🍂 آهسته میآید صدا
انگشترم آنجاست!
این هم کمی از چفیهام...
بال و پرم آنجاست...
قرآن جیبی، قدری از پیراهنی خاکی
یک ساعت کهنه کنار دفترم آنجاست...
دست و... خشابی خالی و...
مشتی گره کرده
عکس امام و قطعهای از
باورم آنجاست
یک قمقمه، یک فین غواصی و یک لبخند
یک یادگاری از نگاه مادرم آنجاست
مهر نمازم لای شببوها نمایان است
«یک چشمه، یک رود» از دو چشمان ترم آنجاست
حالا ببند آن چشمهای نازنینت را
تا ننگری که استخوان پیکرم آنجاست
شاعر عبدالرحیم سعیدی راد
#عکس #شعر
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
847.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شقایق را وحشی می خوانند،
چرا که آزاده است و
رنگ تعلق ندارد
🔸 سید اهل قلم
سید مرتضی آوینی
#کلیپ #آوینی
@defae_moghadas
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 ارتش، قبل و بعد از انقلاب
🔹 حسنی سعدی:
در منطقه کردستان فرماندهان لشکر نمی توانستند فرماندهی کنند و فرماندهی وجود نداشت. برای نمونه، در اول انقلاب، سرهنگ ماشاء الله صفری را که سرگرد بود، به فرماندهی لشکر ۲۸ منصوب کردند که از عهده کار برنیامد و پس از چند روز، او را تعویض کردند، افراد ضدانقلاب، معاون لشکر را گرفتند و وی را به شهادت رساندند. در واقع، مثله اش کردند، وی افسر بسیار متدینی بود و حتی قرآن را با دست نوشته بود.
خود مرحوم ظهير نژاد، فرمانده لشکر ۶۴ خدا رحمتش کند، می گفت: هنگامی که من به مهاباد رفتم، دیدم قاسملو و عزالدین حسینی نشسته بودند و حکومت را در آنجا در دست داشتند، به من گفته شد نرو ، اما من به آنجارفتم و در جلسه شان، سازمانشان را به هم ریختم و با اینکه فقط یکی دو نفر با خود برده بودم، به آنها تشر زدم و گفتم ما پدرتان را در می آوریم».
هرچند در آن منطقه، لشکر ۶۴ حضور داشت، اما دو گردان از لشکر ۲۱ نیز در الواتان و در زیر امر لشکر ۶۴ و گردانهایی هم زیر امر لشکر ۲۸ عمل می کردند. به همین ترتیب، این مناطق را تا بهمن ماه تقویت
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ با بچهها کمک کردیم جنازهی حسین را پشت تویوتا گذاشتیم. دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد، پشتم خالی شد، بغض گلویم را گرفت. حسین ستون گردان بود؛ قرار بود او بچهها را پای کار ببرد و من و اصغر فقط پشت بیسیم بنشینیم و پز بدهیم! مصیبت از این بالاتر نمیشد.
زخمیها را هم پشت و جلوی تویوتا ریختیم و فرستادیم عقب. اکبر سرپوشان اما نرفت؛ امدادگر زخمش را پانسمان کرد، هرچه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد. اکبر ماند و آنهایی که زخم سطحی داشتند، وقتی سرسختی او را دیدند، بلند شدند، جان گرفتند، سلاح برداشتند و هر کس رفت پی کاری. از گروهان محمود هر که مانده بود جمع کردیم و حرکت دادیم. مرتضی بهزادی آنها را پشت خاکریز نعل اسبی چید برای پدافند.
آن روز تا ساعت سه ـ چهار بعدازظهر عراق آتش ریخت و تلفات گرفت. حوالی پنج بعدازظهر یک خیز عقب رفت، نیروهایش را برد عقب و در عوض دویست تانک تی-۷۲ آورد توی زمین. میخواست ما را پس بزند و خودش را محک بزند؛ آن هم نه با نفر، با تانک. گلوله مستقیم میزد و خاکریزها را زیر و رو میکرد. بچهها بعضی به چالههایی که کنده بودند پناه گرفتند. تانکها تا صد و پنجاه متری خاکریز نعل اسبی آمدند، اما نچسباندند؛ فقط عقب و جلو کردند و گلوله ریختند.
به شب نکشید که یک راکت مستقیم خورد به نعل اسبی؛ محمود ژولیده و حسین بابایی سخت زخمی شدند و رضا محمدی همانجا شهید شد. محمود از صد جا ترکش خورد؛ شکم، پا و صورت. همه گفتند رفتنی است. آتش دیگر تعارف نداشت؛ زد و همه را داغان کرد و گردان را به هم ریخت.
غروب، در آن صحرای محشر پشت خاکریز نشسته بودم و کربلا را انگار به چشم میدیدم؛ گردان پهلوانها جلوی چشمم از هم میپاشید. اطرافم پر از زخمی، دست و پاقطعشده و شهید بود. ادعای پدری گردان را داشتم، اما در آن دریای آتش دستم از همه جا کوتاه بود. بچهها جلوی چشمم پرپر میشدند و من تماشاگر گود شده بودم.
در همین حال اصغر آمد؛ تیر به فکش خورده بود، صورتش غرق خون بود، چشمهایش دو دو میزد. چفیهاش را روی صورت گرفته بود و پریشان آمد نشست کنارم. گفتم: «تو قرار نبود بخوری داش اصغر، بلند شو برو عقب. اینجا نمون.» گفت: «چیزی نیست، میتونم کار کنم.» گفتم: «بچهها تو رو ببینن خودشون رو میبازن؛ فرماندهشون رو زخمی ببینن، روحیهشون میریزه.» اصغر، بندهخدا، حرفی نزد؛ بس که نجیب بود. بیهیچ حرفی بلند شد و رفت عقب.
یک ساعتی گذشت. آرام از کنار بچهها رد شدم تا بروم آن طرف خاکریز. ناگهان ترکش خورد به دستم؛ همان دستی که قبلاً دو بار زخمی شده بود. پشت بازویم سوراخ شد. نشستم، چفیهام را گرفتم روی زخم. خون زد بیرون و لباسم غرق خون شد. یادم نیست چه حالی داشتم؛ درد حالیام نبود، داغ بودم. آنجا آدم درد خودش را فراموش میکرد. سر بلند کردم و نگاهی به خط عراقیها انداختم که با تاریکی هوا آتششان کم میشد.
در میان آتش و خون، مرد میدان علی زاکانی رسید. رسیدن یک جیگردار و مدیر مخلص چقدر قیمت دارد! بینهایت خسته بودم، اما با دیدن علی آرام شدم. بیسیم را به او دادم. علی پیک الهی بود؛ تقریباً کار من، شهادت حسین طاهری و رضا محمدی و مجروحیت اصغر روی دوشش افتاد. فراق یاران سخت بود و توکل بر مولا تنها دوای درد.
همانطور که دل خسته و مجروح به سینهی خاکریز تکیه داده بودم، دیدم کسی از دل تاریکی آمد. از دور فکر کردم روحانی است با عمامهی سفید. جلو آمد و با صدایی دورگه گفت: «این سید ابوالفضل کیه؟» گفتم: «چه کارش داری داداش؟» گفت: «میگن واسه گندهبازی آمده جبهه؟» شاکی شدم و گفتم: «به تو چه زر میزنی؟» گفت: «میگن فقط یک نفره، بهش میگن اصغر ارسنجانی، علیاصغر، میگن سلطانشه. الان علیاصغر نیست، میگن تو شاگردشی؟»
یکدفعه بلند شدم، توی صورتش خیره شدم و دیدم ای داد... اصغر است! صورتش باندپیچی بود، نشناختم. باند خونین شده بود، چشمهایش بیحال و دو دو میزد. گفتم: «اصغر، تویی؟» گفت: «آره، اصغرم.» گفتم: «چطوری برگشتی؟ چرا برگشتی؟» گفت: «موتور بهداری رو کار گرفتم، سیمش رو یکسره کردم و آمدم. دلم تاب نداشت بمونم.»
اصغر لوطیگریاش را ثابت کرد. وقتی آمد، جان تازه گرفتم، پشتم گرم شد. غیر از این از او انتظار نداشتم؛ در بدترین لحظه تکیهگاهم شد. گفتم: «بیا، بیا اصغر جان بشین... چند ساعته دارم بیسیم میزنم یک لودر بفرستن. ذهنم اینه که دوباره عراقیها میان جاپا بگیرن. این طرف ما گوشت هستیم و یک مشت آرپیجی؛ آن طرف آهن و فولاد که هیچچیز بهش اثر نمیکنه. عراق هر صد متر بین خاکریزها رو خالی گذاشته تا تانکها راحت رفتوآمد کنند...»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 خرمشهر را پس میگیریم
محمدرضا حسینی
«در یکی از شبهای عملیات، مأموریت داشتیم که به سمت مواضع دشمن حرکت کنیم. هوا تاریک بود و سکوت سنگینی بر منطقه حاکم بود. در میان راه، یکی از همرزمانم، (شهید علیاکبر نوری)، متوجه شد که یک گروه از نیروهای دشمن در کمین نشستهاند. بدون لحظهای تردید، با صدای بلند فریاد زد: "بچهها، مراقب باشید!" همین فریاد باعث شد که نیروهای ما به سرعت موضع بگیرند و از غافلگیری دشمن جلوگیری کنند.
درگیری شدیدی آغاز شد و ما با تمام توان مقاومت کردیم. در میان نبرد، شهید نوری با شجاعت تمام به سمت یکی از سنگرهای دشمن حمله کرد و موفق شد چندین نفر از آنها را از پای درآورد. اما در همین لحظه، گلولهای به سینهاش اصابت کرد و به زمین افتاد. با وجود جراحت شدید، لبخندی بر لب داشت و زمزمه کرد: " خرمشهر را پس میگیریم... " این آخرین جملهای بود که از او شنیدیم.»
#خرمشهر #خاطرات_کوتاه
@defae_moghadas
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 رحمت آسمان
بر خاکی میبارد که
روزی بر آن ایستادند تا ما بمانیم.
#نماهنگ
@defae_moghadas
..بعد از آنکه موافقت اولیه را آقای دکتر مهدی گرفت، به من گفت: «فلان روز برو فرودگاه، هلیکوپتر میآید و تو را به خواجه بهاءالدین میبرد.» هماهنگ کردم و رفتم. مأموران ایکسری، سربازهای روس بودند. وسایل مرا بارها بالا و پایین کردند؛ یکی از آنها سهپایۀ دوربینم را برداشت و پرسید: «این چیست؟» گفتم: «اشتاتیو»؛ لغتش را به روسی یاد گرفته بودم. بعد پرسید: «کجا میروی؟» گفتم: «افغانستان.» گفت: «برای چه؟» پاسخ دادم: «ژورنالیست، توریست.» ناگهان با تمسخر گفت: «ایرانسکی؟ ایرانسکی نیت ژورنالیست، نیت توریست، تروریست!» (ایرانی ژورنالیست و توریست نیست، تروریست است). مزاحمت ایجاد میکرد و میخواست مانع رفتنم شود.
در حالیکه مقصد من منطقهای بود که اساساً بردن هر وسیلهای حتی شبیه سلاح، بیمعنا بود. همانجا نمایندۀ سفارت افغانستان با آنها صحبت کرد و بالاخره رهایم کردند. سوار هلیکوپتر شدیم و حرکت کردیم.
در مسیر، اتفاقی بسیار بامزه افتاد؛ ماجرایی که بارها تعریف کردهام، از جمله برای بهروز افخمی. او گفت: «از این داستان باید فیلم سینمایی بسازی تا جهان بفهمد چرا جنگ افغانستان اینقدر طول کشید.»
در آسمان، جایی گیر افتادیم. میان کابین خلبان و بخش بار ــ که حالا مسافری نشسته بود ــ درِ هلیکوپتر جنگی کنده شده بود و سروصدای کابین گاهی بهوضوح شنیده میشد. ناگهان دیدم یکی از خلبانها صدای بیسیم را زیاد کرد. از آنسو کسی گفت: «پرندۀ ناشناس...»
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 فیلم های اجباری
احمد چلداوی
روزها میگذشت و روز بروز ایمان و مودت بین بچهها بیشتر میشد. دیگر بازار خبرچینی کساد شده بود. خبرچینها هم توبه کرده و به آغوش بچهها بازگشته بودند. خبری از کتکهای دسته جمعی و انفرادی طاقت فرسا نبود اما این وضع، آرامش قبل از طوفان و آتشی بود زیر خاکستر.
یادم هست روز اول که ویدئو را آوردند سروان عراقی آمد و شروع کرد به منت گذاشتن سر بچهها که ما چنین هستیم و برای راحتی شما ویدئو آوردهایم. فیلم اول خیلی مبتذل بود و خود بعثیها چهارچشمی نگاه میکردند و مثل حیوان لذت میبردند و همین باعث شده بود متوجه سرهای پایین بچهها نشوند. یک سرهنگ خلبان ایرانی به نام محمد وارسته را هم برای تماشای اجباری آورده بودند. افسر عراقی برای منتگذاری رو به این خلبان کرد و گفت: «ها محمد اشلونه الفيلم» یعنی: ها محمد فیلم چطوره؟ او انتظار داشت با به به و چه چه سرهنگ روبرو شود. اما محمد، با لبخندی معنیدار به افسر عراقی گفت: بله قربان برا بچهها خوبه. من هم این جمله خلبان را با آب و تاب ترجمه کردم تا باد افسر عراقی را بخوابانم. افسر عراقی از متلک محمد ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد.
#خاطرات_کوتاه #خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂 شب یلدای اسارت
علی علیدوست قزوینی
🔸 اواخر روزهای آذرماه ۱۳۶۶ بود که سرباز عراقی به ارشد اردوگاه گفت:
«مسئولان غذا برای گرفتن دسر به خط بشوند.»
معمولاً هر آسایشگاه ۵ تا ۶ ظرف غذا داشت که باید در وقتهای مشخص جلوی هر قاطع صف میکشیدند و با نظارت سربازان عراقی به آشپزخانه میرفتند و غذا میگرفتند.
🔸 برای گرفتن دسر معمولاً فقط یک نفر حاضر میشد. در فصل پاییز، یک روز در میان به ما خرما (خَارَک یا رطب زرد نیمهرسیده) میدادند. اما آن روز برخلاف روال معمول، انار دادند.
کیفیت میوهها بسیار پایین بود؛ بهطوری که اگر در ایران به حیوانات میدادند، نمیخوردند. تقریباً به هر دو نفر یک انار رسید.
🔸 شب شد و پس از صرف شام، مسئول توزیع غذا انارها را پخش کرد. بچهها مشغول خوردن شدند، اما یکی از آزادگان به نام محمدرضا میرجلّیلی (اهل یزد) که سرماخورده بود، میلی به خوردن انار نداشت.
دوستش هم ناچار بود صبر کند تا حال او بهتر شود، چون امکان نصف کردن یا نگهداری انار وجود نداشت (به دلیل نبود یخچال و وسایل نگهداری).
🔸 این ماجرا گذشت تا شب یلدا فرا رسید. بچهها گفتند:
«کاش انارها را برای امشب نگه میداشتیم.»
اما اگر چنین میکردیم، حتماً با تنبیه عراقیها مواجه میشدیم. در همین حین، محمدرضا به ارشد آسایشگاه گفت:
«من انارم را نخوردم، بیایید آن را بین بچهها تقسیم کنیم.»
برخی گفتند: «این حق توست.»
برخی دیگر گفتند: «یه ده آباد به از صد ده خراب» (یعنی بهتر است یک نفر سیر شود تا اینکه ۶۰ نفر چیزی نفهمند).
عدهای هم با شوخی گفتند: «ما حاضر هستیم تنهایی بخوریم و برای همه تعریف کنیم!»
🔸 در نهایت قرار شد همان یک انار را دانه کنند و بین همه تقسیم کنند.
- به هر نفر دو یا سه دانه رسید.
- چند دانه بیشتر هم به محمدرضا و دوستش داده شد.
این شب برای بچههای آسایشگاه قاطع ۲ کمپ ۹ فراموشنشدنی شد. فردا که آزادباش دادند، بچهها با احساس خاصی به دیگران گفتند:
«ما شب یلدا انار خوردیم!»
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas