی و تبلیغی هم انجام دهیم و مردم را جذب انقلاب کنیم. در آن مدت، حقیر دو بار به تهران برگشتم و با کمک برادر و رفیقم سعید مجلسی و هماهنگی پیشنماز مسجد توفیق، حدود بیست میز قدیم پینگپنگ خریدم و در یک خاور گذاشتیم و به کردستان بردیم. حاج حسین رحمتی، مرد بیادعا و خیر، یک موتور برق به تربیت بدنی سقز هدیه کرد. میزها را بین مردم پخش کردیم. به پیشنهاد حقیر، آموزش و مسابقه قهرمانی کشتی ترتیب دادیم. جمعیت عظیمی در آن مسابقات شرکت کرد. زورخانهای در میان بازار علم کردیم که کردها استقبال خوبی کردند. آنها حتی زنها را به زورخانه راه میدادند و این قصه برای ما عجیب بود.
به هر حال ایام خوش و پرهیاهویی بود که با دوستان به سر شد. خصوصاً وقتی با سربازان ژاندارمری و پاسدارانی که جانشان کف دستشان بود و در دیار غربت در ایست بازرسی پست میدادند، نوبتی بازی میکردیم. خیلی اسباب دلخوشی آن ایثارگران فراهم میشد. این کارها ریشهدارتر و مثبتتر از مبارزه مسلحانه بود و مردم بومی را خیلی جذب کرد.
البته بعد از مدتی گروهکها ما را شناسایی کردند و شبانه به سالن ورزشی حمله کردند و کلی گلوله آرپیجی در یک شب به ساختمان زدند. دفع این حمله ساعتها طول کشید و فرماندهی کشفی و شریفی و مرادی کارساز بود.
در سقز، از بچهها شنیدم که میخواهند یک عملیات بزرگ در ارتفاعات پنجوین گرمک انجام دهند و نیروها در اردوگاه شهید بروجردی قلاجه مستقر هستند. این بار هم بنده به عشق عملیات رهسپار قلاجه شدم. هوا سرد و استخوانسوز بود. آفتاب دم ظهر هم رمق نداشت. اردوگاه شهید بروجردی را در سینهکش کوه قلاجه ساخته بودند. در آنجا بار دیگر اصغر ارسنجانی را زیارت کردم؛ اما هنوز با او خیلی صمیمی نشده بودم. او معاون تیپ عمار و از یلان و تکخالان بود.
از خاطرات جالب توجه قلاجه، برپایی ورزش باستانی در اردوگاه بود. اصغر رنجبران که خود از پهلوانان نامی جنگ و دوستدار ورزش باستانی بود، این زورخانه را برپا کرد. بعد از شهادتش این زورخانه با نام او خوانده شد. گود زورخانه با لایهای از سیمان پوشیده شده و سقفش از برزنت بود که به داربست فلزی وصل شده بود. این اولین زورخانه در منطقه جنگی بود و بعدها زورخانههای دیگری هم ساخته شد. اصغر رنجبران با پوکه گلوله توپ میل باستانی ساخته بود و صبحها بچهها را جمع میکرد و در حالی که حسین دژبان عین مرشدی حرفهای با صدایی رسا و دلنشین ضرب میزد، یلان ورزش میکردند. من هم چون پام ناقص بود فقط میل میگرفتم تا از بقیه جا نمانم.
در آنجا سعادت داشتم با شیر کوهستان، مهدی خندان، که آن زمان معاون تیپ عمار بود، بیشتر آشنا شوم. این لقبی است که حاج همت به مهدی داده بود. قبلاً بارها او را در کردستان و چند عملیات دیگر دیده و وصف اخلاقش را شنیده بودم؛ اما در قلاجه بیشتر با او اخت و صمیمی شدم. دنبال یک جمله تک میگردم تا مهدی را توصیف کنم؛ اما نمیتوانم. کتابها باید درباره مهدی نوشته شوند.
مهدی خندان بچه لواسان بود. آن موقع ۲۳ ـ ۲۴ ساله و پاسدار رسمی سپاه از آن شرهای قبل از انقلاب؛ باصفا، جیگردار و بسیار شوخطبع. پشت پیرهنش نوشته بود «مهدی خندان ها ها ها...» به خاطر خلقوخوی خاصش یک عده همیشه دنبالش بودند و بیکلهها و بیترمزها مریدش میشدند. مهدی علاقه عجیبی به سیگار داشت و میگفت: اول نماز، بعد سیگار و چای.
به نظر من مهدی اهل عشق بود. حتی عبادتش هم از سر عشق بود و عشقش مدل خاص خودش بود. مثل هیچکس نبود که برایتان مثال بیاورم. اینطور نبود که چون در جبهه است، همیشه حال نماز شب و دعای توسل داشته باشد. بنده وضع و اوضاع نبود که به هر طرف برود. برای دل آمده بود و برای دلش نماز میخواند. ما با هم خیلی گرم میگرفتیم. هرچند بچه یک محل نبودیم، هممرام بودیم. وقتی به هم میرسیدیم، دنیایی حرف داشتیم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 دلتنگی مادر، زخمی است که
هیچگاه التیام نمییابد…
هر شب، چشم به در…
هر روز، چشم به آسمان…
آنها، با عکس فرزندانشان زندگی میکنند…
صدای خندهاش اگر رفته،
اما
بوی حضورش هنوز در خانه باقیست..
#نماهنگ #کلیپ
@defae_moghadas