.
🍂 از فاو تا تاو 4⃣
راوی: حجت ابراهیمی
━━🌼🍃━━━━━━━━━
در قسمت پیشین (قسمت سوم) نوشتم که در سال ۱۳۶۴، در جمع ما طلبهای جوان به نام سعید نخبه زعیم حضور داشت؛ طلبهای که فعالیتهای دینی، فرهنگی و تبلیغی چشمگیری انجام میداد. در این بخش قصد دارم به زندگی کوتاه اما گهربار او بپردازم.
سعید در سال ۱۳۴۷، برابر با ۲۱ رمضان و هنگام اذان صبح، در شهر هشتگرد (استان البرز) چشم به جهان گشود. او حافظ قرآن بود و به نماز اهمیت ویژهای میداد؛ فردی متدین، باایمان و پاکسرشت که اخلاق نیکویش نهتنها کسی را نمیرنجاند، بلکه دلها را به سوی خود جذب میکرد. همه او را دوست داشتند؛ جوانی با محبت، صمیمی و خونگرم که هرگز در هیچ شرایطی دروغ نمیگفت.
پس از پایان دوره آموزشی، همزمان با ما تسویه کرد. ما به دانشگاه بازگشتیم تا در امتحانات پایانترم شرکت کنیم، اما او بهعنوان مبلغ و بسیجی به لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) کرج پیوست؛ در آن زمان فرماندهی لشکر بر عهده برادر علی فضلی بود.
روایت یکی از دوستان شهید:
پس از بازگشت از عملیات کربلای ۴، بچههای گردان برای گرفتن مرخصی و تسویه حساب هجوم آوردند. سه ماه بود که مرخصی نرفته بودند؛ آموزشهای سخت و حوادث کربلای ۴ روحیهشان را فرسوده کرده بود و دیگر طاقت ماندن نداشتند. هرچه توضیح میدادیم که باید بمانند، قانع نمیشدند؛ نمیتوانستیم هم مستقیم بگوییم عملیاتی در پیش است.
در همین تردید بودیم که صبحگاه، ناگهان ولولهای در اردوگاه افتاد. دو طلبه، سعید نخبه زعیم و شیخ سیاوشی، کفنپوش وارد محوطه گردان حضرت زینب (س) در مقر کوثر شدند؛ پوتینهایشان را دور گردن انداخته بودند. سعید با صدای رسا فریاد زد:
«امروز عاشوراست و حسین تنهاست!»
آنقدر صدایش بلند بود که همه اردوگاه شنیدند و بچهها از چادرها بیرون آمدند. هیبت و حال او همه را منقلب کرد. شهید مجید داوودی با پای لنگش نخستین کسی بود که به سعید پیوست؛ سپس سه نفری فریاد زدند:
«هر کس میخواهد بماند، و هر که نمیخواهد برود.»
این حرکت موجی در اردوگاه ایجاد کرد؛ یکبهیک درِ چادرها بالا رفت و بچهها به جمعشان اضافه شدند. هرکس پارچه سفیدی پیدا میکرد، به گردن میانداخت و اعلام میکرد که کفنپوش آماده رزم است. بهزودی همه چادرها خالی شد و جمعی عظیم شکل گرفت.
مه غلیظی اردوگاه را فرا گرفته بود. گردان حضرت زینب (س) صف کشیده بود تا مراسم صبحگاه آغاز شود. حاج علی فضلی، فرمانده لشکر، از دیدن این صحنه به وجد آمد. شهید جواد رسولی پشت بلندگو رفت و مداحی آغاز کرد؛ زمین صبحگاه یکپارچه ناله و اشک شد.
این اقدام شهید نخبه زعیم و یارانش قوت قلبی شد برای فرماندهان لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) تا برای شکستن دژ شلمچه اعلام آمادگی کنند. این واقعه در ۱۶ دی ۱۳۶۵ (مصادف با ولادت حضرت زینب کبری (س)) رخ داد. تنها چهار روز بعد، در ۲۰ دی ۱۳۶۵، سعید در عملیات کربلای ۵ در منطقه شلمچه با اصابت تیر دشمن بعثی به قلب پاکش به آرزوی دیرینهاش رسید: شهادت در راه خدا.
روحش شاد و راهش پررهرو باد.
پایان
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 طلبه شهید سعید نخبه زعیم کفن پوش در محوطه اردوگاه گردان حضرت زینب (س) در مقر کوثر لشکر ۱۰ سیدالشهدا - کنار حاج علی فضلی فرمانده لشگر
@defae_moghadas
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂کیش و مات آمریکا
توسط حضرت آیت الله خامنه ای
در جنگ ۱۲ روزه
#جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
.
🍂
🔻بالامبو، زمستان خونین
خاطرات سربازان اسیر عراقی
▪︎ مرتضی سرهنگی
࿐࿐༺◍⃟჻ᭂ༺࿐࿐
پس از پایان دوره آموزشی، ما هفده نفر از پرسنل رسته خمپارهانداز ۸۲ میلیمتری به همراه دیگر نیروهای هنگ هفتم به ارتفاعات سر به فلک کشیدهای موسوم به «بالامبو» در استان سلیمانیه، نزدیک مرزهای کشور شما اعزام شدیم. در روز ۹ اسفند ۱۳۶۶ (۲۸ فوریه ۱۹۸۸)، با وجود نداشتن هیچگونه تجربه و آشنایی با فنون رزمی یا اجرای طرحهای نظامی، در سرمای سخت زمستان از این ارتفاعات صعود کردیم.
در میان ما مردی حضور داشت که متولد ۱۳۱۶ (۱۹۳۷) بود، اما سال تولدش به اشتباه ۱۳۲۴ (۱۹۴۵) ثبت شده بود. او اهل منطقه غرب بود و از ضعف شدید بینایی رنج میبرد؛ به گونهای که هنگام غروب یا تاریکی شب چیزی نمیدید. نامش «جبار» بود. شبی از او پرسیدم: «چه میبینی جبار؟» و او با لحنی عامیانه پاسخ داد: «مزدوران را میبینم که این طرف و آن طرف میپلکند!»
سه روز بعد، یکی از افسران عالیرتبه لشکر ۴۳ از منطقه ما بازدید کرد. وقتی سربازانی را دید که ریشهای خود را بلند کرده بودند، با تندی گفت: «این چه قیافهای است؟ شما یا کمونیست هستید یا هوادار خمینی!» سپس از معاون فرمانده گردان خواست همه ما را بدون استثناء تنبیه کند. مجازات ما احداث خاکریز در زیر بارش برف و باران بود تا نیروهای شما نتوانند حرکات هنگ ما را زیر نظر بگیرند.
در همان روزها، یک سرگرد در پاسخ به اعتراض جمعی ما نسبت به شرایط موجود گفت: «شکایت نکنید، بلکه دستهایتان را به سوی آسمان دراز کنید و از خدا بخواهید عمر کسی را که شما را به این منطقه کشانده است کوتاه کند.»
ما بهخوبی احساس میکردیم که برخی افسران نیز میلی به جنگیدن ندارند؛ زیرا بسیاری از آنان دچار نقص عضو بودند. چهار نفرشان را که میشناختم با چوب زیر بغل راه میرفتند.
در نیمهشب ۲۲ اسفند ۱۳۶۶ (۱۳ مارس ۱۹۸۸)، نیروهای اسلام ارتفاعات اطراف استان سلیمانیه، از جمله محل استقرار ما را، بهطور گسترده مورد حمله قرار دادند. تنها ساعتی پس از آغاز حمله، تمامی گروهانها و هنگها، از جمله هنگ ما، سقوط کردند. این نشان میداد که ارتش اسلام با ایمان کامل به آرمانهای دینی خود میجنگد، در حالی که طرف مقابل جز دشمنی با نظام اسلامی و رهبران آن هدفی نداشت.
بسیاری از سربازان ما به محض شنیدن تکبیرهای رزمندگان اسلام، سلاحهای خود را رها کردند؛ برخی گریختند و تعدادی کشته شدند. شمار نفرات ما در قرارگاه هنگ هفتم که پیش از حمله ۶۱ نفر بود، در صبح پایان نبرد به ۱۹ نفر زنده کاهش یافت؛ کسانی که اکنون همگی میهمان جمهوری اسلامی هستند.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#خاطرات_اسرای_عراقی
کانال بچههای جبهه و جنگ
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۵
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ آن روز درگیری شدیدی داشتیم؛ هم تلفات دادیم و هم اسیر گرفتیم. عراقیها تازهنفس بودند، اما وقتی حجم آتش ما بالا رفت و تا میانههای جزیره پیش رفتیم، دستها را روی سر گذاشتند و تسلیم شدند. با وجود تانک و توپخانه پشت سرشان، روحیهشان را باختند.
بعدازظهر خبر رسید که نیروهای ما در فاو جاپا گرفتهاند. حسین بیسیم زد و قایقها برگشتند. ما دو سه شهید و چند زخمی داده بودیم. در میان شهدا، «محمد امین الرعایا» معروف به محمدولی ـ بچهمحل ما و همان مرشد زورخانه قلاجه ـ هم بود. نیروها را با قایق به بهمنشیر فرستادیم. همانجا حسین با موتور به قرارگاه میرفت و من هم ترک موتور نشستم و همراهش رفتم. زمزمه بود که جعفر جنگروی، یدالله کلهر و حاج علی فضلی برای توجیه نیروها به سمت چپ فاو رفتهاند که گلولهی تانک وسط جمعشان خورده و هر سه شهید شدهاند.
من و حسین برای اطمینان راهی شدیم. در قرارگاه تاکتیکی گفتند علی فضلی مجروح شده و جعفر جنگروی و یدالله کلهر به شهادت رسیدهاند.
بحث اصلی در قرارگاه این بود که لشکر ۲۷ پشت کارخانه نمک با عراقیها درگیر است. محمد کوثری را دیدم پریشان و ناراحت. تیم اطلاعاتش از شناسایی جادهی فاو ـ امالقصر برگشته بود و گزارش میداد که عراق دویست تا سیصد تانک روی جاده مستقر کرده است. حاج محمد گفت: «عمار، کار پدافند را میخواهیم بدهیم دست گردان حمزه. محمود امینی بعد از نماز مغرب و عشا میزند به خط.»
آخر شب سری به سولهی طرح و برنامه زدم. گفتند حمزه به خط زده اما کارش قفل شده. شب را کنار بچههای طرح و عملیات گذراندیم؛ اما خواب در کار نبود. سعید سلیمانی و جعفر تهرانی خبر دادند که تانکها بیسیم گردان محمود امینی را شکار میکنند. دم صبح هرچه ماشین و موتور بود برداشتیم تا او را ببینیم، اما خط مقدم دورتر از آن بود که فکر میکردیم. محمود و نیروهایش شانزده ـ هفده کیلومتر در عمق عراق پیشروی کرده بودند.
وقتی به دو سه کیلومتری جادهی فاو ـ امالقصر رسیدیم، آمبولانسها دستهدسته زخمی میآوردند. خط شلوغ و بههمریخته بود؛ حالتی شبیه عقبنشینی. گردان محمود از هم پاشیده بود و مسئول گروهانش تیر خورده بود. محمود فقط تلاش میکرد زندهها را جمع کند و عقب بفرستد. همانجا شنیدم علیرضا مسیح و محسن کاظمی شهید شدهاند و جواد کاشانی ـ دوست و هممحلی ما ـ پایش قطع شده است.
بعد از گردان حمزه، گردانهای مالک و حبیب وارد خط شدند اما با حملهی هوایی دشمن روبهرو شدند. شب شد و تاریکی کارها را سختتر کرد. عملیات والفجر ۸ یکی از دشوارترین عملیاتها بود؛ با این حال ایران توانست از اروند عبور کند و دروازهی عراق را در هم بشکند. این دستاورد در زمان خود کمنظیر بود.
صبح به شهر فاو برگشتیم. امنیت خط مقدم بیشتر از شهر بود؛ زیرا عراق شهر را زیر آتش گرفته بود تا عقبهی ما را در هم بشکند. در قرارگاه خبر رسید حاج محمد بچهدار شده اما هفتاد و پنج روز است فرزندش را ندیده. هرچه به او میگفتند برو بچهات را ببین، جواب میداد: «نمیتوانم خط را رها کنم.» فردا دوباره بچهها با شوخی گفتند: «حاجی، هفتاد و شش روز شد!» و او با خونسردی همان جواب را تکرار کرد.
تا اوایل فروردین ۱۳۶۵ در فاو ماندیم. اتفاق خاصی نیفتاد؛ شهر در دست ایران بود و نیروها پدافند میکردند. در همان روزها شنیدیم گردان علیاصغر قصد عملیات در فکه دارد. با هم به دوکوهه رفتیم. در قرارگاه حسین را دیدم؛ عصبانی و ناراحت. ناگهان فریاد زد: «گاو هم کاری که من کردم نمیکرد! فردا نگویید حسین تبو بود. من دستور داشتم به امالرصاص بروم و میدانستم مرگ ما در آن جزیره حتمی است.»
قرار بود او و گردانش به منطقهی فکه بروند و عملیات کنند. من خیلی دوست داشتم همراهش باشم، اما بهخاطر آشفتگی قرارگاه نه توانستم با او وداع کنم و نه همراهش بروم. حاج محمد ـ فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسولالله ـ پیام فرستاد و من ناچار ماندم. آن زمان هنوز با او چفت نشده بودم و شاید اخلاقم را نمیشناخت.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تصاویری دیدنی از ارادت مردم روستای تبریزان به رزمندگان و اهدای کمکهای بی ریای آنان به جبهههای نبرد
#کلیپ #زیر_خاکی
@defae_moghadas
#گزیده_کتاب
جاده های سربی
سردار سوداگر
مهدی بهداروند
⊰•┈┈📚┈┈⊰•
بعد از این که موتور را نگه داشت، پیاده شدم و یک مشت از خاک آنجا را برداشتم و گفتم: واقعا این خاک وطن ماست که آزاد شده !؟
با شور و شعفی این را گفتم، درحالی که وسعت منطقه آزاد شده بیش از نود کیلومتر مربع نبود ، دراین عملیات تلفات سنگینی بر عراقی ها وارد کردیم ؛ به خصوص در فاصله بین محور فیاضیه و محور ایستگاه هفت ، وقتی به آنجا رفتم ،با وضع عجیبی مواجه شدم .
جنازه سربازان عراقی دیده می شد. اولین بار بود که این همه جنازه را می دیدم ، وضعیت وحشتناکی بود. تعداد اسرای عراقی باور نکردنی بود. تانک و نفر برهایی که منهدم شد یا به غنیمت گرفته شده بودند، فراوان بود.
عملیات سنگینی بود که در آن ضربه محکمی از نظر سیاسی ، تبلیغاتی و نظامی بر پیکره ارتش عراق وارد شد.
آنها تا آن موقع می گفتند منطقه در محاصره کامل قراردارد و به زودی سقوط خواهد کرد و حتی نقشه هایی را چاپ و پخش کرده بودند که درآنها خرمشهر را محمره و آبادان رابه عبادان تغییر نام داده و جزو خاک خودشان اعلام کرده بودند .
حتی خدمات شهری را به دست استانداری بصره محول کرده ، بین خرمشهر و بصره خطوط اتوبوسرانی برقرارکرده بودند و.....
@defae_moghadas
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 فیلم "گذرگاه"
شاهکار فیلمهای دفاع مقدس
فیلم گذرگاه (۱۳۶۵ / ۱۹۸۶ میلادی) یکی از آثار شاخص سینمای دفاع مقدس است که در همان دوران جنگ ایران و عراق ساخته شد.
معرفی فیلم
- کارگردان: شهریار بحرانی
- نویسنده: شهریار بحرانی
- سال تولید: ۱۳۶۵ (۱۹۸۶ میلادی)
- ژانر: دفاع مقدس، جنگی
- بازیگران: جمشید هاشمپور، حسین گیل، محمد برسوزیان، و جمعی از بازیگران آن دوره
#کلیپ #سکانس
@defae_moghadas