eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🍂 از فاو تا تاو 3⃣ راوی: حجت ابراهیمی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ در دو بخش پیشین نوشتم که در سال ۱۳۶۴، دانشجوی ترم چهارم در تهران بودم. یک ماه پس از عملیات والفجر ۸، همراه نخستین کاروان اعزام سراسری دانشجویان بسیجی به قرارگاه خاتم‌الانبیا در جنوب رفتیم و به‌عنوان یگان حفاظت ثابت و گشتی، در محدوده بندر چویبده آبادان تا نخلستان‌های کنار اروند رود، کنار جاده خسروآباد مستقر شدیم. برخی رخدادها را تا روز اول نوروز ۱۳۶۵ روایت کردم. اینک ادامه ماجرا... یگان ما یک گشتی موتوری (پاترول با چراغ گردان) داشت که بنا به ضرورت همه‌جا سرک می‌کشید. روزی در فروردین، هنگام گشت در محور ماهشهر ـ آبادان ـ فاو، سه تریلی مهمات را دیدم. احتمال دادم رانندگانشان از اهالی صالح‌آباد باشند. از راننده پاترول خواستم سرعت بگیرد و آژیر را روشن کند. پس از سبقت، دیدم پشت فرمان تریلی اول پسر آقای شیرعلی و در کنارش زنده‌یاد هادی فاضلی‌پرور نشسته است. خوشحال شدم و تصمیم گرفتم کمی شوخی کنیم. صد متر جلوتر توقف کردیم و با بلندگو از رانندگان خواستیم مدارکشان را بیاورند. آن‌ها ایستادند و به سمت ما آمدند. هادی با دیدنم شگفت‌زده شد؛ ما تا سال دوم دبیرستان در صالح‌آباد هم‌کلاس بودیم و چند سالی یکدیگر را ندیده بودیم. با شادی همدیگر را در آغوش گرفتیم و با دیگر همراهان نیز گرم احوالپرسی کردیم، هرچند نامشان اکنون یادم نیست. به‌دلیل خطر بمباران و راه‌بندان، زود خداحافظی کردیم. روح هادی فاضلی‌پرور شاد. در جمع ما طلبه‌ای جوان به نام سعید نخبه‌زعیم بود؛ مسئول فعالیت‌های فرهنگی، نماز جماعت، دعای کمیل و زیارت عاشورا. نوروز ۱۳۶۵ با ماه رجب هم‌زمان شده بود و با وجود تلخی‌ها و شهادت‌ها، فضای معنوی جبهه دل‌ها را شیفته می‌کرد: جنگ ما را لایق خود کرده بود جبهه ما را عاشق خود کرده بود سعید اهل هشتگرد کرج بود؛ تنها ۱۷ سال داشت اما چابک و ورزیده بود. گاه با اجازه فرمانده چند قوطی کمپوت را هدف می‌گرفت و تیراندازی تمرین می‌کرد؛ مهارتش چشمگیر بود. روزی از او خواستم مرا به آن سوی اروند ببرد تا فاو را ببینم. برای ورود باید تا جنوب اروند کنار می‌رفتیم و از اسکله قایق‌ها عبور می‌کردیم. حضور یک روحانی سخت‌گیری‌ها را کمتر می‌کرد. همراه گروهی از رزمندگان سوار قایق شدیم و پس از گذر از رود خروشان، وارد فاو شدیم. عظمت کار رزمندگان در عبور شبانه از این رود را آنجا بهتر درک می‌کردی. مناره مسجد فاو از دور نمایان بود. پس از پیاده شدن، به مرکز شهر و مسجد رفتیم. نقاشی دیواری ناصر پلنگی و تابلوهای «لبخند بزن، برادر» در مسیر چشمگیر بود. هنگام خروج از مسجد، به‌طور اتفاقی دو تن از مدیران آموزش‌وپرورش همدان، آقایان جواد طهوری و محمد خیرخواه را دیدم. هر دو را می‌شناختم؛ طهوری مدیر دبیرستان صالح‌آباد در دوران تحصیل من بود و خیرخواه مدیر دبیرستان انقلاب همدان، جایی که پایه‌های یازدهم و دوازدهم را گذرانده بودم. ابتدا تصور کردند همراه لشکر ۳۲ انصارالحسین هستم، اما پس از توضیح دانستند از تهران اعزام شده‌ام. با سعید از آن‌ها خداحافظی کردیم و پیش از تاریکی شب به مقر بازگشتیم. @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 «دا» سیده زهرا حسینی ⊰•┈┈📚┈┈⊰• ببینید تیر نداره. من با چی بجنگم؟ دستای خائن تو کاره. ما اگه مهمات داشتیم، اینا رو عقب می‌روندیم. اگه اسلحه و مهمات دارید، بدید ما ببریم. هر جا می‌ریم می‌گن نیست. شما خبر ندارید توی خط چی می‌گذره. بچه‌ها گرسنه و تشنه جلوی عراقیا وایسادن. همه دارن از پا درمی‌آن. شاید بشه گرسنگی رو یه جور تحمل کرد، ولی تشنگی رو نه....» من از بین جمعیت پرسیدم: «عراقیا تا کجا جلو اومدن؟» گفت: «وقتی ما اومدیم، دیگه به شهر رسیده بودن. همین‌ طور دارن جلو می‌آن تا شهر رو تصرف کنن. ما نمی‌تونیم دست رو دست بذاریم شهر از دست بره. ما نیرو نداریم.» °°°° از کنار قبور شهدای گمنام که رد شدیم، نگاهشان کردم. این چند روز چقدر گمنام به خاک سپرده بودیم. از رویشان شرمنده بودم. به خودم گفتم: «حداقل ما چند نفر موقع دفن بابا دور و برش هستیم، ولی اینا چی؟ ما حتی اسمشون رو هم نمی‌دونستیم که روی قبرشون بنویسیم.» وقتی سر مزار رسیدیم، پیکر بابا را زمین گذاشتند. دا که چشمش به قبر افتاد، انگار تمام امیدش ناامید شده باشد، یا به قول خودش خانه‌خراب شده باشد، کنار مزار افتاد. خاک‌ها را برمی‌داشت و روی سرش می‌ریخت و می‌گفت: «حِرَگِتْ گَلبی ابوعلی. (قلبم رو سوزوندی ابوعلی.) با این یتیما چه کنم؟» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۶۴ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ حسین اسکندرلو، بچه‌ی تهران بود؛ درس نظامی را در پادگان امام حسین گذرانده بود و تیزهوشی‌اش زبانزد همه بود. من او را از کمیته استقبال می‌شناختم. پیش‌تر فرمانده گردان‌های زهیر و سلمان بود. سلام و علیکی کردیم، احوال‌پرسی شد و گفتم: — من طالبم با شما بیام هور. حسین گفت: — سی چهل تا از رفقات همین‌طور کیلویی از تیپ حر اومدن پیش ما. نیروی آزاد، آچار فرانسه‌ان؛ هر جا کار گیره، اون راه می‌ندازه... پرسیدم: — مثلاً کیا؟ گفت: — علی نصرالله، رضا پوراحمد، مجید سیب‌سرخی. بعد پرسید: — اما تو از کجا فهمیدی عملیات تو هوره؟ — از طریق مم جعفر. — اینو بدون که هور یه عملیات انحرافیه. عملیات اصلی همین دور و برهاست. فقط همین‌قدر بگم که فاو محور اصلیه. اما جایی صحبت نکن. به هور می‌زنیم تا حواس عراقی‌ها رو پرت کنیم، ولی نباید وارد خاک عراق بشیم. فقط بازیشون می‌دیم. برو پیش رفقات، اما بگو قضیه رو گذری فهمیدی. شب رفتم پیش بچه‌ها. برای فریب، ارتش عراق ماشین‌ها رو چراغ‌خاموش کشیده بود سمت هور. عقبه رو به‌جای نزدیکی خط مقدم، یک‌ساعتی دورتر زده بودند. نیمه‌ی بهمن، شبی رفتم عقبه. قاتی بچه‌ها شدم و در ستون گردان علی‌اصغر جا گرفتم. شب، مهتابی و صاف بود. قایق‌ها بی‌موتور و پارویی، لب آب حاضر بودند. سوار شدیم و زدیم به آب. به اذن خدا، اروند که همیشه خروشان بود، شده بود مثل آب استخر؛ ساکن و بی‌حرکت. آرام و پشت‌سرهم، تو دل اروند راه افتادیم. آقای سیب‌سرخی، مداح گردان علی‌اصغر، با صدای خوشش زمزمه می‌کرد و ما هم همراهی‌اش می‌کردیم: اصغرم شد لبت کهربایی، لای لای کی شود عقده از دل گشایی، لای لای نزدیک ام‌الرصاص، یک‌دفعه یکی از قایق‌ها واژگون شد و بچه‌ها ریختند تو آب. اما همه جلیقه نجات داشتند و شناکنان خودشان را به قایق‌های دیگر رساندند. تجربه‌ی تلخ خیبر و بدر، فرماندهان را هوشیار کرده بود؛ این‌بار همه‌چیز حساب‌شده بود. من و حسین تو یک قایق، جلوتر از همه می‌رفتیم. یک ساعت بعد، در ساحل جزیره پهلو گرفتیم. کم‌کم قایق‌های دیگر هم رسیدند. بی‌صدا پیاده شدیم. آن‌قدر مهتاب بود که انگار روز است. حسین گفت: — تیر نزنید. فقط گلنگدن بکشید و آماده باشید. جزیره‌ی ام‌الرصاص، جزیره‌ای کوچک بین فاو و هورالعظیم بود؛ دور تا دورش آب، بی‌راه فرار. نخل‌ها و نیزارها سطح جزیره را گرفته بودند. همه‌جا ساکت بود. چند دقیقه‌ای به ستون راه رفتیم. عراقی‌ها وسط جزیره سنگر و موانع داشتند، اما کاملاً بی‌خبر و خواب بودند. یادم نیست چه ساعتی بود که دستور توقف دادند. ایستادیم، اما طولی نکشید که یکی از بچه‌ها آرپی‌جی زد. عراقی‌ها بیدار شدند و آتش سنگینی ریختند. ما پشت خاکریزهای خودشان سنگر گرفتیم. چون تیر اول با ما بود، بدون تلفات پیش رفتیم. طبق معمول، عراق سربازان پشت‌دری‌اش را برای پدافند گذاشته بود. چند کشته دادند و بقیه سوار قایق‌ها شدند و فرار کردند. ما پیش نرفتیم؛ فقط باید سرشان را گرم می‌کردیم. وسط جزیره یک خط پدافندی زدیم. دم صبح، حسین برای کاری به قرارگاه برگشت. عراق پاتک کرد؛ این‌بار بیشتر با توپخانه‌ی دوربرد. چون نیروی زیادی در جزیره نداشت، با خمپاره می‌زد. می‌گفتند سلطان هاشم، فرمانده سپاه پنجم عراق، آمده جزیره تا آن را پس بگیرد. صبح که هوا روشن شد، حسین برگشت. ما در حال پدافند بودیم. دو به شک مانده بودیم که عقب‌نشینی کنیم یا نه. بچه‌ها پرسیدند: — حاج حسین، چی شد؟ برگردیم؟ گفت: — نه، هنوز اینجا کار داریم. بعد نگاهی به خط عراق انداخت، رو کرد به قایقران‌ها و فریاد زد: — قایق‌ها روشن... همه حیران ماندیم که حسین چه می‌خواهد بکند. مگر چند ساعت دیگر می‌شد زیر آتش در این جزیره‌ی فسقلی دوام آورد؟ گفت: — قایق‌ها خالی برگردن. یکی از بچه‌ها گفت: — داش حسین، بگو یه ربع دیگه برگردن. اما این حرف‌ها تو کت حسین نرفت. یک‌دفعه سینه‌اش را سپر کرد، دکمه‌های پیراهنش را باز کرد، پیراهن را درآورد و با شور بی‌نظیر این شعر را خواند: شرط عاشق نیست با یک دل دو دلبر داشتن یا ز جانان یا ز جان باید که دل برداشتن و باز گفت: — ما هنوز اینجا کار داریم. باید از عقبه دستور بیاد تا بتونیم برگردیم. الان که شما اینجا می‌جنگید، یه عده دارن تو فاو می‌جنگن. ما باید اینجا بمونیم و سر عراقی‌ها رو گرم کنیم. و آنجا، حسین شد حسین. آرپی‌جی را برداشت، نشانه رفت و با عملش ما را هدایت کرد. آنجا، هر کس دل و جرئت داشت، برنده بود؛ چون راه برگشت وجود نداشت. این، آخر شجاعت بود.
حسین با خلاقیتش از زمین، از آتش، از صحنه، کار درآورد. فرماندهی بود که با دست خالی پدافند کرد و با دست خالی تک زد. کار تو دست حسین گل کرد. مرتب فریاد می‌زد: — معطل‌شون کنید، تلفات بگیرید تا از عقبه دستور برسه... ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 حاج قاسم! ز رفیقان شهیدت چه خبر😭 ببینید، زیباست @defae_moghadas
🍂 "شناسایی و توجیه" سردار سرلشکر احمد سوداگر ‌‌‍‌‌‌┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ 🔸بعد از عملیات والفجر مقدماتی ما قضیه‌ی اطلاعات و عملیات را بسیار جدی می‌گرفتیم و خیلی با احتیاط عمل می‌کردیم. مثلاً در عملیات‌های بعد ۱۰ تا ۱۵ روز مانده به عملیات، اهداف برای فرماندهان شرح داده می‌شد و نیروها زمان عملیات توجیه می‌شدند تا حساسیت دشمن زیاد نشود. مثلاً پس از پایان کار قرارگاه نصرت وقتی قطعی شد که منطقه‌ی هور برای عملیات مناسب است و می‌توان در این محل به دشمن حمله برد؛ تعدادی از بچه‌های اطلاعات یگان‌ها را جمع کردیم و اصل کار را به آن‌ها انتقال دادیم و مسیرهایی به آن‌ها واگذار شد. به همین ترتیب لشگرها توجیه شدند و هم‌زمان مانور عملیات خیبر طرح‌ریزی شد که کدام یگان‌ها در کجا قرار بگیرد. آن وقت نیروها به محل فرستاده می‌شدند و ۱۰ روز مانده به عملیات، تیپ توجیه می‌شد و ۵ روز مانده گردان‌ ها توجیه می‌شدند و ۲یا ۳روز قبل از عملیات مابقی نیروها. @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🍂 از فاو تا تاو 4⃣ راوی: حجت ابراهیمی ━━🌼🍃━━━━━━━━━ در قسمت پیشین (قسمت سوم) نوشتم که در سال ۱۳۶۴، در جمع ما طلبه‌ای جوان به نام سعید نخبه زعیم حضور داشت؛ طلبه‌ای که فعالیت‌های دینی، فرهنگی و تبلیغی چشمگیری انجام می‌داد. در این بخش قصد دارم به زندگی کوتاه اما گهربار او بپردازم. سعید در سال ۱۳۴۷، برابر با ۲۱ رمضان و هنگام اذان صبح، در شهر هشتگرد (استان البرز) چشم به جهان گشود. او حافظ قرآن بود و به نماز اهمیت ویژه‌ای می‌داد؛ فردی متدین، باایمان و پاک‌سرشت که اخلاق نیکویش نه‌تنها کسی را نمی‌رنجاند، بلکه دل‌ها را به سوی خود جذب می‌کرد. همه او را دوست داشتند؛ جوانی با محبت، صمیمی و خونگرم که هرگز در هیچ شرایطی دروغ نمی‌گفت. پس از پایان دوره آموزشی، همزمان با ما تسویه کرد. ما به دانشگاه بازگشتیم تا در امتحانات پایان‌ترم شرکت کنیم، اما او به‌عنوان مبلغ و بسیجی به لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) کرج پیوست؛ در آن زمان فرماندهی لشکر بر عهده برادر علی فضلی بود. روایت یکی از دوستان شهید: پس از بازگشت از عملیات کربلای ۴، بچه‌های گردان برای گرفتن مرخصی و تسویه حساب هجوم آوردند. سه ماه بود که مرخصی نرفته بودند؛ آموزش‌های سخت و حوادث کربلای ۴ روحیه‌شان را فرسوده کرده بود و دیگر طاقت ماندن نداشتند. هرچه توضیح می‌دادیم که باید بمانند، قانع نمی‌شدند؛ نمی‌توانستیم هم مستقیم بگوییم عملیاتی در پیش است. در همین تردید بودیم که صبحگاه، ناگهان ولوله‌ای در اردوگاه افتاد. دو طلبه، سعید نخبه زعیم و شیخ سیاوشی، کفن‌پوش وارد محوطه گردان حضرت زینب (س) در مقر کوثر شدند؛ پوتین‌هایشان را دور گردن انداخته بودند. سعید با صدای رسا فریاد زد: «امروز عاشوراست و حسین تنهاست!» آن‌قدر صدایش بلند بود که همه اردوگاه شنیدند و بچه‌ها از چادرها بیرون آمدند. هیبت و حال او همه را منقلب کرد. شهید مجید داوودی با پای لنگش نخستین کسی بود که به سعید پیوست؛ سپس سه نفری فریاد زدند: «هر کس می‌خواهد بماند، و هر که نمی‌خواهد برود.» این حرکت موجی در اردوگاه ایجاد کرد؛ یک‌به‌یک درِ چادرها بالا رفت و بچه‌ها به جمعشان اضافه شدند. هرکس پارچه سفیدی پیدا می‌کرد، به گردن می‌انداخت و اعلام می‌کرد که کفن‌پوش آماده رزم است. به‌زودی همه چادرها خالی شد و جمعی عظیم شکل گرفت. مه غلیظی اردوگاه را فرا گرفته بود. گردان حضرت زینب (س) صف کشیده بود تا مراسم صبحگاه آغاز شود. حاج علی فضلی، فرمانده لشکر، از دیدن این صحنه به وجد آمد. شهید جواد رسولی پشت بلندگو رفت و مداحی آغاز کرد؛ زمین صبحگاه یکپارچه ناله و اشک شد. این اقدام شهید نخبه زعیم و یارانش قوت قلبی شد برای فرماندهان لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) تا برای شکستن دژ شلمچه اعلام آمادگی کنند. این واقعه در ۱۶ دی ۱۳۶۵ (مصادف با ولادت حضرت زینب کبری (س)) رخ داد. تنها چهار روز بعد، در ۲۰ دی ۱۳۶۵، سعید در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه با اصابت تیر دشمن بعثی به قلب پاکش به آرزوی دیرینه‌اش رسید: شهادت در راه خدا. روحش شاد و راهش پررهرو باد. پایان @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 طلبه شهید سعید نخبه زعیم کفن پوش در محوطه اردوگاه گردان حضرت زینب (س) در مقر کوثر لشکر ۱۰ سیدالشهدا - کنار حاج علی فضلی فرمانده لشگر @defae_moghadas