eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 داستان دلنوشته شهید چمران ✍ « ای حيات! با تو وداع می‌كنم، با همه مظاهر و جبروتت. ای پاهای من! می‌دانم كه فداكاريد، و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حركت در می آييد؛ اما من آرزويی بزرگتر دارم. به قدرت آهنينم محكم باشيد. اين پيكر كوچك؛ ولی سنگين از آرزوها و نقشه ها و اميدها و مسئوليتها را به سرعت مطلوب، به هر نقطه دلخواه برسانيد. دراين لحظات آخر عمر، آبروی مرا حفظ كنيد. شما، سالهای دراز به من خدمت ها كرده ايد. از شما آرزو می كنم كه اين آخرين لحظه را به بهترين وجه، ادا كنيد. ای دست های من! قوی و دقيق باشيد. ای چشمان من! تيزبين باشيد. ای قلب من! اين لحظات آخرين را تحمل كن. به شما قول می‌دهم كه پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عميق و ابدی، آرامش خود را برای هميشه بيابيد. من چند لحظه بعد، به شما آرامش مي دهم؛ آرامشی ابدی. چه اين لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ، بايد زيبا باشد» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۷۵ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ حسین طاهری در تهران شغل و زندگی خوبی داشت؛ اما از همان بچه‌هایی بود که دنیا را سه‌طلاقه کرده بودند. بند شهر و زن و زندگی نبود. در کوچه‌ی نقاش‌ها بزرگ شد؛ در تیم محلی دروازه‌بان بود. بعدها پایش به هیئت باز شد؛ نفس قاسم به او خورد و متحولش کرد. زمینه‌اش را داشت؛ دلش مذهبی بود. عضو سپاه که شد، رفت گردان ۹ و در «بازی‌دراز» آن‌چنان درخشید که به‌خاطر جسارت و شجاعتش، مسئول آموزش پادگان امام حسین (ع) شد. بعد از احیای گردان میثم، بار کارهای گردان روی دوش او افتاد. حسین در بعضی مسائل سخت‌گیر بود و گاهی با من بگو‌مگو می‌کرد. من می‌خواستم بچه‌ها هم عشق کنند، هم بجنگند؛ اما او معتقد به نظم و قانون گردان میثم بود. بعضی از بچه‌ها سفت بودند؛ مثلاً سر سیگار همیشه دعوا بود. بعضی‌ها سخت سیگاری بودند و نمی‌توانستند نکشند؛ اما حسین می‌خواست یک‌شبه انقلاب کند و سیگار را ریشه‌کن. هر کدام از نیروهای میثم مرام و ملک خاص خودش را داشت. گروهان بقیع دیسیپلین داشت و مقررات حالی‌اش می‌شد؛ اما گروهان نینوا کیلویی بود؛ فقط صبحگاه می‌آمدند و والسلام. به هیچ چیز پایبند نبودند؛ یعنی نمی‌شد پایبندشان کرد. اکبر سرپوشان، معروف به «سردار سیگار»، همیشه سر همین موضوع با حسین سرشاخ بود. من هم مجبور بودم وسط را بگیرم. می‌گفتم: «هر کس می‌خواد سیگار بکشه، پنجاه قدم بشمره و بره اون‌طرف‌تر آتیشش کنه.» محمود ژولیده پشت چادر گروهان فدک یک چادر زده بود و اسمش را گذاشته بود «چادر دخانیات». سردارهای سیگار جمع می‌شدند آنجا و دود می‌کردند. یک‌بار مرا هم دعوت کردند. پرده‌ی چادر را که بالا زدم، آدم‌ها را نمی‌دیدم؛ بس که دود هوا را گرفته بود. یک روز دیدم اکبر سرپوشان ناراحت است؛ اخم‌های درهم، شال و کلاه کرده و به حالت قهر دارد از گردان می‌رود. گفتم: «داش اکبر، خیره؟» گفت: «من دیگه با این حسین نمی‌تونم بمونم. خیلی خشکه. روزی یه پک نمی‌تونم بزنم. این چه بساطیه؟» دست انداختم دور گردنش و آوردمش تو چادر. می‌دانستم همه‌اش فیلم است. اکبر از میثم برو نبود. خودش هم می‌دانست حسین طاهری مردی به‌معنای واقعی است؛ کاری جز خدمت و انجام وظیفه نمی‌کرد. شاید نمی‌توانست ــ یا وجدانش نمی‌گذاشت ــ مثل من و اکبر فکر کند. احساس مسئولیت سنگینی نسبت به آموزش و نظم گردان داشت. نسبت به کم‌سن‌وسال‌ها که از قدیمی‌ها سرمشق می‌گرفتند، حساس بود. نمی‌توانست اجازه بدهد هر کاری در گردان انجام شود. بارها دیده بودم جارو به دست گرفته و کف چادرها را جارو می‌زند و مثل برادر بزرگ‌تر به پای کوچک‌ترها عشق و محبت می‌ریزد. اگر چنین نمی‌کرد، گردان میثم نمی‌توانست در میدان کارزار خودنمایی کند. و من هرچه می‌گذشت، بیشتر می‌فهمیدم که کار را دست کاردان سپرده‌ام؛ کسی جز حسین از عهده‌ی آموزش گردان برنمی‌آمد. در اردوگاه کرخه، شمار نیروهای گردان به هفتصد نفر رسید. کمبود جا و چادر پیدا کردیم. اصغر یک طرح داد: برای اولین بار ناهار و صبحانه و شام را یکی کردیم. یک سفره‌ی بزرگ و یک‌سره پهن می‌کردیم؛ هفتصد نفر سر یک سفره می‌نشستند و غذا می‌خوردند. هر روز یک دسته از یک گروهان شهردار می‌شد؛ سفره را پهن و جمع می‌کرد و ظرف‌ها را می‌شست. هفته‌ای یک‌بار هم کادر گردان شهردار می‌شد. بچه‌ها هر وقت آب هم می‌خواستند، می‌گفتند «یا حسین». بعضی‌ها هم ما را سر کار می‌گذاشتند و می‌گفتند «یا حسین، یا حسن». این خوش‌فکری‌ها و ایده‌های بیست، مال اصغر بود. مثلاً یک صندوق امانت درست کردیم که همیشه دست خودش بود. مقداری پول در آن گذاشته بود و هر کس می‌خواست مرخصی برود، به او پول توجیبی و خرج راه می‌داد. از روی تجربه، پاسدار وظیفه‌ها و زن‌وبچه‌دارها را پنجشنبه و جمعه مرخص می‌کردیم. این کار از نظر اخلاقی خیلی فایده داشت. تازه همین‌ها می‌رفتند محل‌شان و برای گردان میثم تبلیغ می‌کردند و نیرو می‌آوردند. فضای رفاقت و ایثار و همدلی در جبهه، آدم را با خودش می‌برد. دیگر نمی‌توانست جو و فضای شهر را تحمل کند. با دلتنگی‌هایش می‌جنگید و می‌ماند. رزمنده‌ها در آن دوران، غیر از جنگ با صدام و صدامی‌ها، باید با عشق‌هایشان هم می‌جنگیدند؛ عشق به خانه، ننه و بابا، زن و بچه، هم‌محلی و رفیق. از همه‌ی این‌ها باید چشم می‌پوشیدند. این‌ها برای یک جوان چیز کمی نبود. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 گردان کربلا / کربلای ۴ سید حسن کربلایی با تغییر اوضاع و پیشروی عراقی‌ها، بالای سر زخمی ها رفتم و گفتم بچه ها هر کس می تواند راه برود بلند شود و نماند. برانکاردی که آقای آقایی روی آن بود را بلند کردیم. در این حین یک قایق با اینکه تیر به طرفش شلیک می شد آمد. آب جزر شده بود قایق نمی توانست تا لبه خاکریز بیاید. ابتدای چولان ایستاد و ما در آن سیم خاردارها و باتلاق ها برانکارد را بلند کردیم و در قایق قرار دادیم. غلامرضا نادری پیک حاج اسماعیل بود که جراحت زیادی داشت و لباس غواصی هم تنش بود. با هزار زحمت از بالای خاکریز آوردیمش در معبر تا کنار آب بیاوریمش و هر طوری شده با خود ببریم. احساس کردیم عراقی ها دارند بالای سرمان می آیند. دقیقاً بالای سرمان بودند و با کلاش و تیر تیربار به طرفمان شلیک می کردند و تیرها در باتلاقها می خورد و گل ها را به صورت ما می پاشید. مجبور بودیم دراز کش نادری را بکشیم. به حالت چهار دست و پا شدم و گفتم که او را روی کول من قرار بدهید. بچه ها هر چه تلاش می کردند او را بلند کنند لیز می خورد. در همین حین عراقی ها به ما نزدیک تر شدند و قبل از اینکه به ما برسند لحظه ای برگشتم و نگاهی کردم که موسی اسکندری رئیس ستاد لشکر را روی خاکریز، ایستاده دیدم که کلاه خود و لباس فرم هم تنش بود. ما بکار خودمان ادامه دادیم و دوباره برگشتم و کسی شبیه موسی اسکندری را دیدم که آمده در باتلاق که به عقب بیاید و بعد متوجه نشدم که چه شد، چرا که در همان لحظه دو تیر از ناحیه پا و شکم خوردم و دیگر نمی توانستم کاری انجام بدهم. @defae_moghadas
823.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یاران شتاب کنید. گویند قافله ای در راه است که گنهکاران را درآن راهی نیست اما پشیمانان را می پذیرند. بعضی ها، ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا.  آنها نمی دانند که برای ما کربلا بیش از اینکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم ، نه یک بار ... نه دوبار.... به تعداد شهدایمان شهید سید مرتضی آوینی @defae_moghadas 
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی بلند می‌پرم اما، نه آن هوا که تویی تمام طول خط از نقطۀ که پر شده است؟  از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی ضمیر‌‌ها بدل اسم اعظم‌اند همه از او و ما که منم تا من و شما که تویی به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی طنین غلغله در روزگار می‌فکنم اگر صدا برسانم به آن صدا که تویی ر‌ها ز چون و چرا برون از این من و ما کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی نهادم آینه‌ای پیش روی آینه‌ات جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده‌ای نوشته‌‌ها که تویی نانوشته‌‌ها که تویی @defae_moghadas
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود می‌جنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقه‌ای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوه‌ای ‌رنگ بود که عده‌ای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباس‌هایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه می‌کرد. پوتین‌ها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباس‌های جدید شدم یک نظامی! ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر می‌کرد: «درود به روان پاک شهید میثم.» شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیری‌هایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچه‌ها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف می‌کرد: «شهید میثم به قدری بچه‌ها رو می‌دوند و خسته می‌کرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب می‌رفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اون‌ها رو درمی‌آورد و کف پای بچه‌ها رو می‌بوسید.» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۷۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ اصغر پیشنهاد کرد بخشی از اختیارات را به مسئولان گروهان‌ها بدهیم تا خودشان مشکلات بچه‌ها را حل کنند و برای هر مسئله‌ی پیش‌پاافتاده‌ای منتظر اجازه‌ی ما نمانند. این طرح باعث شد هم بچه‌ها حساب بیشتری روی مسئول گروهان باز کنند و حرفش را بخرند، و هم مسئول گروهان بتواند برنامه‌ریزی کند و فکر و هنر و خلاقیتش را به کار بگیرد. طرح موفقی بود. کم‌کم این سلسله‌مراتب جا افتاد و بچه‌ها یاد گرفتند برای هر کار کوچکی دنبال فرمانده‌ی گردان ندوَند و مشکلشان را با مسئول گروهان حل کنند. در گردان‌های دیگر مد شده بود که بچه‌ها با هم صیغه‌ی برادری می‌خواندند؛ البته صیغه‌ای کلامی. اما در گردان میثم این رسم چندان رایج نبود. اصلِ برادری، پیوند خون و درهم شدن سرنوشت‌ها بود. قانون نانوشته‌ی میثم همین بود؛ قانونی که اگر نبود، گردان میثم هم وجود نداشت. رفاقتی ناب که شک ندارم سال‌ها بعد از جنگ هم ادامه پیدا کرد و هنوز هم ادامه دارد. بیشتر بچه‌های میثم پهلوان و کارآزموده‌ی جنگ بودند؛ اما قسم خورده بودند مسئولیت نگیرند. برای خدا آمده بودند، نه برای مقام. به ما هم احترام می‌گذاشتند و می‌گفتند «فرمانده»، اما می‌دانید که مدیریت در ذات بعضی آدم‌هاست؛ بعضی‌ها با درس و کتاب مدیر می‌شوند، بعضی‌ها با تجربه. خیلی از نیروهای میثم اگر جای من بودند، به تمام معنا فرمانده بودند. یک روز در جلسه‌ی ستاد لشکر، حاج محمد گفت: «سید، شما آمده‌اید انقلاب کنید؟ چه کرده‌اید که هر کس می‌آید جبهه می‌گوید می‌خواهم بروم میثم؟ جرأت نداریم بگوییم جا نداریم، شاکی می‌شوند!» گفتم: «در میثم رفاقت و عشق حرف اول را می‌زند. بچه‌ها هم قبایند.» در همان روزها به کارگزینی لشکر رفتم و حدود سی برگه‌ی تسویه‌حساب گرفتم و همه را امضا کردم. مدت‌ها بود ذهنم درگیر این موضوع بود. می‌دانستم چند نفر هستند که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند شب عملیات با ما باشند و باید تکلیفشان روشن می‌شد. اگر برای من یا اصغر اتفاقی می‌افتاد، آن‌ها باید برگه‌ی تسویه‌حساب می‌داشتند. اصغر هم همین نظر را داشت. می‌گفت: «اگر شب عملیات آتش بیاید و یک نفر بترسد و یک قدم عقب برود، دو میلیون نیرو هم داشته باشی، همه قلقلکشان می‌آید عقب بروند. باید بچه‌ها راحت باشند و خودشان انتخاب کنند. آتش عراق شوخی نیست. باید بدانند چه چیزی در انتظارشان است؛ باید بی‌کله و نترس باشند.» یک روز بچه‌ها را جمع کردم و گفتم: «هر کس به هر علتی نمی‌تواند شب عملیات با ما باشد، آخر سر بیاید. برای کارش راه گذاشته‌ام. برگه‌ی تسویه‌حساب می‌دهم با امضا. اگر ما رفتیم و طوریمان شد، کاغذ را ببرد کارگزینی و بی‌دردسر برود عقب. برای همه نوشته‌ام که شش ماه در گردان میثم خدمت کرده‌اید.» چند نفر آخر سر ایستادند. یکی‌شان آمد و گفت: «آقا سید، من می‌خواهم شب عملیات با شما باشم. اصلاً برای عملیات آمده‌ام؛ اما مادرم…» گفتم: «هیچی نگو. اگر سختت است، عشق است… برو.» برگه را دادم دستش و رفت. اواخر آذرماه سوار ماشین‌ها شدیم و به بهمن‌شیر رفتیم. رسیدن ما همان و بارانی سیل‌آسا همان. نخلستان گلی دارد چسبناک، مثل سریش؛ پوتین‌ها در آن فرو می‌رفت و دیگر کنده نمی‌شد. می‌گفتند این چسبندگی مال ریشه‌ی درخت خرماست. علی برادران، مسئول تدارکات، گفت: «سید، با این وضع ماشین نمی‌تواند آذوقه بیاورد. جاده خراب است. یادته به من گیر می‌دادی که رزق و روزی کار نگیر؟ اما من به قاعده‌ی سه روز غذا انبار کرده‌ام؛ دویست کنسرو ماهی و بیست گونی نان.» یک ساعت بعد، جواد صراف پیغام داد: «سید، راه بسته است و ما اینجا بی‌غذا مانده‌ایم. یک فکری بکن.» گفتم: «چند نفر هستید؟» گفت: «۲۹۰ نفر.» گفتم: «عنایت شده. بیا یکی دو روزتان را تأمین می‌کنم.» گفت: «خودتان گرسنه نمی‌مانید؟» گفتم: «این عنایت جبهه‌هاست. ما از سفره‌ی حجت بن‌الحسن روزی داریم.» علی برادران ناراحت شد. به او گفتم: «این حرف‌ها چیه علی؟ آن‌ها بغل ما هستند. اگر قرار است نخوریم، با هم نمی‌خوریم. کسی را که دستت رسد دست گیر / که فردا همان باشدت دستگیر.» بچه‌های شهادت آمدند و گونی‌های آذوقه را روی دست بردند. همان موقع علیرضا شهبازی آمد و گفت: «آقا سید، مژده… جاده‌ی خسروآباد را پیدا کردیم. همین جاده‌ی غرب ماست.» جاده آسفالت بود، اما آن‌قدر گل و شل بود که ندیده بودیمش. همان موقع حسین سازور، جواد شیرازی و یکی دیگر را فرستادم عقبه تا آذوقه بیاورند. ظهر رفتند و غروب با یک وانت رزق تک‌خال برگشتند؛ نان و کنسرو ماهی و کمپوت.
تا جاده ردیف شود، با اصغر رفتیم قرارگاه پیش حاج محمد. جلسه‌ی توجیهی عملیات بود، در آبادی‌ای نزدیک آبادان. وقتی رسیدیم، همه‌ی فرماندهان گردان‌ها آمده بودند: محمود امینی، رضا یزدی، جعفر محتشم، نصرت اکبری، علی جزمانی، احمد نوزاد و دیگران. من و اصغر سلام کردیم و گوشه‌ای نشستیم. یک روحانی هم به نمایندگی از امام آمده بود؛ شاید هم عقیدتی لشکر بود. حاج عبادیان، مسئول تدارکات، آن زمان مسئول مهندسی رزمی شده بود. کنار حاج محمد هم کسی نشسته بود با یک ضبط صوت کوچک. تازه مد شده بود که دنبال فرمانده‌ها راه بیفتند و هر چه می‌گویند ضبط کنند. بعدها فهمیدم کار بسیار خوبی بوده؛ اگر آن حرف‌ها ضبط نمی‌شد، خیلی چیزها از دست می‌رفت. وقتی رسیدیم، حاج محمد داشت می‌گفت: «ما شصت تا لاستیک داریم، قرار است چند تای دیگر هم بگیریم…» یک ربع گذشت. من هم بی‌طاقت؛ دوست دارم زود بروم سر اصل مطلب و حوصله‌ی حاشیه ندارم. گفتم: «حاج آقا، چرا جلسه را شروع نمی‌کنید؟» گفت: «خوابی سید؟ پس چی داشتیم تا حالا می‌گفتیم؟» گفتم: «ستاد لشکر برای این نیست که درباره‌ی لاستیک حرف بزنیم. این‌ها مربوط به فرمانده‌ی گردان نیست.» گفت: «من دارم حرف می‌زنم؛ چرا حرفم را قطع می‌کنی؟» گفتم: «من هم دارم سؤال می‌کنم. مگر تدارکات نداریم؟ تدارکات و تسلیحات باید درباره‌ی این چیزها حرف بزنند. فرمانده‌ی گردان باید درباره‌ی عملیات حرف بزند؛ کی بزنیم؟ کجا بزنیم؟ با چی بزنیم؟» گفتم: «آقایونی که قبول دارند دستشان را بالا ببرند.» همه‌ی فرمانده‌ها دستشان را بالا بردند. حاج محمد گفت: «آمده‌ای با من بجنگی یا با عراقی‌ها؟» گفتم: «آقای عبادیان پیر جنگ است. مردانه بگو لاستیک کار کیست؟» عبادیان گفت: «معلومه… مربوط به حاج آقاست.» گفتم: «ترسیدی؟» گفت: «نه، از کی بترسم؟» گفتم: «پس لاستیک مربوط به کیست؟» گفت: «تدارکات.» گفتم: «تمام شد.» بعد رو کردم به سید مجتبی، فرمانده اطلاعات عملیات: «مگر نمی‌خواهیم عملیات کنیم؟ تو باید ما را ببری منطقه را نشان بدهی. من هنوز منطقه را ندیده‌ام. الان عقیدتی از ما توجیه‌تر است.» فرمانده‌ها مات مانده بودند. اصغر هم ساکت بود. حاج محمد از من شاکی شد و گفت: «سید، اینجا جلسه است. باید اجازه می‌گرفتی.» عبادیان گفت: «ایشان با چارچوب آشنا نیست.» گفتم: «کدام چارچوب مشتی؟ من نماینده‌ی نیروها هستم، نه نماینده‌ی شما. آمده‌ام درد بچه‌ها را بگویم.» آخر سر با دو تا تیکه جلسه را رساندم به ظهر. واقعاً دنبال جنگ و دعوا با حاجی نبودم. فرماندهی لشکر شوخی نبود، اما فکر نیروها و کمبود امکانات اذیتم می‌کرد. موقع نماز، جلوی بچه‌ها گفتم: «برای سلامت شیر جبهه‌ها، حاج محمد، صلوات…» همه صلوات فرستادند و حاجی کمی آرام شد. گفت: «مشتی، اگر آدم حرفی دارد، باید پنهانی بگوید، نه جلوی همه. این رسمش نیست.» گفتم: «من از آن بله‌قربان‌گوها نیستم. اطاعت از فرمانده جای خود، حق نیرو هم جای خود. خارج از جنگ، تا آخر عمر نوکرتم؛ اما حالا که جنگ است، با بی‌سیم خراب و بدون قطب‌نما عملیات نمی‌روم.» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌🍂 مصاحبه جذاب و دیدنی با سید ابوالفضل کاظمی فرمانده گردان داش‌ها (میثم) @defae_moghadas