eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
6.2هزار دنبال‌کننده
16.2هزار عکس
4.1هزار ویدیو
82 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است. ادمین: @Jahanimoghadam
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 کربلای چهار - جاده آسفالته ۹ رحمت‌الله صالح‌پور ━━🌼🍃━━━━━━━━━ یکی از بچه‌ها با آرپی‌جی سنگر را منهدم کرد. نزدیک صبح بود و هوا کم‌کم رو به روشنایی می‌رفت. نماز صبح را خواندیم و مسیر را ادامه دادیم. هیچ‌گونه ارتباطی با فرماندهی نداشتیم و بی‌سیم جانشین گردان هم از کار افتاده بود. در ادامه‌ی مسیر به محوطه‌ی وسیعی رسیدیم که با بقیه‌ی جاها فرق داشت؛ چون سراسر آن به شکل دایره‌ای با خاکریز بلندی احاطه شده بود و دکل بی‌سیم در آن دیده می‌شد. هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود و دقیق نمی‌دیدیم، اما حدس می‌زدیم که باید مقر فرماندهی نیروهای عراقی باشد. داخل کانالی رفتیم که انتهایش به سنگر بزرگی می‌رسید؛ سنگری خالی از نیرو. همان‌جا سنگر گرفتیم. وقتی هوا کاملاً روشن شد، محوطه‌ی روبه‌رو را واضح دیدیم: پر از نفربر و تانک‌های عراقی که با فاصله، پشت خاکریز چیده شده بودند. ما دقیقاً چند متری خاکریز این محوطه رسیده بودیم. فاصله‌ی کانالی که در آن بودیم آن‌قدر نزدیک بود که صدای حرف‌زدن نیروهای عراقی را به‌وضوح می‌شنیدیم. خدمه‌ی یکی از تانک‌ها که لباس شبیه خلبانی پوشیده بود، روی تانک مشغول کار روی تیربار بود. نفر دیگری کنار تانک ایستاده بود و بی‌آنکه از حضور ما خبر داشته باشند، با هم صحبت می‌کردند؛ طوری که صدایشان را کاملاً می‌شنیدیم. نفس‌ها در سینه‌مان حبس شده بود. برای فکر کردن و تصمیم گرفتن خیلی دیر شده بود. یکی از بچه‌ها برای بررسی وضعیت، سرش را از داخل کانال بالا آورد. ناگهان خدمه‌ی روی تانک متوجه حضور ما شد. قبل از آنکه فرصت واکنش یا تصمیم‌گیری داشته باشیم، شروع به داد و فریاد کرد و در یک لحظه پشت تیربار تانک قرار گرفت. تانک را به سمت کانال گرفت و رگبار گلوله مثل باران بر سر و رویمان ریخت. شدت رگبار تیربار آن‌قدر زیاد بود که در همان مرحله‌ی اول شلیک، عده‌ی زیادی از همرزمانم از ناحیه‌ی سر مورد اصابت قرار گرفتند و به شهادت رسیدند. نیروهای عراقی که داخل سنگرها خواب بودند، سراسیمه بیرون آمدند و از چند جهت به سمت کانال حرکت کردند. ما کاملاً در محاصره قرار گرفتیم و همراه دیگر عزیزانی که مجروح شده بودند، به اسارت نیروهای بعثی درآمدیم. پایان @defae_moghadas ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 شهدای غواص کربلای ۴، آن دلیرمردانی که بی‌صدا در آغوش آب‌ها آسمانی شدند، و همه کسانی که با نفس و زندگی‌شان مرزهای ایران را نگه داشتند، یادشان مثل تپش قلب این سرزمین است؛ خاموش نمی‌شود و راه را روشن نگه می‌دارد. @defae_moghadas
🍂 یادش بخیر یادش بخیر روزهایی که خانه‌مان همین چادرهای ساده بود؛ چادرهای شش‌نفره‌ای که ده نفره در آن جا می‌شدیم و هیچ‌کس نمی‌گفت این‌جا مال من است. روی چادر را با مشماء و کف چادر را با پلاستیک و پتو می‌پوشاندیم، فانوس را به لوله سقف می‌بستیم، صندوق مهمات می‌شد قفسه قرآن و مفاتیح، و قابلمه و لیوان‌های قرمز پلاستیکی همه دارایی‌مان بود. باران که می‌آمد، دور چادر جوی می‌زدیم تا آب نریزد داخل. پوتین‌ها روی گونی، سلاح‌ها ردیف کنار دیوار، و دل‌هایمان گرم‌تر از هر چراغ والری که روشن می‌کردیم. در آن فضای تنگ، بی‌هیچ رفاهی، برادرانه کنار هم زندگی می‌کردیم؛ نه کدورتی، نه ادعایی، نه مرزی میان ما. روزگاری در چادرهای نمور و سنگرهای تنگ نفس‌مان آزاد بود؛ امروز در خانه‌های بزرگ سیر نمی‌شویم. یاد آن روزها بخیر… روزهایی که سادگی، ما را بزرگ کرده بود. حمید حسن‌زاده @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻  کوچه نقاش‌ها - ۹۰ خاطرات        سید ابوالفضل کاظمی راحله صبوری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ بعد از بازگشت از مرخصی، رفتیم قرارگاه لشکر پیش حاج‌محمد. سلام و علیک کردیم و نشستیم. حاج‌محمد جواب سلامم را نداد؛ عصبانی بود، کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد. رو کرد به حاج‌اصغر و گفت: «یک مشت بچه‌مثبت برداشته‌ای آورده‌ای... کی به شما گفت نیرو بفرستی تهران؟» گفتم: «من گفتم...» و بحث بالا گرفت. دو تا حاجی گفت، دو تا من گفتم. آخر سر حاجی رو کرد به اصغر و گفت: «آماده باشید؛ باید برید پدافند. نیروهاتون رو جمع کنید؛ عراق سه‌راهی رو از حمزه پس گرفته. کمیل پدافنده؛ شما برید جای کمیل. از این به بعد ما فقط با تو طرفیم.» اصغر گفت: «ما با آقا آمده‌ایم، با آقا می‌رویم. اگر سید برود، من هم فردا صبح می‌روم؛ نه فقط من، همه‌ی گردان میثم می‌روند. اگر نیرو خودش می‌پیچید و خط را ول می‌کرد، می‌گفتید عرضه نداشتید نیرو را جمع کنید.» حاج‌محمد گفت: «با هم زد و بند کرده‌اید؟» هر دو از قرارگاه بیرون آمدیم. من می‌توانستم جواب حاج‌محمد را بدهم، اما در دلم به او حق می‌دادم. او می‌خواست فرماندهی‌اش را بکند؛ می‌دانست با شمشیر چوبی نمی‌شود جنگید. نیرو اگر جان و بنیه نداشته باشد، بیخود هدر می‌رود. اما اگر همه مثل من باشند، سنگ روی سنگ بند نمی‌شود و قرارگاه به هم می‌ریزد. قصد من تمرد نبود؛ فقط می‌خواستم جلوی تلفات را بگیرم، اما در آن برهه هیچ‌کس مرا درک نکرد. به اتفاق اصغر رفتیم محل گردان تا نیروها را سازماندهی کنیم. بعد از آن ضربه‌ای که در سه‌راهی خورده بودیم، هنوز ۲۵۰ نیرو داشتیم؛ خیلی‌هایشان زخم‌های سطحی داشتند. آدم جدید نداشتیم. خودم هم کتفم را بسته بودم و حالم چندان رو به راه نبود. قرار گذاشتیم برای جلوگیری از تلفات، نیروها را گروهان‌به‌گروهان وارد خط پدافند کنیم. گروهان نینوا را اول فرستادم تا خط را محکم کند؛ مسئولش اصغر ارس و غلام غلیاف بودند. خط پدافندی کمی ناجور بود. قرارگاه تاکتیکی در ابتدای پنج‌ضلعی قرار داشت. وقتی عراقی‌ها سه‌راهی را پس گرفتند، نیروها تا نزدیکی قرارگاه عقب نشستند. ما کمی جلوتر از قرارگاه تاکتیکی سنگر پدافند زدیم. گشتی‌های عراقی مرتب می‌آمدند، دید می‌زدند و اگر دستشان می‌رسید، تلفات هم می‌گرفتند. کاملاً در تیررسشان بودیم. آنها هم در دید ما بودند؛ رفت‌وآمدشان را می‌دیدیم. هر روز آرایش تانک‌هایشان را عوض می‌کردند: یک روز ردیفی، فردا ستونی، پس‌فردا یکی جلو یکی عقب. لودرهایشان شب و روز خاکریز می‌زدند و آن را عریض و پهن و دراز می‌کردند یا از دو طرف می‌کشیدند. به بچه‌ها گفتم سنگرها را لب آب بزنند و اگر سقفشان کوتاه است، بلندش کنند تا راحت باشند. خاکریزهای ما آن‌قدر بلند نبود که بتوانیم توی سینه‌کش سنگر بگیریم. از بس گلوله‌ی مستقیم خورده بود، خاکریز از هم پاشیده بود و بچه‌ها برای کارهای ضروری دولا دولا رفت‌وآمد می‌کردند. عراقی‌ها بالای پد مسلط بودند. یک خمپاره‌ی نامرد گذاشته بودند که روزی چند بار ناغافل کنار سنگرها می‌ترکید. از همان اول سه‌راهی، نیروها را تقسیم کردیم و دسته‌دسته چیدیم. خط را از طرف چپ سفت کردیم. من و اصغر و علی زاکانی کار را تقسیم کرده بودیم؛ همیشه یک نفر بالای سر نیرو در خط می‌ماند. کمی که جا افتادیم، لب آب یک سنگر بزرگ زدیم و سقفش را با گونی و پلیت محکم کردیم. جلویش هم یک دالان با گونی ساختیم تا خمپاره داخلش نرود. یک روز ساعت دو بعدازظهر، گشتی‌های عراقی آمدند روی جاده و یکی از نگهبان‌های ما را اسیر کردند. داشتند کشان‌کشان می‌بردندش که بچه‌ها از توی سنگرها فهمیدند و رگبار بستند. یک عراقی از پشت تیر خورد و افتاد. نگهبان هم تیر خورد، اما بچه‌ها رفتند و او را آوردند. من هر روز چند بار به سنگرها سر می‌زدم. نیرو وقتی مسئولش را می‌بیند، آرام می‌شود. می‌رفتم توی سنگرها با بچه‌ها شوخی می‌کردم، جوک می‌گفتم، قصه و شعر و حکایت می‌خواندم و دور هم می‌خندیدیم. نگاه به صورتشان می‌کردم و می‌فهمیدم طرف چه حالی دارد؛ دل‌تنگ رفیقش است یا دل‌تنگ ننه‌بابایش. بعضی‌ها کوچک بودند و طاقتشان کم بود؛ آنها را سریع می‌فرستادیم عقب. فقط بچه‌های تهران یک‌دنده بودند؛ اگر اسهال و استفراغ هم می‌گرفتند، دم نمی‌زدند. بهشان سفارش کرده بودم تردد غیرضروری نداشته باشند. تدارکات صبح‌ها غذا می‌آورد؛ چون نور آفتاب می‌زد توی چشم عراقی‌ها و ما را نمی‌دیدند. @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 فیلم "احمد" اون واسه من الگوه.....ندارمش الان.....ندارمش @defae_moghadas
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
...این علی است که چنین می فرماید. همانکه راه های آسمان را بهتر از راه های زمین می‌شناسد. سخنان او سروده هایی شاد و مفرح در وصف زندگی است. آن زندگی که با زهر فنا و مرگ در نیامیخته است. منتهی غفلت زدگان بیشتر می پسندند که با غفلت از مرگ، به سراب شادی های آمیخته با غصه دل خوش کنند. بگذار چنین باشد. اما اگر اولیای خدا در جستجوی فنای فی الله هستند، بقای حقیقی را طلب کرده اند. بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد. به سخن علی علیه السلام گوش بسپاریم: «دلهاتان را از دنیا بیرون کنید، پیش از آنکه بدن های شما را از آن بیرون ببرند. » @defae_moghadas
🍂 صدام در خاطرات شاه اردن دکتر "الجنابي" محقق عراقی ايرانيان مرگ را همچون آهن‌های ذوب شده در دستان خود نرم می‌کنند ┄┅┅❀💠❀┅┅┄ 🔸 شاه حسين اردنی، همواره در تلاش بود، پس از پيروزی انقلاب اسلامی ايران، خود را در کنار رژيم بعثی صدام قرار دهد. او که پيش از انقلاب اسلامی از شاه ايران کمک‌های نقدی و غير نقدی دريافت می‌کرد، در آن شرایط برای اداره امور کشور خود، دست نياز به سوی صدام دراز کرد. حسين اردنی که در ادبيات مردم منطقه خاورميانه به حسين دوره‌گرد شهره بود، در جنگ تحميلی همواره تلاش می‌کرد خود را در صحنه‌های گوناگون از جنگ تحميلی در کنار صدام  قرار دهد و به اين وسيله، اتحاد خود و اعراب را با صدام به نمايش گذارد. تصوير معروف کشيدن توپ توسط وی و صدام عليه مواضع رزمندگان و شهرهای بی‌دفاع ايران، يادآور يکی از اين خوش‌خدمتی‌ها در برابر صدام و دلار‌های نفتی عراق بود. شاه حسين دستخط‌های محرمانه‌ای دارد که برخی از آنها، گويای استيصال صدام، ارتجاع عرب منطقه و استکبار جهانی در رويارويی با ایران در سال‌های جنگ تحميلی است. او برخی از اين دستخط‌ها را برای صدام خوانده بود و صدام نيز در يادداشت‌های روزانه خود که منشی‌هايش برايش تهيه می‌کردند، به اين خاطرات اعتراف نموده است. @defae_moghadas
🍂 صدام در خاطرات شاه اردن دکتر "الجنابي" محقق عراقی ┄┅┅❀💠❀┅┅┄ 🔸 شاه حسين در بيان آغاز جنگ تحميلی‌ می‌گويد، صدام با افتخار، تلفنی به من گفت: "من (صدام) به کمک هيچ کشور عربی برای فتح ايران نياز ندارم". او به حسين اردنی گفته بود:" روح سعد بن ابی وقاص در من حلول کرده است و بار ديگر، با اقتدار شکستی تاريخ‌ساز را عليه فارس‌ها آغاز خواهم کرد." حسين اردنی همچنین  يادآور شده است که صدام از هر گونه توهين به ملت بزرگ ايران دوری نمی‌کرد و همواره در ديدارهايش با وی و سران خود فروخته عرب به اين مسايل اشاره می‌کرد. در بخش‌های ديگری از اين ناگفته‌های دوران جنگ تحميلی، نقل می‌کند که، صدام پس از روبه‌رو شدن با نيروهای ايرانی در آغاز جنگ تحميلی از مقاومت سنگين آنها در تعجب بوده و در نخستين ديداری که صدام با پادشاه اردن در بغداد داشته است، به حسين اردنی گفته است،"  در محاسباتش دچار اشتباه شده، اما می‌کوشد آنها را رفع کند". @defae_moghadas
انا لله و إنا إليه راجعون روح ملکوتی عالم جلیل القدر و دانشمند وارسته حضرت آیت الله سید علی شفیعی به ملکوت اعلی پیوست. ━•··‌​‌​​✦··•​​‌━ اذا مات العالم الفقیه ثلم فی الاسلام ثلمة لایسدها شیء درگذشت عالم مجاهد و فقیه عالی‌قدر حضرت آیت‌الله شفیعی را به پیشگاه امام عصر (عج) و مقام معظم رهبری و خانواده محترم ایشان تسلیت عرض می‌کنم. برای روح مطهر ایشان علو درجات و برای بازماندگانشان صبر و شکیبایی از خداوند متعال خواستاریم.. @defae_moghadas
🍂 امام جماعت روز آزادی ظهر سوم خرداد (۳ خرداد ۱۳۶۱)، آفتاب سوزان خوزستان بر جاده‌های اهواز می‌تابید. آیت‌الله سید علی شفیعی، عالم برجسته استان خوزستان و عضو مجلس خبرگان رهبری، در مسیر حرکت بودند که ناگهان خبر رسید: خرمشهر آزاد شد! رزمندگان اسلام پس از روزها نبرد خونین، بر دشمن بعثی غلبه کرده و وارد شهر خرمشهر شدند. ایشان بی‌درنگ به راننده فرمودند: «راهی خرمشهر شو، باید در شادی این پیروزی با رزمندگان شریک باشیم.» راه پرغبار را پشت سر گذاشتند تا به قلب شهر آزادشده رسیدند؛ مسجد جامع خرمشهر. همان‌جا، در لحظه‌ای که اذان ظهر در فضای مسجد پیچید، آیت‌الله سید علی شفیعی در محراب ایستادند و نخستین نماز جماعت پس از آزادی خرمشهر را با حضور انبوه رزمندگان پیروز اقامه کردند. آن نماز، یادگار جاودانه‌ای شد از پیوند ایمان و پیروزی. ایشان نه تنها در آن روز، بلکه بارها در جبهه‌های مختلف دفاع مقدس در کنار رزمندگان حاضر می‌شدند؛ یاور و پشتیبان آنان بودند، چه در خانه، چه در مسجد، و چه در میدان نبرد. آیت‌الله سید علی شفیعی پدر بزرگوار شهید سید مرتضی و دانشمند فرهیخته مرحوم سید محسن بودند. معظم‌له امروز، هفتم دی‌ماه، پس از عمری خدمت و مجاهدت، دار فانی را وداع گفتند. روحش شاد، یادش گرامی، و خاطره‌اش در تاریخ این سرزمین جاودان باد. @defae_moghadas