eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
حاج صادق آهنگران4_6030863695448379296.mp3
زمان: حجم: 11.9M
🍂 مناجات مولاعلی(ع) در شهادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها 🔸 با نوای حاج صادق آهنگران ایام فاطمیه ۱۳۷۲ قم - حرم مطهر شاعر : حاج غلامرضا سازگار الا ای تیرگی‌های شب ای خاموشی صحرا زمین ها، آسمان‌ها، کهکشان‌ها گوش سر تا پا ..‌. @defae_moghadas
🍂 ‍«خاطرات جاوید» خاطرات جاوید نظام‌پور  نویسنده:  سید علیرضا میری ⊰•┈┈📚┈┈⊰• ..«سرگرد صیاد شیرازی رو چندبار موقع بازدید فرماندهان نظامی منطقه دیده بودم ولی اون روز گمان نمی‌کردم فرمانده پیروز اون عملیات او باشه. اومد و با خود دنیایی روحیه و توان آورد. هر سرباز تبدیل شد به شیری غران و جنگنده. انگار که تمامی شهدایی که آرام در میان کانال آرمیده بودند به یاری ما اومدند. هنوز خورشید وسط آسمون بود که آربابا شد محل جولان نیروهای نظامی و مردم کُرد. چهل‌وچهار روز مقاومت و چهل‌وچهار شهید هدیه ما بود به سرزمینم کردستان.» ..« شلیک توپخانه خودی و برخورد گلوله‌های دشمن، صحنه‌ای از یک جنگ واقعی بود که برای یک رزمنده بشارت ورود به خط مقدم جهاد محسوب می‌شد. ولی برای همه این‌گونه نبود. فردی قوی‌هیکل و قدبلند در بین ما بود که خودش را خیلی عمو و قلدر می‌دانست و همیشه ابراز قدرت و شجاعت می‌کرد. بچه‌های ریزه‌تر به چشمش نمی‌آمدند و کلی‌ هم ادعا داشت. یک‌سره برای عراقی‌ها و صدام خط و نشان می‌کشید، ولی آنجا به محض شنیدن صدای انفجار، رنگ از چهره‌اش پرید و دست‌ و پایش شروع به لرزیدن کرد. بعد هم بدون مقدمه گفت: من برمی‌گردم. نمی‌تونم ادامه بدم...» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 از مزرج تا خط مقدم 1⃣ راوی: علی‌اصغر حاجی مزرجی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ سال ۱۳۶۶ (۱۳۶۶ خورشیدی) در کلاس دوم راهنمایی مدرسه شهید مدنی روستای مزرج، از توابع شهرستان قوچان استان خراسان، مشغول تحصیل بودم. طبق معمول صبح کتاب‌هایم را برداشتم و به سمت مدرسه رفتم. به محض رسیدن، کتاب‌هایم را به دوستم آقای جعفر عظیمی ـ همکلاسی‌ام ـ دادم و گفتم پس از تعطیلی مدرسه آن‌ها را به پدر و مادرم تحویل دهد. آن روز، ۱۳ آبان بود؛ در شهر به مناسبت روز دانش‌آموز راهپیمایی برگزار می‌شد. من که پیش‌تر تمام کارهای اعزام به جبهه را بی‌خبر از دیگران انجام داده بودم، خود را به سپاه قوچان رساندم و لباس نظامی تحویل گرفتم. نوجوانی شانزده‌ساله بودم و لباس‌ها برایم بسیار بزرگ بودند، اما علاقه‌ام به لباس نظامی باعث شد با شور و شوق آن‌ها را بپوشم و آماده حرکت شوم. از روستای مزرج تنها من اعزام شده بودم. آن روزها ساختمان بسیج در بازار عشق‌آباد، روبه‌روی مرکز بهداشت قرار داشت. از همان‌جا، همراه دیگر بسیجیان با نوای دلنشین آهنگران و کویتی‌پور به سمت میدان مرکزی حرکت کردیم. پس از مراسم سخنرانی و بدرقه، سوار اتوبوس‌ها شدیم و به سمت مشهد رفتیم. عصر همان روز به پادگان نخریسی رسیدیم؛ محلی که اعزام نیروها از آنجا انجام می‌شد. منتظر ماندیم تا نیروهای شهرهای دیگر برسند. تعدادی از بچه‌ها برای زیارت و پابوسی حضرت امام رضا (ع) به حرم رفتند. پس از زیارت، دوباره به پادگان برگشتیم و شب را همان‌جا گذراندیم. صبح روز چهاردهم آبان، کاروان بزرگ اعزام به جبهه آماده حرکت شد. نیروها ابتدا به صورت راهپیمایی به سمت حرم امام رضا (ع) رفتند و سپس به سوی راه‌آهن حرکت کردند. مردم برای بدرقه رزمندگان آمده بودند و در مسیر حرکت شیرینی و شکلات پخش می‌کردند. ما هم که شوق رفتن به جبهه داشتیم، سرشار از خوشحالی بودیم. پس از رسیدن به راه‌آهن، با قطار به سمت تهران و از آنجا به سوی اهواز حرکت کردیم. دو روز بعد به اهواز رسیدیم. سپس سوار اتوبوس‌ها شدیم و ما را به بیرون شهر بردند؛ جایی که همه‌جا تپه‌های ماسه‌ای و درختان گز بود. در ورودی آن، تابلویی نصب شده بود که روی آن نوشته بود: «موقعیت شهید برونسی – لشکر ۵ نصر خراسان» ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
به این میگن یه انرژی مثبت👌
🍂 به روزترین پیام‌رسان دنیا ! هنوزم میشه بهشون وصل شد فقط کافیه آنلاین باشی ... @defae_moghadas
🖥🍂او در خط مقدم بود، من در خط صبر 👈 سرکار خانم الهام حیدری، همسر شهید حسن طهرانی‌مقدم در گفتگو با رسانه ریحانه KHAMENEI.IR درباره ویژگی‌های اخلاقی و چگونگی تعامل این شهید با خانواده👇 🔹 خیلی وقت‌ها هم نبود، یک ماه نبود، دو ماه نبود، سه ماه نبود، همین‌طور کار می‌کرد و من کاملاً پذیرفتم. آن زمان شرایط جنگ بود اما نمی‌شد همه‌چیز متوقف بماند. باید زندگی می‌بود و جنگ هم همراهش. ما دیدیم در همان دوازده روز، هم جنگ بود، هم زندگی. ممکن بود قبل از آن دوازده روز به نظرمان سنگین بیاید که مگر می‌شود هم جنگ باشد هم زندگی؟ ولی دیدیم که همه زندگی می‌کردند، با این‌که خانه‌ها را می‌زدند. در تهران هم بودیم، می‌نشستیم، اما مردم زندگی عادی خودشان را ادامه می‌دادند. لذا من پذیرفتم که این شرایط هست. 🔹 چند سالی در همان اوضاع سخت گذشت، واقعاً سخت بود چون هم جبهه و جنگ بود، هم خیریه، هم نبودنِ حاج حسن. آن روزها می‌نوشتم و دوست داشتم مسائلم را بنویسم. می‌خواستم ببینم اوضاع و احوال را چه‌طور می‌بینم، چه‌طور نگارش می‌کنم. من آن موقع فکر می‌کردم قرار است ما بچه‌دار شویم البته آن موقع بچه نداشتیم. ولی در ذهنم این بود که: «این پدر یا شهید می‌شود، یا اسیر می‌شود، یا مجروح می‌شود، یا عضوی را از دست می‌دهد، یا ویلچری می‌شود.» دائم خبر می‌آمد که این شهید شد و آن شهید شد. یعنی ما دائماً منتظر بودیم ایشان شهید بشود. دلواپسی، دلشوره، دلهره دائماً در این زندگی بود. و من خودم را مدیون نسلی می‌دانستم که در آینده فرزند من می‌شود و ممکن است بگوید تو پدر را دوست نداشتی، چون او را دوست نداشتی، او رفت و شهید یا مجروح شد. من با نوشته‌های خودم می‌خواستم سند کنم که نه، من پدرِ شما را دوست داشتم. در اوجِ دوست داشتن، ما به توافق رسیدیم که از هم جدا باشیم، چون اسلام برای ما عزیزتر از زندگی شخصی‌مان بود. از حلال خودمان گذشتیم تا کاری را انجام بدهیم که خدا دوست دارد. 🔹 نامه‌های خیلی زیادی بود که ایشان می‌نوشت، من هم در جواب آن می‌نوشتم. نامه‌ها طوری نبود که همه‌اش حرف‌های عشق و عاشقی باشد. این دوست داشتن را با لفظ «الهام جان» در ابتدا و در انتها با «دوستت دارم» نشان می‌داد. در وسط نامه‌، تمام دروس اعتقادی بود، چه من به ایشان، چه ایشان به من. اما اینکه بنویسد «عاشقتم» یا نمی‌دانم «قربانت بروم» از لفظ‌های خیلی امروزی نبود. به همان «الهام عزیزم»، «الهام دوستت دارم» و با همین الفاظ محبت خودشان را بیان می‌کردند. چون بعضی از مردها در آن زمان سختشان بود این الفاظ را به زبان بیاورند، ولی ایشان نه. وقتی وارد می‌شدند اولاً می‌آمدند پیش من و می‌گفتند: «خسته نباشی.» اصلاً مردی نبود که جلوی همه اسم کوچک من را صدا نزند. یا موقع غذا خوردن، به بچه‌ها می‌گفت: «دست بزنید، مادرجان متشکریم، الهام‌جان متشکرم، الهام‌جان دوستت دارم.» از این الفاظ محبت‌آمیز در جمع استفاده می‌کرد تا بچه‌ها هم یاد بگیرند که ابراز محبت را نسبت به همدیگر داشته باشند. آدم خیلی عجیبی بود از لحاظ اخلاقی، خیلی فرق داشت با مردهای دیگر. من تا امروز مردی مثل ایشان ندیدم. اخلاقشان عالی بود. @defae_moghadas
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ماجرای جنگ ۱۲ روزه چک‌های محکم می‌توانست محاسبه آنها را تغییر بدهد سخنگوی سپاه سردار علیمحمد نائینی در گفتگو با جواد موگویی @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻سایه جنگ خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ پس از گذراندن دور
. 🍂 🔻سایه جنگ 2⃣ خاطرات سربازان اسیر عراقی   ▪︎ مرتضی سرهنگی ࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐ بالاخره زمان حمله فرا رسید و ما برای تسخیر هدف از پیش تعیین‌شده به سوی منطقه ممنوعه پیشروی کردیم. اما در همان ابتدا آشکار شد که نیروهای ایرانی از نقشه ما باخبر بودند؛ زیرا پیش از رسیدن ما، آنجا را تخلیه کرده بودند. جز یک دستگاه چیز دیگری نیافتیم. لحظاتی بعد، ناگهان فضای منطقه با نور گلوله‌های منور ایرانیان روشن شد و ما زیر آتش سنگین توپخانه قرار گرفتیم. فرمانده بی‌درنگ دستور عقب‌نشینی داد، اما در این حین بسیاری از افراد کشته یا زخمی شدند و دیگران نیز روحیه خود را از دست دادند. پس از بازگشت به مقر، فرمانده به دلیل عدم کفایت برکنار و به جای دیگری منتقل شد. روزی که به مرخصی رفته بودم، همراه دوستانم در بازار شلوغ شهر مشغول خرید بودیم. ناگهان تعدادی از افراد «جیش الشعبی» با خودرو سر رسیدند و مردم را به راهپیمایی و بیعت با صدام فراخواندند. ما به آنان گفتیم که بیعت خود را در جبهه ثابت کرده‌ایم، ولی ای کاش می‌دانستند چه سختی‌ها و قهرمانی‌هایی پشت سر گذاشته‌ایم. همان‌جا شاهد رفتار غیرقانونی آنان بودیم که به بهانه کمک به جبهه از مردم اخاذی می‌کردند. در واکنش، صاحبان رستوران‌ها، مغازه‌ها و حتی سیگارفروشی‌های کنار خیابان نرخ کالا و غذا را دو برابر کردند. این وقایع نیاز به دلیل ندارد، زیرا همه مردم مظلوم عراق آن را روزانه لمس می‌کنند. اما برگردیم به اصل مطلب: فرمانده جدیدی به یگان ما آمد. او تلاش می‌کرد روحیه افراد را بالا ببرد و حیثیت ازدست‌رفته‌شان را بازگرداند، چرا که یگان ما در میان دیگر یگان‌ها به «یگان فرار» شهرت یافته بود. با دستور تازه فرمانده لشکر، روز موعود فرا رسید. فرمانده جدید با تغییراتی در گردان و تمرینات لازم، آماده عملیاتی شد تا چند تپه بلند را تسخیر و نیروهای ایرانی را بیرون براند. حمله آغاز شد، اما نتیجه از همان ابتدا روشن بود: خود فرمانده پیش از همه پا به فرار گذاشت و پس از او افسران و سربازان نیز گریختند. بدین‌سان برگ دیگری بر تاریخ پر از تهور گردان ما افزوده شد! در این حادثه من و چند سرباز دیگر جا ماندیم و راه را گم کردیم. دقایقی بعد چند تن از مجاهدین و پاسداران رسیدند و با زبان عربی گفتند: «شما در پناه اسلام هستید.» سپس ما را به پشت جبهه و از آنجا به تهران منتقل کردند. شیوه برخورد آنان غیرقابل پیش‌بینی بود، هرچند دیگران پیش‌تر آن را تجربه کرده بودند. اما برای من مهم این بود که آن لحظه نقطه عطف زندگی‌ام شد؛ زیرا به آرامشی روحی رسیدم که در تمام عمر از آن محروم بودم. همان‌جا با تمام وجود توانستم این آیه قرآن را درک کنم: وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ ۗ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۱ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ ابراهیم را پیدا کردم و گفتم: «حتم داشته باش عملیات تو هوره.» ابراهیم گفت: «مگه میشه؟ اینها چطور می‌خوان نیروی آموزش‌ندیده رو به هور ببرند؟ بچه‌ها که غواصی بلد نیستن. واقعاً قصه هور با خیابان فرق داره؛ اگر آدم تو جاده راهش رو گم کنه می‌پیچه به یک طرف دیگه، میدان داره جولان بده؛ اما تو هور اگر گم بشه تا قیامت گیره، هر طرف بپیچه آبراهه، در رو نداره. نی‌ها بلند هستند و جلوی دیدش رو می‌گیرن. من باید با حاج همت صحبت کنم.» - «مگر حاجی به حرف من و توست؟ بیا با هم بریم پیشش.» صبح فردا، از بچه‌ها سراغ حاج همت را گرفتیم. گفتند: در ایستگاه حسینیه است. دم ظهر راه افتادیم. آفتاب بهمن ماه جنوب گرم بود و هوا عین بهار. در ایستگاه حسینیه، در فضای باز و فراخ، حدود سیصد نیرو با لباس خاکی روی زمین نشسته بودند و حاج همت داشت برایشان حرف می‌زد. قدم‌زنان به طرفشان رفتیم. از ابرام پرسیدم: «اینها چه گردانی هستند؟» گفت: «نیروی بسیجی هستن که تازه اعزام شده‌اند. یک لشکر زده‌اند به اسم اباذر.» هنوز به دویست قدمی‌شان نرسیده بودیم که یکهو سر و کله هواپیماهای عراقی پیدا شد و پشت‌بندش چند انفجار. خیز رفتیم و چسبیدیم به سینه خاک. گردوخاک بلند شد و گردان از هم پاشید. بلند شدیم و دویدیم طرف بچه‌ها. خدا بهشان رحم کرده بود که بمب‌ها بغل گردان افتاده و فقط چند نفر زخمی شده بودند. حاج همت را موج انفجار گرفته و پرتش کرده بود؛ گیج و منگ بود و نمی‌توانست بلند شود. من و ابرام کمک کردیم بچه‌های زخمی را انداختیم پشت تویوتا و فرستادیم عقب. پس‌فردا، دم ساختمان دوکوهه دوباره حاج همت را دیدیم. ابراهیم صدایش زد. حاج همت مؤدب و مشتی آمد و با ما سلام و علیک کرد. ابراهیم یک آس برای حاج همت آمد و گفت: - «حاجی، اینجا که می‌خوایم عملیات کنیم، آب هم داره؟» - «احتمالاً داشته باشه.» حاج همت زرنگ بود، تن نمی‌داد جواب بده. گفت: «از طریق سید فهمیدید؟» - «سید یا دیگران چه توفیری داره؟ بحث من سر اینه که شما نیروها رو آموزش غواصی و شنا نداده‌اید.» - «آموزش هم می‌بینن؛ سر فرصت.» ابراهیم گفت: «اگر تو دوکوهه یک استخر می‌زدند، حداقل بچه‌ها می‌تونستن شنا یاد بگیرن. من فرمانده مسئولیت دارم، می‌خوام به بچه‌هام شنا یاد بدم. بدون آموزش نمی‌تونم بچه‌ها رو به خط مقدم ببرم.» - «کجا؟» - «می‌برمشون جاده دزفول - اندیمشک، آنجا یک استخر هست. تربیت بدنی می‌برم شنا و غواصی یادشون می‌دم.» - «موافقم. شما کارت رو بکن، هر کاری صلاح می‌دونی انجام بده.» ابراهیم اما نتوانست حرفش را عملی کند؛ چون امکانات و فرصت بردن نیروها به یک جای مناسب برای آموزش شنا پیش نیامد. تا اواخر بهمن، رزم شبانه و پیاده‌روی و آموزش رزم برپا بود. آن روزهایی که گردان پیاده‌روی و آموزش داشت، حقیر به علت درد پا در چادر می‌ماندم و کارهایی که روی زمین مانده بود، مثل قلق‌گیری سلاح‌ها و پر کردن خشاب اسلحه و غیره را انجام می‌دادم. کم‌کم معلوم شد عملیات با نام خیبر و در هور و جزایر مجنون شمالی و جنوبی انجام می‌شود و هدف آن تهدید بصره از طریق این دو جزیره است. عملیات در شب سوم اسفند با رمز «یا الله» شروع شد و فردایش از رادیو شنیدیم که رزمندگان از آب دجله وضو گرفته‌اند. شب سوم عملیات، نوبت گردان میثم بود. لشکر ۲۷ می‌بایست در مایله را می‌شکست و عملیات را به سمت پل طلاییه می‌کشاند و با لشکر ۴۱ ثارالله الحاق می‌کرد. به همین سبب انگار کل جزایر مجنون شمالی و جنوبی شده بودند محور عملیاتی. این کار را گسترده و سخت می‌کرد. گردان‌های عمار و ابوذر هم قرار بود با ما عمل کنند. آن شب، ساعت ۱۲، از عقبه جفیر تا لب هور با پای پیاده و به ستون رفتیم. سوز سردی می‌آمد و سرمای کشنده‌ای بود که سنگ را می‌ترکاند. من زیر لباس خاکی‌ام پیراهنی را که فاطمه برام دوخته بود پوشیده بودم و یک بادگیر سبز تنم بود. همیشه دوست داشتم لباس‌هام تک‌خال باشند. خیلی از بچه‌ها آن شب بادگیر یا اورکت تنشان نبود و سرما آنها را بیشتر اذیت می‌کرد. لب آب، هر هفت هشت نفر سوار یک قایق شدیم؛ همان قایق‌هایی که ته‌شان قیرمالی شده بود. قایقران مسیرها را خوب بلد بود. از لای نی‌ها و چولان‌ها بی‌سر و صدا گذشت و دو سه ساعت بعد در ساحل جزیره پیاده شدیم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐