سال ۱۳۶۱
در سن نوجوانی، در کنار فرمانده سرافراز، شهید حاج اسماعیل فرجوانی و معلم دلسوز مرحوم سراج.
این عکس مربوط به زمانی در نوجوانی است که تمام تلاش و علاقه من و بسیاری از هم سن و سالهایم رفتن به جبهه بود، اما بخاطر کم سن بودنمان، با مخالفت فرماندهان مواجه میشدیم، در اینجا برای خواهش و التماس برای اعزام به جبهه نزد حاج اسماعیل رفته بودم، شلوار نظامی، پیراهن خاکی و بلوز پشمی نظامی به تن کردم تا شاید با این ظاهر بتوان فرمانده را راضی کنم!
شهید فرجوانی، فرماندهی شجاع، مبتکر، سختکوش و در عین حال بسیار مهربان و دوست داشتنی بود، در اولین نگاه و برخورد، شیفته او میشدی و چنان در دلت جا میگرفت که حتی اکنون پس از سالهای زیادی که از شهادتش میگذرد، یاد او و لبخند زیبایش، دل بچههایی که با او همرزم بودند را میلرزاند.
جایگاهش در فردوس بلندمرتبه باد.
#شهید_اسماعیل_فرجوانی
#فرجوانی #گردان_کربلا #سردار_حاج_اسماعیل_فرجوانی
سید عباس امامزاده
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
🔻 شبهای جبهه ، نه به معنای شبهای عملیات، بلکه شبهایی که در پادگانها و اردوگاهها سپری میشد.
شبهایی خاطرهانگیز بودند؛ لحظاتی که حسها صمیمیتر و عمیقتر میشدند.
از خاطرهگویی گرفته تا طرح پرسشها و پاسخها، همهچیز رنگی از نزدیکی و همدلی داشت.
گاه سخنها به قهقهههای مستانه میانجامید،
گاه با شنیدن شرح حالی، سکوتی سنگین بر دلها مینشست و اشکی آرام از گوشه چشم جاری میشد.
به ظاهر در تاریکی بودیم،
اما دلها روشن و کلام گرمابخش بودند؛
چنان که با گذشت سالها، هنوز حسرت آن شبها در دل باقی مانده.
آه که چه هوای آن شبها را در سر دارم،
و تنها به مرور خاطراتشان بسنده کردهام.
#دلتنگیها
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۴۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ یک روز با هم در چادر نشسته بودیم؛ گرمِ گفتوگو. من از روی صفا، قصهای برای مهدی تعریف کردم که خیلی خوشش آمد. قصه این بود: روزی مردم برای نماز به مسجد رفتند و منتظر آقا میرزا جواد ملکی بودند. یکی آمد و دید آقا در حیاط قدم میزند. گفت: «آقا، مردم منتظرند.» آقا پاسخ داد: «بگویید نمازشان را فرادا بخوانند.» پرسید: «چرا؟» گفت: «چون حال نماز نیست.»
مهدی خندید و گفت: «آره والله... منم تا سیگار نکشم و چای نخورم، حال نماز ندارم!»
جبهه برای خیلیها مجالی بود تا خودسازی کنند؛ ریاضت بکشند، شب تا صبح در سجده باشند، اشک بریزند و دل و روحشان را صیقل دهند. اما مهدی همه کارهایش مدل خودش بود؛ مال خودش بود. هر روز پنج دقیقه مانده به طلوع آفتاب بیدار میشد، با آب قمقمه وضو میگرفت، نمازش را میخواند و میخزید زیر پتو. میگفت: «چه اشکالی دارد برادرها؟ من خوش دارم تسبیحات حضرت زهرا را زیر پتو بخوانم.»
همین دلمحوری و عاشقانه زیستن، برای خیلیها عجیب و ناپسند بود، اما بسیاری دیگر را مجذوب و شیفته میکرد. مهدی انگار همه چیز را به سخره گرفته بود؛ مرگ و زندگی و دنیا را. اما در جنگ و جنگیدن جدیتی خاص داشت. نظرش این بود که جنگ یکطرفه مفتبازی نیست؛ باید همه چیز روی حساب و کتاب باشد.
وقتی به اردوگاه قلاجه رفتم، مرحله اول عملیات والفجر چهار در ارتفاعات کانیمانگا تمام شده بود. این ارتفاعات در غرب رودخانه قزلچه، شمال پنجوین عراق، و مشرف به آن بود. چند قله داشت که بلندترینشان به «۱۹۰۴» معروف بود. تصرف این قله هدف اصلی عملیات بود؛ چرا که بر شهرها و راههای ارتباطی سلیمانیه عراق تسلط داشت. دشمن هم این را میدانست؛ هشیار بود و همه جا شنود داشت. برای مقابله، هلیبرن کرد و صدها نیرو روی ارتفاع ریخت و میدان مین و موانع گوناگون کار گذاشت.
بعد از شناساییها معلوم شد ضدانقلاب و منافقین هم پشت ارتفاعات جاده زدهاند و جاسوسی میکنند. گردان میثم باید به یکی از یالهای ارتفاع میزد. من بهعنوان نیروی آزاد در گردان میثم قرار گرفتم؛ فرماندهاش ابراهیم کساییان بود. چون من نیروی بینالمللی بودم، فرماندهان همیشه پذیرایم بودند. آن زمان مهدی معاون تیپ عمار بود و اکبر حاجیپور فرمانده تیپ.
شب دوم از مرحله سوم عملیات، نوبت گردان میثم بود که عمل کند. بعد از عملیات، گردانهای لشکر ۲۷ باید خط را تثبیت و پدافند میکردند. نیمه آبان، شب جمعه، زمان حرکت ما بود.
از قرارگاه لشکر خبر رسید که تیربار و مهمات را نمیتوانیم بالا ببریم. ناچار ده پانزده قاطر آوردند، مهمات را بار کردند و فرستادند بالا. پایم میلغزید و بالا رفتن از آن ارتفاع برایم سخت بود؛ اما جا ماندن از قافله سختتر. برای همین، به هر جانکندنی پا به پای بچهها میرفتم. ابراهیم پرچمدار بود، با بیسیم حرف میزد و من کنار دستش آهسته میرفتم. گفت: «یک تیم دارد از سمت راست گرمک و کنگرک بالا میآید.»
راهها تنگ و پرشیب بود؛ همهاش صخره و یال و شیار که حرکت ستون را کند میکرد. آن روزها خدا به اصغر رنجبران ـ معاون تیپ ـ پسری داده بود و اسمش را محمدحسین گذاشته بود. روی بیسیم وقتی حال اصغر را میپرسیدیم، میگفتیم: «سلمان سلمان، موقعیت محمدحسین...» یکی به اصغر گفت: «بین محمدحسین و خدا، یکی را انتخاب کن.» اصغر پاسخ داد: «محمدحسین را برای خدا دوست دارم.»
ستون رزمندهها آرام و نرم پیش میرفت و عشق نیز حاکم بود. من و ابراهیم حدود سی متر جلوتر از ستون گردان حرکت میکردیم. آن منطقه را شب قبل آزاد کرده بودند؛ برای همین ناامن و در تیررس دشمن بود.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐