🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۳
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ با بچهها کمک کردیم جنازهی حسین را پشت تویوتا گذاشتیم. دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد، پشتم خالی شد، بغض گلویم را گرفت. حسین ستون گردان بود؛ قرار بود او بچهها را پای کار ببرد و من و اصغر فقط پشت بیسیم بنشینیم و پز بدهیم! مصیبت از این بالاتر نمیشد.
زخمیها را هم پشت و جلوی تویوتا ریختیم و فرستادیم عقب. اکبر سرپوشان اما نرفت؛ امدادگر زخمش را پانسمان کرد، هرچه اصرار کردم برود عقب، قبول نکرد. اکبر ماند و آنهایی که زخم سطحی داشتند، وقتی سرسختی او را دیدند، بلند شدند، جان گرفتند، سلاح برداشتند و هر کس رفت پی کاری. از گروهان محمود هر که مانده بود جمع کردیم و حرکت دادیم. مرتضی بهزادی آنها را پشت خاکریز نعل اسبی چید برای پدافند.
آن روز تا ساعت سه ـ چهار بعدازظهر عراق آتش ریخت و تلفات گرفت. حوالی پنج بعدازظهر یک خیز عقب رفت، نیروهایش را برد عقب و در عوض دویست تانک تی-۷۲ آورد توی زمین. میخواست ما را پس بزند و خودش را محک بزند؛ آن هم نه با نفر، با تانک. گلوله مستقیم میزد و خاکریزها را زیر و رو میکرد. بچهها بعضی به چالههایی که کنده بودند پناه گرفتند. تانکها تا صد و پنجاه متری خاکریز نعل اسبی آمدند، اما نچسباندند؛ فقط عقب و جلو کردند و گلوله ریختند.
به شب نکشید که یک راکت مستقیم خورد به نعل اسبی؛ محمود ژولیده و حسین بابایی سخت زخمی شدند و رضا محمدی همانجا شهید شد. محمود از صد جا ترکش خورد؛ شکم، پا و صورت. همه گفتند رفتنی است. آتش دیگر تعارف نداشت؛ زد و همه را داغان کرد و گردان را به هم ریخت.
غروب، در آن صحرای محشر پشت خاکریز نشسته بودم و کربلا را انگار به چشم میدیدم؛ گردان پهلوانها جلوی چشمم از هم میپاشید. اطرافم پر از زخمی، دست و پاقطعشده و شهید بود. ادعای پدری گردان را داشتم، اما در آن دریای آتش دستم از همه جا کوتاه بود. بچهها جلوی چشمم پرپر میشدند و من تماشاگر گود شده بودم.
در همین حال اصغر آمد؛ تیر به فکش خورده بود، صورتش غرق خون بود، چشمهایش دو دو میزد. چفیهاش را روی صورت گرفته بود و پریشان آمد نشست کنارم. گفتم: «تو قرار نبود بخوری داش اصغر، بلند شو برو عقب. اینجا نمون.» گفت: «چیزی نیست، میتونم کار کنم.» گفتم: «بچهها تو رو ببینن خودشون رو میبازن؛ فرماندهشون رو زخمی ببینن، روحیهشون میریزه.» اصغر، بندهخدا، حرفی نزد؛ بس که نجیب بود. بیهیچ حرفی بلند شد و رفت عقب.
یک ساعتی گذشت. آرام از کنار بچهها رد شدم تا بروم آن طرف خاکریز. ناگهان ترکش خورد به دستم؛ همان دستی که قبلاً دو بار زخمی شده بود. پشت بازویم سوراخ شد. نشستم، چفیهام را گرفتم روی زخم. خون زد بیرون و لباسم غرق خون شد. یادم نیست چه حالی داشتم؛ درد حالیام نبود، داغ بودم. آنجا آدم درد خودش را فراموش میکرد. سر بلند کردم و نگاهی به خط عراقیها انداختم که با تاریکی هوا آتششان کم میشد.
در میان آتش و خون، مرد میدان علی زاکانی رسید. رسیدن یک جیگردار و مدیر مخلص چقدر قیمت دارد! بینهایت خسته بودم، اما با دیدن علی آرام شدم. بیسیم را به او دادم. علی پیک الهی بود؛ تقریباً کار من، شهادت حسین طاهری و رضا محمدی و مجروحیت اصغر روی دوشش افتاد. فراق یاران سخت بود و توکل بر مولا تنها دوای درد.
همانطور که دل خسته و مجروح به سینهی خاکریز تکیه داده بودم، دیدم کسی از دل تاریکی آمد. از دور فکر کردم روحانی است با عمامهی سفید. جلو آمد و با صدایی دورگه گفت: «این سید ابوالفضل کیه؟» گفتم: «چه کارش داری داداش؟» گفت: «میگن واسه گندهبازی آمده جبهه؟» شاکی شدم و گفتم: «به تو چه زر میزنی؟» گفت: «میگن فقط یک نفره، بهش میگن اصغر ارسنجانی، علیاصغر، میگن سلطانشه. الان علیاصغر نیست، میگن تو شاگردشی؟»
یکدفعه بلند شدم، توی صورتش خیره شدم و دیدم ای داد... اصغر است! صورتش باندپیچی بود، نشناختم. باند خونین شده بود، چشمهایش بیحال و دو دو میزد. گفتم: «اصغر، تویی؟» گفت: «آره، اصغرم.» گفتم: «چطوری برگشتی؟ چرا برگشتی؟» گفت: «موتور بهداری رو کار گرفتم، سیمش رو یکسره کردم و آمدم. دلم تاب نداشت بمونم.»
اصغر لوطیگریاش را ثابت کرد. وقتی آمد، جان تازه گرفتم، پشتم گرم شد. غیر از این از او انتظار نداشتم؛ در بدترین لحظه تکیهگاهم شد. گفتم: «بیا، بیا اصغر جان بشین... چند ساعته دارم بیسیم میزنم یک لودر بفرستن. ذهنم اینه که دوباره عراقیها میان جاپا بگیرن. این طرف ما گوشت هستیم و یک مشت آرپیجی؛ آن طرف آهن و فولاد که هیچچیز بهش اثر نمیکنه. عراق هر صد متر بین خاکریزها رو خالی گذاشته تا تانکها راحت رفتوآمد کنند...»
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 خرمشهر را پس میگیریم
محمدرضا حسینی
«در یکی از شبهای عملیات، مأموریت داشتیم که به سمت مواضع دشمن حرکت کنیم. هوا تاریک بود و سکوت سنگینی بر منطقه حاکم بود. در میان راه، یکی از همرزمانم، (شهید علیاکبر نوری)، متوجه شد که یک گروه از نیروهای دشمن در کمین نشستهاند. بدون لحظهای تردید، با صدای بلند فریاد زد: "بچهها، مراقب باشید!" همین فریاد باعث شد که نیروهای ما به سرعت موضع بگیرند و از غافلگیری دشمن جلوگیری کنند.
درگیری شدیدی آغاز شد و ما با تمام توان مقاومت کردیم. در میان نبرد، شهید نوری با شجاعت تمام به سمت یکی از سنگرهای دشمن حمله کرد و موفق شد چندین نفر از آنها را از پای درآورد. اما در همین لحظه، گلولهای به سینهاش اصابت کرد و به زمین افتاد. با وجود جراحت شدید، لبخندی بر لب داشت و زمزمه کرد: " خرمشهر را پس میگیریم... " این آخرین جملهای بود که از او شنیدیم.»
#خرمشهر #خاطرات_کوتاه
@defae_moghadas
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 رحمت آسمان
بر خاکی میبارد که
روزی بر آن ایستادند تا ما بمانیم.
#نماهنگ
@defae_moghadas
..بعد از آنکه موافقت اولیه را آقای دکتر مهدی گرفت، به من گفت: «فلان روز برو فرودگاه، هلیکوپتر میآید و تو را به خواجه بهاءالدین میبرد.» هماهنگ کردم و رفتم. مأموران ایکسری، سربازهای روس بودند. وسایل مرا بارها بالا و پایین کردند؛ یکی از آنها سهپایۀ دوربینم را برداشت و پرسید: «این چیست؟» گفتم: «اشتاتیو»؛ لغتش را به روسی یاد گرفته بودم. بعد پرسید: «کجا میروی؟» گفتم: «افغانستان.» گفت: «برای چه؟» پاسخ دادم: «ژورنالیست، توریست.» ناگهان با تمسخر گفت: «ایرانسکی؟ ایرانسکی نیت ژورنالیست، نیت توریست، تروریست!» (ایرانی ژورنالیست و توریست نیست، تروریست است). مزاحمت ایجاد میکرد و میخواست مانع رفتنم شود.
در حالیکه مقصد من منطقهای بود که اساساً بردن هر وسیلهای حتی شبیه سلاح، بیمعنا بود. همانجا نمایندۀ سفارت افغانستان با آنها صحبت کرد و بالاخره رهایم کردند. سوار هلیکوپتر شدیم و حرکت کردیم.
در مسیر، اتفاقی بسیار بامزه افتاد؛ ماجرایی که بارها تعریف کردهام، از جمله برای بهروز افخمی. او گفت: «از این داستان باید فیلم سینمایی بسازی تا جهان بفهمد چرا جنگ افغانستان اینقدر طول کشید.»
در آسمان، جایی گیر افتادیم. میان کابین خلبان و بخش بار ــ که حالا مسافری نشسته بود ــ درِ هلیکوپتر جنگی کنده شده بود و سروصدای کابین گاهی بهوضوح شنیده میشد. ناگهان دیدم یکی از خلبانها صدای بیسیم را زیاد کرد. از آنسو کسی گفت: «پرندۀ ناشناس...»
#گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 فیلم های اجباری
احمد چلداوی
روزها میگذشت و روز بروز ایمان و مودت بین بچهها بیشتر میشد. دیگر بازار خبرچینی کساد شده بود. خبرچینها هم توبه کرده و به آغوش بچهها بازگشته بودند. خبری از کتکهای دسته جمعی و انفرادی طاقت فرسا نبود اما این وضع، آرامش قبل از طوفان و آتشی بود زیر خاکستر.
یادم هست روز اول که ویدئو را آوردند سروان عراقی آمد و شروع کرد به منت گذاشتن سر بچهها که ما چنین هستیم و برای راحتی شما ویدئو آوردهایم. فیلم اول خیلی مبتذل بود و خود بعثیها چهارچشمی نگاه میکردند و مثل حیوان لذت میبردند و همین باعث شده بود متوجه سرهای پایین بچهها نشوند. یک سرهنگ خلبان ایرانی به نام محمد وارسته را هم برای تماشای اجباری آورده بودند. افسر عراقی برای منتگذاری رو به این خلبان کرد و گفت: «ها محمد اشلونه الفيلم» یعنی: ها محمد فیلم چطوره؟ او انتظار داشت با به به و چه چه سرهنگ روبرو شود. اما محمد، با لبخندی معنیدار به افسر عراقی گفت: بله قربان برا بچهها خوبه. من هم این جمله خلبان را با آب و تاب ترجمه کردم تا باد افسر عراقی را بخوابانم. افسر عراقی از متلک محمد ناراحت شد اما به روی خودش نیاورد.
#خاطرات_کوتاه #خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂 شب یلدای اسارت
علی علیدوست قزوینی
🔸 اواخر روزهای آذرماه ۱۳۶۶ بود که سرباز عراقی به ارشد اردوگاه گفت:
«مسئولان غذا برای گرفتن دسر به خط بشوند.»
معمولاً هر آسایشگاه ۵ تا ۶ ظرف غذا داشت که باید در وقتهای مشخص جلوی هر قاطع صف میکشیدند و با نظارت سربازان عراقی به آشپزخانه میرفتند و غذا میگرفتند.
🔸 برای گرفتن دسر معمولاً فقط یک نفر حاضر میشد. در فصل پاییز، یک روز در میان به ما خرما (خَارَک یا رطب زرد نیمهرسیده) میدادند. اما آن روز برخلاف روال معمول، انار دادند.
کیفیت میوهها بسیار پایین بود؛ بهطوری که اگر در ایران به حیوانات میدادند، نمیخوردند. تقریباً به هر دو نفر یک انار رسید.
🔸 شب شد و پس از صرف شام، مسئول توزیع غذا انارها را پخش کرد. بچهها مشغول خوردن شدند، اما یکی از آزادگان به نام محمدرضا میرجلّیلی (اهل یزد) که سرماخورده بود، میلی به خوردن انار نداشت.
دوستش هم ناچار بود صبر کند تا حال او بهتر شود، چون امکان نصف کردن یا نگهداری انار وجود نداشت (به دلیل نبود یخچال و وسایل نگهداری).
🔸 این ماجرا گذشت تا شب یلدا فرا رسید. بچهها گفتند:
«کاش انارها را برای امشب نگه میداشتیم.»
اما اگر چنین میکردیم، حتماً با تنبیه عراقیها مواجه میشدیم. در همین حین، محمدرضا به ارشد آسایشگاه گفت:
«من انارم را نخوردم، بیایید آن را بین بچهها تقسیم کنیم.»
برخی گفتند: «این حق توست.»
برخی دیگر گفتند: «یه ده آباد به از صد ده خراب» (یعنی بهتر است یک نفر سیر شود تا اینکه ۶۰ نفر چیزی نفهمند).
عدهای هم با شوخی گفتند: «ما حاضر هستیم تنهایی بخوریم و برای همه تعریف کنیم!»
🔸 در نهایت قرار شد همان یک انار را دانه کنند و بین همه تقسیم کنند.
- به هر نفر دو یا سه دانه رسید.
- چند دانه بیشتر هم به محمدرضا و دوستش داده شد.
این شب برای بچههای آسایشگاه قاطع ۲ کمپ ۹ فراموشنشدنی شد. فردا که آزادباش دادند، بچهها با احساس خاصی به دیگران گفتند:
«ما شب یلدا انار خوردیم!»
#خاطرات_آزادگان
@defae_moghadas
🍂 شب یلدا در جبهه، طولانیترین شب سال با کوتاهترین امکانات بود. بچهها با یک انار کوچک، شادی بزرگی ساختند؛ دانههای انار میان دهها نفر تقسیم شد،(البته این 👆 عکس اینو نمی گه😅) اما مزهاش برای همه شیرین بود. همانطور که در سرمای سنگرها، گرمای رفاقت و ایمان تقسیم میشد. یلدا برای رزمندهها یعنی ایستادگی در تاریکی، با امید به روشنایی فردا.
#عکس
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۸۴
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ عاقبت، نیمهشب در تاریکی، لودری آمد و خاکریزهای درهمریخته را سفت کرد و به هم چسباند. وقتی خاکریزها به هم چسبیدند، خط ما تقریباً محکم شد و آتش عراق کموبیش فروکش کرد. اما غوغای دل من خاموش نمیشد؛ دلشوره فردا و پاتک عراق رهایم نمیکرد. میدانستم تانکها آمدهاند برای حمله فردا، و اگر آتششان خوابیده، تنها برای آمادهسازی است.
در همین حال، صدای بلندگویی مرا به خود آورد. از پشت خاکریز بلند شدم و رو به خط خودی ایستادم. صدا از دور میآمد. با تعجب دیدم ماشین حاج بخشی وسط دشت بیهوا به سمت سهراهی میآید. خودرو تا حدود دویست متری کانال ماهی رسید؛ همانجا که ما سنگر گرفته بودیم. حاج بخشی همیشه با شیرینی، غذا، نوحه و رجزخوانی به میان بچهها میآمد و روحیه میداد؛ پیرمردی زندهدل که وجودش برای بسیاری نعمت بود. او طبق عادت همیشگیاش فکر میکرد شلمچه هم مثل فاو است و در حالی که با بلندگو رجز میخواند، به سمت خط مقدم آمد. ناگهان گلولهای مستقیم به بدنه لندکروز نشست و در یک لحظه آن را به آتش کشید. حاج بخشی به بیرون پرت شد و دو سرنشین جلوی خودرو، زندهزنده در آتش سوختند. شعلهها زبانه میکشید و آن دو در میان آتش دستوپا میزدند. هیچکس جرأت نزدیک شدن نداشت؛ ما کاملاً در تیررس بودیم و اگر میرفتیم، کل خط زیر آتش میرفت. آن شب تا صبح بیدار ماندیم، ذکر گفتیم و دعا کردیم؛ اما تصویر سوختن بچهها مدام پیش چشمم بود.
به سرم زد بچههای دلیر را جدا کنم و سه تیم پیشتاز بسازم تا فدایی گردان شوند. حسین اسماعیلی با پنج نفر برای گروهان نینوا، محمود عطا با پنج نفر برای گروهان فدک، و اصغر گودری با پنج نفر برای گروهان بقیع انتخاب شدند. به هر تیم آرپیجی، دو کمک و نارنجکهای تخممرغی دادم. قرار شد صد متر جلوتر سنگر بگیرند و زودتر از بقیه آتش بریزند.
دم صبح، تانکهای عراقی روشن شدند و آتش ریختند. اصغر گودری و تیمش دو تانک زدند و کمکم قلق کار دستشان آمد؛ باید به شنی یا باک بنزین میزدند، وگرنه گلوله کمانه میکرد. تا نزدیک ظهر، خط خاکریز زیر آتش مداوم بود. محمد جعفری از بیسیم خبر داد پشت تانکها پر از نیروست. گفتم: «خیالی نیست، مقاومت کنید؛ مولا مدد میکند.» با دوربین دیدم عراقیها پشت تانکها پیش میآیند و خمپارهها بیوقفه میخورند به خاکریز. آب اطراف جاده باتلاقی شده بود و هر گلوله که میخورد، هزاران ماهی پخش میشد. جنازه مجید رمضان و حاج عبادیان میان ماهیها افتاده بود. بچهها به شوخی میگفتند: «ترکش آخجون تهران؛ جای یک ترکش خالی که برویم پیش مامان!»
بیسیم زدم به حاج محمد و از نیروهای پیاده عراق گفتم. او گفت: «شهادت را میآوریم تو زمین.» گفتم: «خوب، اما توپخانه لازم داریم؛ وگرنه چند برابر شهید میدهیم.» هنوز حرف میزدیم که آتش شدیدتر شد. دیدم بچهها زمینگیر شدهاند و تانکها در صد متری خاکریز عقبوجلو میکنند. نیروها کپ کرده بودند. پیادهها از پشت تانکها بیرون آمدند و ریختند روی خاکریز؛ درگیری تنبهتن آغاز شد.
مرتضی بهزادی و یکی از بچهها فریاد زدند: «سید، آمدند... چه کار کنیم؟» گفتم: «جنگ است دیگر؛ نیروهایتان را جلو بیندازید و بجنگید.» خودم رفتم بالای خاکریز تا بچهها مرا ببینند و جان بگیرند. دیدم عراقیها را بغل کردهاند، کارد میزنند، نارنجک میاندازند، مشت و هرچه دم دستشان هست. یکی از بچهها نارنجک کشید و با دشمن منفجر شد. حدود بیست دقیقه درگیری تنبهتن ادامه داشت؛ پنج ـ شش شهید دادیم، اما به مدد مولا عراقیها عقب نشستند و تانکها پا به فرار گذاشتند. بچهها آرپیجی برداشتند و دنبالشان رفتند؛ معجزهای رخ داد. گروه پیشتاز ۱۲ تانک زد، هرچند چند نفرشان شهید شدند.
گردان شهادت رسید و سمت چپ سهراهی مستقر شد. بچههای ما کمی نفس گرفتند. اما جواد صراف و معاونهایش در راه توجیه خط، با یک خمپاره همگی شهید شدند. فرماندهی گردان شهادت افتاد دست اکبر عاطفی. او آمد و اوضاع را فهمید. شهادتیها تازهنفس بودند و اوضاع بهتر شد. در آن درگیری چند نفرشان اسیر شدند و چند نفر از بچههای ما مفقود؛ اما در نهایت، عراقیها عقب نشستند. و این اصل ماجرا بود.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐