🍂 نگین پیشانی
«شهید سعید درفشان»
راوی: حاج صادق آهنگران
┄═❁๑❁═┄
سعید درفشان از دوستان نزدیک من و از بچه های مسجد جزایری بود. تمامی بچه ها به خاطر ایمان، معنویت، اعتقاد و شجاعتی که داشت، به شدت به او احترام می گذاشتند. او حقیقتا جوانی دوست داشتنی بود و در جنگ، شجاعت های بسیاری از خود نشان داده بود.
شب عملیات فتح المبین، پشت قرارگاه نشسته بودیم و با هم صحبت میکردیم. در حین صحبت، دیدم. یک فشنگ دستش گرفته و با آن بازی می کند. بعد به فشنگ اشاره کرد و گفت: «این تیر خوبه بخوره وسط پیشونی، جاییکه پیشونی را روی مهر میگذاری»
و با حسرت گفت: «چه کیفی داره!»
عملیات فتح المبین آغاز شد. سعید به همراه حمید رمضانی، برای سرکشی به یکی از محورها رفته بود. در بین راه مورد هدف تیربار دشمن قرار گرفت و سعید شهد شهادت را چشید.
وقتی با جنازه سعید رو برو شدم، به اولین جایی که نگاه کردم پیشانی اش بود. تیر به سجدهگاهش اصابت کرده و او را به آرزویش رسانده بود.
#خاطرات #شهید
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۶۹
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ هنوز چند روزی از حضورمان در دوکوهه نگذشته بود که حاجمحمد دوباره مرا خواست و گفت:
«بچههات رو بردار؛ ظرف پنج روز برید قلاویزان و پدافندی مهران، جاتون رو با گردان شهادت عوض کنید. تا ابلاغ بعدی هم دویست نیروی جدید بهتون میدیم.»
همان روز اتوبوس گرفتیم و با کمک حسین طاهری و اصغر، بچهها را به سنگرهای قلاویزان منتقل کردیم. من به ارتفاعات و راهکارهای قلاویزان کاملاً آشنا بودم و نیازی به توجیه اولیه نداشتم. برای همین، بچههای گردان شهادت خیلی سریع منطقه را ترک کردند.
اما در مهران… روز اول که هیچ، روز دوم دو تا دوربین گم شد. ذهنم رفت سمت یکی از اعزامیهای جدید. از همان اول روی او زوم کرده بودم؛ از آن آدمهایی که در پایینشهر بهشان نمیگویند «تابلو»، میگویند «نئون»! بچهی میدان غار بود و از تیغکشهای حرفهای. بچهها به او میگفتند «حسین سیاه».
یک روز رفتم حسینیه حاجهمت. دیدم حسین تنها نشسته و نماز میخواند. گفتم: «طیبالله داداش، قبول باشه.»
گفت: «یا علی… ما خودمون غارتزدهایم.»
با تعجب پرسیدم: «غارتزدهای؟ چطور؟»
گفت: «هیچی… مالِ ما رو هم بردن!»
گفتم: «یعنی دوربین ما رو بردن؟»
گفت: «نه… دلمون رو بردن.»
تعجب کردم. این اولین «آس» حسین بود؛ در لفافه فهماند که دربارهی دوربین بیخود به او گیر ندهم.
بعد گفت: «من شما رو میشناسم؛ شما منو نمیشناسی؟»
گفتم: «شاید یه جایی دیدمت؟»
گفت: «شما داداش سیدباقر نیستی؟»
گفتم: «چرا.»
گفت: «داداش ما تو این طایفهها ورقی بود، وزنه بود. آقا سید، شما بچهی لبخطی. داداش ما هم شهید شده. از هر کسی پرسیدم کجا برم بهتره، گفتن باید بری میثم؛ جای دیگه با تو رفیق نمیشن.»
و این شروع دوستی من و حسین اسماعیلی بود. با همان چند جملهی ساده فهمانْد که دلش دریاست. از هیبتش پیدا بود مرد جنگ است؛ ترس در چشمهایش نبود. هر بدی داشت، اما هیچکدامش بدِ جنگ نبود. موقع خطر جا نمیزد.
چند روز بعد دوباره آمد و گفت: «آقا سید، عرضی داشتم.»
گفتم: «بفرما.»
گفت: «من خوش ندارم با بچهرزمندهها برم حموم. منو با فرماندهها بفرستین.»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «چراش رو نپرس؛ خودت بعداً میفهمی.»
روز پنجشنبه، کادر گردان بقچههایشان را زدند زیر بغل که بروند حمام صحرایی. حسین را صدا زدم و گفتم: «بیا با کادر برو حموم.»
برای یک لحظه دلم خواست دنبالش بروم ببینم چرا اصرار دارد با مسئولان گردان برود.
یک نفر را گذاشتم بالای سر گردان و رفتم حمام.
حسین هیکل ورزشکاری داشت. وقتی داشت لباسهایش را میپوشید، نگاهی به او انداختم و چشمهایم از تعجب گرد شد. چند جای بدنش گلهبهگله خالکوبی بود: «عشق»، «مادر»، «اسیر رفیق»، «اسیر عشق»، «گرفتار»، «رفیق خدا» و هزار تیکهی دیگر.
در جنوبشهر رسم بود لاتها روی بدنشان خال میکوبیدند، اما نه اینقدر. چیزی نگفتم و رویم را برگرداندم.
چند روز بعد، در ایام محرم، حاجمحمد هم آمد مقر ما؛ هم برای بازدید از خط پدافندی و هم شرکت در عزاداری امام حسین (ع). حاجمحمد بچههیئتی و کاملاً مذهبی بود. مرام ما را میدانست و میدانست در گردان ما برای امام حسین (ع) مفصل عزاداری میشود.
ما یک عقبه در سنگشکن قبل از مهران داشتیم. یک سوله برای استراحت بچهها زده بودیم و یک موتور آب داشتیم. وقتی گرما اذیت میکرد، بچهها را میبردیم آبتنی. همیشه یک گروهان را در عقبه میگذاشتیم برای عزاداری و دو گروهان را در سنگرهای پدافندی. بعد نوبتی جابهجایشان میکردیم تا همه بتوانند در عزاداری شرکت کنند.
در همان روزها شنیده بودیم گردان شهادت هفده شهید داده، اما معلوم نبود چرا در پدافندی اینقدر تلفات داشتهاند.
مدتی گذشت تا فهمیدیم فرمانده گردان هر کس را میگذاشته در سنگر نگهبانی، عراقیها با تیر قناسه میزدند. آنها مسلط بودند؛ قناسهزنهای چغر داشتند. اما ما از آنها تیزتر بودیم.
یک سنگر نگهبانی زدیم و کلاهآهنی را گذاشتیم سر سلاح و بهصورت نمایشی روی دیوارهی سنگر علم کردیم. نیرو داخل سنگر نمیگذاشتیم. گونی چیدیم و ارتفاع دیواره را بالا بردیم. روزی پنجاه تیر مستقیم میخورد به این کلاه. بچهها از لای درز گونیها دید میزدند و نگهبانی میدادند.
جادهها هم در دید عراقیها بود. به محض اینکه یک تویوتا یا کامیون تردد میکرد، هزاران خمپاره میزدند روی جاده. برای همین رزق و روزی را با موتور جابهجا میکردیم و پیکها از سینهکش خاکریز رفتوآمد میکردند.
روز پنجم یا ششم حضورمان در پدافندی، یکی از بچههای نگهبان به طرز مرموزی گم شد. احتمال دادیم عراقیها او را شناسایی کرده و دزدیدهاند برای تخلیهی اطلاعاتی. چون یکی دو شب بعد، ناگهان محور راست ما را زیر آتش گرفتند. نیروها را برداشتیم و رفتیم محور راست و درگیر شدیم. از آن طرف هم روی محور چپ آتش ریختند. آمده بودند جاپا بگیرند. انگار زیر و بم ما را درآورده بودند.
تا صبح درگیر بودیم. سه مجروح و یک شهید، بهاضافهی نگهبان گمشده، تلفات ما بود.
بین ما و عراقیها یک تپه بود. در روشنایی روز دوربین کشیدیم و دیدیم یک جنازهی عراقی و دو سه شهید ایرانی روی تپه افتادهاند. با خودم گفتم شاید عراقیه سنگین بوده که رفقایش نتوانستهاند او را ببرند.
شب بعد، من و حسین طاهری و حسین بابایی ـ که تخریبچی و کاربلد بود ـ رفتیم روی تپه. بابایی مینها را خنثی کرد و یک معبر زد. جلوتر رفتیم. جنازهها را راحت میدیدیم، اما از حالتشان و از مینهای اطراف پیدا بود که عراقیها جنازهها را تله کردهاند. اگر نزدیک میشدیم، حتماً گیر میافتادیم.
حسین با ناراحتی گفت: «آن یکی دوست منه؛ مجید حیدرنژاد. باید برم بیارمش.»
گفتم: «حسینجون بیخیالش شو. این تلهست. بریم جلو، انفجار میشه. عراقیها از بالا میبینن و بعد تپه رو کنفیکون میکنن.»
به سختی راضیاش کردیم که قید شهدا را بزند. ناچار پیکر عزیز بچهها را جا گذاشتیم و برگشتیم تا بعداً با شناسایی و روی حساب و کتاب، آنها را برگردانیم.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
اهنگران کارون 2_110416232618.mp3
زمان:
حجم:
21.6M
🍂 برای شهدای تفحص
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بی آشیان درآوردیم
شما حماسه سرودیدو ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم و نان درآوردیم
و شعر
بوی خون میآید از این سرزمین
با اشعار انتقادی
و نوای رسای
یادگار هشت سال دفاع مقدس
"حاج صادق آهنگران"
شعر: سعید بیانکی
#نواهای_صوت_ماندگار
@defae_moghadas
🍂 در تفحص شهدا ،
دفترچه یک شهید ۱۶ ساله پیدا شد
که گناهان هر روزش را در آن مینوشت!
گناهان یک هفته او اینها بود:
شنبه: بدون وضو خوابیدم!
یکشنبه: خنده بلند در جمع!
دوشنبه: وقتی در بازی گل زدم
احساس غرور کردم..!
سهشنبه: نماز شب را سریع خواندم!
چهارشنبه: فرمانده در سلام کردن
از من پیشی گرفت.!
پنجشنبه: ذکر روز را فراموش کردم!
جمعه: تکمیل نکردن ۱۰۰۰ صلوات
و بسنده کردن به ۷۰۰ صلوات..!
راوی که یکی از بچههای تفحص شهدا بوده مینویسد: دارم فکر میکنم چقدر از یک پسر ۱۶ساله کوچکترم ، ما کجاییم و چه میکنیم؟!
#تفحص
@defae_moghadas
🍂 استفاده از فرصت
به نقل از همسر روحانی شهيد
حسن انتشاری
┄═❁❁═┄
همیشه از وقت به شایستگی استفاده می کرد.
در وقت نان گرفتن، وقتی در صف نانوایی میایستاد، لغات عربی را حفظ میکرد.
یا وقتی از خانه به مدرسه میرفت، لغاتی را که می خواند، تکرار میکرد و با این جدّیت و صرفه جویی در وقت، توانست زبان عربی را به خوبی
فرا گیرد و مکالمه کند.
بعد از آموختن زبان عربی، مشغول یاد
گرفتن زبان انگلیسی بود و توانست در مدتاندکی این زبان را هم یاد بگیرد، بطوری که بهزبان انگلیسی کنفرانس میداد.
#خاطرات_کوتاه #شهید
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۰
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ دو هفتهای در پدافندی بودیم که بیسیم زدند: «کادر گردان مالک میآید؛ شما توجیهشان کنید و خط را تحویل بدهید.» جابهجایی با گردان مالک به یک روز هم نکشید. نیروها را به دوکوهه بردیم و روال آموزش و تمرین ادامه پیدا کرد.
وقتی در ساختمانهای دوکوهه مستقر بودیم، یک روز حاجمحمد آمد و گفت: «سید، شما تو گردانتون همهجور آدم دارید؛ هیچ رقمی رو کم ندارید.»
گفتم: «چطور؟»
گفت: «وقتی داشتم به مقر شما میآمدم، روی پل کرخه جوانی دیدم با قدی حدود دو متر و یک گونی روی دوشش. چون قوارهاش به میثمیها میخورد، سوارش کردم. توی راه پرسیدم: اسمت چیه؟ گفت: محمد ضعیف. گفتم این اسم اصلاً به هیکل ورزشکاریات نمیخوره. پرسیدم این گونی چیه؟ گفت: وقتای بیکاری میرم رودخونه کرخه ماهی میگیرم و شب بچهها رو کباب مهمون میکنم.»
از تعجب ماتم برد. این جوان سی کیلومتر راه تا رودخانه کرخه را پیاده میرفت برای ماهیگیری! گفتم: «اینجا همه با مرامن؛ اما هرکس یک جور مرامش رو نشون میده.»
در همان روزها، به اتفاق اصغر برای جلسهای عازم تهران بودیم. داشاصغر گفت: «حالا که دو نفریم و ماشین جا داره، کمال رو هم با خودمون ببریم.» مسئول ترابری گفت: «چون بنزین کوپنی شده، چند گالن بنزین با خودتون ببرید.» ما هم آوردیم. یکی دو روز بعد که خواستیم برگردیم، بنزین کم آوردیم. رفتم پیش حاجخانم رجایی و گفتم: «کمال یا باید با قطار بیاد یا چند روز صبر کنه تا بنزین تهیه کنم.» حاجخانم گفت: «نه، نه... امروز به هر نماینده مجلس دویست لیتر سهمیه بنزین دادهاند. شما که اداری مالی مجلسید، سهمیه ما رو بگیر؛ برو. من با اتوبوس رفتوآمد میکنم.» اینطور شد که توانستیم خودمان را به منطقه برسانیم.
در دوکوهه، یک روز علیرضا نوری ـ مسئول ستاد لشکر ـ آمد و گفت: «فردا جلسه توجیهی است؛ سیری اجمالی بر عملیات کربلای ۱ و والفجر ۸. شما با کادرتون باید باشید. فردا صبح زود یک مینیبوس میآد دنبالتون.»
صبح زود مینیبوس آمد. بیست نفر از کادر گردان سوار شدیم: مسئول گروهانها، ادوات، بهداری، تسلیحات، تدارکات و… اگر تویوتا میآمد تو چشم بود؛ عراقیها میفهمیدند و حساس میشدند. چند تویوتا بیشتر حساسیت ایجاد میکرد تا یک مینیبوس.
اندیمشک را رد کردیم. بعد از دزفول بچهها گفتند: «آقا، ما گشنهایم.» به راننده گفتم: «داداش بزن بغل.» زد کنار. همه پیاده شدیم. چند دکان و قهوهخانه باز بود؛ ریختیم توی یک مغازه. گفتم: «آقا ۲۵ پرس املت بزن.» بیرون مغازه روی تخت و نیمکت نشستیم. پشت هم نوشابه تگری خوردیم و خندیدیم.
حدود ساعت ۸:۳۰ یا ۹ صبح رسیدیم محل جلسه. سالن بزرگی بود که رزق و روزی و کمکهای مردمی را در آن نگه میداشتند. وقتی وارد شدیم، مسئولین بیشتر گردانها رسیده بودند. بعضیها ما را میشناختند و میدانستند میثمی هستیم و داش. بعضیها هم تازه آمده بودند و اولین بار بود ما را میدیدند.
فرمانده نشسته بود و کادر دورش حلقه زده بودند. یکهو همه سرها برگشت طرف ما. غیر از حسین طاهری هیچکداممان گتر نکرده بودیم. شلوارها ول، سبیلها درشت، ریشها انبوه. پشت پیراهن هرکس یک شعر نوشته شده بود؛ مثلاً:
«ما عاشق و رند و مست و عالمسوزیم / با ما منشین اگر نه بدنام شوی»
روی جیب چپ پیراهن هم یک «فاطمةالزهرا» دوخته شده بود. من شلوار پلنگی سبزی پوشیده بودم که یک نفر در یک سرزمینی به من داده بود و پیراهن خاکی که پشتش نوشته بود:
«همه شرمنده احسان تو هستیم حسین / برد با ماست اگر جان به تو بازنده شویم»
یک گیوه سفید پا داشتم، یک تسبیح در یک دست و یک دستمال ابریشمی طوسیـنقرهای در دست دیگر.
علیرضا نوری دم در ایستاده بود. تا مرا دید، عصبانی آمد جلو و گفت: «مرد حسابی…»
کم نیاوردم. توپ را انداختم تو زمینش و نگذاشتم حرف بزند. گفتم: «خجالت بکش. این کارها در شأن تو نیست. اگر میخوای ما رو کنف کنی، یک جور دیگه کنف کن؛ نه جلوی این بچهها. من ناسلامتی فرماندهام.»
نوری جا خورد و گفت: «چی شده؟»
گفتم: «ماشین خوبها رو میدی به رفقات؟ فرق میگذاری بین بچهها؟ ماشین آشغالیها رو میدی به ما؟»
گفت: «چطور؟»
گفتم: «تو بمیری، ماشین وسط اندیمشک خاموش کرد. به جون حاجی نیم ساعت زیر آفتاب داغ وایسادیم.»
گفت: «نه بابا، من نمیدونستم والله…»
گفتم: «نه داداش، این کار درستی نیست.»
آمد دست انداخت دور گردنم و ماچم کرد و گفت: «آقایون، از همگی عذر میخوام. حالا چهجوری اومدین؟»
گفتم: «ولش کن… عشق است. تموم شد.»
آقای فخرالدین حجازی داشت برای بچهها صحبت میکرد. زبانش مثل شمشیر برنده بود. مثال میزد و میگفت: «دو دو دو پرسپولیس، دی دی دی پرسپولیس! کی گل زده؟ کی گل نزده؟ پرسپولیس که نون و آب نشد. مملکت جنگه، سر جوانهای مردم رو با فوتبال گرم میکنن…»
اصغر زد به من و گفت: «سید، الان یک آس بیا… وقتشه.»
گفتم: «بابا، آقای حجازی، اگر استقلالی هستی مردونه بگو من استقلالیام؛ چرا میکوبی؟ ما الحمدلله همه پرسپولیسی هستیم. اگر استقلال بهت پول داده جو بسازی، روراست بگو. اینجا جبههست؛ رو صداقت بگو…»
همه خندیدند و کف زدند و صحنه عوض شد.
ادامه دارد
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐