eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
823.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 یاران شتاب کنید. گویند قافله ای در راه است که گنهکاران را درآن راهی نیست اما پشیمانان را می پذیرند. بعضی ها، ما را سرزنش می کنند که چرا دم از کربلا می زنید و از عاشورا.  آنها نمی دانند که برای ما کربلا بیش از اینکه یک شهر باشد یک افق است که آن را به تعداد شهدایمان فتح کرده ایم ، نه یک بار ... نه دوبار.... به تعداد شهدایمان شهید سید مرتضی آوینی @defae_moghadas 
چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی بلند می‌پرم اما، نه آن هوا که تویی تمام طول خط از نقطۀ که پر شده است؟  از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی ضمیر‌‌ها بدل اسم اعظم‌اند همه از او و ما که منم تا من و شما که تویی به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم از این سفر همه پایان آن خوشا که تویی طنین غلغله در روزگار می‌فکنم اگر صدا برسانم به آن صدا که تویی ر‌ها ز چون و چرا برون از این من و ما کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی نهادم آینه‌ای پیش روی آینه‌ات جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده‌ای نوشته‌‌ها که تویی نانوشته‌‌ها که تویی @defae_moghadas
روز بیستم فروردین از زیر قرآن رد شدم. مادرم خودش را حفظ کرده بود و با خود می‌جنگید تا جلوی من اشکش سرازیر نشود. در محوطۀ پایگاه جنب اتاق فرماندهی جمع شدیم. اسم تک تک افراد را خواندند و دست هر کدام ورقه‌ای دادند تا با آن لباس و جیره تحویل بگیرند. اسم مرا که خواندند، سریع برگه را گرفتم و به انبار پوشاک رفتم. انبار، یک کانکس قهوه‌ای ‌رنگ بود که عده‌ای دور آن جمع شده بودند. یک دست لباس نظامی، فانسقه، لباس زیر و پوتین تحویل گرفتم. همان موقع رفتم پشت یک ماشین و سریع لباس‌هایم را عوض کردم. لباس گشاد بود و به تنم گریه می‌کرد. پوتین‌ها هم انگار قبر بچه بود. رفتم انبار و آن قدر گفتم تا لباس و پوتین را عوض کردند. با لباس‌های جدید شدم یک نظامی! ساعت چهار بعد از ظهر با اتوبوس به امامزاده حسن رفتیم. جمعیت زیادی به استقبال آمده بودند. بعد از آن رفتیم پادگان امام حسین (ع). روی در ورودی پادگان تابلویی جلب نظر می‌کرد: «درود به روان پاک شهید میثم.» شهید میثم فرمانده آموزش پادگان بود. به خاطر سختگیری‌هایش در آموزش و اخلاص و تقوایش معروف بود. یکی از بچه‌ها که زیر نظر او آموزش دیده بود تعریف می‌کرد: «شهید میثم به قدری بچه‌ها رو می‌دوند و خسته می‌کرد که شب از فرط خستگی با پوتین به خواب می‌رفتن. شهید میثم موقع سرکشی پوتین اون‌ها رو درمی‌آورد و کف پای بچه‌ها رو می‌بوسید.» @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۷۶ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ اصغر پیشنهاد کرد بخشی از اختیارات را به مسئولان گروهان‌ها بدهیم تا خودشان مشکلات بچه‌ها را حل کنند و برای هر مسئله‌ی پیش‌پاافتاده‌ای منتظر اجازه‌ی ما نمانند. این طرح باعث شد هم بچه‌ها حساب بیشتری روی مسئول گروهان باز کنند و حرفش را بخرند، و هم مسئول گروهان بتواند برنامه‌ریزی کند و فکر و هنر و خلاقیتش را به کار بگیرد. طرح موفقی بود. کم‌کم این سلسله‌مراتب جا افتاد و بچه‌ها یاد گرفتند برای هر کار کوچکی دنبال فرمانده‌ی گردان ندوَند و مشکلشان را با مسئول گروهان حل کنند. در گردان‌های دیگر مد شده بود که بچه‌ها با هم صیغه‌ی برادری می‌خواندند؛ البته صیغه‌ای کلامی. اما در گردان میثم این رسم چندان رایج نبود. اصلِ برادری، پیوند خون و درهم شدن سرنوشت‌ها بود. قانون نانوشته‌ی میثم همین بود؛ قانونی که اگر نبود، گردان میثم هم وجود نداشت. رفاقتی ناب که شک ندارم سال‌ها بعد از جنگ هم ادامه پیدا کرد و هنوز هم ادامه دارد. بیشتر بچه‌های میثم پهلوان و کارآزموده‌ی جنگ بودند؛ اما قسم خورده بودند مسئولیت نگیرند. برای خدا آمده بودند، نه برای مقام. به ما هم احترام می‌گذاشتند و می‌گفتند «فرمانده»، اما می‌دانید که مدیریت در ذات بعضی آدم‌هاست؛ بعضی‌ها با درس و کتاب مدیر می‌شوند، بعضی‌ها با تجربه. خیلی از نیروهای میثم اگر جای من بودند، به تمام معنا فرمانده بودند. یک روز در جلسه‌ی ستاد لشکر، حاج محمد گفت: «سید، شما آمده‌اید انقلاب کنید؟ چه کرده‌اید که هر کس می‌آید جبهه می‌گوید می‌خواهم بروم میثم؟ جرأت نداریم بگوییم جا نداریم، شاکی می‌شوند!» گفتم: «در میثم رفاقت و عشق حرف اول را می‌زند. بچه‌ها هم قبایند.» در همان روزها به کارگزینی لشکر رفتم و حدود سی برگه‌ی تسویه‌حساب گرفتم و همه را امضا کردم. مدت‌ها بود ذهنم درگیر این موضوع بود. می‌دانستم چند نفر هستند که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند شب عملیات با ما باشند و باید تکلیفشان روشن می‌شد. اگر برای من یا اصغر اتفاقی می‌افتاد، آن‌ها باید برگه‌ی تسویه‌حساب می‌داشتند. اصغر هم همین نظر را داشت. می‌گفت: «اگر شب عملیات آتش بیاید و یک نفر بترسد و یک قدم عقب برود، دو میلیون نیرو هم داشته باشی، همه قلقلکشان می‌آید عقب بروند. باید بچه‌ها راحت باشند و خودشان انتخاب کنند. آتش عراق شوخی نیست. باید بدانند چه چیزی در انتظارشان است؛ باید بی‌کله و نترس باشند.» یک روز بچه‌ها را جمع کردم و گفتم: «هر کس به هر علتی نمی‌تواند شب عملیات با ما باشد، آخر سر بیاید. برای کارش راه گذاشته‌ام. برگه‌ی تسویه‌حساب می‌دهم با امضا. اگر ما رفتیم و طوریمان شد، کاغذ را ببرد کارگزینی و بی‌دردسر برود عقب. برای همه نوشته‌ام که شش ماه در گردان میثم خدمت کرده‌اید.» چند نفر آخر سر ایستادند. یکی‌شان آمد و گفت: «آقا سید، من می‌خواهم شب عملیات با شما باشم. اصلاً برای عملیات آمده‌ام؛ اما مادرم…» گفتم: «هیچی نگو. اگر سختت است، عشق است… برو.» برگه را دادم دستش و رفت. اواخر آذرماه سوار ماشین‌ها شدیم و به بهمن‌شیر رفتیم. رسیدن ما همان و بارانی سیل‌آسا همان. نخلستان گلی دارد چسبناک، مثل سریش؛ پوتین‌ها در آن فرو می‌رفت و دیگر کنده نمی‌شد. می‌گفتند این چسبندگی مال ریشه‌ی درخت خرماست. علی برادران، مسئول تدارکات، گفت: «سید، با این وضع ماشین نمی‌تواند آذوقه بیاورد. جاده خراب است. یادته به من گیر می‌دادی که رزق و روزی کار نگیر؟ اما من به قاعده‌ی سه روز غذا انبار کرده‌ام؛ دویست کنسرو ماهی و بیست گونی نان.» یک ساعت بعد، جواد صراف پیغام داد: «سید، راه بسته است و ما اینجا بی‌غذا مانده‌ایم. یک فکری بکن.» گفتم: «چند نفر هستید؟» گفت: «۲۹۰ نفر.» گفتم: «عنایت شده. بیا یکی دو روزتان را تأمین می‌کنم.» گفت: «خودتان گرسنه نمی‌مانید؟» گفتم: «این عنایت جبهه‌هاست. ما از سفره‌ی حجت بن‌الحسن روزی داریم.» علی برادران ناراحت شد. به او گفتم: «این حرف‌ها چیه علی؟ آن‌ها بغل ما هستند. اگر قرار است نخوریم، با هم نمی‌خوریم. کسی را که دستت رسد دست گیر / که فردا همان باشدت دستگیر.» بچه‌های شهادت آمدند و گونی‌های آذوقه را روی دست بردند. همان موقع علیرضا شهبازی آمد و گفت: «آقا سید، مژده… جاده‌ی خسروآباد را پیدا کردیم. همین جاده‌ی غرب ماست.» جاده آسفالت بود، اما آن‌قدر گل و شل بود که ندیده بودیمش. همان موقع حسین سازور، جواد شیرازی و یکی دیگر را فرستادم عقبه تا آذوقه بیاورند. ظهر رفتند و غروب با یک وانت رزق تک‌خال برگشتند؛ نان و کنسرو ماهی و کمپوت.
تا جاده ردیف شود، با اصغر رفتیم قرارگاه پیش حاج محمد. جلسه‌ی توجیهی عملیات بود، در آبادی‌ای نزدیک آبادان. وقتی رسیدیم، همه‌ی فرماندهان گردان‌ها آمده بودند: محمود امینی، رضا یزدی، جعفر محتشم، نصرت اکبری، علی جزمانی، احمد نوزاد و دیگران. من و اصغر سلام کردیم و گوشه‌ای نشستیم. یک روحانی هم به نمایندگی از امام آمده بود؛ شاید هم عقیدتی لشکر بود. حاج عبادیان، مسئول تدارکات، آن زمان مسئول مهندسی رزمی شده بود. کنار حاج محمد هم کسی نشسته بود با یک ضبط صوت کوچک. تازه مد شده بود که دنبال فرمانده‌ها راه بیفتند و هر چه می‌گویند ضبط کنند. بعدها فهمیدم کار بسیار خوبی بوده؛ اگر آن حرف‌ها ضبط نمی‌شد، خیلی چیزها از دست می‌رفت. وقتی رسیدیم، حاج محمد داشت می‌گفت: «ما شصت تا لاستیک داریم، قرار است چند تای دیگر هم بگیریم…» یک ربع گذشت. من هم بی‌طاقت؛ دوست دارم زود بروم سر اصل مطلب و حوصله‌ی حاشیه ندارم. گفتم: «حاج آقا، چرا جلسه را شروع نمی‌کنید؟» گفت: «خوابی سید؟ پس چی داشتیم تا حالا می‌گفتیم؟» گفتم: «ستاد لشکر برای این نیست که درباره‌ی لاستیک حرف بزنیم. این‌ها مربوط به فرمانده‌ی گردان نیست.» گفت: «من دارم حرف می‌زنم؛ چرا حرفم را قطع می‌کنی؟» گفتم: «من هم دارم سؤال می‌کنم. مگر تدارکات نداریم؟ تدارکات و تسلیحات باید درباره‌ی این چیزها حرف بزنند. فرمانده‌ی گردان باید درباره‌ی عملیات حرف بزند؛ کی بزنیم؟ کجا بزنیم؟ با چی بزنیم؟» گفتم: «آقایونی که قبول دارند دستشان را بالا ببرند.» همه‌ی فرمانده‌ها دستشان را بالا بردند. حاج محمد گفت: «آمده‌ای با من بجنگی یا با عراقی‌ها؟» گفتم: «آقای عبادیان پیر جنگ است. مردانه بگو لاستیک کار کیست؟» عبادیان گفت: «معلومه… مربوط به حاج آقاست.» گفتم: «ترسیدی؟» گفت: «نه، از کی بترسم؟» گفتم: «پس لاستیک مربوط به کیست؟» گفت: «تدارکات.» گفتم: «تمام شد.» بعد رو کردم به سید مجتبی، فرمانده اطلاعات عملیات: «مگر نمی‌خواهیم عملیات کنیم؟ تو باید ما را ببری منطقه را نشان بدهی. من هنوز منطقه را ندیده‌ام. الان عقیدتی از ما توجیه‌تر است.» فرمانده‌ها مات مانده بودند. اصغر هم ساکت بود. حاج محمد از من شاکی شد و گفت: «سید، اینجا جلسه است. باید اجازه می‌گرفتی.» عبادیان گفت: «ایشان با چارچوب آشنا نیست.» گفتم: «کدام چارچوب مشتی؟ من نماینده‌ی نیروها هستم، نه نماینده‌ی شما. آمده‌ام درد بچه‌ها را بگویم.» آخر سر با دو تا تیکه جلسه را رساندم به ظهر. واقعاً دنبال جنگ و دعوا با حاجی نبودم. فرماندهی لشکر شوخی نبود، اما فکر نیروها و کمبود امکانات اذیتم می‌کرد. موقع نماز، جلوی بچه‌ها گفتم: «برای سلامت شیر جبهه‌ها، حاج محمد، صلوات…» همه صلوات فرستادند و حاجی کمی آرام شد. گفت: «مشتی، اگر آدم حرفی دارد، باید پنهانی بگوید، نه جلوی همه. این رسمش نیست.» گفتم: «من از آن بله‌قربان‌گوها نیستم. اطاعت از فرمانده جای خود، حق نیرو هم جای خود. خارج از جنگ، تا آخر عمر نوکرتم؛ اما حالا که جنگ است، با بی‌سیم خراب و بدون قطب‌نما عملیات نمی‌روم.» @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌🍂 مصاحبه جذاب و دیدنی با سید ابوالفضل کاظمی فرمانده گردان داش‌ها (میثم) @defae_moghadas
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 بازخوانی آهنگ فاخر و مشهور « دایه دایه وقت جنگه » از طرف یونسکو بعنوان بهترین موسیقی حماسی جهان انتخاب شد @defae_moghadas
14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 موتورچی (دایه دایه وقت جنگه) 🔻 محمد میرزاوند (با گویش لری) @defae_moghadas
اینم اصلیش 👆
🍂 « راز عاشقی » داستان طنز نویسنده: اکبر صحرایی خروس‌خوان صبح، وسط اروندرود، توی جزیره مینو، مش‌رجب عین پرنده دُم‌جنبانک این‌ور و آن‌ور می‌پرد و با دمُش گردو می‌شکند. - سلاح مافوق سرّی داریم! - اینی که می‌گی، کجاس؟ - فُضولی قدغن. ظهر تو جزیره صلبوخ پرده‌برداری می‌شه. - صلبوخ کجان قربون؟ چک‌وچیل درهم می‌کشد و می‌گوید: «اسم قدیم جزیره مینوه!» کله ظهر، مش‌رجب، خمپاره شصت سفیدی را از سنگر تدارکات بیرون می‌کشد! «اینم سلاح مافوق سرّی.» حیران از رنگ سفید خمپاره، جفت گوش مش‌رجب غُرغُر می‌کنم: «رنگ خودش عیبی داشت!» - به وختش می‌فهمی قندعلی. - مشتی ! به گوسفند و الاغ رنگ می‌زنن، گم نشه. کله تکان می‌دهد: «پس چرا به تو رنگ نزدن خارخاسک!» - از کجا آوردی قربون؟ - غنیمتیه قندعلی! توی هوای شرجی و داغ جزیره، با افراد سنگر علاف‌ها، با گونی شنی، سنگر نعل‌شکلی برای تنها خمپاره‌انداز سفید دنیا می‌سازیم. مش‌رجب تا می‌خواهد گلوله خمپاره توی حلق خمپاره‌انداز فرو کند، گروهبان تنومندی با کلاه‌خود آهنی و لباس فرمِ تر و تمیز، همراه دو سرباز ارتش، روی سرمان خراب می‌شود. - سلام برادرا... دنبال خمپاره‌اندازمون می‌گردیم... ندیدین؟ روی پاشنه پا می‌چرخم، جا تر است و مش‌رجب غیبش زده! - دیروز یکی از خمپاره‌اندازای شصت ما توی محور اروند گم شده. - به سلامتی... شاید دشمن برده! - دشمن؟! .... @defae_moghadas
🍂 "مسجد فاو" پس از فتح فاو توسط رزمندگان اسلام، پرچم مبارك يا ثامن الائمه (كه مدتها بود بر فراز گنبد امام رضا عليه السلام در مشهد مقدس، در اهتزاز بود) به دست فرمانده لشكر ۲۵ كربلا بر بالای مناره مسجد فاو نصب شد.  ▪︎▪︎▪︎ چند روز پس از پيروزی ايران در عمليات والفجر ۸ هواپیماهای عراق، اعلاميه های فراوانی بر سر رزمندگان فرو می ريزند كه در آن نوشته شده بود:  «اينجا زمين غصبی است.  نماز خواندن در اينجا حرام است... و نماز شما باطل است.» @defae_moghadas