eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 معرفی کتاب پرستوهای چهارم آذر (اندیمشک) - نویسنده: لیلی زارع - موضوع: دفاع مقدس، خاطرات، بمباران اندیمشک - محور اصلی: روایت مردمی و تاریخی از بمباران یک‌ساعت‌و‌چهل‌وپنج‌دقیقه‌ای اندیمشک توسط ۵۴ فروند هواپیمای رژیم بعث عراق. این بمباران طولانی‌ترین حمله هوایی به یک شهر غیرنظامی پس از جنگ جهانی دوم بود که به شهادت حدود ۳۰۰ نفر و زخمی شدن بیش از ۷۰۰ نفر انجامید. ✍️ ویژگی نثر کتاب نثر کتاب ترکیبی از خاطره‌نگاری، روایت مستند و زبان ادبی است. نویسنده با بهره‌گیری از تصاویر زنده و جزئیات حسی، فضای هولناک بمباران را بازسازی می‌کند. 🔸 نمونه‌ای از نثر کتاب: «حوالی ظهر بود که آسمان پر شد از غرش هواپیماها. ابتدا خیال کردیم پرنده‌های خودی‌اند، اما ناگهان زمین لرزید، درختان کنار ایستگاه راه‌آهن شعله کشیدند و همه‌جا آتش گرفت. صدای جیغ و فریاد با انفجارها درهم آمیخته بود؛ اندیمشک دیگر شهر نبود، جهنمی شعله‌ور بود.» این سبک، هم مستندنگاری دقیق دارد (زمان، مکان، جزئیات حمله) و هم بار عاطفی و تصویری که خواننده را در متن حادثه قرار می‌دهد. 🔸 جایگاه کتاب در ادبیات دفاع مقدس - کتاب «پرستوهای چهارم آذر» در کنار آثاری چون «حوض خون» و دیگر خاطرات مردم اندیمشک، بخشی از ادبیات مقاومت محلی را شکل می‌دهد. - تمرکز آن بر چندصدایی بودن روایت‌هاست؛ یعنی صدای زنان، مردان، کودکان و رزمندگان در کنار هم شنیده می‌شود. - برای پژوهشگران تاریخ شفاهی و علاقه‌مندان به ادبیات جنگ، این کتاب نمونه‌ای ارزشمند از ترکیب خاطره و روایت ادبی است. @defae_moghadas
🍂 یادش بخیر ارادت بچه‌هایمان به نام و وجود مادرشان بی‌بی جان، حضرت زهرا(س) شاید باورش سخت باشد، ولی در ایام خاص، همه‌ی قسم دادن‌ها می‌رفت به این سمت. اشک‌ها جاری می‌شد و مجلس رونق می‌گرفت. مداح‌های جبهه‌ای هم همین را فهمیده بودند و نمک مجلس‌شان ذکر بی‌بی جانمان شده بود. حالا شب حمله جای خود داشت که همه صدایش می‌کردند. پیشانی بند "یا زهرا" کم می‌آمد و تقاضا بالا. اصلا تو درگیری‌ها جایی که کم می‌آوردیم فقط نام مبارک خانم بود که دستگیر بچه‌ها می‌شد و گره گشایی می‌کرد. کربلای پنج هم از اون عملیات‌هایی بود که چاره‌ای جز پیروزی نداشتیم. راه تضمین پیروزی هم متوسل شدن به نام نامی ام‌الائمه فاطمه زهرا سلام الله علیها و قرار دادن رمز عملیات به نام حضرتش بود و چه خوب راهگشایی کرد و ... جالب این بود که آمار مجروحینی که از سینه و پهلو می خوردند و بی‌بی را می‌خواندند و راضی بودند که در جراحت هم شبیهه مادرشان هستن، حسابی بالا رفته بود و این مجروحیت برایشان شیرین‌ترین مجروحیت و شهادت بود. فاطمه‌جان! ما و همراهان ما، همان بچه‌های جبهه و عشق ولایت هستند و آماده دفاع از حریم شما. هوای همه‌مان را همانطور داشته باش و دعایمان کن تا در راه بمانیم. 🤲 @defae_moghadas
دوستان در تلاشیم تا همانند عملیات‌های بدر و کربلای ۴ و... روایتگر لحظه به لحظه عملیات طریق القدس در دقایق حوادث باشیم. ان شاءالله در صورت آماده شدن، از فردا تقدیم حضورتون می‌کنیم.👋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۵۸ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ همین‌طور که می‌دویدم، برگشتم و پشت سر را نگاه کردم؛ تانک‌ها گازشان را گرفته بودند و زیگزاگ می‌آمدند، هرچه جلوشان بود له می‌کردند. خمپاره‌ها ده‌تا ده‌تا می‌رسید و دود و آتش همه‌جا را گرفته بود. به یک کانال رسیدیم. خواستیم زرنگی کنیم و وقت را در کانال هدر ندهیم؛ رد شدیم که ناگهان تیری به پای حاج همت‌علی خورد. برانکارد را رها کرد و زانو زد، اما دوباره بلند شد. پشت سرش، تیری به دست من خورد؛ همان دستی که پیش‌تر زخمی بود. درد و سوزشی عجیب پیچید، دستم بی‌اختیار به پشت چرخید و کاملاً فلج شد. نفسم بند آمد، اما برانکارد را رها نکردم. محمود هم تیر خورد، ولی همچنان برانکارد را محکم گرفته بود. زخمی‌های روی برانکارد سوراخ‌سوراخ شده بودند، اما ما آن‌قدر هول بودیم که با وجود دانستن شهادتشان، زمینشان نگذاشتیم. حاج همت‌علی با پای زخمی، با زجر و سختی پا به پای ما می‌آمد. کمی عقب‌تر، برانکاردها را زمین گذاشتیم. تانک‌ها بعد از کانال ما را رها کردند؛ از تیر مستقیمشان خلاص شدیم، اما دوشکا و تیربار همچنان می‌آمد. کنار خاکریز نشستیم. بچه‌ها بی‌حال افتادند. کسی آمد و دستم را با چفیه بست. سرم را بلند کردم؛ چهره‌اش تار و درهم دیده می‌شد. سرم گیج رفت و بیهوش شدم. تنها صدای تیرها در سرم می‌پیچید. نمی‌دانم چه مدت روی زمین افتاده بودم. وقتی به هوش آمدم، بچه‌ها رفته بودند. کنارم برانکاردی بود با پیکر خون‌آلود و تکه‌پاره‌ی یک شهید. دو نفر دوان‌دوان مجروحی را بردند عقب. با هر مصیبتی بود بلند شدم و تلو‌تلو‌خوران راه عقبه را گرفتم. به لب پد رسیدم؛ عباس کریمی آنجا بود. دو سه قایق باقی مانده بود. من، محمود، اصغر ارس و چند نفر دیگر سوار شدیم. جنازه‌ی داوود عابدی را هم انداختند داخل قایق. قایق پر و سنگین شد، چیزی نمانده بود واژگون شود. یکی فریاد زد: «بجنبید... تانک‌ها از پشت سر می‌آیند!» عباس کریمی سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «شما بروید!» و ماند... شهادتش حتمی بود. قایق‌ها راه افتادند. کسی گفت: «چند نفر پیاده شوید، قایق واژگون می‌شود!» اما هیچ‌کس بلند نشد. جنازه‌ها روی آب شناور بودند و قایق آن‌ها را کنار می‌زد. هنوز از ساحل دور نشده بودیم که یک هلی‌کوپتر کوچک آمد و راکت‌ها را به آب زد. بعد پایین آمد و سطح آب و قایق‌ها را به رگبار بست. چند نفر تیر خوردند. آب کف قایق جوشید و بالا آمد. قایق سکندری می‌خورد. به قایقی گفتم: «جان مادرت بجنب، همین حالا همه‌مان می‌رویم روی هوا!» او می‌گفت: «این‌ها بی‌سیم را دیده‌اند؛ فکر می‌کنند قایق فرماندهی است.» قایق نزدیک نیزار شد. با دست سالمم آب را مشت‌مشت بیرون ریختم. بچه‌ها کمک کردند، اما آب بالا می‌آمد. داشتیم غرق می‌شدیم. اشهدمان را خواندیم. یکی از بچه‌ها بادگیرش را درآورد، آستین‌ها را گره زد و مثل کیسه پر از آب کرد و بیرون ریخت. دوبار این کار را کرد، بار سوم آستین پاره شد. خنده‌مان گرفت؛ در آن حال زار نمی‌توانستیم جلوی خنده را بگیریم. یکی گفت: «ساکت باشید... قایق عراقی دنبالمونه.» سه قایق بزرگ با تیربار دنبالمان بودند. چند بار قایق رفت توی نیزار و بیرون آمد؛ قایم‌باشک بازی با عراقی‌ها. خون از بدن‌ها رفته بود، دردها تازه شروع شده بود. لباس‌ها خیس، بدن‌ها از سرما مثل بید می‌لرزید. چشمم سیاهی می‌رفت و تشنه بودم. دست در آب کردم و مشتی خوردم؛ بوی نفت می‌داد. یکی دستم را گرفت و گفت: «نخور، خونریزی داری، می‌میری!» زیر لب «وجعلنا» خواندم و صلوات فرستادم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 گزارش مستقیم زنده‌یاد بهرام شفیع از جبهه‌های نبرد جهت برنامه ورزش و مردم در سالهای دفاع مقدس @defae_moghadas