eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۶۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ چند روزی بود که رنگ چای ندیده بودیم و از گرسنگی جانمان به لب رسیده بود. حوالی پنجه‌کلاغ، نان و پنیر ساده‌ای خوردیم و رمقی گرفتیم. چشم‌ها باز شد و جان‌مان برگشت. دکتر آمد تا ما را دسته‌بندی کند. آن آقای بدعنق هم آمده بود و زیر زیرکی به دکتر خط می‌داد که حال این‌ها را بگیر و رویشان را کم کن. دکتر هم نوشت: «این و این و این، بروند بیمارستان شماره ۲، جاده‌ی کرج.» رفتم جلو، گفتم: «دکتر جان، من حرف بزنم. ایناهاش، ما هستیم. ما کرج نمی‌ریم. می‌خوای چه کار کنی؟ یک کلام ختم کلام، ما رو بفرست تهران. داداش من، دکتر بیمارستان شفاست. من باید برم اونجا.» دکتر هم پذیرفت و من و چند نفر دیگر را فرستاد بیمارستان شفا. همان‌جا از رفقا جدا شدم. حدود ساعت ده صبح با آمبولانس رسیدیم شفا. دست و سینه‌ام از سمت راست ورم کرده بود، اندازه‌ی یک بالش. چند عکس گرفتند ولی چیزی نگفتند. نزدیک ظهر به خانه تلفن زدم. بعدازظهر، فاطمه با محمود کلهر، علی جمشیدی و حاج حسن گنجی‌زاده آمدند عیادت. دوباره عکس گرفتند و گفتند: «گلوله یا ترکش دیده نمی‌شود. احتمالاً از زیر بازو وارد شده و از کنار ترقوه خارج شده. جای ورود و خروج هست، اما خودش نیست.» تا زمان عمل، دستم را با آتل به گردنم بستند. آن روز چند نفر از بستگان داوود عابدی آمدند دیدنم. بیمارستان شفا از یک طرف به خانه‌ی شهید رجایی چسبیده بود. از پنجره‌ی اتاقم، دیوار خانه‌ی شهید رجایی پیداست. هر بار که نگاهم به آن دیوار می‌افتاد، خاطرات نخست‌وزیری و قصه‌هایی که با حاج قاسم و شهید رجایی داشتم، زنده می‌شد. روز دوم، صبح زود، صدای داد و فریاد از راهرو آمد. پرستار می‌گفت: «الان وقت ملاقات نیست!» ناگهان مجید سیب‌سرخی و رضا پوراحمد با لباس خاکی و پریشان وارد شدند. پرسیدم: «چه شده؟» گفتند: «حسن بهمنی در بمباران هوایی شهید شده. کاظم رستگار و ناصر شیری هم پودر شدند. هم تشییع داوود عابدی است، هم جنازه‌ی حسن الان در بهشت زهراست.» دل توی دلم نماند. با همان لباس بیمارستان، پایم را گذاشتم روی لبه‌ی پنجره، رفتم روی دیوار کوچه‌ی شهید رجایی. آن‌طرف دیوار، یک بشکه‌ی آهنی بود. پای دیگرم را روی آن گذاشتم و پریدم توی کوچه‌ی پشتی. بچه‌ها با ماشین آمدند دنبالم. اول رفتیم نازی‌آباد برای تشییع داوود. اکثر بچه‌های هیئت آمده بودند. تشییع پربرکتی بود. داوود با صفا و اخلاص رفت زیر خاک. چشم رفیقی بزرگ را از دست داده بودیم و در فراقش می‌سوختیم. حاج عباس، پدر دریادلش، تنها ماند. حمید، برادرش، و امیرحسین، پسرش، باید یتیم بزرگ می‌شدند. در بهشت زهرا، جمعیت موج می‌زد. صدای «الله‌اکبر» می‌آمد و جای سوزن انداختن نبود. جنازه‌هایی جا مانده بودند. تا مرا دیدند، آمدند طرفم. نگذاشتم چیزی بپرسند. گفتم: «تیر خلاص خورده‌اند تو جزیره. دل بکنید. حالا میدان دست ماست.» حاج جمشید، پدر حسن، از آن مشتی‌های روزگار بود. نشسته بود کنار قبر حسن و می‌گفت: «ما سرش رو هم نمی‌خواستیم. ما رو از سر بریده می‌ترسونید؟ گر ما ز سر بریده می‌ترسیدیم، در محفل عاشقان نمی‌رقصیدیم. اینو ببرید، برای چی آوردینش؟» عجب مردی بود! عجب روزی بود! حاج جمشید تا مرا دید، بغلم کرد و رو به جمعیت گفت: «این بچه‌محل و رفیق حسنه؛ می‌خواد از حسن براتون بگه.» بلندگو را دادند دستم. با لباس بیمارستان و دست آویزان به گردن، جریان وداع آخرم با حسن را برای همه بازگو کردم و ذکر خیری از شهدا کردم. بعد از مراسم، مجید و رضا مرا تا دم در بیمارستان رساندند. وقتی وارد شدم، پرستار گفت: «ا... تو کجا بودی؟» گفتم: «تو حیاط!» گفت: «دکتر می‌خواد معاینه‌ات کنه.» دکتر آمد، دستم را دید و گفت: «احتمال می‌دیم استخوان‌ها سالم باشند.» روز دوم عید ۱۳۶۳ مرخص شدم. تمام عید در خانه ماندم. زنده‌مانده‌ها از میثم می‌آمدند عیادتم. حالم خوب نبود. دستم کاملاً بی‌حس بود و تازه می‌توانستم راست نگهش دارم. با مسکن و دوا روزها را گذراندم. دکتر برایم فیزیوتراپی نوشت و سخت درگیر درمان شدم. بعد از تعطیلات، هر روز به بیمارستان شفا می‌رفتم. خانمی به نام کاشانی در بخش فیزیوتراپی دستم را ماساژ می‌داد. حوضچه‌های آبی بود که آب با فشار واردش می‌شد. نیم‌تنه‌ام را داخل آب می‌گذاشتم و فشار آب دستم را ماساژ می‌داد. خانم کاشانی فهمیده بود اهل شعر و شاعری‌ام. گیر می‌داد: «حافظ بخون!» من هم غزل می‌خواندم. در حین درمان، به مراسم ختم و شب هفت و چهلم بچه‌های محل هم می‌رسیدم. سعی کردم کار شهدا زمین نماند. اما از نظر روحی و جسمی، داغان بودم. داغ رفقا، عمیقاً آشفته‌ام کرده بود.
دلاورانی چون علی رمضانی، حجت امیرصوفی، اکبر پشت‌کوهی، عباس دائم‌الظهور، سعید طوقانی، مهدی پورصالح، هاشم حمامی، حجت‌الاسلام حسنی، حجت‌الاسلام موسوی جزایری، داوود عابدی و آسیدابوالفضل کاظمی که داغشان تا امروز بر دل‌ها مانده. دو سه ماه بعد، توانستم دو انگشتم را تکان بدهم. یک روز خوشحال و خندان آمدم خانه و به فاطمه گفتم: «فاطمه خانم، ببین انگشتم حرکت می‌کنه!» او هم خوشحال شد. هفت هشت ماه اسیر دوا و دکتر بودم. رفقا محبت داشتند؛ صبح‌ها با موتور می‌آمدند دنبالم و مرا به فیزیوتراپی می‌بردند. تا اینکه توانستم دستم را از کتف بالا ببرم. یک روز خبر رسید که در زورخانه‌ی پادگان ولی‌عصر می‌خواهند یادمان شهدا برگزار کنند. رفتم آنجا. قرار شد خانواده‌ی شهدای بدر را دعوت کنیم: پدر شهید حسن بهمنی، پدر شهید جابری‌ها، پدر شهید عابدی‌ها، پدر شهید رنجبران، پدر شهید شاه‌مرادی و بسیاری دیگر. تقریباً همه‌ی بچه‌های رزمنده جمع شدند. یک دست ورزش انجام شد و من در لباس پیشکسوت دعا کردم. هرچند پیشکسوتانی چون حاج محمد خوشجان، مدیر ورزشی قوی و آشنا به فن زورخانه، و هنرمند حسین گیل هم حضور داشتند. آن زمان برای ورزش باستانی زحمت زیادی کشیده شد. بعدها ورزش پهلوانی مظلوم و گمنام شد. کسانی آمدند که میل بافتنی را با میل زورخانه اشتباه می‌گرفتند. بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد رنج گل بلبل کشید و حاصلش را باد برد ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 روزی که تو را شناختیم، نمی‌دانستیم افق پروازت تا کجای عالم را خواهد گرفت. اینک عالمی شیفته شجاعت، مرام و اراده‌ات شده‌اند؛ هر چند بگویند یا نگویند، حقیقت در دل‌ها روشن است. تو چراغی شدی در تاریکی، پناهی در روزهای سخت، و نشانی از امید برای نسلی که به راهت ایمان دارد. نامت فراتر از مرزها طنین‌انداز است، و یاد تو، الهام‌بخش گام‌هایی است که آینده را می‌سازد. شما، زمینه‌ساز مسیر و مشعل راهی هستید که ظهور را خواهد رساند. @defae_moghadas
🍂 توی عملیاتها ؛ جنس بعضی پل‌ها، از آدم بود! رزمنده‌ها خودشونو می‌انداختن رویِ سیم خاردار تا بقیه از روشون رد بشن! خارها آروم آروم در بدنشون فرو می‌رفت و اون‌ها به جای آخ و داد... فقط آروم می‌ گفتند : (سلام‌الله‌علیها) @defae_moghadas
🍂 ده نکته کلیدی از سخنان دیشب رهبر معظم انقلاب درباره بسیج ۱. بسیج یک حرکت ارزشمند ملی است که باید در نسل‌های پی‌درپی استمرار یابد. ۲. بسیج، ثروت بزرگ و عامل افزایش قدرت ملی است. ۳. بسیج برخوردار از انگیزه‌های خدایی و وجدانی است. ۴. بسیج دارای اعتماد به نفس و غیرتمندی ملی است. ۵. نسل چهارم بسیج یعنی نوجوانان سراسر کشور آماده به کار و تلاش‌اند. ۶. بسیج باید در نسل‌های متوالی بالنده، مستمر، کامل‌تر و قوی‌تر شود. ۷. ناکامی آمریکا و رژیم صهیونیستی در حمله اخیر، نشانه شکست راهبردی آنها بود. ۸. رهبر انقلاب همه مردم و جریان‌های سیاسی را به حفظ و تقویت اتحاد ملی فراخواندند. ۹. بسیج پدیده‌ای بی‌نظیر در جهان است که مشابهی در هیچ کشور دیگری ندارد. ۱۰. با زنده ماندن بسیج، مقاومت جهانی نیز زنده خواهد ماند. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 از فاو تا تاو 2⃣ راوی: حجت ابراهیمی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ در قسمت نخست نوشتم که یک ماه پس از عملیات والفجر ۸، به‌عنوان بخشی از نخستین کاروان اعزامی دانشجویان بسیجی راهی جنوب شدیم. پس از سازماندهی، در مقر ایست و بازرسی کنار اروندرود، در جاده عرضی نزدیک خسروآباد ـ پشت نخلستان‌های حد فاصل خسروآباد تا اروندرود ـ مستقر شدیم. وظیفه ما تأمین امنیت مسیر بندر چوِیبده آبادان تا شهر فاو در عراق بود؛ کاری که با برپایی چندین سنگر ایست و بازرسی انجام می‌شد. در شرق رود اروند، یعنی نوار ساحلی ایران، نخلستان‌های انبوهی گسترده بود. جوی‌های بزرگ آب از رود به سمت خشکی امتداد داشتند و جزر و مد شدید اروند، به‌ویژه در شب هنگام مد، این جوی‌ها را پر و لبالب می‌کرد. همین موضوع احتمال نفوذ گشتی‌های دشمن، به‌ویژه غواصانشان را افزایش می‌داد و تهدیدی جدی برای واحدهای پشتیبانی و توپخانه ما محسوب می‌شد. فرمانده یگان ما یکی از برادران پاسدار اهل بوشهر بود. علاوه بر آن، یک واحد گشت و مراقبت ویژه مجهز به پاترول‌هایی با چراغ گردان داشتیم که مانند خودروهای پلیس در منطقه گشت‌زنی می‌کردند، به هر نقطه سرک می‌کشیدند و تردد وسایل نقلیه سبک و سنگین را کنترل می‌کردند. در برخی نقاط، فاصله ما با نیروهای عراقی کمتر از هزار متر بود. جاده‌های مواصلاتی ما زیر دید دیده‌بان‌های دشمن قرار داشت و توپخانه و هواپیماهای آنان مدام خطوط ساحلی و اسکله‌های ما را هدف می‌گرفتند. یک‌بار، هواپیمای دشمن با ارتفاعی بسیار پایین بالای سر ما ظاهر شد و تلاش کرد تریلی حامل یک دستگاه بولدوزر را هدف قرار دهد. با وجود آتش شدید کالیبرهای آن، خوشبختانه تریلی و بولدوزر سالم ماندند. روزها گذشت تا سرانجام عید نوروز سال ۱۳۶۵ فرا رسید. از نیمه‌شب تا صبح روز عید، دشمن آتش‌باری سنگینی را آغاز کرد و منطقه را به‌شدت گلوله‌باران نمود. گلوله‌های توپ دوربرد فرانسوی آنان را می‌توانستیم با چشم غیرمسلح در آسمان ببینیم. همان صبح، پس از صرف صبحانه، مرحوم حاجی بخشی با پاترول معروفش ـ پر از بسته‌های فرهنگی، عیدی و دوربین عکاسی ـ به سمت ما آمد. او به هر یک از بچه‌ها یک اسکناس نو و قرمز ده‌تومانی داد؛ اسکناسی که عکس مرحوم مدرس روی آن تازه چاپ شده و به امضای نخست‌وزیر وقت رسیده بود. در سنگر اجتماعی، جلسه حفظ و قرائت قرآن کریم برپا کرده بودیم. طلبه جوانی به نام سعید نخبه‌زعیم جلسه را اداره می‌کرد و خود نیز به تلاوت مشغول بود. آن روز سوره مبارکه فجر را حفظ می‌کردیم و به آیه ۱۴ («إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ») رسیده بودیم که ناگهان چندین گلوله توپ دوربرد بر سرمان فرود آمد. بخشی از سقف سنگر سیمانی (طرح طاقدیس) شکافت و حجم زیادی خاک داخل سنگر ریخت. سراسیمه بیرون آمدیم، اما بحمدالله هیچ‌یک از رزمندگان آسیبی ندیدند و آن روز به خیر گذشت. ادامه دارد ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ کانال بچه‌های جبهه و جنگ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 دیشب که فرمایشات حضرت آقا را می‌شنیدم، یک جمله‌اش مثل صاعقه بر دلم نشست: «از اسراف اجتناب کنید، همه‌مان…» همین یک جمله کافی بود تا بغض کنم. تا به خودم بیایم. تا بفهمم که گاهی جبهه، فقط خاکریز و میدان مین نیست… گاهی جبهه، آشپزخانه‌ی خانه‌ی من است. چقدر ساده از کنار اسراف گذشته بودم… نان‌هایی که بی‌توجه خشک می‌شدند، شیر آبی که تا دستم را می‌شستم، بی‌وقفه می‌چکید، چراغ‌هایی که بی‌دلیل روشن می‌ماندند، خوراکی‌هایی که با بی‌برنامگی می‌خریدیم و بعد دور می‌ریختیم… و حالا، با این تلنگر، فهمیدم که اسراف فقط یک عادت بد نیست؛ یک خطر است. خطری برای کشورم، برای آینده‌ی فرزندانم، برای برکت خانه‌ام. اسراف یعنی ناسپاسی. یعنی بی‌توجهی به نعمت‌هایی که دیگران حسرتش را می‌خورند. یعنی زخمی‌کردن ریشه‌های اقتصاد خانواده و کشور. و در مقابل، صرفه‌جویی یعنی عقل. یعنی ادب در برابر نعمت. من، به عنوان یک مادر، یک زن خانه‌دار، یک سرباز گمنام در خط مقدم اقتصاد خانواده، امروز با فرمان فرمانده‌ام، تصمیم گرفتم که برخیزم. تصمیم گرفتم که خانه‌ام را سنگر کنم. تصمیم گرفتم که به بچه‌هایم یاد بدهم: برکت را باید حفظ کرد. نعمت را باید حرمت گذاشت. و صرفه‌جویی، یک سبک زندگی است. یک افتخار است. از امروز، هر بار که شیر آب را می‌بندم، هر بار که نان مانده را به لقمه‌ای گرم تبدیل می‌کنم، هر بار که چراغ اضافه‌ای را خاموش می‌کنم، حس می‌کنم دارم به کشورم خدمت می‌کنم. دارم به فرمان فرمانده‌ام لبیک می‌گویم. دارم آینده‌ی بچه‌هایم را روشن‌تر می‌کنم. و باور دارم: وقتی حضرت آقا چیزی را خطر می‌دانند، یعنی واقعاً خطر است. و وقتی به کاری فرمان می‌دهند، یعنی در آن خیر عظیمی نهفته است. پس من، با افتخار، این مأموریت را پذیرفتم. از خانه‌ام شروع می‌کنم… برای کشورم، برای خانواده‌ام، برای رضای خدا. 👌 @defae_moghadas
🍂 یادش بخیر... راهروهای قطار شده بود خوابگاه رزمنده‌ها. همون‌هایی که می‌توانستند کنار خانواده و در بستر گرم بخوابند، اما سرشان را روی لبه سرد راهرو گذاشتند و چشم بستند. ▪︎ یادش بخیر... وقتی به ایستگاه راه‌آهن می‌رسیدی، با برگه مرخصی بلیط می‌گرفتی؛ بعضی‌ها خوش‌شانس بودند و در کوپه‌های شش‌نفره جا می‌شدند، اما بیشتر بچه‌ها بلیط ایستاده می‌گرفتند. شب که می‌رسید، راهرو پر می‌شد از تن‌های خسته‌ای که دراز کشیده بودند، با این تذکر ساده: «جوری بخوابید که اگر خواستیم رد بشیم، لگدتون نکنیم.» ▪︎ یادش بخیر... زمستان و تابستان، سختی سفر دوچندان بود. گرمایش قطارهای زمان جنگ کارآمد نبود و بیشتر بچه‌ها، که عمدتاً نوجوان و جوان بودند، سرما می‌خوردند. چند روز مرخصی‌شان هم با آش و شلغم مادرها می‌گذشت. ▪︎ یادش بخیر... خنده‌هایشان در میان سختی‌ها، شوخی‌هایشان با هم، و جمله‌ای که بارها تکرار می‌کردند: «جای مادرامون خالیه... ببینید دردونه‌هاشون به چه روزی افتاده‌اند.» این تصویر، یادآور روزهایی است که ایثار و ازخودگذشتگی معنا پیدا می‌کرد؛ روزهایی که رزمندگان برای دین و میهن، آسایش خود را فدا کردند. @defae_moghadas
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ماجرای جنگ ۱۲ روزه سردار سلامی به من گفت حداقل ۴۰ درصد سطح طراحریزی، مباحث فنی و تاکتیکی ما در حوزه موشکی ارتقاء یافته است سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی علی‌محمد آئینی در گفتگو با جواد موگویی @defae_moghadas