دلاورانی چون علی رمضانی، حجت امیرصوفی، اکبر پشتکوهی، عباس دائمالظهور، سعید طوقانی، مهدی پورصالح، هاشم حمامی، حجتالاسلام حسنی، حجتالاسلام موسوی جزایری، داوود عابدی و آسیدابوالفضل کاظمی که داغشان تا امروز بر دلها مانده.
دو سه ماه بعد، توانستم دو انگشتم را تکان بدهم. یک روز خوشحال و خندان آمدم خانه و به فاطمه گفتم: «فاطمه خانم، ببین انگشتم حرکت میکنه!» او هم خوشحال شد. هفت هشت ماه اسیر دوا و دکتر بودم. رفقا محبت داشتند؛ صبحها با موتور میآمدند دنبالم و مرا به فیزیوتراپی میبردند. تا اینکه توانستم دستم را از کتف بالا ببرم.
یک روز خبر رسید که در زورخانهی پادگان ولیعصر میخواهند یادمان شهدا برگزار کنند. رفتم آنجا. قرار شد خانوادهی شهدای بدر را دعوت کنیم: پدر شهید حسن بهمنی، پدر شهید جابریها، پدر شهید عابدیها، پدر شهید رنجبران، پدر شهید شاهمرادی و بسیاری دیگر. تقریباً همهی بچههای رزمنده جمع شدند. یک دست ورزش انجام شد و من در لباس پیشکسوت دعا کردم.
هرچند پیشکسوتانی چون حاج محمد خوشجان، مدیر ورزشی قوی و آشنا به فن زورخانه، و هنرمند حسین گیل هم حضور داشتند. آن زمان برای ورزش باستانی زحمت زیادی کشیده شد. بعدها ورزش پهلوانی مظلوم و گمنام شد. کسانی آمدند که میل بافتنی را با میل زورخانه اشتباه میگرفتند.
بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد
رنج گل بلبل کشید و حاصلش را باد برد
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 روزی که تو را شناختیم،
نمیدانستیم افق پروازت تا کجای عالم را خواهد گرفت.
اینک عالمی شیفته شجاعت، مرام و ارادهات شدهاند؛
هر چند بگویند یا نگویند،
حقیقت در دلها روشن است.
تو چراغی شدی در تاریکی،
پناهی در روزهای سخت،
و نشانی از امید
برای نسلی که به راهت ایمان دارد.
نامت فراتر از مرزها طنینانداز است،
و یاد تو، الهامبخش گامهایی است که آینده را میسازد.
شما، زمینهساز مسیر و مشعل راهی هستید که ظهور را خواهد رساند.
#رهبری
@defae_moghadas
🍂 توی عملیاتها ؛
جنس بعضی پلها، از آدم بود!
رزمندهها خودشونو میانداختن رویِ
سیم خاردار تا بقیه از روشون رد بشن!
خارها آروم آروم در بدنشون فرو میرفت
و اونها به جای آخ و داد...
فقط آروم می گفتند :
#یازهـرا (سلاماللهعلیها)
#عکس
@defae_moghadas
🍂 ده نکته کلیدی از سخنان دیشب رهبر معظم انقلاب درباره بسیج
۱. بسیج یک حرکت ارزشمند ملی است که باید در نسلهای پیدرپی استمرار یابد.
۲. بسیج، ثروت بزرگ و عامل افزایش قدرت ملی است.
۳. بسیج برخوردار از انگیزههای خدایی و وجدانی است.
۴. بسیج دارای اعتماد به نفس و غیرتمندی ملی است.
۵. نسل چهارم بسیج یعنی نوجوانان سراسر کشور آماده به کار و تلاشاند.
۶. بسیج باید در نسلهای متوالی بالنده، مستمر، کاملتر و قویتر شود.
۷. ناکامی آمریکا و رژیم صهیونیستی در حمله اخیر، نشانه شکست راهبردی آنها بود.
۸. رهبر انقلاب همه مردم و جریانهای سیاسی را به حفظ و تقویت اتحاد ملی فراخواندند.
۹. بسیج پدیدهای بینظیر در جهان است که مشابهی در هیچ کشور دیگری ندارد.
۱۰. با زنده ماندن بسیج، مقاومت جهانی نیز زنده خواهد ماند.
#عکس #رهبری
@defae_moghadas
.
🍂 از فاو تا تاو 2⃣
راوی: حجت ابراهیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در قسمت نخست نوشتم که یک ماه پس از عملیات والفجر ۸، بهعنوان بخشی از نخستین کاروان اعزامی دانشجویان بسیجی راهی جنوب شدیم. پس از سازماندهی، در مقر ایست و بازرسی کنار اروندرود، در جاده عرضی نزدیک خسروآباد ـ پشت نخلستانهای حد فاصل خسروآباد تا اروندرود ـ مستقر شدیم. وظیفه ما تأمین امنیت مسیر بندر چوِیبده آبادان تا شهر فاو در عراق بود؛ کاری که با برپایی چندین سنگر ایست و بازرسی انجام میشد.
در شرق رود اروند، یعنی نوار ساحلی ایران، نخلستانهای انبوهی گسترده بود. جویهای بزرگ آب از رود به سمت خشکی امتداد داشتند و جزر و مد شدید اروند، بهویژه در شب هنگام مد، این جویها را پر و لبالب میکرد. همین موضوع احتمال نفوذ گشتیهای دشمن، بهویژه غواصانشان را افزایش میداد و تهدیدی جدی برای واحدهای پشتیبانی و توپخانه ما محسوب میشد.
فرمانده یگان ما یکی از برادران پاسدار اهل بوشهر بود. علاوه بر آن، یک واحد گشت و مراقبت ویژه مجهز به پاترولهایی با چراغ گردان داشتیم که مانند خودروهای پلیس در منطقه گشتزنی میکردند، به هر نقطه سرک میکشیدند و تردد وسایل نقلیه سبک و سنگین را کنترل میکردند. در برخی نقاط، فاصله ما با نیروهای عراقی کمتر از هزار متر بود. جادههای مواصلاتی ما زیر دید دیدهبانهای دشمن قرار داشت و توپخانه و هواپیماهای آنان مدام خطوط ساحلی و اسکلههای ما را هدف میگرفتند.
یکبار، هواپیمای دشمن با ارتفاعی بسیار پایین بالای سر ما ظاهر شد و تلاش کرد تریلی حامل یک دستگاه بولدوزر را هدف قرار دهد. با وجود آتش شدید کالیبرهای آن، خوشبختانه تریلی و بولدوزر سالم ماندند.
روزها گذشت تا سرانجام عید نوروز سال ۱۳۶۵ فرا رسید. از نیمهشب تا صبح روز عید، دشمن آتشباری سنگینی را آغاز کرد و منطقه را بهشدت گلولهباران نمود. گلولههای توپ دوربرد فرانسوی آنان را میتوانستیم با چشم غیرمسلح در آسمان ببینیم. همان صبح، پس از صرف صبحانه، مرحوم حاجی بخشی با پاترول معروفش ـ پر از بستههای فرهنگی، عیدی و دوربین عکاسی ـ به سمت ما آمد. او به هر یک از بچهها یک اسکناس نو و قرمز دهتومانی داد؛ اسکناسی که عکس مرحوم مدرس روی آن تازه چاپ شده و به امضای نخستوزیر وقت رسیده بود.
در سنگر اجتماعی، جلسه حفظ و قرائت قرآن کریم برپا کرده بودیم. طلبه جوانی به نام سعید نخبهزعیم جلسه را اداره میکرد و خود نیز به تلاوت مشغول بود. آن روز سوره مبارکه فجر را حفظ میکردیم و به آیه ۱۴ («إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصَادِ») رسیده بودیم که ناگهان چندین گلوله توپ دوربرد بر سرمان فرود آمد. بخشی از سقف سنگر سیمانی (طرح طاقدیس) شکافت و حجم زیادی خاک داخل سنگر ریخت. سراسیمه بیرون آمدیم، اما بحمدالله هیچیک از رزمندگان آسیبی ندیدند و آن روز به خیر گذشت.
ادامه دارد
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_شما
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 دیشب که فرمایشات حضرت آقا را میشنیدم، یک جملهاش مثل صاعقه بر دلم نشست:
«از اسراف اجتناب کنید، همهمان…»
همین یک جمله کافی بود تا بغض کنم. تا به خودم بیایم. تا بفهمم که گاهی جبهه، فقط خاکریز و میدان مین نیست… گاهی جبهه، آشپزخانهی خانهی من است.
چقدر ساده از کنار اسراف گذشته بودم… نانهایی که بیتوجه خشک میشدند، شیر آبی که تا دستم را میشستم، بیوقفه میچکید، چراغهایی که بیدلیل روشن میماندند، خوراکیهایی که با بیبرنامگی میخریدیم و بعد دور میریختیم…
و حالا، با این تلنگر، فهمیدم که اسراف فقط یک عادت بد نیست؛ یک خطر است. خطری برای کشورم، برای آیندهی فرزندانم، برای برکت خانهام.
اسراف یعنی ناسپاسی. یعنی بیتوجهی به نعمتهایی که دیگران حسرتش را میخورند. یعنی زخمیکردن ریشههای اقتصاد خانواده و کشور.
و در مقابل، صرفهجویی یعنی عقل. یعنی ادب در برابر نعمت.
من، به عنوان یک مادر، یک زن خانهدار، یک سرباز گمنام در خط مقدم اقتصاد خانواده، امروز با فرمان فرماندهام، تصمیم گرفتم که برخیزم.
تصمیم گرفتم که خانهام را سنگر کنم.
تصمیم گرفتم که به بچههایم یاد بدهم:
برکت را باید حفظ کرد.
نعمت را باید حرمت گذاشت.
و صرفهجویی، یک سبک زندگی است.
یک افتخار است.
از امروز، هر بار که شیر آب را میبندم، هر بار که نان مانده را به لقمهای گرم تبدیل میکنم، هر بار که چراغ اضافهای را خاموش میکنم، حس میکنم دارم به کشورم خدمت میکنم.
دارم به فرمان فرماندهام لبیک میگویم.
دارم آیندهی بچههایم را روشنتر میکنم.
و باور دارم:
وقتی حضرت آقا چیزی را خطر میدانند، یعنی واقعاً خطر است.
و وقتی به کاری فرمان میدهند، یعنی در آن خیر عظیمی نهفته است.
پس من، با افتخار، این مأموریت را پذیرفتم.
از خانهام شروع میکنم…
برای کشورم، برای خانوادهام، برای رضای خدا. 👌
#رهبری
@defae_moghadas
🍂 یادش بخیر...
راهروهای قطار شده بود خوابگاه رزمندهها. همونهایی که میتوانستند کنار خانواده و در بستر گرم بخوابند، اما سرشان را روی لبه سرد راهرو گذاشتند و چشم بستند.
▪︎ یادش بخیر...
وقتی به ایستگاه راهآهن میرسیدی، با برگه مرخصی بلیط میگرفتی؛ بعضیها خوششانس بودند و در کوپههای ششنفره جا میشدند، اما بیشتر بچهها بلیط ایستاده میگرفتند. شب که میرسید، راهرو پر میشد از تنهای خستهای که دراز کشیده بودند، با این تذکر ساده: «جوری بخوابید که اگر خواستیم رد بشیم، لگدتون نکنیم.»
▪︎ یادش بخیر...
زمستان و تابستان، سختی سفر دوچندان بود. گرمایش قطارهای زمان جنگ کارآمد نبود و بیشتر بچهها، که عمدتاً نوجوان و جوان بودند، سرما میخوردند. چند روز مرخصیشان هم با آش و شلغم مادرها میگذشت.
▪︎ یادش بخیر...
خندههایشان در میان سختیها، شوخیهایشان با هم، و جملهای که بارها تکرار میکردند: «جای مادرامون خالیه... ببینید دردونههاشون به چه روزی افتادهاند.»
این تصویر، یادآور روزهایی است که ایثار و ازخودگذشتگی معنا پیدا میکرد؛ روزهایی که رزمندگان برای دین و میهن، آسایش خود را فدا کردند.
#یادش_بخیر #عکس
@defae_moghadas
14.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 ماجرای جنگ ۱۲ روزه
سردار سلامی به من گفت
حداقل ۴۰ درصد سطح طراحریزی، مباحث فنی و تاکتیکی ما در حوزه موشکی ارتقاء یافته است
سخنگوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
علیمحمد آئینی
در گفتگو با جواد موگویی
#دفاع_مقدس_۲
#کلیپ
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۱
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ گذر سیزدهم
بعد از عملیات بدر، با مجروحیت عزیز رحیمی و شهادت سیدابوالفضل کاظمی، شیرازهی گردان میثم تقریباً از هم پاشید. آنهایی که مانده بودند، بیشترشان زخمی بودند و انسجامی نداشتند تا بتوانند پایهگذار گردان دیگری شوند. به همین دلیل با گردان مقداد ــ به فرماندهی احمد نوزاد و علی جزمانی ــ ادغام شدند. اما عشق به میثم و یاد روزهایی که بچهها با هم زیسته بودند، همچنان در دلها زنده بود.
همزمان با این جداییها، حدود چهل نفر از بچههایی که اصرار بیشتری بر احیای دوبارهی میثم داشتند، تیپی به نام تیپ حر تشکیل دادند؛ واحدی که کارش فقط اطلاعات عملیات بود و فرماندهیاش را داش حسین اللهکرم برعهده داشت. بیشتر نیروهایش را میشناختم؛ بچههای یک محل بودیم و قاپمان در جیب هم بود. مرام و مسلک یکدیگر را خوب میشناختیم. مشابه همین تیپ، در جنوب قرارگاهی به نام نصرت ایجاد شد که مأموریتش شناسایی منطقهی هور بود و فرماندهیاش را علی هاشمی برعهده داشت. این ابتکار از محسن رضایی بود.
من هم به حساب رفاقتها به تیپ حر رفتم. حسین را خوب میشناختم؛ همقبا و بزرگشدهی یک کوچه بودیم. جوانی زرنگ، مؤمن، باصفا و با تدبیر بود؛ تیپی مردانه و پهلوانی داشت و صورتی گیرا. هم در ورزش باستانی بینظیر بود، هم در پینگپنگ؛ در هیچکدام رودست نداشت.
حسین، علاوه بر اینکه یل اطلاعات عملیات بود، تیمی بسیار قوی از زبدگان این حوزه را گرد خود جمع کرده بود. آنها در شناسایی جبههی عراق خبره بودند. در کنار این تواناییها، نوعی عرفان خاص در رفتار و کردار حسین دیده میشد؛ شاید میراثی از پدرش، شوقعلی شاه. به باور من اگر حسین وارد بازی سیاست نمیشد، تا دنیا دنیاست برای ایران و ایرانی قهرمان میماند.
پدر حسین، شوقعلی شاه، پارهدوز و از دراویش خاکسار بود. من از نوجوانی، وقتی با دایی سیدعلی رفیق شدم، گیوه میپوشیدم. بعدها که در وادی عرفان سرگردان شدم، از طریق حسین با شوقعلی شاه آشنا شدم؛ هم مریدش شدم و هم گیوههایم را از دکان او میخریدم. دکان محقر و زندگی سادهی شوقعلی مرا حیران و مجذوب کرد. بعد از مادرم، تنها جلوی او زانو زدم؛ آخر آدم تا شاگردی نکند و اوستا نداشته باشد، به جایی نمیرسد.
شوقعلی برخلاف بسیاری از هممسلکانش که از درویشی دکان ساخته بودند و حتی پای زنها را به بساطشان باز میکردند، با زن کاری نداشت؛ چشم و ذهنش سالم بود. حجرهای کوچک در میدان قیام داشت و صبح تا شب سوزن میزد. از هیاهو فرار میکرد و دنبال شهرت نبود. آن زمان که همه دنبال چراغ میگشتند، او شبهای ذکر چراغ را خاموش میکرد. هیچگاه نفوذش در درویشی را به رخ مردم نکشید.
کنجکاو بودم و میخواستم راههای طریقت و عرفان را بشناسم. وقتی کنارش مینشستم، با رخی نورانی و محاسنی سفید، بینهایت فروتن با من سخن میگفت. ساعتها محو حرفهای عرفانیاش میشدم. به ندرت سر بلند میکرد و در چشمم مینگریست؛ چنان سربهزیری ندیده بودم.
وقتی از او پرسیدم چرا لقب «شاه» به خود دادهای، گفت:
«پنجاه سال است گیوه میدوزم و نگذاشتهام مریدی پول در جیبم بگذارد. دنبال کاسبی نیستم؛ میخواهم شاه مملکت وجودم باشم و بس. بتوانم به چشمهایم فرمان بدهم چه ببینند و چه نبینند؛ به دستها و پاهایم فرمان بدهم؛ بر نفسم مسلط باشم و افسار وجودم را در اختیار داشته باشم.»
شوقعلی مرا با سه فرقهی ملامتیه، ذهابیه و خاکسار آشنا کرد. وقتی پرسیدم چگونه باید عارف شوم، گفت:
«اگر میخواهی عارف باشی، باید طریقت بدانی، شریعت بدانی و حقیقت. طریقت تنها عرفان نیست؛ کاسبی است. وقتی ادعای عرفان داری، نباید چارچوبت عوض شود و رنگ به رنگ شوی. یکرنگی اولین قدم است. سربلندی در جهان خواهی اگر، یکرنگ باش / قالی از صدرنگ بودن زیر پا افتاده است.»
شوقعلی با لباسهای کهنه، تختکش گیوه درست میکرد؛ آنها را به اندازهی قالب پا درمیآورد و با چکش آنقدر میکوبید تا سفت و محکم شوند، سپس رویهی گیوه را به آنها میدوخت. هر بار که از او گیوه میگرفتم، یک کیسه گل گیوه هم به من میداد و یادم میداد چگونه گیوههایم را تمیز نگه دارم.
وقتی در وادی جنگ افتادم، از عرفانی که شوقعلی یادم داده بود به عرفان سرخ رسیدم. او به من آموخت که عرفان شامل دو بخش است: عرفان نظری و عرفان عملی. عرفان نظری همان حفظ ظاهر است؛ حافظخوانی، مدح مولا، کشکول و تبرزین. عرفان عملی اما همان انسان کامل است؛ اهل ذکر، کمحرف، اهل عمل، صاحب نفس و طیکنندهی منازل سیر و سلوک. بسیاری از عرفا و مدعیان عرفان کاری با جنگ نداشتند و در سختیها هیچ حرکتی برای دفاع از دین، مملکت و ناموس نکردند.