🍂 شهادت مهمانی خداوند است
و شهید مهمان خدا...
مهاباد ؛ آبان ۱۳۶۳
"شهید عباس قاسم پور"
در حال هم زدن دیگ شله زرد
#لشکر17_علیبنابیطالب
#عکس
@defae_moghadas
🍂 اعتراف شیرین چند روز پیش بنگویر وزیر امنیت داخلی اسراییل
وی در مقابل رسانه های جهان، بی بی سی، سی ان ان انتر نشیونال ، و..... در پاسخ به سوال "ما ایران را چقدر زدیم" گفت:
.. این دروغ دیگر با پخش تصاویر حملات ایران و مضحکه شدن پدافندهایمان با خودزنی اثری ندارد. نتانیاهو خودخواهانه پا در گودال باتلاق ایران کرد ...ما ۴۰ نفر سران ارشد را از دست دادیم، ۷ سناتور انگلیس و ۵۰ تاجر اروپایی .هنوز مردم زیر آوارهستند. بزرگترین پژوهشکده ما در جهان بصورت کامل تخریب شد...، گنبد آهنین تقریبا ناکارآمد شده، ۵ خلبان ماهر و دانشمند اسیر و کشته شدند. تمام مراکز موساد نابود گردید و ۱۵۰ افسر نظامی در اتاق جنگ منهدم شد. خانه خود نتاتنیاهو هم در امان نماند. در پالایشگاه های حیفا و اورشلیم هنوز احتمال شعله ور شدن هست، ۶۰ ساختمان ۱۷ طبقه، تمام مراکز تامین موادخوراکی، آب و برق اختلال کامل و جدی دارند.
۲۸۰ شخصیت مهم مذهبی ما کشته شد. یگان پهبادی ما روز دوم با ۸۰۰ پهباد نابود شد. اگر جلوی نتانیاهو گرفته نشود همگی آمار تلفات میشویم و گفتند موشکهای ایرانی را در کنترل داریم ولی فتاح از قلم افتاده بود و....
اللهم عجِّـلْ لوَلیِک الْـفَـرَج
#جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
🍂 خانهٔ ما خانهای گِلی و کوچک در بهبهان بود. دو اتاق داشت که در یکی از اتاقها هم وسایل منزل بود و هم مادربزرگم که پیرزنی نابینا بود در آن سکونت داشت و مادرم از او نگهداری میکرد. اتاق دیگر، هم اتاق نشیمن، هم پذیرایی و هم اتاق خواب ما بود. مادرم در گوشهای از آن کپسول گاز و اجاقگازی گذاشته بود و روی آن آشپزی میکرد؛ یعنی در اصل آن اتاق آشپزخانهٔ ما هم بود.
به خاطر دود زغال و هیزمی که در زمستان برای گرم کردن خانه استفاده میکردیم تمام دیوارهای اتاق سیاه شده بود و فضای دلگیری داشت. در سقف اتاق هم از تیرهای چوبی محکم چَندَل ــ که در برابر رطوبت مقاومت بالایی داشت ــ بهعنوان تیرهای اصلی استفاده شده بود و برای اینکه از موریانهها در امان باشد به نفت سیاه آغشتهاش کرده بودند. روی تیرها هم چوبهای باریکتری قرار داشت و روی آن را با حصیری که از نی بود و به آن بوریا میگفتند پوشانده بودند. سقف اتاق هم مانند دیوارها سیاه بود. پشتبام هم کاهگلی بود و معمولاً در ابتدای پاییز هر سال لایهای کاهگل بر روی آن کشیده میشد؛ اما بههرحال زمانی که بارندگی زیاد بود چکه میکرد و باید زیر جاهایی که آب چکه میکرد ظرف میگذاشتیم و دیگر جایی نبود که بخوابیم و بنشینیم و بازی کنیم؛ به همین خاطر خدا خدا میکردیم که زودتر باران بند بیاید.
در گوشهٔ حیاط، حوض و چاه آبی بود که برای شستوشو و در تابستانها برای آبتنی و حمام از آن استفاده میکردیم. روی حوض سایبانی با برگ نخل قرار داشت. چون برق نداشتیم که از پنکه یا کولر استفاده کنیم،
#گزیده_کتاب
#سینه_خیز_تا_عرش
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۷۸
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ از قرارگاه که بیرون آمدیم، حاجمحمد از دست من ناراحت و عصبانی بود. حق هم داشت؛ همهی فشارها و مسئولیتها روی دوش او بود و باید جواب هزار نفر را میداد. واسطهای بود میان فرماندهی گردان و ردههای بالاتر، و باید هر دو طرف را نگه میداشت تا کار جنگ نخوابد و درست هدایت شود. به او گفتم:
«حاجی، اگر عملیات خراب میشود، از همین قرارگاه خراب میشود. باید کار را از ریشه درست کرد تا نتیجه درست از آب دربیاید.»
حاجمحمد گفت:
«ول کن بابا، بگذار برویم دنبال کارها. وقت نداریم. فردا باید بروید آبادان تا سیدمجتبی از روی دکل توجیهتان کند.»
شب را در قرارگاه خوابیدیم. فردا راه افتادیم سمت آبادان تا از بالای دکل، خطوط عراقیها را دید بزنیم. دکل، خدا برکت بدهد، چهل متر ارتفاع داشت با چهلپنجاه پلهی نازک و میلهای. حسن محقق تا دکل را دید، سرش را بلند کرد رو به آسمان و گفت:
«اینجا باید آقاسید اول بره؛ سیدها مقدم هستن!»
گفتم:
«چرا من؟ مالک گردان اوله، من گردان ششم هستم. شما پنجتا بروید، بعداً من میآیم.»
واقعیتش این بود که اصلاً دلم نمیخواست از آن دکل بلند و خوفآور بالا بروم. مطمئنم هیچکس دلش نمیخواست. حسن محقق رفت بالا و وسط راه گیر کرد؛ نه میتوانست بالا برود، نه پایین بیاید. ما هم داد میزدیم:
«بابا، نمیتونی بیا پایین!»
بنده خدا مانده بود چه بگوید.
نفر پنجم جعفر محتشم بود که رفت بالا. ناگهان یکی از بالا داد زد:
«آسید ابوالفضل، شما تشریف نیار… هوا ابریه!»
همه مانده بودند این کیست که فقط مرا میشناسد.
بچهها شاکی شدند و با او دعوا کردند:
«اگر هوا ابریه، چرا همان پایین نگفتی و ما را کشاندی بالا؟!»
بچهها آمدند پایین و دیدهبان هم پشت سرشان. یکهو دیدم عباس حاجیان است. سلام و روبوسی کردیم. یکی از بچهها گفت:
«پارتیبازیه؟»
گفتم: «این نفس ماست دیگه، یا علی.»
یواشکی به عباس گفتم:
«عباس جان، مه بود؟»
گفت:
«نه، من دوربین را ۱۲۰ درجه گرفتم سمت ابرها؛ اینها هر چه نگاه میکردند مه میدیدند!»
بار دیگر با حوصله خط عراق را دید زدیم، توجیه شدیم و برگشتیم پیش بچهها.
دورانی که با بچههای گردان میثم در نخلستان بهمنشیر بودیم، یکی از بهترین دورانهای عمرم بود. نخلستان برای خودش قصهای داشت. آنجا نه از رزم شبانه خبری بود، نه از پیادهروی و آموزش نظامی. هر چه بود عشق بود و عرفان و راز و نیاز. هر شب بساط معنوی در چادرها برپا بود؛ قصهی قبرهای پشت چادرها و بچههایی که تا صبح در دل آن قبرها عبادت میکردند.
حسین سازور هر شب دعای خمسهعشر میخواند و بچهها به عشق آن دعا دور هم جمع میشدند. چند روز بعد که حاجآقا پروازی هم به جمع ما آمد، حال و هوای دیگری در دلها افتاد. او از یلان جنگ بود و در چند عملیات درخشیده بود. بهصورت نیروی آزاد، همراه جواد شیرازی، مهمان چادرهای ما شد. تجربهاش در حد فرماندهی لشکر بود، اما قید و بند فرماندهی نداشت؛ آمده بود با رزمندهها صفا کند. جمعی مرید او بودند و دورش حلقه میزدند تا از حرفهای عرفانی و دلنشینش بهره ببرند. وقتی لباس شخصی میپوشید، خوشتیپ و خوشرخ میشد.
در همان نخلستان غمناک و نمناک، بارها دیدم اصغر شبها بیدار است؛ عبادت میکند، با خدا خالصانه حرف میزند، به چادرها سر میکشد و روی بچهها را میپوشاند تا در رطوبت نخلستان سرما نخورند. آنقدر به بچهها محبت میکرد که من شرمنده میشدم. هیچوقت نتوانستم مثل او باشم.
یک روز دیدم تشت گذاشته و لباسهای زیر حمید مشکی، پیک گردان، را میشوید. حمید وقتی فهمید، ناراحت و شرمنده شد و به من گفت:
«چرا حاجاصغر این کار رو میکنه؟ من از شرمندگی آب میشم…»
تواضع، سکوت و عرفان اصغر او را در گردان زبانزد کرده بود. خداوکیلی این را سعادتی میدانستم که زیر سایهی او توفیق خدمت دارم.
یک روز در چادر لم داده بودم که رضا هوریا، مسئول تدارکات، آمد و چیزی گذاشت کف دستم:
«آقا سید، این رو بخور!»
نگاه کردم؛ چیزی نرم و سفید مثل پنیر بود. یک ذرهاش را چشیدم؛ خیلی خوشمزه و شیرین بود. گفتم:
«قربون عظمت خدا برم، این رو از کجا آوردی؟»
گفت:
«از بالای درخت خرما، از همان وسط که خرما میدهد. اسمش پنیرک است. خرما از همین پنیرک درست میشود. اگر نخل پنیرک نداشته باشد بار نمیدهد. یک کف دستش برابر دو جعبه خرماست، از بس قوت دارد.»
گفتم:
«تو چطور رفتی بالای درخت؟»
گفت:
«سر نخلها را زده بودند تا خط عراقیها دیده شود؛ رفتم با سرنیزه کندم.»
همهی پنیرک را خوردم؛ مزهای خوب و مخملی داشت. اما تا صبح از خارش خوابم نبرد. کمکم بچهها راهش را یاد گرفتند و تند و فرز از درختها بالا میرفتند و پنیرک میکندند. خیلی گرم و پرانرژی بود و بدن را داغ میکرد. برای همین بچهها مدام میرفتند آبتنی.
من راضی نبودم بچهها وارد بهمنشیر شوند؛ چون شنیده بودم قبلاً عدهای از نیروها در کرخه غرق شدهاند. سپرده بودم نگذارند کسانی که شنا بلد نیستند وارد آب شوند.
در این میان یک برگ برنده داشتیم: رفاقت با بچههای اطلاعات. ما با تیم حسیناللهکرم که کارکشتهی اطلاعات عملیات بودند، وصل بودیم. در همین عملیات، روی کار کلید کردم تا سر از کار قرارگاه دربیاورم. حتی گردان شهادت هم چنین برگ برندهای نداشت.
هر چه به زمان عملیات نزدیکتر میشدیم، بیشتر یقین میکردم چیزهایی که در قرارگاه به ما میگویند با چیزهایی که بچههای اطلاعات میگویند فرق دارد. تازه وقتی پای کار میرسیدیم، اوضاع جور دیگری رقم میخورد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 احساس مسئولیت
شهید حسن باقری
در عملیات رمضان
از زبان سردار شهید محمد باقری
#کلیپ
@defae_moghadas
«یک نفر، اگر قامتش از جنس همت باشد، میتواند ترازوی جهان را به سمت آیندهای تازه سنگین کند.»
و امروز هیچگاه تکرار نمیشه!
پس بلند شو و نهایت استفاده رو
از امروزت بکن رفیق ...
#پدر_موشکی_ایران
#شهید_حسن_طهرانیمقدم
@defae_moghadas
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 تونلهای غزه چگونه ساخته شدند؟
روایتی از خون دل خوردن جوانان مقاومت برای ساخت مقرهای مجاهدان در غزه..
#کلیپ #جبهه_مقاومت
@defae_moghadas
🍂
🔻 کلاس درس در اسارت
یکی از ساختمانهای اردوگاه را کردند مدرسه، تا به این وسیله بچّه ها را بکشند آن جا و تبلیغات خوبی برای خودشان دست و پا کنند و در روزنامه هایشان بنویسند اسیران خردسال ایرانی زیر سایه ی صدام در عراق به مدرسه می روند.
یک روز سرگرد آمد و عدّه ای از ریزه میزه ها را جدا کرد که ببرد مدرسه، اما هیچ کس حاضر نشد همراهش برود. سرگرد به زور متوسّل شد، اما باز هم کاری از پیش نبرد. ناراحت شد و با چشمانی سرخ شده، در حالی که عصای خیزرانش را در هوا تکان میداد، بعد از کلّی فحش و ناسزا، گفت: چرا نمی رین مدرسه؟ یکی از بچّه ها بلند شد و با لهجه ی اصفهانی گفت: جناب سرگرد، ما به خاطر فرار از مدرسه اومدیم جبهه، اسیر شدیم؛ حالا شما می خواین دوباره ما رو بکشونین مدرسه؟ نه خیر، ما نیستیم. این را که گفت، صدای خنده ی بچّه ها به هوا بلند شد؛ و سرگرد از خیر مدرسه بردن ما گذشت.
#طنز_اسارت #طنز_جبهه
@defae_moghadas