🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ بعدازظهر دوباره جلسه شروع شد. رفتم داخل و گفتم:
«حاجآقا، ببخشید...»
گفت: «چیه باز؟»
گفتم: «مسئول اطلاعات باید اول توضیح بده. آسیدمجتبی، چرا لال شدی؟ الان باید ما رو توجیه کنی.»
گفت: «چی بگم؟ هنوز منطقه رو درست ندیدهام.»
در این میان، انگار حاجمحمد از همه واردتر بود. نقشه را پهن کرد، حدها را نشان داد و گفت:
«این زمین، حدّ گردان انصارالحسین همدانه. این خط میره تا دمِ شطالعرب. مرحلهی دوم، لشکر ۲۷ میاد و خط رو از انصارالحسین تحویل میگیره.»
وقتی جلسه دمِ غروب تمام شد و بیرون آمدیم، رو به حاجمحمد گفتم:
«حاجی، داری به خودت بد و بیراه میگی؟»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «برای اینکه منو فرمانده کردی و راه دادی تو جلسه!»
گفت: «الان وقت این حرفها نیست. فعلاً دنبال من بیایید، وقت نداریم. حاجی، من قبولت دارم، رفیقتم.»
از قرارگاه بیرون زدیم. در تاریکروشنِ دمِ صبح، چند نفری سوار تویوتا شدیم و به سمت نامعلومی راه افتادیم. کمی در جادهی آسفالت رفتیم و بعد پیچیدیم داخل جادهی خاکی. در دل یک دشت برهوت پیش میرفتیم تا اینکه ماشین جایی ایستاد. حتی در دوردستها هم چراغی سوسو نمیزد.
رو به حاجمحمد گفتم:
«اینجا کجاست حاجی؟ میخوای جیبهامونو خالی کنی؟»
یکدفعه دری در دل زمین باز شد. دهانهاش تاریک بود و چند پله میخورد پایین. حاجمحمد جلو افتاد و رفت پایین. ما هم پشت سرش از سه دالان پیچدرپیچ گذشتیم و وارد اتاق بزرگی شدیم، مثل یک سوله. چند لحظه بعد، دری دیگر روبهرویمان باز شد. حاجمحمد گفت:
«برادرا! آقای علایی، رشید، شمخانی و آقای محسن رضایی همه اینجان.»
من و جواد صرف کنار هم ایستاده بودیم. همانجا روی زمین نشستیم. دو سه نفر از بچههای عقیدتی هم بودند.
آقای رشید و شمخانی کاربلد بودند. نقش عراقیها را بازی کردند تا ما بهتر توجیه شویم و معلوم شود واقعاً هنر فرماندهی داریم یا نه. ایراد نقشهها و طرحها را درمیآوردند.
مثلاً آقا رحیم گفت:
«فرض کنید ما عراقی هستیم. ده تا تانک آوردیم اینجا. شما چطور دفاع میکنید؟ اگر از اینجا بزنید، ما از اونجا میزنیم...»
اگر فقط میگفتیم «بله بله»، فوری میگفتند: «چی چی رو بله؟ باید دلیل داشته باشی. باید بلد باشی چطور دفاع کنی. اینجا آبه؛ ما چطور تانک بیاریم؟»
به این شکل، همهی فرماندهها طرحهایشان را ریختند وسط. نوبت رسید به من و جواد. جواد کمربندش را سفت کرد؛ بندهخدا میخواست طرح بدهد و واقعاً هم کاربلد بود.
حاجمحمد گفت:
«سید، تو چند دقیقه میخوای حرف بزنی؟»
گفتم: «من اصلاً حرف نمیزنم.»
گفت: «خدا رو شکر، دندونت خوب شد. حاجآقا! آسیدابوالفضل، گردان میثم.»
گفتم: «ما گردان رو شریکیم.»
آقا رحیم گفت: «چطور؟ مگه بقالیه که شریکید؟»
گفتم: «هرچی هست، ما شریکیم.»
گفت: «با کی؟»
گفتم: «با علیاصغر.»
همه خندیدند.
باز گفتم: «من اگر زنده رسیدم آنجا، خودم بلدم چکار کنم.»
آقا رحیم گفت: «دستت درد نکنه، وقت نداریم. بگذارید مرحلهی بعد رو بگیم.»
آخر سر، نوبت به جواد نرسید که طرح بدهد. آقا محسن رو به حاجمحمد کوثری گفت:
«الان بچههاتون کجان؟»
حاجی گفت: «دو تا از گردانها رو فرستادیم برن بهمنشیر.»
گفت: «کدوم گردانها؟»
گفت: «مالک و عمار.»
آقای شمخانی گفت: «نباید الان میفرستادید. تماس بگیرید برگردن.»
حاجمحمد فوری رفت سراغ تلفن. آن موقع یک مدل تلفن تازه آمده بود که میشد با راه دور تماس گرفت. من هم چندبار با آن با اهل و عیال حرف زده بودم.
سیدمجتبی و احمد نوزاد آرام گفتند:
«سید، یک آس بیا.»
گفتم: «البته ببخشید... دو تا گردانی که آقای کوثری برمیگردونه، میثم نیست. اگر میثم بود، صدام هم اینجا بود، خدا هم بود، نمیذاشتیم برگردن.»
آقا رحیم خندید.
گفتم: «شما فکر میکنید نیروهای عملیاتی گردانها هیچی حالیشون نیست؟ هر کدومشون دهتا مثل من و شما رو درس میدن. من تو گردانم صدتا فرمانده گردان دارم که مسئولیت قبول نمیکنن؛ برای خدا اومدن. اینا الان یک ساعت و نیم پیاده رفتن؛ چطور برگردن؟»
جلسه تا نصف شب طول کشید و کلید عملیات کربلای ۴ رسماً زده شد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
15.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شرمسار شهیدانیم
تصاویری بهت آور از لحظه شهادت رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل در دوران دفاع مقدس
با نغمه جانسوز و شنیدنی مداح باصفای جبهه ها حاج صادق آهنگران
من و تنهایی و غم؛ آه که یاران رفتند
من و غم گریه که آن سبزسواران رفتند
ای دل من به خدا سنگ تر از سنگ تویی
گر چه با نای غم آهنگ هم آهنگ تویی
چه غریبانه از این خانه گذر می کردند
قهرمانانه خطر بعد خطر می کردند
تو در اینجایی و گلهای معطر رفتند
نرگس و یاسمن و سرو و صنوبر رفتند
تو مگر آهنی ای دل که چنین سخت شدی
دامن خاک گرفتی و سیه بخت شدی
ای شهیدان منم و داغ شما می دانید
سوز نی های نیستان مرا می دانید
چه کنم گر نکنم یاد شما را روشن
داغ آیینه فریاد شما را روشن
ما چرا درک نکردیم شما را افسوس
نشنیدیم صدا بعد صدا را افسوس
شرمساریم شهیدان که چنین پژمردیم
زنده ماندید شما؛ ما همه اینجا مردیم
آی مردم به خدا داغ کبوتر دیدیم
هر کجا گام زدیم لاله پرپر دیدیم ...
#کلیپ #نماهنگ
@defae_moghadas
🍂 شهادت مهمانی خداوند است
و شهید مهمان خدا...
مهاباد ؛ آبان ۱۳۶۳
"شهید عباس قاسم پور"
در حال هم زدن دیگ شله زرد
#لشکر17_علیبنابیطالب
#عکس
@defae_moghadas
🍂 اعتراف شیرین چند روز پیش بنگویر وزیر امنیت داخلی اسراییل
وی در مقابل رسانه های جهان، بی بی سی، سی ان ان انتر نشیونال ، و..... در پاسخ به سوال "ما ایران را چقدر زدیم" گفت:
.. این دروغ دیگر با پخش تصاویر حملات ایران و مضحکه شدن پدافندهایمان با خودزنی اثری ندارد. نتانیاهو خودخواهانه پا در گودال باتلاق ایران کرد ...ما ۴۰ نفر سران ارشد را از دست دادیم، ۷ سناتور انگلیس و ۵۰ تاجر اروپایی .هنوز مردم زیر آوارهستند. بزرگترین پژوهشکده ما در جهان بصورت کامل تخریب شد...، گنبد آهنین تقریبا ناکارآمد شده، ۵ خلبان ماهر و دانشمند اسیر و کشته شدند. تمام مراکز موساد نابود گردید و ۱۵۰ افسر نظامی در اتاق جنگ منهدم شد. خانه خود نتاتنیاهو هم در امان نماند. در پالایشگاه های حیفا و اورشلیم هنوز احتمال شعله ور شدن هست، ۶۰ ساختمان ۱۷ طبقه، تمام مراکز تامین موادخوراکی، آب و برق اختلال کامل و جدی دارند.
۲۸۰ شخصیت مهم مذهبی ما کشته شد. یگان پهبادی ما روز دوم با ۸۰۰ پهباد نابود شد. اگر جلوی نتانیاهو گرفته نشود همگی آمار تلفات میشویم و گفتند موشکهای ایرانی را در کنترل داریم ولی فتاح از قلم افتاده بود و....
اللهم عجِّـلْ لوَلیِک الْـفَـرَج
#جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
🍂 خانهٔ ما خانهای گِلی و کوچک در بهبهان بود. دو اتاق داشت که در یکی از اتاقها هم وسایل منزل بود و هم مادربزرگم که پیرزنی نابینا بود در آن سکونت داشت و مادرم از او نگهداری میکرد. اتاق دیگر، هم اتاق نشیمن، هم پذیرایی و هم اتاق خواب ما بود. مادرم در گوشهای از آن کپسول گاز و اجاقگازی گذاشته بود و روی آن آشپزی میکرد؛ یعنی در اصل آن اتاق آشپزخانهٔ ما هم بود.
به خاطر دود زغال و هیزمی که در زمستان برای گرم کردن خانه استفاده میکردیم تمام دیوارهای اتاق سیاه شده بود و فضای دلگیری داشت. در سقف اتاق هم از تیرهای چوبی محکم چَندَل ــ که در برابر رطوبت مقاومت بالایی داشت ــ بهعنوان تیرهای اصلی استفاده شده بود و برای اینکه از موریانهها در امان باشد به نفت سیاه آغشتهاش کرده بودند. روی تیرها هم چوبهای باریکتری قرار داشت و روی آن را با حصیری که از نی بود و به آن بوریا میگفتند پوشانده بودند. سقف اتاق هم مانند دیوارها سیاه بود. پشتبام هم کاهگلی بود و معمولاً در ابتدای پاییز هر سال لایهای کاهگل بر روی آن کشیده میشد؛ اما بههرحال زمانی که بارندگی زیاد بود چکه میکرد و باید زیر جاهایی که آب چکه میکرد ظرف میگذاشتیم و دیگر جایی نبود که بخوابیم و بنشینیم و بازی کنیم؛ به همین خاطر خدا خدا میکردیم که زودتر باران بند بیاید.
در گوشهٔ حیاط، حوض و چاه آبی بود که برای شستوشو و در تابستانها برای آبتنی و حمام از آن استفاده میکردیم. روی حوض سایبانی با برگ نخل قرار داشت. چون برق نداشتیم که از پنکه یا کولر استفاده کنیم،
#گزیده_کتاب
#سینه_خیز_تا_عرش
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ از قرارگاه که بیرون آمدیم، حاجمحمد از دست من ناراحت و عصبانی بود. حق هم داشت؛ همهی فشارها و مسئولیتها روی دوش او بود و باید جواب هزار نفر را میداد. واسطهای بود میان فرماندهی گردان و ردههای بالاتر، و باید هر دو طرف را نگه میداشت تا کار جنگ نخوابد و درست هدایت شود. به او گفتم:
«حاجی، اگر عملیات خراب میشود، از همین قرارگاه خراب میشود. باید کار را از ریشه درست کرد تا نتیجه درست از آب دربیاید.»
حاجمحمد گفت:
«ول کن بابا، بگذار برویم دنبال کارها. وقت نداریم. فردا باید بروید آبادان تا سیدمجتبی از روی دکل توجیهتان کند.»
شب را در قرارگاه خوابیدیم. فردا راه افتادیم سمت آبادان تا از بالای دکل، خطوط عراقیها را دید بزنیم. دکل، خدا برکت بدهد، چهل متر ارتفاع داشت با چهلپنجاه پلهی نازک و میلهای. حسن محقق تا دکل را دید، سرش را بلند کرد رو به آسمان و گفت:
«اینجا باید آقاسید اول بره؛ سیدها مقدم هستن!»
گفتم:
«چرا من؟ مالک گردان اوله، من گردان ششم هستم. شما پنجتا بروید، بعداً من میآیم.»
واقعیتش این بود که اصلاً دلم نمیخواست از آن دکل بلند و خوفآور بالا بروم. مطمئنم هیچکس دلش نمیخواست. حسن محقق رفت بالا و وسط راه گیر کرد؛ نه میتوانست بالا برود، نه پایین بیاید. ما هم داد میزدیم:
«بابا، نمیتونی بیا پایین!»
بنده خدا مانده بود چه بگوید.
نفر پنجم جعفر محتشم بود که رفت بالا. ناگهان یکی از بالا داد زد:
«آسید ابوالفضل، شما تشریف نیار… هوا ابریه!»
همه مانده بودند این کیست که فقط مرا میشناسد.
بچهها شاکی شدند و با او دعوا کردند:
«اگر هوا ابریه، چرا همان پایین نگفتی و ما را کشاندی بالا؟!»
بچهها آمدند پایین و دیدهبان هم پشت سرشان. یکهو دیدم عباس حاجیان است. سلام و روبوسی کردیم. یکی از بچهها گفت:
«پارتیبازیه؟»
گفتم: «این نفس ماست دیگه، یا علی.»
یواشکی به عباس گفتم:
«عباس جان، مه بود؟»
گفت:
«نه، من دوربین را ۱۲۰ درجه گرفتم سمت ابرها؛ اینها هر چه نگاه میکردند مه میدیدند!»
بار دیگر با حوصله خط عراق را دید زدیم، توجیه شدیم و برگشتیم پیش بچهها.
دورانی که با بچههای گردان میثم در نخلستان بهمنشیر بودیم، یکی از بهترین دورانهای عمرم بود. نخلستان برای خودش قصهای داشت. آنجا نه از رزم شبانه خبری بود، نه از پیادهروی و آموزش نظامی. هر چه بود عشق بود و عرفان و راز و نیاز. هر شب بساط معنوی در چادرها برپا بود؛ قصهی قبرهای پشت چادرها و بچههایی که تا صبح در دل آن قبرها عبادت میکردند.
حسین سازور هر شب دعای خمسهعشر میخواند و بچهها به عشق آن دعا دور هم جمع میشدند. چند روز بعد که حاجآقا پروازی هم به جمع ما آمد، حال و هوای دیگری در دلها افتاد. او از یلان جنگ بود و در چند عملیات درخشیده بود. بهصورت نیروی آزاد، همراه جواد شیرازی، مهمان چادرهای ما شد. تجربهاش در حد فرماندهی لشکر بود، اما قید و بند فرماندهی نداشت؛ آمده بود با رزمندهها صفا کند. جمعی مرید او بودند و دورش حلقه میزدند تا از حرفهای عرفانی و دلنشینش بهره ببرند. وقتی لباس شخصی میپوشید، خوشتیپ و خوشرخ میشد.
در همان نخلستان غمناک و نمناک، بارها دیدم اصغر شبها بیدار است؛ عبادت میکند، با خدا خالصانه حرف میزند، به چادرها سر میکشد و روی بچهها را میپوشاند تا در رطوبت نخلستان سرما نخورند. آنقدر به بچهها محبت میکرد که من شرمنده میشدم. هیچوقت نتوانستم مثل او باشم.
یک روز دیدم تشت گذاشته و لباسهای زیر حمید مشکی، پیک گردان، را میشوید. حمید وقتی فهمید، ناراحت و شرمنده شد و به من گفت:
«چرا حاجاصغر این کار رو میکنه؟ من از شرمندگی آب میشم…»
تواضع، سکوت و عرفان اصغر او را در گردان زبانزد کرده بود. خداوکیلی این را سعادتی میدانستم که زیر سایهی او توفیق خدمت دارم.
یک روز در چادر لم داده بودم که رضا هوریا، مسئول تدارکات، آمد و چیزی گذاشت کف دستم:
«آقا سید، این رو بخور!»
نگاه کردم؛ چیزی نرم و سفید مثل پنیر بود. یک ذرهاش را چشیدم؛ خیلی خوشمزه و شیرین بود. گفتم:
«قربون عظمت خدا برم، این رو از کجا آوردی؟»
گفت:
«از بالای درخت خرما، از همان وسط که خرما میدهد. اسمش پنیرک است. خرما از همین پنیرک درست میشود. اگر نخل پنیرک نداشته باشد بار نمیدهد. یک کف دستش برابر دو جعبه خرماست، از بس قوت دارد.»
گفتم:
«تو چطور رفتی بالای درخت؟»
گفت:
«سر نخلها را زده بودند تا خط عراقیها دیده شود؛ رفتم با سرنیزه کندم.»
همهی پنیرک را خوردم؛ مزهای خوب و مخملی داشت. اما تا صبح از خارش خوابم نبرد. کمکم بچهها راهش را یاد گرفتند و تند و فرز از درختها بالا میرفتند و پنیرک میکندند. خیلی گرم و پرانرژی بود و بدن را داغ میکرد. برای همین بچهها مدام میرفتند آبتنی.
من راضی نبودم بچهها وارد بهمنشیر شوند؛ چون شنیده بودم قبلاً عدهای از نیروها در کرخه غرق شدهاند. سپرده بودم نگذارند کسانی که شنا بلد نیستند وارد آب شوند.
در این میان یک برگ برنده داشتیم: رفاقت با بچههای اطلاعات. ما با تیم حسیناللهکرم که کارکشتهی اطلاعات عملیات بودند، وصل بودیم. در همین عملیات، روی کار کلید کردم تا سر از کار قرارگاه دربیاورم. حتی گردان شهادت هم چنین برگ برندهای نداشت.
هر چه به زمان عملیات نزدیکتر میشدیم، بیشتر یقین میکردم چیزهایی که در قرارگاه به ما میگویند با چیزهایی که بچههای اطلاعات میگویند فرق دارد. تازه وقتی پای کار میرسیدیم، اوضاع جور دیگری رقم میخورد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 احساس مسئولیت
شهید حسن باقری
در عملیات رمضان
از زبان سردار شهید محمد باقری
#کلیپ
@defae_moghadas