eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
روز پنجم یا ششم حضورمان در پدافندی، یکی از بچه‌های نگهبان به طرز مرموزی گم شد. احتمال دادیم عراقی‌ها او را شناسایی کرده و دزدیده‌اند برای تخلیه‌ی اطلاعاتی. چون یکی دو شب بعد، ناگهان محور راست ما را زیر آتش گرفتند. نیروها را برداشتیم و رفتیم محور راست و درگیر شدیم. از آن طرف هم روی محور چپ آتش ریختند. آمده بودند جاپا بگیرند. انگار زیر و بم ما را درآورده بودند. تا صبح درگیر بودیم. سه مجروح و یک شهید، به‌اضافه‌ی نگهبان گم‌شده، تلفات ما بود. بین ما و عراقی‌ها یک تپه بود. در روشنایی روز دوربین کشیدیم و دیدیم یک جنازه‌ی عراقی و دو سه شهید ایرانی روی تپه افتاده‌اند. با خودم گفتم شاید عراقیه سنگین بوده که رفقایش نتوانسته‌اند او را ببرند. شب بعد، من و حسین طاهری و حسین بابایی ـ که تخریبچی و کاربلد بود ـ رفتیم روی تپه. بابایی مین‌ها را خنثی کرد و یک معبر زد. جلوتر رفتیم. جنازه‌ها را راحت می‌دیدیم، اما از حالتشان و از مین‌های اطراف پیدا بود که عراقی‌ها جنازه‌ها را تله کرده‌اند. اگر نزدیک می‌شدیم، حتماً گیر می‌افتادیم. حسین با ناراحتی گفت: «آن یکی دوست منه؛ مجید حیدرنژاد. باید برم بیارمش.» گفتم: «حسین‌جون بی‌خیالش شو. این تله‌ست. بریم جلو، انفجار می‌شه. عراقی‌ها از بالا می‌بینن و بعد تپه رو کن‌فیکون می‌کنن.» به سختی راضی‌اش کردیم که قید شهدا را بزند. ناچار پیکر عزیز بچه‌ها را جا گذاشتیم و برگشتیم تا بعداً با شناسایی و روی حساب و کتاب، آنها را برگردانیم. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
اهنگران کارون 2_110416232618.mp3
زمان: حجم: 21.6M
🍂 برای شهدای تفحص میان خاک سر از آسمان در آوردیم چقدر قمری بی آشیان درآوردیم شما حماسه سرودیدو ما به نام شما فقط ترانه سرودیم و نان درآوردیم و شعر بوی خون می‌آید از این سرزمین با اشعار انتقادی و نوای رسای یادگار هشت سال دفاع مقدس "حاج صادق آهنگران" شعر: سعید بیانکی @defae_moghadas
🍂 در تفحص شهدا ، دفترچه یک شهید ۱۶ ساله پیدا شد که گناهان هر روزش را در آن می‌نوشت! گناهان یک هفته او این‌ها بود: شنبه: بدون وضو خوابیدم! یکشنبه: خنده بلند در جمع! دوشنبه: وقتی در بازی گل زدم احساس غرور کردم..! سه‌شنبه: نماز شب را سریع خواندم! چهارشنبه: فرمانده در سلام کردن از من پیشی گرفت.! پنجشنبه: ذکر روز را فراموش کردم! جمعه: تکمیل نکردن ۱۰۰۰ صلوات و بسنده کردن به ۷۰۰ صلوات..! راوی که یکی از بچه‌های تفحص شهدا بوده می‌نویسد: دارم فکر می‌کنم چقدر از یک پسر ۱۶ساله کوچکترم ، ما کجاییم و چه می‌کنیم؟! @defae_moghadas
🍂 استفاده از فرصت به نقل از همسر روحانی شهيد حسن انتشاری ‌‌‍‌‌‌┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ همیشه از وقت به شایستگی استفاده می کرد. در وقت نان گرفتن، وقتی در صف نانوایی می‌ایستاد، لغات عربی را حفظ می‌کرد. یا وقتی از خانه به مدرسه می‌رفت، لغاتی را که می خواند، تکرار می‌کرد و با این جدّیت و صرفه جویی در وقت، توانست زبان عربی را به خوبی فرا گیرد و مکالمه کند. بعد از آموختن زبان عربی، مشغول یاد گرفتن زبان انگلیسی بود و توانست در مدت‌اندکی این زبان را هم یاد بگیرد، بطوری که به‌زبان انگلیسی کنفرانس می‌داد. @defae_moghadas
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «راه کوتاه بود، اما حقیقتِ آن راه، عمری شهادت می‌خواست.» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۷۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ دو هفته‌ای در پدافندی بودیم که بی‌سیم زدند: «کادر گردان مالک می‌آید؛ شما توجیه‌شان کنید و خط را تحویل بدهید.» جابه‌جایی با گردان مالک به یک روز هم نکشید. نیروها را به دوکوهه بردیم و روال آموزش و تمرین ادامه پیدا کرد. وقتی در ساختمان‌های دوکوهه مستقر بودیم، یک روز حاج‌محمد آمد و گفت: «سید، شما تو گردانتون همه‌جور آدم دارید؛ هیچ رقمی رو کم ندارید.» گفتم: «چطور؟» گفت: «وقتی داشتم به مقر شما می‌آمدم، روی پل کرخه جوانی دیدم با قدی حدود دو متر و یک گونی روی دوشش. چون قواره‌اش به میثمی‌ها می‌خورد، سوارش کردم. توی راه پرسیدم: اسمت چیه؟ گفت: محمد ضعیف. گفتم این اسم اصلاً به هیکل ورزشکاری‌ات نمی‌خوره. پرسیدم این گونی چیه؟ گفت: وقتای بیکاری میرم رودخونه کرخه ماهی می‌گیرم و شب بچه‌ها رو کباب مهمون می‌کنم.» از تعجب ماتم برد. این جوان سی کیلومتر راه تا رودخانه کرخه را پیاده می‌رفت برای ماهی‌گیری! گفتم: «اینجا همه با مرامن؛ اما هرکس یک جور مرامش رو نشون میده.» در همان روزها، به اتفاق اصغر برای جلسه‌ای عازم تهران بودیم. داش‌اصغر گفت: «حالا که دو نفریم و ماشین جا داره، کمال رو هم با خودمون ببریم.» مسئول ترابری گفت: «چون بنزین کوپنی شده، چند گالن بنزین با خودتون ببرید.» ما هم آوردیم. یکی دو روز بعد که خواستیم برگردیم، بنزین کم آوردیم. رفتم پیش حاج‌خانم رجایی و گفتم: «کمال یا باید با قطار بیاد یا چند روز صبر کنه تا بنزین تهیه کنم.» حاج‌خانم گفت: «نه، نه... امروز به هر نماینده مجلس دویست لیتر سهمیه بنزین داده‌اند. شما که اداری مالی مجلسید، سهمیه ما رو بگیر؛ برو. من با اتوبوس رفت‌وآمد می‌کنم.» این‌طور شد که توانستیم خودمان را به منطقه برسانیم. در دوکوهه، یک روز علیرضا نوری ـ مسئول ستاد لشکر ـ آمد و گفت: «فردا جلسه توجیهی است؛ سیری اجمالی بر عملیات کربلای ۱ و والفجر ۸. شما با کادرتون باید باشید. فردا صبح زود یک مینی‌بوس می‌آد دنبالتون.» صبح زود مینی‌بوس آمد. بیست نفر از کادر گردان سوار شدیم: مسئول گروهان‌ها، ادوات، بهداری، تسلیحات، تدارکات و… اگر تویوتا می‌آمد تو چشم بود؛ عراقی‌ها می‌فهمیدند و حساس می‌شدند. چند تویوتا بیشتر حساسیت ایجاد می‌کرد تا یک مینی‌بوس. اندیمشک را رد کردیم. بعد از دزفول بچه‌ها گفتند: «آقا، ما گشنه‌ایم.» به راننده گفتم: «داداش بزن بغل.» زد کنار. همه پیاده شدیم. چند دکان و قهوه‌خانه باز بود؛ ریختیم توی یک مغازه. گفتم: «آقا ۲۵ پرس املت بزن.» بیرون مغازه روی تخت و نیمکت نشستیم. پشت هم نوشابه تگری خوردیم و خندیدیم. حدود ساعت ۸:۳۰ یا ۹ صبح رسیدیم محل جلسه. سالن بزرگی بود که رزق و روزی و کمک‌های مردمی را در آن نگه می‌داشتند. وقتی وارد شدیم، مسئولین بیشتر گردان‌ها رسیده بودند. بعضی‌ها ما را می‌شناختند و می‌دانستند میثمی هستیم و داش. بعضی‌ها هم تازه آمده بودند و اولین بار بود ما را می‌دیدند. فرمانده نشسته بود و کادر دورش حلقه زده بودند. یکهو همه سرها برگشت طرف ما. غیر از حسین طاهری هیچ‌کدام‌مان گتر نکرده بودیم. شلوارها ول، سبیل‌ها درشت، ریش‌ها انبوه. پشت پیراهن هرکس یک شعر نوشته شده بود؛ مثلاً: «ما عاشق و رند و مست و عالم‌سوزیم / با ما منشین اگر نه بدنام شوی» روی جیب چپ پیراهن هم یک «فاطمةالزهرا» دوخته شده بود. من شلوار پلنگی سبزی پوشیده بودم که یک نفر در یک سرزمینی به من داده بود و پیراهن خاکی که پشتش نوشته بود: «همه شرمنده احسان تو هستیم حسین / برد با ماست اگر جان به تو بازنده شویم» یک گیوه سفید پا داشتم، یک تسبیح در یک دست و یک دستمال ابریشمی طوسی‌ـ‌نقره‌ای در دست دیگر. علیرضا نوری دم در ایستاده بود. تا مرا دید، عصبانی آمد جلو و گفت: «مرد حسابی…» کم نیاوردم. توپ را انداختم تو زمینش و نگذاشتم حرف بزند. گفتم: «خجالت بکش. این کارها در شأن تو نیست. اگر می‌خوای ما رو کنف کنی، یک جور دیگه کنف کن؛ نه جلوی این بچه‌ها. من ناسلامتی فرمانده‌ام.» نوری جا خورد و گفت: «چی شده؟» گفتم: «ماشین خوب‌ها رو می‌دی به رفقات؟ فرق می‌گذاری بین بچه‌ها؟ ماشین آشغالی‌ها رو می‌دی به ما؟» گفت: «چطور؟» گفتم: «تو بمیری، ماشین وسط اندیمشک خاموش کرد. به جون حاجی نیم ساعت زیر آفتاب داغ وایسادیم.» گفت: «نه بابا، من نمی‌دونستم والله…» گفتم: «نه داداش، این کار درستی نیست.» آمد دست انداخت دور گردنم و ماچم کرد و گفت: «آقایون، از همگی عذر می‌خوام. حالا چه‌جوری اومدین؟» گفتم: «ولش کن… عشق است. تموم شد.»
آقای فخرالدین حجازی داشت برای بچه‌ها صحبت می‌کرد. زبانش مثل شمشیر برنده بود. مثال می‌زد و می‌گفت: «دو دو دو پرسپولیس، دی دی دی پرسپولیس! کی گل زده؟ کی گل نزده؟ پرسپولیس که نون و آب نشد. مملکت جنگه، سر جوان‌های مردم رو با فوتبال گرم می‌کنن…» اصغر زد به من و گفت: «سید، الان یک آس بیا… وقتشه.» گفتم: «بابا، آقای حجازی، اگر استقلالی هستی مردونه بگو من استقلالی‌ام؛ چرا می‌کوبی؟ ما الحمدلله همه پرسپولیسی هستیم. اگر استقلال بهت پول داده جو بسازی، روراست بگو. اینجا جبهه‌ست؛ رو صداقت بگو…» همه خندیدند و کف زدند و صحنه عوض شد. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نواهای ماندگار با نوای حاج صادق آهنگران برپا مردان خدا همت کنید جنگ است بر تن جامه عزت کنید 🟢 خاطره ای از یک رزمنده؛ پیش از عملیات بدر، از حاج صادق برای برگزاری مراسم هفتم شهدای جهاد سازندگی اصفهان دعوت شد. ایشان پذیرفتند و مراسم پس از نماز مغرب و عشا در قرارگاه شهید رجایی برگزار گردید. حاج صادق با آن صدای ملکوتی خود، روضه حضرت زینب‌(س) و ورود اسرا به شهر شام را خواندند. در میانه‌ی روضه ناگهان گریزی زدند و خبر شهادت شهید بهرام اسفنانی و شهید حسین قربانی را ـ که همان روز در جاده سیدالشهدا‌(ع) در جزیره مجنون به فیض شهادت نائل شده بودند ـ اعلام کردند. با شنیدن این خبر، مجلس یک‌باره دگرگون شد. شهید اسفنانی از فرماندهان شجاع و محبوب مهندسی جنگ جهاد اصفهان بود. پس از روضه، حاج صادق نوحه‌ معروف: برپا مردان خدا همت کنید جنگ است، بر تن جامه عزت کنید را که در وصف رزمندگان مهندسی رزمی جهاد اصفهان بود، اجرا کردند. صدای داودی و ملکوتی این ذاکر دلسوخته اهل‌بیت‌(ع) تا قیامت در حافظه تاریخ ثبت خواهد ماند. خداوند ان‌شاءالله خیر دنیا و آخرت را به این پیرغلام امام حسین‌(ع) عنایت فرماید و به ایشان سلامتی و طول عمر باعزت و بابرکت عطا کند. ان‌شاءالله. برادر جانباز، رحمت‌الله فدائی ، اصفهان @defae_moghadas
🍂 تو مسجد شهرک دارخوین دعای کمیل گرفته بودیم. شهید تورجی‌زاده هم مثل همیشه وسط دعا یه خاطره از حضرت موسی(ع) تعریف کرد: می‌گفت یه بار حضرت موسی دعا کرد بارون بیاد، ولی خبری نشد. بعد فهمیدن یه بنده‌خدایی تو جمع گناهکار بوده. موسی(ع) گفت: «هر کی فکر می‌کنه گناهش سنگینه، از جمع بره بیرون تا دعا اثر کنه.» همین که اون آدم تو دلش توبه کرد، بارون هم شروع شد. تورجی‌زاده هم با همون حال معنوی گفت: «اگه کسی فکر می‌کنه گناه نابخشودنی داره، از وسط جمع بلند شه بره، شاید دعای ما هم زودتر مستجاب شد.» فضا یه‌جوری شده بود که انگار همه تو خلصه‌ن. سکوت، سنگین. همه سرشون تو دعا. یهو… از وسط جمع یه نفر بلند شد! همه سرها با سرعت نور برگشت سمتش. از قیافه‌ش معلوم بود اصلاً از اون آدمایی نیست که گناه سنگین داشته باشه؛ همین بدترش کرد! بنده‌خدا تازه فهمید چه گافی داده. نه می‌تونست بره بیرون، چون یعنی «بله، من همون گناهکارم». نه می‌تونست بشینه، چون باید جواب نگاه‌های شیطنت‌آمیز بقیه رو می‌داد. آخرش هم دید هیچ راهی نداره… یه‌هو خودش رو ول کرد رو زمین! جمعیت هم ترکید از خنده. ┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┅••༅✦༅••┅┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 «چه اندوه جانکاهی است که پهلوانی پس از عمری ایستادن در آتش نبرد، سر بر بالین مرگی آرام نهد؛ گویی تقدیر، شعله‌ورترین مرد میدان را در خاموش‌ترین لحظه از او می‌رباید.» @defae_moghadas