eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 فیلم عبور از میدان مین خلاصه داستان - گروهی از پاسداران و سربازان ایرانی موفق می‌شوند یک پاسگاه مهم دشمن را فتح کنند. ارتش عراق پاسگاه را محاصره کرده و راه‌های دسترسی را مین‌گذاری می‌کند. رزمندگان داخل پاسگاه با کمبود مهمات و غذا روبه‌رو هستند. یک پاسدار، یک افسر ارتش و یک گروهبان تصمیم می‌گیرند کامیون حامل مهمات و آذوقه را به داخل پاسگاه برسانند. تنها راه رسیدن به نیروهای محاصره‌شده، عبور از میدان مین است؛ آن‌ها با ایمان و دلاوری این کار را انجام می‌دهند. نقاط قوت: - فیلم توانست فضای واقعی جبهه و خطرات میدان مین را بازنمایی کند. - حضور سعید راد و مجید مظفری به فیلم اعتبار و جذابیت بخشید. - داستان بر محور ایمان و ازخودگذشتگی بنا شده و پیام اصلی دفاع مقدس را منتقل می‌کند. نقاط ضعف: - روایت خطی و تأکید بر پیام ایدئولوژیک گاهی باعث کاهش عمق درام می‌شود. - تمرکز بر قهرمانان اصلی باعث شده شخصیت‌های فرعی کمتر پرداخته شوند. - با توجه به امکانات دهه ۶۰، فیلم از نظر جلوه‌های ویژه و طراحی صحنه محدودیت داشت. - کارگردان: جواد طاهری - نویسندگان: نادر قویدل و جواد طاهری - تهیه‌کننده: محمدهاشم سبوکی - فیلم‌بردار: فرج‌الله حیدری فیلم در سال‌های ابتدایی جنگ ساخته شد و از نخستین تلاش‌های سینمای ایران برای بازنمایی مستقیم میدان نبرد و خطرات واقعی جبهه بود. استفاده از بازیگران مطرح و روایت قهرمانانه، آن را به یکی از آثار شاخص دفاع مقدس در اوایل دهه‌ی ۶۰ تبدیل کرد. @defae_moghadas
رفاقت ما بوی خاکریز می‌دهد بوی نان خشک و چای نیمه‌سرد سنگر صدای خنده‌هایمان میان انفجارها مثل فانوسی که تاریکی را پس می‌زند دست‌هایمان زخمی، دل‌هایمان روشن کنار هم، بی‌هیچ حساب و کتابی رفیق یعنی کسی که جانش را بی‌هیچ تردید، سپر تو می‌کند یاد آن شب‌ها بخیر که آسمان پر از ستاره بود و ما، با دل‌های نوجوان قسم خوردیم هیچ‌وقت تنها نمانیم... @defae_moghadas
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «شما چه کردید ای بچه‌های جبهه، که پس از ۴۰ سال جای پای شما زیارتگاه عاشقان شد، و خاک پوتین‌هایتان آرام‌بخش چشمان یک ملت گشت... یاد شما، چراغ راه امروز ماست» ✨ @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۴۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ وقتی به یک شیار رسیدیم، ابراهیم گفت: «این سکوت خیلی مشکوک است؛ نقطه‌ی رهایی نزدیک است، اما ممکن است کمین بخوریم. نمی‌دانم محور چپ و راست چه خبر است.» او دو سه نفر را به انتهای ستون فرستاد و دستور داد: «گلنگدن بکشید، سلاح‌هایتان را رو به عقب بگیرید؛ مراقب باشید از پشت سر غافلگیر نشویم.» سپس به نیروهای اطلاعاتی گفت: «نمی‌شود همه با هم بالا برویم. شما یک نفر بفرستید، من هم یک نفر می‌فرستم؛ پنجاه متر جلوتر بروند و با بی‌سیم خبر بدهند که اوضاع امن است، بعد ما حرکت کنیم.» مهدی شریفی و یکی از اطلاعاتی‌ها جلو رفتند. ده دقیقه بعد بی‌سیم زدند: «خبری نیست، بیایید.» آن شب، بی‌هیچ دردسر و حتی شلیک یک تیر، تا نزدیکی قله پیش رفتیم. اما ابراهیم همچنان تردید داشت: «حتم دارم یک کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌شان هست؛ کمین زده‌اند و راه باز کرده‌اند تا دورمان بزنند.» تا نیمه‌های شب همه‌جا ساکت بود. به دستور ابراهیم در دل شیارها نشستیم. نیم ساعت بعد صدای عراقی‌ها آمد که عربی با هم حرف می‌زدند. ابراهیم بی‌سیم زد به حاج همت: «ما هنوز درگیر نشده‌ایم؛ تکلیف چیست؟» همان‌جا خبرگی ابراهیم معلوم شد. یالی که ما بالا می‌رفتیم، راه باریکی داشت که به میدان مین می‌رسید. عراق پیش‌بینی کرده بود ما از آن یال بالا می‌کشیم؛ اطرافش را پر از میدان مین و سنگر کمین کرده بود. سنگرها طوری طراحی شده بودند که اگر از این یال راه ما بسته نشود، از یال‌های بغلی ما را زیر آتش بگیرند. شناسایی ناقص بود و تنها هوش و تجربه به کار می‌آمد. نزدیک سحر، گروه تخریب مشغول باز کردن معبر بود که ناگهان درگیری شروع شد. هوا تاریک و روشن بود و از زمین و هوا گلوله باریدن گرفت؛ چهارصد متر مانده به قله، درگیر شدیم. همان ابتدا فرمانده گروهان اول تیر خورد و افتاد. گردان میثم چند سلاح «تخم‌مرغی» داشت که هر تیرش می‌توانست یک سنگر را ویران کند. بچه‌ها با آن چند سنگر عراقی را به هوا فرستادند. من ابتدا کلاش داشتم، بعد یکی از همان سلاح‌ها را گرفتم و چند تیر به سنگرها زدم که کارساز بود. ابراهیم بی‌سیم زد به قرارگاه حاج همت. پاسخ آمد: «حد شما همین‌جاست؛ آن را حفظ کنید تا گردان‌های بعدی از شما عبور کنند.» ابراهیم گفت: «ما نمی‌توانیم ادامه بدهیم؛ داریم تلفات می‌دهیم و عراقی‌ها مسلط‌اند.» سپس خودش تنها پایین رفت تا حضوری با حاجی صحبت کند. آنجا هنر فرماندهی کساییان و ازجان‌گذشتگی بچه‌ها کارساز شد. من عشق‌بازی آنها را تماشا می‌کردم و حسرت می‌خوردم که چرا نمی‌توانم مثل آنها باشم. پای جان که وسط می‌آمد، می‌گفتند: «ما هستیم.» جواد طلایی، مهدی شریفی، احمد حاج‌خانی، قطبی، سیداصغر معصومی و بسیاری دیگر جانشان را گذاشتند تا ما عبور کنیم. یادشان به خیر. ظهر، ابراهیم برگشت و گفت: «حاج همت دستور داده تا شب همین‌جا بمانیم و نیروهای بعدی از ما عبور کنند.» تا غروب کم‌وبیش زد و خورد ادامه داشت. چندین شهید و زخمی میان شیارها افتاده بودند تا اینکه نیروهای کمیل به فرماندهی ابراهیم معصومی رسیدند. او به معاونش گفت: «تو بالای سر نیرو باش؛ ما می‌رویم برای قله.» گردان کمیل از محور چپ بالا آمد و گردان حبیب از راست. من و ابراهیم کساییان هم به ستون کمیل زدیم و رفتیم بالا. آتش لحظه‌ای قطع نمی‌شد. انتظار داشتیم در تاریکی آرام شود، اما بیشتر شد. از ساعت ۱۱ شب توپ و خمپاره بی‌وقفه بر ارتفاعات بارید. هر دقیقه با خیز پیش می‌رفتیم و تلفات می‌دادیم. تا دم سحر، یک بند آتش ریختند. سرعت پیشروی کم بود؛ آنها بر بلندی مسلط بودند و ما زمین‌گیر. با هر مصیبتی بود خودمان را به نزدیکی قله رساندیم. قله در چنگمان بود که حدود ساعت ۵ صبح، نیروهای سلمان و حبیب و گروهی از بچه‌هایی که زودتر رسیده بودند، سرازیر شدند پایین؛ مجروح و سالم، یال‌ها و شیارها را گرفتند و آمدند. پایین قله سطح کمی داشت و جای مانور نبود. عراق نیروی گاردش را هلی‌برن کرد و با آتش توپخانه بچه‌ها را از قله تاراند. سرازیر شدن بچه‌ها همان و تسلط عراق بر قله همان. اوضاع قمر در عقرب شد و ما از هر راهی که بود پایین کشیدیم. ابراهیم معصومی و ابراهیم کساییان زودتر روی قله رسیده بودند. از بچه‌هایی که پایین می‌آمدند شنیدم ابراهیم معصومی شهید شده. من با چکمه پلاستیکی ساق‌بلند و بادگیر، بدون کلاه آهنی، در یال شیب‌دار و لغزنده پایین آمدم. با کمک بچه‌ها خط پدافندی قبلی را سفت کردیم. تا ظهر خط را نگه داشتیم. بعدازظهر، همراه نیروهای سالم به قرارگاه برگشتم و فهمیدم ابراهیم کساییان زخمی شده و به عقب برده‌اند؛ اما ابراهیم معصومی شهید شده و پیکرش همان بالا جا مانده است. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
10.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 عزادارای رزمندگان استان زنجان در جبهه‌های نبرد @defae_moghadas
🍂 «پایی که جا ماند» سیدناصر حسینی ⊰•┈┈📚┈┈⊰• ..فکرهای پراکنده‌ای در مغزم دور می‌زد. به یادم آوردم چند روز قبل در همین جاده سوار موتور تریل به پد خندق می‌رفتم. جاده دست بچه‌های ما بود. کنار همین جاده آبتنی کردم، ماهی گرفتم و با نی‌های خشک آتش درست کردم، با پیران مستوفی‌زاده ماهی خوردیم. به یاد می‌آوردم توی همین جاده پایم سالم بود. بعضی از شهدایی را که حالا روی جاده افتاده بودند در حال عبور از همین جاده می‌دیدم، اکنون ورق برگشته بود و جاده زیر چکمه نظامیان بعثی بود. هر کس از جاده رد می‌شد، به جنازه شهیدی که پرچم روی شکمش نصب بود، خیره می‌شد. بعضی‌هاشان با دیدن این صحنه می‌خندیدند. دلم می‌خواست می‌توانستم پرچم عراق را بیرون بکشم. در دل می‌گفتم: کاش بچه‌ها می‌توانستند جنازه شهدا را به پشت خط منتقل کنند. به دستور یک افسر برای لحظاتی دست‌هایم را باز کردند. دلم می‌خواست کاری کرده باشم. دلم نمی‌خواست به جنازه شهید جمشید کرم‌زاده و سید محمدعلی غلامی که در سه، چهار متری‌ام افتاده بودند، بی‌حرمتی شود. خدا خدا می‌کردم روی بدن‌شان پرچم نکوبند. یکی از آن عکس‌هایی که روی دکمه‌ جیب لباس نظامی‌مان نصب می‌شد. پرس پلاستیکی عکس را پاره کرد، به طرفم آمد، عکس امام را نشان می‌داد و درحالی که به امام و ایرانی‌ها بد و بیراه می‌گفت، پاره‌های عکس امام را به سر و صورتم پاشید و رفت... @defae_moghadas
🍂 افسر زن بین نظامیان عـراق؟! حاج صادق مهماندوست •┈••✾••┈• یکی از مواردی که در اولین روزهای اسارت تعجب بچه ها را برانگیخت ، مشاهده افسران زن در صفوف مزدوران بعثی در شهر بصره بود به طوری که وقتی ما را از خط مقدم به پادگانی در بصره عراق بردند ، در حالیکه دست های ما بسته بود و در محوطه حیاط آن پادگان قرار داشتیم مشاهده کردیم که ماشین جیپ عراقی آمد و یک افسر و چند سرباز بعثی از آن پیاده شدند که در بین آنها ، یک افسر زن بی حجاب با لباس فرم نظامی و با پیراهن و دامنی کوتاه وجود داشت که پس از پیاده شدن ، سربازان و درجه داران عراقی به محض دیدنش ، به او احترام نظامی گذاشتند و او هم پاسخ داد . برای بچه ها جای تعجب اینجا بود که در کشور عراق ، آن هم با اکثریت شیعه و مسلمان ، حضور یک زن بی حجاب در بین آن همه مرد نظامی نامحرم ؛ چه توجیهی دارد ؟ مثلا در حال خدمت بود ؟!! @defae_moghadas