🍂 کربلای چهار - اسارت ۱۸
رحمتالله صالحپور
━━🌼🍃━━━━━━━━━
صبح روز بعد در زیر بارش شدید باران و در حالیکه رعب و وحشت سراسر اردوگاه را فراگرفته بود با ضرب و شتم در نوبت صف حمام و به حالت سر به زیر نشسته بودیم. حمام آب گرم نداشت و مجبورمان کردند با آب سرد و بدون مواد شوینده استحمام کنیم. هر چند نفر با هم موهای سر وصورت همدیگر را با یک تیغ تراشیدیم و چهره هایمان با سرهای خونین دیدنی بود.
لباس نوی اسارت را پوشیدیم و سرنوشت خود را به دست فرمانده اردوگاه و نگهبانانی سپردیم که سنگدلی و شقاوت و بی رحمی آنان هيچ وقت از ذهنمان پاک نخواهد شد.
پایان
#خاطرات_شما
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
🍂 ولادت امیرالمؤمنین علی علیه السلام بر همگان مبارک باد
تقدیم به مولا امیرالمومنین علی (ع)
نام علی وِرد زبان همه
نام علی نام و نشان همه
بر در و دیوار جهان بسته نقش
نام علی عز و امان همه
نیست مثالش به جهان کوکبی
روز و شب او هست بیان همه
اصل ولایت بود از نام او
نام علیا به اذان همه
جاه و جلال و جبروتش ببین
روشنی جام جهان همه
هرچه در عالم بود از یمن اوست
هستی او هست میان همه
شیعه اگر مایه عزت شده
پرچم فخرش به مکان همه
هست (علی) خادم درگاه او
نام علی ورد زبان همه
فی البداهه
محمدعلی آتشی جهرمی
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۶
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ ساعت دور و بر ۳ نصف شب بود. خط عراق هم ساکت بود. برایشان جا افتاده بود که بعد از آتشی که روی حمزه ریخته اند، ما دیگر عمل نمی کنیم. عده ای نیروی خواب آلود آورده بود، لب پد چیده بود و میخواست صبح به خیال خودش بزند و خط را بگیرد.
نیم ساعت از آمدن گروهانها به نقطه رهایی نگذشته بود که یک گلوله آمد و درگیری شروع شد. من در سنگری مانده و مشغول هدایت کار بودم. بیسیم زدم به امیر چیذری و گفتم «اسماعیل اسماعیل... چرا درگیر شدی؟ تو قرار بود هر وقت ما ندا دادیم، بزنی.»
گفت: یکی از کفترای ما رفته روی پشت بوم حریف. پیک را فرستادم خبر بگیرد. آنجا پیک همان فرمانده گردان متحرک
بود. تمام پیغامها را میرساند و به نوعی هدایت گر بود. پیک خبر آورد که حسین اسماعیلی رفته روی مین بچه های اطلاعات راه را اشتباه نشانشان داده بودند. حسین که سرستون بوده و میبایست صد متر از بقیه جلوتر حرکت میکرده، می افتد وسط میدان مین. حسین میبایست تیر اول را میزد. او کارکشته و جیگردار بود. برای همین از همه جلوتر میرفت. افتاده بوده وسط میدان مین. نه راه پس داشته نه راه پیش. پای قطع شده اش به یک پوست وصل بوده عراقیها هم که تا آن موقع با خیالی خوش تو سنگرهایشان لمیده بوده اند، می ریزند بیرون و می آیند بالای خاکریز؛ امــا سـیاهـی شـب نمی گذاشته دو طرف همدیگر را ببینند. هر دو طرف، نفس هایشان تو سینه حبس بوده فکر میکرده اند شاید یک کلاغ خورده به موانع و مـیـن منفجر شده. دو ـ سه تا منور میزنند و چشمشان همدیگر را می بیند. همان موقع، حسین کاردش را در می آورد پایش را می برد و پرت میکند آن طرف تر. یا میافتد روی یک مین دیگر و منفجر می شود.
حسین چهار تا داد سر بچه ها میزند.
- پاشید.... چرا نشسته اید نگاه میکنید؟
منورها میترکد و همه جا مثل روز روشن میشود. بچه ها جاکن میشوند و میریزند تو کانال. آنجا برای چندمین بار تیر دست علی زاکانی را می شکافد. ردیف اولی ها، ده پانزده نفر بوده اند که همه میخوابند. باقی بچه ها می روند
آن طرف و میافتند رو. مردانه حمله میکنند و کار را بدست می گیرند. عراقی ها هم کپ میکنند و رودست میخورند. داشته باشید که همان اول بسم الله تا میبینند گیر افتاده اند دستها را میگذارند روی سر و تسلیم میشوند. هوا روشن میشود؛ میبینیم دویست تا اسیر آورده اند. چهار تا وسط شان است که فقط شورت پایشان است و بس. دم صبح دیدم یک نفر مثل گربه چهار دست و پا می آید. رفتم طرفش؛ دیدم حسین اسماعیلی است. مثل کوه محکم بود. آن همه خون ازش رفته بود؛ باز هم نیفتاده بود. هم جسمش قوی بود، هم روحی.
گنده داشت.
حسین را فرستادم عقب.
حاج محمد مرتب یادآوری میکرد حواستان باشد پیشانی را از شما نگیرند چون میتوانند از پهلو بیایند سراغتان.
آن روز صبح از طرف تلویزیون آمدند با من و اصغر مصاحبه کردند.
مصاحبه چی پرسید: شما چه چیز را عامل پیروزی میدانید؟
گفتم عامل پیروزی ما به عقیده من پرچم سبزی بود که روی سینه عباس...
گفت: کات کات حاج آقا این دارد از تلویزیون پخش میشه آخه پرچم که عامل پیروزی نمیشه .
گفتم باشه. باز پرسید چه چیزی عامل پیروزی رزمندگان...
گفتم پرچم.
تا اسم پرچم را میآوردم کات میکرد سه بار حرف مرا قطع کرد گفتم تو اگر از من میپرسی من میگم این بوده اگر خودت میخوای جواب بدی دیگه به من چه. بفرما بسم الله چرا الکی خالی ببندم
این پیروزی لطف خدا و مدد مولا بود اصلاً هیچکس نمیدونست کجا میره نمیدونست پهلو رو باید بزنه یا راست رو، نمیدونه چرا خشایار خراب شد... مصاحبه چی بنده خدا گیر بد کسی افتاده بود. سوزنم حسابی بهش گرفت. این قصه گذشت.
حمل مجروحها آمدند برای تخلیه شهدا و مجروحان. چند ساعت بود پیکر مرد حماسه رضا میرکمالی روی جاده کنار کانال ماهی افتاده بود. به خواب ناز رفته بود. دستمال ابریشمی دور کمرش بود.
عشق باز حقیقی به صاحبش رسید.
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 میلاد مبارک و خجستهٔ
ابرمرد تاریخ بشریت
اسوهٔ عدل و انصاف وتقوا وعلم وحلم و فتوت و فضیلت و عصارهٔ همهٔ زیبائی های خلقت ، خورشید سپهر ولایت وامامت
"حضرت علی ابن ابی طالب"
به رهروان آن بزرگ مرد تکرارنشدنی آفرینش تبریک و تهنیت عرض مینمائیم .
#کلیپ #نماهنگ
@defae_moghadas
تازه رفته بودم سقّز. چیزهایی دربارۀ آن جا شنیده بودم که: «بدون اسلحهکسی حق نداره تو شهر رفت و آمد بکنه، شهر پر از ضدانقلابه، تا فرصتدستشون بیاد به صغیر و کبیر رحم نمیکنن و از این حرف ها.»
یک شب توی اتاق نشسته بودم که صدای تیراندازی بلند شد، ممتد بهصورت پی در پی، قطع هم نمیشد. ناگهان یکی دوید تو محوطه و داد زد: «همه بیاین بیرون، سریع! سریع!»
ریختیم تو میدان صبحگاه و به خط شدیم. مسئول مخابرات که صحبتمیکرد، فهمیدیم به ژاندارمری حمله کردهاند، درخواست فوری داشتند برای کمک. میگفت: «تو ژاندارمری اسلحه و مهمات زیادی هست، اگرسقوط کنه، همهاش دست ضدانقلاب میافته.»
کاوه خودش با فرمانده ژاندارمری صحبت کرد. میخواست موقعیتدقیق آن ها و ضدانقلاب را بداند. وقتی صحبتش تمام شد رو کرد به ما و گفت: «این طور که من فهمیدم احتمال خطر زیاده، اگر کسی هست که احساسترس میکنه از همین جا برگرده.
لحن صحبتش کاملاً جدی و مصمّم بود. ادامه داد: «من این برگشتن را ترس نمیدونم، عین شجاعته، بهتر از اینه که وسط درگیری مشکلی براموندرست کنه.»
همه به هم نگاه میکردیم، کسی از صف خارج نشد، چند لحظه بعد کاوه دستور حرکت داد. تو مدت کمی خودمان را به محل درگیری رساندیم. نیروها چند گروه شدند، زیر نظر محمود با یک حرکت حساب شده، دشمنرا دور زدیم و پشت سرش موضع گرفتیم. شروع کردیم به ریختن آتششدید و مداوم. وقتی دیدند از پشت بهشان تیراندازی میشود، تازه فهمیدندکه محاصره شدهاند. فکرش را هم نمیکردند که به این سرعت غافلگیرشوند.
#حماسه_کاوه #گزیده_کتاب
@defae_moghadas
🍂 #نکات_تاریخی_جنگ
🔻 اتاق جنگ / کربلای پنج
┄┅═✼✿✵✦✵✿✼═┅┄
ساعت چهار بعدازظهر مهمانها همه رفته بودند و سکوتی عمیق بر قرارگاه و اتاق فرماندهی حاکم شده بود. در میانه این سکوت، آقای بشردوست با چهرهای خندان و بشاش وارد شد و پس از سلام و احوالپرسی گفت: بچهها (فرماندهان لشکرها) آمدند و با محسن درباره تأخیر در عملیات صحبت کردند و ایشان موافقت نکرد و گفت باید حتماً در روز تعیینشده عملیات انجام شود. آقا محسن سؤالی داشت، میگفت چطور میشود سرعت عملیات را ساعتهای اوّل عملیات و روز اوّل زیاد کرد؟
غلامپور در پاسخ به این سؤال چنین توضیح داد:
ما تا یک کیلومتری دشمن سریع میرویم ولی نیروها از این پس باید آهسته، آهسته و سینهخیز بروند. بعد مسئله موانع پیشروی آنهاست، اگر برای عبور از موانع از ساعت ۱۲:۰۰ سه ساعت وقت بگذاریم، لحظه درگیری میشود سه صبح. البته برای ساعت درگیری باید بیشتر صحبت کنیم، چون مسافت رسیدن یگانها به خط دشمن و موانع، یکی نیست. بعضی از یگانها یک ساعت و بعضی چهار ساعت وقت میخواهند.
پس از شکستن خط دشمن، سرعت عمل به دو عامل نیاز دارد، نخست آتش و دوم که مهمتر از اولی است، سرعت در انتقال نیروهاست. یعنی اگر امکانات (نفربر و زرهی) داشته باشیم و بتوانیم سریع نیروها و امکانات را انتقال دهیم، سرعتمان بالا میرود.
@defae_moghadas
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الحمدالله الذی جعلنامن المتمسکین به ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام و ائمه المعصومین علیه السلام
@defae_moghadas
12.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 روایتی از غسل پیکر
شهید سلیمانی
و شهدای جبهه مقاومت
در بیمارستان نفت اهواز
#کلیپ #زیر_خاکی
@defae_moghadas
🍂
🔻 کوچه نقاشها - ۹۷
خاطرات
سید ابوالفضل کاظمی
راحله صبوری
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
¤ جمعی مثل داوود دهقانی، حاج سمندر، عباس پوراحمد، حجت شمسیان، محمود بهرامی، حسین رضاپور، مهدی قناعتی به فیض الهی رفتند. محمود قاسمی ابراهیم کاشانی رضا فرجی، مجید باغبان، محمود طاهر افشار و مهدی زمام مجروح شدند و خونشان زمین شلمچه را آب داد.
بعد از تخلیه شهدا آتش کم شد. گروهان بقیع را که احتیاط بود، گذاشتم برای پدافند. بعد از ظهر رادیو اعلام کرد شنوندگان عزیز در جنوب شرقی بصره، رزمندگان لشکر ۲۷ گردان حمزه و میثم و شهادت، در یک عملیات بزرگ، ژنرال عبدالچی و چی و چی و سرهنگ چی چی را به اسارت در آوردند. ما هم با خودمان گفتیم کدام سرهنگ؟ پرس وجو کردیم و فهمیدیم همان چهار تا گنده ای که شورت پایشان بود، در حین عقب نشینی بمب میخورد بغلشان مجروح می شوند و توی بیمارستان خودشان را معرفی میکنند. معلوم میشود آنها تیمسار و سرهنگ عراقی بوده اند. وقتی خیط می شود، لباس شان را می کنند و می پرند توی لجن ها تا شناخته نشوند. ساعت حدود ۳ بعد از ظهر به حاج محمد گفتم: «بچه های من تا صبح جنگیده اند؛ چشمشون از خستگی باز نمیشه گردان شهادت رو نمی فرستی؟» حاج محمد گفت: «تا غروب صبر کنید.»
بچه های من افتاده بودند بر سینه خاکریز. بعضی ها نشسته خوابشان برده بود. بعضی ها پاس میدادند. گلوله هم پشت هم می خورد سینه خاكريز. فقط بهشان گفتم که از تو سنگرها بیرون نیایند.
خاکریزی که ما پشتش بودیم مال عراق بود. شکل و شمایل آن توجهم را جلب کرد. هلالی بود و یک پیشانی عمیق و بلند داشت.
وقتی گلوله می آمد، می رفت پشت خاکریز و تو گودی آن می نشست و تلفات نمی گرفت. نیرو تو هلالی و تو عمق خاکریز پناه می گرفت و کمتر آسیب میدید دو طرفش هم جوری بود که می توانستیم حفظش کنیم و پهلوها را داشته باشیم. برعکس خاکریزهای ما مسطح و کشیده بود، و خط الرأسش کوتاه بود. میبایست سرمان را تا می کردیم و از پشتش رد میشدیم.
غروب، در گرگ و میش هوا، بچه های گردان شهادت آمدند و خط را پر کردند. عراق، نیم پاتکی کرد؛ اما جاپا نگرفت و کشید عقب. قصه لاتها و دستمال به دستهای میثم آنجا قشنگ نشست. در حین جابه جایی با گردان شهادت، به سعید سلیمانی گفتم
- حاج محمد رو بکش جلو؛ کارش دارم.
- برای چه؟
گفتم: «عراق داره یک کارهایی میکنه.» گفت: «خوب، به من بگو، من منتقل میکنم.»
گفتم: «نه، به تو نمیگم.»
سعید بیسیم زد و به حاج محمد گفت یک وضعیتی هست که باید حتماً بیای و ببینی.»
یک ساعت بعد حاج محمد و یک بنده خدایی، هراسان آمدند جلو.
بعد از سلام و احوال پرسی گفت: «چه خبر؟»
گفتم: «حاج آقا، نبودی دیشب؟»
گفت: «احسنت.»
گفتم: «احسنت یعنی چی؟ احسنت مال کسیه کـه تـو فوتبال گل میزنه به اون میگیم احسنت، مشتی!»
گفت: «ما رو شرمنده نکن، سیدا»
فکر کردم حقش نیست بیش از این آزارش بدهم. هر دو خسته و از پا افتاده بودیم. چند روز بی خواب و خوراک این طرف و آن طرف دویده بودیم. هر دویمان یک درد داشتیم رفتم جلوتر، خندیدم و با حاجی شوخی کردم. عشق و حالی شد.
حاج محمد گفت: «بچه هایت را ببر عقب.
همراه بچه ها برگشتم عقبه پنج ضلعی (چمران). دم صبح، آب نشست کرده بود اصغر با بچه ها به عقبه رفت. من ماندم در استراحتگاهی که نزدیک قرارگاه تاکتیکی و جاده آسفالته خرمشهر
زده بودند. نماز صبح را خواندم یک لم دادم و از خستگی خوابم برد. یکدفعه با صدای محمد الله صفت بیدار شدم: «آقاسید، پاشو! پاشو برو قرارگاه، حاج محمد کارت داره.»
بلند شدم و جلدی رفتم قرارگاه تاکتیکی. اکبر عاطفی داشت تنــد تـنـد یک چیزهایی میگفت،
- عراقیها ... آمدن... دارن خاکریز رو میگیرن... دارن بچه ها رو میگیرن....
رو به حاج محمد گفتم:
- حاجی، پس نیروی کمکی چی
گفت: «به رضا یزدی زنگ زده ام داره تو گردان عمار بی نیرو می گرده تا جمع کنه بیاره تو خط. گردانها رفته اند مرخصی. نیرو کم داریم.» گفتم: «تکلیف ما چیه این وسط؟»
گفت: «هیچی... بچه های شما که جنگیده اند.»
آمدم بیرون. سوار موتور محمد الله صفت شدم و رفتم پی اصغر و امیر چیذری.
ساعت دور و بر ۱۱ صبح بود که رسیدم به چادرهای عقبه بچه ها.خواب بودند. برپا گفتم و همه را بیدار کردم. جمع شان کردم دور خودم و برایشان توضیح دادم و گفتم الان هیچ کس، هیچ مسئولیتی نداره. میتونه همین جا بمونه یا برگرده تهرون اما این اتفاقی ست که افتاده. عراق حمله کرده و بچه هایی که آنجا هستن دست تنها مانده اند. من و اصغر و امیر میریم.
ساعتی بعد، چند تویوتا آمد و تا خرخره پر شد.
#کوچه_نقاشها
@defae_moghadas
࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐