eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «شهیدان گمنام، ستاره‌های خاموشی که نام‌شان بر سنگ نیست اما یادشان در دل‌ها می‌درخشد، و مادران چشم‌به‌راه، با دستان لرزان و نگاه خسته هنوز در انتظار آغوشی که هرگز بازنشد، این روایت‌های بی‌پایان غربت و شرف، جوانان وطن است که با اشک و افتخار نوشته می‌شود.» 👈 از دست ندهید کلیپی زیبا از همراهی مادران و خواهران با شهیدی گمنام @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ عصر آن روز، مجلس عزاداری و روضه‌خوانی برای امام حسین برپا شد. محمود ژولیده و داوود عابدی روضه خواندند. در میان شلوغی و سینه‌زنی، کسی صدایم زد: «کاظم و حسن بهمنی پشت چادر هستند، اگر می‌خواهی ببینیشان بیا.» گفتم: «باید صبر کنید تا روضه تمام شود.» چند دقیقه بعد، گریه‌ها فرو نشست و حالی بهمان دست داد. بلند شدم و بیرون رفتم؛ دیدم کاظم و حسن در حال رفتن‌اند. صدایشان کردم، برگشتند، سلام و علیک کردیم و به زور به داخل چادر آوردمشان. عباس پوراحمد برایمان چای آورد. حسن گرفته و پریشان بود. پرسیدم: «چرا نیروی آزاد شده‌ای؟ تو فرماندهی کاربلد و توانایی هستی، باید مسئولیت بگیری تا کارها پیش برود.» گفت: «سیدجان، ما دنبال منصب نبوده‌ایم و نیستیم. با کسی معامله نکرده‌ایم که امتیاز بگیریم. اگر بگویند کفش جفت کن، می‌گوییم یا علی؛ بگویند فرمانده شو، می‌گوییم یا علی؛ بگویند کنار برو، باز هم می‌گوییم یا علی. اما خواستم بفهمانم که ما بی‌خبر نیستیم. ما مرد جنگیم، آمده‌ایم بجنگیم؛ اما در شیوه جنگیدن با شما حرف داریم. باید آموزش‌ها گسترده‌تر شود؛ سنگرسازی و دفاع شخصی تقویت گردد؛ تیراندازها اصولی آموزش ببینند. کار باید حساب و کتاب داشته باشد.» نیم ساعتی از درد دل گفتیم. سپس حسن برخاست. همدیگر را در آغوش گرفتیم و حلالیت طلبیدیم. او با حالی زار و خراب رفت؛ خراب بود چون عاشق بود. عشق نام و ننگ نمی‌شناسد. روحش دیگر در جسم نمی‌گنجید. هیچ‌کس در آن برهه او را درک نکرد. پیداست که برگشتنی در کارش نبود. پس از رفتن حسن، به چادری که بچه‌ها نوحه می‌خواندند برگشتم. داوود آخر شب روضه حضرت ابوالفضل را خواند. تا زمان حرکت به خط مقدم، همه بیدار بودیم. در آستانه عملیات، دیگر دستمال ابریشمی یا چفیه برایم فرقی نداشت. گیوه یا پوتین، هر چه بود می‌پوشیدم. آب از سرم گذشته بود؛ فقط می‌خواستم به خط بزنم. حتی دنبال قمقمه و سلاح هم نبودم. بی‌سلاح می‌رفتم و هر چه دستم می‌رسید، استفاده می‌کردم؛ نارنجک، آرپی‌جی... فقط می‌خواستم بجنگم. نصف شب سوار کامیون شدیم و نزدیک صبح به لب آب رسیدیم. قایق‌ها آماده بودند. پیش از سوار شدن، در دل تاریکی روبوسی و حلالیت‌طلبی کردیم. من بادگیر سبز پوشیده بودم، با کلاه کف‌سری و چکمه پلاستیکی تا زانو. میثم غفاری، قهرمان چرخ زورخانه با چشم‌های سبز، گوشه‌ای ساکت ایستاده بود و بچه‌ها را نگاه می‌کرد. یکی‌یکی سوار قایق‌ها شدیم؛ قایق‌ها هم پارویی بودند و هم موتوری، هرکدام حدود دوازده نفر جا داشت. ما به تیم‌های کوچک تقسیم شدیم و زیر لب شعری زمزمه می‌کردیم: آن حسینی که خدا کرده دو صد تحسینش او امیر است و بود خلق جهان مسکینش آب مهریه‌ی زهرا و لب شط فرات تشنه جان داد که تا زنده بماند دینش همه‌جا ساکت بود؛ تنها صدای زمزمه بچه‌ها می‌آمد. در دل تاریکی و آبراه حرکت کردیم. هنوز از لب آب دور نشده بودیم که ناگهان رگبار تیرها روی آب نشست. سرها را پایین گرفتیم و به کف قایق چسبیدیم. انگار کمین دشمن همان نزدیکی بود و ما بی‌خبر. کار خدا بود که تیرها از کنار قایق گذشتند و تلفات ندادیم. مسیر ما همان معبری بود که نیروهای اطلاعات عملیات پیش‌تر باز کرده بودند. اگر چپ یا راست می‌رفتیم، قایق به مین برخورد می‌کرد. انتقال نیروها به ساحل جنوبی جزیره مجنون تا نزدیک غروب طول کشید. گفتند: «وقتی قایق به ساحل رسید و پیاده شدید، باید تا تاریکی کامل صبر کنید.» بچه‌هایی که پیش‌تر رسیده بودند، با سرنیزه سنگرهای حفره روباهی کنده بودند و در آن پناه گرفته بودند. بعضی خوابیده بودند، بعضی پچ‌پچ می‌کردند. کنار خاکریز، جنازه‌ی هاشم حمامی ـ مسئول حمام گردان ـ افتاده بود؛ تیر مستقیم به سرش خورده بود. بچه‌ها منتظر بودند قایقی او را عقب ببرد. هاشم بچه‌ی ته غیاثی بود. مهدی‌پور هم مجروح بود؛ بعدها فهمیدم تا عقبه دوام آورده و سپس شهید شده است. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 انگار نه انگار که ازت دو تا دنده شکسته بین در و دیوار 🔸 با نوای مهدی رسولی السلام علیک یا فاطمه زهرا سلام الله علیها @defae_moghadas
«داد زدم: نزن. و گلوله را بغل کردم تا از مسیر آتش عقبه بردارم، اما فندرسکی که دستش را روی گوشش گذاشته بود، با فشار زانویش توپ را شلیک کرد ... شلیک توپ همان و به هوا رفتن من همان! سرعت و فشار آتش عقبه مرا مثل توپ سبکی به هوا پرتاب کرد ... هیچ چیز از آن ثانیه‌های عجیب به یاد ندارم ... فقط یادم هست محکم به زمین افتادم در حالی که گردنم لای پاهایم گیر کرده بود! بوی عجیبی دماغم را پُر کرده بود. مخلوطی از بوی گوشت سوخته، باروت، خون و خاک ... به‌تدریج صدای فریاد فندرسکی و دیگران هم به گوشم رسید. گریه می‌کردند، داد می‌زدند ... من تلاش می‌کردم سرم را از بین پاهایم خارج کنم، ولی نمی‌شد ... احساس می‌کردم مثل یک توپ گرد شده‌ام و اصلاً تحمل آن وضع را نداشتم. ناله می‌کردم: گردنم را بکشید بیرون ... اما این کار دقایقی طول کشید. وقتی سرم از آن حالت فشار خارج شد، دیدم همه گوشت‌های تنم دارند می‌ریزند. هیچ لباسی بر تنم نمانده بود. حتی نارنجک‌ها و خشاب‌هایی که به کمرم داشتم، ناپدید و شاید پودر شده بودند. بچه‌ها به سر و صورتشان می‌زدند و گریه می‌کردند. من از لحظاتی قبل شهادتین می‌گفتم، اما هیچ ناله‌ای از من بلند نبود. از بچگی همین طور بودم.»  @defae_moghadas 🍂
وقتی حاج قاسم خدا را به مهریه حضرت زَهــۜــرا قسم می‌دهد..! 🌊 فرمانده لشکر بود، شبِ عملیات بچه‌های غواص را در سرما در کنار اروند جمع کرد و گفت: این آب را می‌بینید ؛ این آب مهریه فاطمه زهراست؛ خدا را به حق مهریه حضرت فاطمه (س) قسم بدید که امشب از این آب بگذرید و دل امام را شاد کنید... @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 از مزرج تا خط مقدم 5⃣ راوی: علی‌اصغر حاجی مزرجی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ وداع با شهید، حسین‌زاده حیدر آنجا خط دوم بود. نیروها از همان‌جا به چند دسته تقسیم شدند و فرمانده دسته‌ی ما برادر ستاری، اهل اخلمد چناران بود. به هر دسته دو دستگاه تویوتا لندکروز تحویل دادند تا نیروها را به خط مقدم منتقل کنند. برای نخستین بار، ساعت سه بامداد در سرمای جان‌سوز پشت تویوتا نشستیم و به سوی خط مقدم حرکت کردیم. وقتی به منطقه‌ای صعب‌العبور رسیدیم، ناچار شدیم از خودروها پیاده شویم. صدای تیراندازی از جلو به گوش می‌رسید و هوا کم‌کم گرگ‌ومیش می‌شد. چون اولین بار بود به آن منطقه می‌رفتیم، راه را گم کردیم و به اشتباه به سمت میدان مین رفتیم. در همان لحظه، دو نفر از برادران تخریب‌چی از لشکر ارومیه رسیدند. با چکمه‌های پلاستیکی و دستکش در آن سرمای سخت مشغول خنثی‌سازی مین بودند. آنان ما را از خطر نجات دادند و به سمت خط مقدم راهنمایی کردند. وقتی به خط رسیدیم، نیروهای لشکر کرمانشاه پیش‌تر رسیده بودند. با همکاری آنان، شهدای هر لشکر را شناسایی و تفکیک کردیم و سپس با نفربر به معراج شهدا انتقال دادیم. پس از آن، به عقب بازگشتیم. نزدیک ظهر دوباره به همان میدان مین رسیدیم و با صحنه‌ای عجیب و جان‌سوز روبه‌رو شدیم: باورمان نمی‌شد همان دو تخریب‌چی که شب پیش ما را از مرگ حتمی نجات داده بودند، در کنار هم به شهادت رسیده باشند. بی‌اختیار نشستم، پیکر آن عزیز را که جانمان را حفظ کرده بود بوسیدم و با او وداع کردم. پس از بررسی مدارک، نامش حسین‌زاده حیدر بود. پس از وداع با شهید حسین‌زاده حیدر، دوباره به راه افتادیم. به دلیل صعب‌العبور بودن منطقه، پیاده در کنار خودروها بازگشتیم. روزها در سنگرها استراحت می‌کردیم و شب‌ها، پس از طی مسیری که ماشین‌رو بود، دوباره به خط مقدم می‌رفتیم. ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 قطعه ای گران بها از مستند به یاد ماندنی «روایت فتح» که در این دنیای سخت، بهترین درس های زندگی را به ما می دهد. 🔸 با صدای آسمانی شهید آوینی @defae_moghadas 
823.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یاران شتاب کنید. گویند قافله ای در راه است که گنهکاران را درآن راهی نیست اما پشیمانان را می پذیرند. بعضی ها، ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا.  آنها نمی دانند که برای ما کربلا بیش از اینکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم ، نه یک بار ... نه دوبار.... به تعداد شهدایمان شهید سید مرتضی آوینی @defae_moghadas 
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ صبح عملیات، نزدیک ساعت ۱۱ بلند شدم تا گشتی بزنم و اطراف نیزارها را ببینم. رفتم لب پد. ناگهان در میان نیزارها شبح قایقی را دیدم؛ چند نفر در آن بودند. آرام آرام پیش می‌آمد و گاهی به چپ و راست می‌چرخید، انگار راه را گم کرده باشد. کمتر از دویست متر فاصله داشت. دور خودش می‌چرخید اما جلو نمی‌آمد. احتمال دادم در سیم‌خاردار گیر کرده باشد. جلوتر رفتم لب آب و آهسته، طوری که بشنوند، گفتم: «یک‌جا بایستید، تکان نخورید. مین هست، اگر حرکت کنید عمل می‌کند.» ایستادند. رفتم بچه‌های اطلاعات را خبر کردم. آنها با قایق رفتند و آوردندشان. وقتی رسیدند، دیدم چند نفر از بچه‌های میثم هستند که جا مانده بودند. ساعت ۱۱:۳۰ شب، سیدابوالفضل کاظمی آمد و گفت: «سید، بیا بریم، کاری دارم.» کمی آن طرف‌تر گفت: «یک چیزی هست که روم نمی‌شود بگویم. ما باید چند کیلومتر پیاده برویم، تو با این پا جا می‌مانی.» گفتم: «نه، می‌آیم. این همه راه آمده‌ام که با شما باشم.» گفت: «گفته باشم، خیلی راه است، شوخی نیست.» بعد برگشتیم کنار بچه‌ها. نیم ساعت بعد، پشت خاکریز جمع شدیم. ناگهان کسی آهسته صدایم زد: «آسیدابوالفضل...» داوود عابدی بود. گفتم: «چیه داوودجان؟» گفت: «دوست داری با چه ذکری برویم توی عراقی‌ها؟» گفتم: «هر چه شما دوست داری.» گفت: «شما ساداتی، ما را دست سادات نمی‌چرخانند. من دلم می‌خواهد بگویم حیدر.» گفتم: «یا علی.» نشست کنارم و گفت: «می‌خواهم دم آخری روضه‌ی مادرت زهرا را بخوانم.» نرم نرمک شروع کرد. یکی یکی بچه‌ها آمدند و دورمان نشستند: حسین عزیزی، اصغر کلاهدوز، عباس رضاپور، سعید طوقانی، محمود عطا، حاج همت علی... سیدابوالفضل شاکی شد و گفت: «بابا چه خبره؟ یواش‌تر، لو می‌رویم.» آخرش داوود خواند: اگر از کوی تو ای دوست برانند مرا باز آیم به خدا گرچه نخواهند مرا شدم ای دوست، سگ قافله‌ی درگاهت به امیدی که به کوی تو رسانند مرا همه گریه کردیم. به دلم افتاد داوود رفتنی است. از چهره‌اش پیدا بود. نگاهش کردم؛ شانه‌اش را از جیب درآورد و ریشش را مرتب کرد. گفتم: «داوود، انگار ملاقاتی داری.» گفت: «امشب می‌خواهم حقم را بگیرم، سید!» دور و بر ساعت ۱۲، در سکوت کامل به ستون راه افتادیم. جایی اسدالله پازوکی را دیدیم؛ عراقی‌ها از پهلو گرفته بودند و بچه‌هایش با سرسختی مقاومت می‌کردند. تک‌وتوک تیر می‌خوردند و می‌افتادند. بچه‌ها می‌گفتند عراقی‌ها در کانال هستند و دوربین مادون قرمز دارند. عزیز رحیمی، پرچمدار گردان، و سیدابوالفضل کاظمی، معاونش، رأس ستون می‌رفتند و بچه‌ها پشت سرشان. من اوایل جلو بودم، اما کم‌کم پایم درد گرفت و عقب ماندم. آتش دشمن تند می‌شد و دلهره می‌آورد. به سمت خاکریز نعل اسبی می‌رفتیم. قرار بود عمار از بغل آب عمل کند، میثم از راست نعل اسبی و ابوذر از سمت چپ. صد متر جلوتر، عراق ستونی از تانک چیده بود. درد پایم آن‌قدر شدید شد که از گروهان سوم هم جا ماندم و رسیدم ته گردان. ستون دور می‌شد و من نفس‌نفس می‌زدم. لنگان ادامه دادم. جلوتر دیدم چند نفر حلقه زده‌اند. رفتم و دیدم سعید طوقانی افتاده؛ تیر دوشکا به شکمش خورده بود. زخمی بزرگ در پشتش دهان باز کرده و خون شرشر می‌ریخت. سعید درد می‌کشید و می‌گفت: «یا حسین، یا حسین...» نشستم، دستم را زیر سرش گذاشتم و گفتم: «سعیدجان، طوری نیست، الان بچه‌ها می‌برندت عقب.» دستم را گرفت و گفت: «یا حسین... دیدی ما نامرد نیستیم.» داشت شهید می‌شد. امدادگر آمد و گفت: «پاشو برادر، داره تمام می‌کنه.» یک بار دیگر دست بر سرش کشیدم و بلند شدم. لحظه‌ای به صورتش نگاه کردم؛ دیگر رمق نداشت. نفس آخر را کشید. با آن سن کم و چهره‌ی کودکانه‌اش، مثل یک مرد و پهلوان رفت. جلوتر دوباره بچه‌ها حلقه زده بودند. رفتم و دیدم داوود است. تیر دوشکا به شکمش خورده بود. چمباتمه زده، می‌لرزید و به قبضه‌ی آرپی‌جی تکیه داده بود. لباسش غرق خون بود. بچه‌ها گفتند: «داوود، ببین آسیدابوالفضل آمده.» سرش روی قبضه بود، نمی‌توانست بلند کند. فقط گفت: «یا علی... آسیدابوالفضل، دیدی مسافر شدم؟» گفتم: «سلام من را به مادرم فاطمه برسان، داوودجان.» چیزی زیر لب زمزمه کرد. نشستم کنارش، دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. سرم را نزدیک گوشش بردم. گفت: «سید، آنجا منتظرت هستم!» بغلش کردم و بوسیدمش. وقتی بلند شدم، آرام افتاد روی زمین و شهید شد. بچه‌ها رفتند. من آخرین نفری بودم که داوود غزلی را تنها گذاشتم و جلو رفتم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐