🍂
🔻سایه جنگ
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از گذراندن دوره آموزش نظامی، به یکی از یگانهای مستقر در جبهه اعزام گردیدم و بدین ترتیب وارد دنیایی ناشناخته شدم؛ دنیایی که هیچ سازگاری با سختیهایش نداشتم. با این حال مجبور بودم خود را با شرایط جدید وفق دهم، به امید آنکه روزی خدمت سربازی به پایان رسد.
در شبی تاریک، نور زردی را در آسمان دیدم. از سربازانی که کنارم بودند پرسیدم این نور چیست؟ گفتند: «گلولههای منور است؛ برای شناسایی و هدف قرار دادن نیروهای مقابل.» با دیدن آن نور، حس عجیبی به من دست داد و بیاختیار به یاد هنرستان صنعتی شهرمان و آن معلمی افتادم که بیش از درس عربی، دل در گرو شعر و غزل داشت.
اما همین که نور خاموش شد، گلوله خمپارهای در چند متریام منفجر گردید. با وحشت به یکی از پناهگاههای نزدیک گریختم. هرچند صدای انفجار برایم ناآشنا نبود، زیرا پیشتر صدای موشک زمین به زمین را در میدان «النهضه» شنیده بودم؛ انفجاری که بخشی از پل هوایی و چند خودرو را نابود کرده بود.
چند روز گذشت تا نیمهشبی همراه گروهی دیگر برای گشتزنی به منطقه ممنوعه اعزام شدیم. در حین مأموریت با گشتی نیروهای ایرانی روبهرو شدیم. هیچیک تیراندازی نکردیم، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. بعدها فهمیدیم که آنان در پی ربودن تعدادی از افراد ما بودند؛ چرا که چند روز بعد، چهار تن از درجهداران یگان ما ناپدید شدند.
با تلاش فراوان و بهکارگیری انواع سلاحها کوشیدیم آنان را بازپس گیریم، اما بینتیجه ماند. پس از آن، نگهبانیها شدت یافت و تعداد گشتیها افزایش پیدا کرد. حتی دستور نفوذ به خاک ایران صادر شد. تا یک کیلومتر پیش رفتیم، اما نیروهای ایرانی ما را دیدند و آتش گشودند. تعدادی کشته و زخمی شدند و نقشهمان شکست خورد.
روز بعد دستور جابهجایی یگان صادر شد، زیرا آن چهار نفر اطلاعات محرمانهای در اختیار ایرانیها قرار میدادند. در مواضع جدید، سازماندهی تازهای آغاز شد تا شاید با یک حمله، اعتبار از دسترفته یگان بازگردد. فرمانده تهدید شده بود که اگر حملهای انتقامجویانه و موفق انجام ندهد، مجازات خواهد شد.
او روز بعد همه افسران و افراد گروهان را فراخواند و درباره شجاعت و فداکاری سخن گفت تا حیثیت از دسترفته را جبران کند. وعده داد که به جنگاوران ایثارگر، پول، ترفیع درجه و مرخصی خواهد داد. با این حال، فرمانده فردی نالایق بود و توانایی رهبری عملیات را نداشت. ما نیز به دلیل رعایت سلسلهمراتب نظامی، جرأت افشای این حقیقت را نداشتیم و ناچار سکوت کردیم. در نهایت، او به کمک افسران نقشه حمله را آماده کرد و زمان عملیات را به سایر گروهانها ابلاغ نمود.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۵۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ اوایل بهمن ۱۳۶۲، یک روز بساطم را جمع کردم تا به دوکوهه بروم. حدیث رفتن بود؛ اما فاطمه مخالفت نکرد. مثل همیشه روحش بلند بود. آن روز موقع خداحافظی، فاطمه یک کیسه پودر نبات توی ساکم گذاشت و گفت: «نبات برای دلدرد خیلی خوبه. هر جا غذای بد خوردی و شکمت درد گرفت، یک مشت از این نبات بخور؛ فوری خوب میشی.» زن دوراندیش و دلسوزی بود. آن موقع وضع مزاجی و معدهام خیلی بد و بههمریخته بود. تقریباً هر چیزی میخوردم، شکمدرد شدید میگرفتم و دلم پیچ میزد. میبایست با احتیاط غذا میخوردم. نخود و لوبیا و آش و تلیت که دوست داشتم، برایم بد و ممنوع شده بود. این هم یک مصیبتی بود.
فاطمه کنار پودر نبات، یک پیرهن کشباف طوسیرنگ خیلی خوشگل گذاشت و گفت: «این رو خودم برات درست کردهام. از دو طرف دکمه داره؛ هم روی سرشانه، هم پهلو؛ تا راحت بپوشی و دربیاری. این رو زیر بادگیرت بپوش تا سرما کلیهها و زخم شکمت رو اذیت نکنه.»
او همیشه با این محبتها و دوراندیشیها مرا شرمنده میکرد. هیچوقت از رفتن و نبودنم گله و شکایت نکرد. من واقعاً از روح بلند این زن حیران میماندم. هر وقت به مرخصی میآمدم، مشغول کار بود؛ یا در خانه مشغول تدارک جهیزیه و خیرات یا در مجمع ایتام. خدا این قدرت را به این زن داده بود. هر وقت بچههای مسجد توفیق به مرخصی میآمدند، موقع برگشتن به منطقه ناهار آخرالوداع، مهمان سفره فاطمه خانم بودند. این برنامه همیشگی خانه ما بود. من بودم یا نبودم، توفیری نداشت. خیلی از آن بچهها شهید شدند و نیستند که به بزرگی و معرفت این زن شهادت بدهند.
فاطمه همیشه میگفت: «شاید نتونم تفنگ دست بگیرم و بجنگم؛ اما با این کارها خودم رو قاتی بسیجیها میکنم.» امروز که فکر میکنم، میبینم او واقعاً یک عارف کامل بود؛ اما عرفانش مدل خودش بود؛ زنانه و در خفا.
فردا رفتم دوکوهه و در آنجا تصادفی امیر عطری را دیدم. امیر گفت: «سید، یک خبر خوب بهت بدم؛ حاج قاسم در دوکوهه است.» خوشحال شدم و رفتم توی ساختمانها پی حاج قاسم. دیدم توی بچههای گردان حمزه است؛ باز هم گمنام آمده بود. صدایش زدم. مرا که دید، بلند شد و با هم به محوطه پادگان رفتیم. احوالپرسی و خوشوبش کردیم. گفتم: «چرا بیخبر رفتی؟ میبایست میموندی و مسئولیت میگرفتی.»
گفت: «الان هم به اصرار امیر آمدهام؛ وگرنه میخواستم توی کرج بمونم. من دنبال منصب نیستم. مسئولیت دکانه؛ وسیله است که ما رو از مردم جدا کنه. میخوام گمنام زندگی کنم، قاتی مردم باشم و بسیجی بمونم.»
گفتم: «اما مهمترین چیز الان جنگه. ما مسئولیم در قبال جنگ.»
گفت: «جنگ هم باشه، من به تکلیفی که به عهده دارم فکر میکنم. بعضی وقتها تکلیف آدم فقط برای رضای خدا بیصدا و در گوشه کار کنه. من باید کاری رو قبول کنم که در آن تبحر دارم و میتونم درست انجامش بدم. فرماندهی که نتونه کارش رو درست انجام بده، به چه درد میخوره؟»
هیچ چیز نتوانستم بگویم. حاج قاسم راهرفته و دنیا دیده بود. میدانست چه کار میکند؛ برای کارهایش حجت داشت. من نمیتوانستم و نمیخواستم به او خط بدهم. بعد از یکی دو ساعت بحث و گفتوگو با هم خداحافظی کردیم. فضای ذهنی من در آن زمان چیز دیگری بود. با اینکه اگر زندگیام پنج رکن اصلی داشته باشد، یک رکنش حاج قاسم بود و به او ایمان و اعتقاد قلبی داشتم، نتوانستم دنبالش بروم.
در دوکوهه، به صورت نیروی آزاد در گردان میثم قرار گرفتم. ابراهیم کساییان که تازه از مجروحیت برگشته بود، فرمانده گردان میثم بود. من بیشتر وقتم را پیش بچههای گردان میثم میگذراندم؛ چون خلقوخویمان بیشتر به هم میخورد. همه بچه یک محل بودیم و جیکوپیک هم را میدانستیم. آن موقع رسم بود که هر فرماندهی نیروهای همتیپ خودش را دور خودش جمع میکرد و شاید این حالت، در انسجام و هماهنگی کارها بیشتر کمک میکرد. آن روزها، بچههای گردان شهادت یا ابوذر که مال لشکر ۲۷ محمد رسولالله تهران بودند، همهشان داش و با ما رفیق و همقبا بودند؛ اما برای من، گردان میثم جلوه و جایگاه دیگری داشت.
اواسط بهمن ۶۲ بود که یک روز ابراهیم کساییان صدایم کرد و گفت:
«سید، یک کاری هست که فقط تو از پسش برمیآی.»
- چه کاری؟
- «چند روز دیگه میخوان یک عملیات تو جنوب انجام بدن. کار آمادهاس، شناساییاش هم انجام شده. همین روزهاست که فرماندهها رو ببرند برای توجیه عملیاتی. اما تو که منو میشناسی؛ باید از همه چیز سر در بیاورم. باید بفهمم این عملیات کجاست؛ اما چون مسئول هستم، صلاح نیست خودم پا پیش بگذارم.»
یا علی گفتم و همان روز با احمد حاجخانی ـ معاون ابراهیم ـ برای خبرگیری رفتیم دنبال بچههای اطلاعات عملیات.
ابراهیم رفیقم بود. نمیخواستم بیگدار به آب بزند. حتی اگر درخواستش درست نبود، نه نمیآوردم. حرمت رفاقت با او از همه چیز برایم بالاتر بود. پرسانپرسان نشانی گرفتیم و سر از بیابانهای جفیر درآوردیم. بچههای اطلاعات سینهتپه را آنجا که زمین نشست کرده بود، خالی و گود کرده و سنگر اطلاعات زده بودند. دهنه سیاه سنگر پیدا بود؛ طوری درش آورده بودند که اصلاً در تیررس دشمن نبود. در اطراف سنگر، بچهها داشتند ته چند قایق را قیرمالی میکردند. من با بیشترشان قاتی بودم. معلوم بود عملیات در منطقهای است که آب دارد و تردد باید با قایق انجام شود. جلو رفتیم و سلام و احوالپرسی کردیم و رفتیم داخل سنگر. احمد استادباقر، احمد کوچکی و سرتیپی مسئولان اطلاعات عملیات بودند. چهار ـ پنج ساعتی پهلویشان نشستیم و گپ زدیم. بچهها گفتند: «ما تو این عملیات از قایق موتوری استفاده کنیم؛ چون بلم قدرت ندارد نیرو بکشد. ایران چند موتور قایق از ژاپن خریده که بهخاطر تحریمها نگذاشتهاند به دست ما برسد و ایران مجبور شده یک مشت دلال را در دبی پیدا کند و موتورها را به قیمت گرانتر از آنها بخرد. مجبوریم.»
عصری، از بچههای اطلاعات خداحافظی کردیم. موقع خداحافظی گفتند: «محسن رضایی ترور شده.» وقتی به دوکوهه رسیدیم، هنوز قصه ترور محسن رضایی ورد زبان بچهها بود. یک عده گفتند تصادف کرده. اتفاقاً دومی درست بود.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
حاج صادق آهنگران4_6030863695448379296.mp3
زمان:
حجم:
11.9M
🍂 مناجات مولاعلی(ع) در شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها
🔸 با نوای
حاج صادق آهنگران
ایام فاطمیه ۱۳۷۲
قم - حرم مطهر
شاعر : حاج غلامرضا سازگار
الا ای تیرگیهای شب ای خاموشی صحرا
زمین ها، آسمانها، کهکشانها گوش سر تا پا ...
#نواهای_صوتی #مثنوی
#فاطمیه
@defae_moghadas
🍂 «خاطرات جاوید»
خاطرات جاوید نظامپور
نویسنده: سید علیرضا میری
⊰•┈┈📚┈┈⊰•
..«سرگرد صیاد شیرازی رو چندبار موقع بازدید فرماندهان نظامی منطقه دیده بودم ولی اون روز گمان نمیکردم فرمانده پیروز اون عملیات او باشه. اومد و با خود دنیایی روحیه و توان آورد. هر سرباز تبدیل شد به شیری غران و جنگنده. انگار که تمامی شهدایی که آرام در میان کانال آرمیده بودند به یاری ما اومدند. هنوز خورشید وسط آسمون بود که آربابا شد محل جولان نیروهای نظامی و مردم کُرد. چهلوچهار روز مقاومت و چهلوچهار شهید هدیه ما بود به سرزمینم کردستان.»
..« شلیک توپخانه خودی و برخورد گلولههای دشمن، صحنهای از یک جنگ واقعی بود که برای یک رزمنده بشارت ورود به خط مقدم جهاد محسوب میشد. ولی برای همه اینگونه نبود. فردی قویهیکل و قدبلند در بین ما بود که خودش را خیلی عمو و قلدر میدانست و همیشه ابراز قدرت و شجاعت میکرد. بچههای ریزهتر به چشمش نمیآمدند و کلی هم ادعا داشت. یکسره برای عراقیها و صدام خط و نشان میکشید، ولی آنجا به محض شنیدن صدای انفجار، رنگ از چهرهاش پرید و دست و پایش شروع به لرزیدن کرد. بعد هم بدون مقدمه گفت: من برمیگردم. نمیتونم ادامه بدم...»
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 از مزرج
تا خط مقدم 1⃣
راوی: علیاصغر حاجی مزرجی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
سال ۱۳۶۶ (۱۳۶۶ خورشیدی) در کلاس دوم راهنمایی مدرسه شهید مدنی روستای مزرج، از توابع شهرستان قوچان استان خراسان، مشغول تحصیل بودم. طبق معمول صبح کتابهایم را برداشتم و به سمت مدرسه رفتم. به محض رسیدن، کتابهایم را به دوستم آقای جعفر عظیمی ـ همکلاسیام ـ دادم و گفتم پس از تعطیلی مدرسه آنها را به پدر و مادرم تحویل دهد.
آن روز، ۱۳ آبان بود؛ در شهر به مناسبت روز دانشآموز راهپیمایی برگزار میشد. من که پیشتر تمام کارهای اعزام به جبهه را بیخبر از دیگران انجام داده بودم، خود را به سپاه قوچان رساندم و لباس نظامی تحویل گرفتم. نوجوانی شانزدهساله بودم و لباسها برایم بسیار بزرگ بودند، اما علاقهام به لباس نظامی باعث شد با شور و شوق آنها را بپوشم و آماده حرکت شوم.
از روستای مزرج تنها من اعزام شده بودم. آن روزها ساختمان بسیج در بازار عشقآباد، روبهروی مرکز بهداشت قرار داشت. از همانجا، همراه دیگر بسیجیان با نوای دلنشین آهنگران و کویتیپور به سمت میدان مرکزی حرکت کردیم. پس از مراسم سخنرانی و بدرقه، سوار اتوبوسها شدیم و به سمت مشهد رفتیم.
عصر همان روز به پادگان نخریسی رسیدیم؛ محلی که اعزام نیروها از آنجا انجام میشد. منتظر ماندیم تا نیروهای شهرهای دیگر برسند. تعدادی از بچهها برای زیارت و پابوسی حضرت امام رضا (ع) به حرم رفتند. پس از زیارت، دوباره به پادگان برگشتیم و شب را همانجا گذراندیم.
صبح روز چهاردهم آبان، کاروان بزرگ اعزام به جبهه آماده حرکت شد. نیروها ابتدا به صورت راهپیمایی به سمت حرم امام رضا (ع) رفتند و سپس به سوی راهآهن حرکت کردند. مردم برای بدرقه رزمندگان آمده بودند و در مسیر حرکت شیرینی و شکلات پخش میکردند. ما هم که شوق رفتن به جبهه داشتیم، سرشار از خوشحالی بودیم.
پس از رسیدن به راهآهن، با قطار به سمت تهران و از آنجا به سوی اهواز حرکت کردیم. دو روز بعد به اهواز رسیدیم. سپس سوار اتوبوسها شدیم و ما را به بیرون شهر بردند؛ جایی که همهجا تپههای ماسهای و درختان گز بود. در ورودی آن، تابلویی نصب شده بود که روی آن نوشته بود:
«موقعیت شهید برونسی – لشکر ۵ نصر خراسان»
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 به روزترین پیامرسان دنیا !
هنوزم میشه بهشون وصل شد
فقط کافیه آنلاین باشی ...
#عکس
@defae_moghadas
🖥🍂او در خط مقدم بود،
من در خط صبر
👈 سرکار خانم الهام حیدری، همسر شهید حسن طهرانیمقدم در گفتگو با رسانه ریحانه KHAMENEI.IR درباره ویژگیهای اخلاقی و چگونگی تعامل این شهید با خانواده👇
🔹 خیلی وقتها هم نبود، یک ماه نبود، دو ماه نبود، سه ماه نبود، همینطور کار میکرد و من کاملاً پذیرفتم. آن زمان شرایط جنگ بود اما نمیشد همهچیز متوقف بماند. باید زندگی میبود و جنگ هم همراهش. ما دیدیم در همان دوازده روز، هم جنگ بود، هم زندگی. ممکن بود قبل از آن دوازده روز به نظرمان سنگین بیاید که مگر میشود هم جنگ باشد هم زندگی؟ ولی دیدیم که همه زندگی میکردند، با اینکه خانهها را میزدند. در تهران هم بودیم، مینشستیم، اما مردم زندگی عادی خودشان را ادامه میدادند. لذا من پذیرفتم که این شرایط هست.
🔹 چند سالی در همان اوضاع سخت گذشت، واقعاً سخت بود چون هم جبهه و جنگ بود، هم خیریه، هم نبودنِ حاج حسن. آن روزها مینوشتم و دوست داشتم مسائلم را بنویسم. میخواستم ببینم اوضاع و احوال را چهطور میبینم، چهطور نگارش میکنم. من آن موقع فکر میکردم قرار است ما بچهدار شویم البته آن موقع بچه نداشتیم. ولی در ذهنم این بود که: «این پدر یا شهید میشود، یا اسیر میشود، یا مجروح میشود، یا عضوی را از دست میدهد، یا ویلچری میشود.» دائم خبر میآمد که این شهید شد و آن شهید شد. یعنی ما دائماً منتظر بودیم ایشان شهید بشود. دلواپسی، دلشوره، دلهره دائماً در این زندگی بود. و من خودم را مدیون نسلی میدانستم که در آینده فرزند من میشود و ممکن است بگوید تو پدر را دوست نداشتی، چون او را دوست نداشتی، او رفت و شهید یا مجروح شد. من با نوشتههای خودم میخواستم سند کنم که نه، من پدرِ شما را دوست داشتم. در اوجِ دوست داشتن، ما به توافق رسیدیم که از هم جدا باشیم، چون اسلام برای ما عزیزتر از زندگی شخصیمان بود. از حلال خودمان گذشتیم تا کاری را انجام بدهیم که خدا دوست دارد.
🔹 نامههای خیلی زیادی بود که ایشان مینوشت، من هم در جواب آن مینوشتم. نامهها طوری نبود که همهاش حرفهای عشق و عاشقی باشد. این دوست داشتن را با لفظ «الهام جان» در ابتدا و در انتها با «دوستت دارم» نشان میداد. در وسط نامه، تمام دروس اعتقادی بود، چه من به ایشان، چه ایشان به من. اما اینکه بنویسد «عاشقتم» یا نمیدانم «قربانت بروم» از لفظهای خیلی امروزی نبود. به همان «الهام عزیزم»، «الهام دوستت دارم» و با همین الفاظ محبت خودشان را بیان میکردند. چون بعضی از مردها در آن زمان سختشان بود این الفاظ را به زبان بیاورند، ولی ایشان نه. وقتی وارد میشدند اولاً میآمدند پیش من و میگفتند: «خسته نباشی.» اصلاً مردی نبود که جلوی همه اسم کوچک من را صدا نزند. یا موقع غذا خوردن، به بچهها میگفت: «دست بزنید، مادرجان متشکریم، الهامجان متشکرم، الهامجان دوستت دارم.» از این الفاظ محبتآمیز در جمع استفاده میکرد تا بچهها هم یاد بگیرند که ابراز محبت را نسبت به همدیگر داشته باشند. آدم خیلی عجیبی بود از لحاظ اخلاقی، خیلی فرق داشت با مردهای دیگر. من تا امروز مردی مثل ایشان ندیدم. اخلاقشان عالی بود.
#شهید_تهرانی_مقدم
@defae_moghadas