eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.5هزار دنبال‌کننده
11.5هزار عکس
2.3هزار ویدیو
72 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه ناگفته ی انسان های نام آشنای غریب را ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم (شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻 "فرزندان ایرانیم"  كتاب حاضر، مجموعه طنز داستاني روايی است كه در شصت سكانس داستانی آورده شده است. كتاب با معرفی نويسنده آغاز می‌شود و آرام وارد صحنه های داستانی طنزآلود اميريان می‌شود كه آن را در 216 صفحه گرد آورده است. تاریخ نشر: آذر 1392 تعداد صفحات: 185 شابک: 4-571-964-978 نوبت چاپ: بیست و هفتم قیمت: 120,000 ریال  شمارگان: 2500 «فرزندان ایرانیم» خاطرات خود امیریان است؛ خاطره‌هایی از دوره آموزش زمان جنگ. او با استفاده از طنز کلام و موقعیت، تلخ‌ترین روایت‌ها را خواندنی و جذاب می‌کند و به ویژه در این اثر، فضای خشک و خشن جنگ را برای مخاطبان نوجوان خواندنی و شیرین می‌نماید. خاطرات شیرین و خواندنی یک بسیجی از دوران آموزشی در پادگان 21 حمزه سیدالشهدا و در زمان جنگ ایران و عراق، همان است که «فرزندان ایرانیم» نام گرفته است. این کتاب برای ‏گروه سنی نوجوانان و با زبانی داستانی نوشته شده و در 60 فصل ‏متن و یک فصل نامه‏ ها تدوین شده است. شرح دوران کودکی، دستکاری شناسنامه برای اعزام به جبهه به علت‏ کمی سن، خاطرات تلخ و شیرین دوران آموزشی در کنار دیگر افراد اعزامی که اکثراً هم سن و سال وی بوده‏ اند، خشم شب و دستپاچگی‏ بچه‏ ها و پدید آمدن لحظات به یاد ماندنی، حضور در کلاس‏های‏ عقیدتی، غافلگیری و خلع سلاح نگهبانان توسط مسئولین گروهان‌ها و درگیری با مسئولین توسط بچه‏‌های آسایشگاه طی یک برنامه از پیش تعیین شده، تنبیه‏‌ها و تشویق‏‌ها و ... محتوای این خاطرات را در بر می‏‌گیرد. @defae_moghadas 🍂
5da635eb5a64a33f19adfeb5_-1494765731708156708.mp3
600.3K
‍ ‍ ‍ ‍ ‍ 🍂 🔻 کدخدای نوجوان از مجموعه خاطرات طنز دفاع مقدسی جناب آقای @defae_moghadas
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 #نکات_تاریخی_جنگ "شوک در جبهه ها" اخبار ساعت ۱۴، بیست و هفتم تیر ۶۷ خبر نامه رئیس جمهور ایران به دبیرکل سازمان ملل و خبر پذیرش قطعنامه ی ۵۹۸ را اعلام کرد. رزمنده ها در جبهه شوکه شدند و مردم هم با ناباوری خبر را گوش دادند. رزمنده ها و بسیاری از فرماندهان باورشان نمی شد. حتی غلامعلی رشید از فرماندهان ارشد سپاه هنگامی که قبل از پذیرش قطعنامه از او می خواهند برای جلسه ی مهمی به تهران برود، گمان می کند امام مرحوم شده است و مسئولان نمی خواهند اعلام کنند. در جبهه عده ای مبهوت و تعدادی معترضند. وضعیتی که تا ۲۹ تیر ادامه دارد. ۲۹ تیر پیام امام از رادیو پخش می شود. @defae_moghadas 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ 🍂 🔻 6⃣8⃣ خاطرات رضا پور عطا وحشت عجیبی وجودم را فرا گرفت. واقعا کار در رمل خطرناک بود. مین زیر پایش لغزیده و منفجر شده بود. کمر جلویی هم روی پاهایش افتاده بود بنده خدا از ترس انفجار بعدی تکان نمی خورد و ترجیح می داد وزن نفر جلویی را تحمل کند. بدون حرکت و ثابت در یک نقطه روی هم افتاده بودند و ناله می کردند. نگاهی به مسیر حرکت آنها انداختم. متعجب شدم. چون از مسیر منحرف نشده بودند. همان مسیر ما را آمده بودند. خیلی تعجب کردم. جلوتر رفتم و زیر پای مجروح را بررسی کردم. متوجه شدم بازی مرگبار ماسه های روان، یک مین را زیر پای این او لغزانده است. همش نگران نگهبان های عراقی بودم. خوشبختانه چون از عراقی ها دور شده بودیم، صدای آخ و اوخ بچه ها به آنها نرسید. با این حال نفر عقبی برای احتیاط خودش را روی نفر جلویی انداخته بود و دهانش را سفت گرفته بود که مبادا عراقی ها صدای او را بشنوند. مجروح هم از شدت درد به خودش می پیچید. آنقدر درد داشت که دست پشت سری اش را گاز گرفت. تقریبا یک یا دو دقیقه سکوت محض حاکم شد. وحشت عجیبی بچه ها را فرا گرفت. دیگر هیچ کس در امان نبود. فهمیده بودند که هر کس روی مین برود همانجا توی میدان می ماند. اصرارهای این هم شروع شد که: منو با خودتون ببرید. دلم به حالش سوخت. تصمیم گرفتم پایش را با چفیه ببندم. اما آنقدر به هم چسبیده بودند که امکان مانور برای دستانم نبود. هر چه به بچه ها اصرار کردم که کمی جلو یا عقب بروید، کسی جرئت نمی کرد تکان بخورد. مستأصل و کلافه گفتم آخه من چطور پای این بنده خدا رو ببندم... نترسید یه کمی برید جلو. هیچکس انگار حرف من را نمی شنید. مجبور شدم با زور و فشار، چفیه را روی پای قطع شده اش ببندم. یاد حرف حاج محمود افتادم که گفت: اگر تو نری، اینها تکون نمی خورن. بقیه چفیه را هم توی دهانش فرو کردم و گفتم: تو را خدا تحمل کن تا ما از میدان خارج شویم. . هیکل خیلی بزرگی داشت. از سربازهای پایگاه پنجم شکاری امیدیه بود. دستم را با فشار توی دستش نگه داشت. هر چه تلاش کردم نتوانستم دستم را از توی دست پرقدرتش رها کنم. با اصرار و ترس گفت: منو باید ببری... تنهام نذارین! وحشت عجیبی در وجودش افتاده بود. ظاهرا داوطلبانه از پایگاه پنجم شکاری اعزام شده بود. سرباز بود. اما عشق جبهه به سرش زده بود و به عنوان بسیجی خودش را به گردان انشراح امیدیه معرفی کرده بود تا با بچه های سپاه همراه شود آنقدر وحشت کرده بود که حاضر نبود توی رمل ها و تاریکی شب تنها بماند. برعکس آن دوتای قبلی، بی تابی و سر و صدا می کرد. بدجوری خودش را باخته بود. بالاخره با هر جان کندنی بود توانستم مچ دستم را از دستان قوی اش رها کنم و پیش حاج محمود برگردم. حاج محمود با دیدن من گفت: چی شده؟ گفتم: بازم یکی رفت رو مین ها. گفت: میتونه بیاد؟ گفتم: نه... اینم پاش قطع شد. گفت: بسیار خب، بهتره زودتر حرکت کنیم. چون دیگر اخلاق حاج محمود را شناخته بودم، چیزی نگفتم و حرکت آغاز شد. سروصدای او همچنان شنیده می شد. فریاد می کشید نامردا... منو تنها نذارید بچه ها همین طور که کمر همدیگر را گرفته بودند، در پی من راه می آمدند. آن قدر رفتیم که دیگر صدایش محو شد. این میدان هم مثل قبلی قرار نبود تمام شود. همراه باشید @defae_moghadas 🍂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 🔻 💢 قسمت صد و نود و ششم: معراج و غدیر یکی از زیباترین جلوه های اسارت اتحاد و همدلی بین بچه شیعه‌ها و برادران اهل سنت و بحث و مناظرات دوستانه با هم بود. در آسایشگاه یکی، یکی از عزیزان اهل سنت به نام آقا معراج بود که خیلی علاقمند به کشف حقیقت و بحث در زمینۀ مسائل دینی و مذهبی بود. یه روز اومد پیشم و گفت: دوست دارم در زمینه ولایت حضرت علی(علیه السلام) و دلایل شما در این زمینه برام حرف بزنی. من از واقعه غدیر شروع کردم و جملات حضرت پیامبر(صلی الله علیه و آله) در باره علی( علیه السلام) و جمله معروف «من کنت مولاه ،فهذا علی مولاه» رو داشتم توضیح می‌دادم که معراج گفت: ببین آقا رحمان پیش هر که میرم از غدیر شروع می‌کنه. من خیلی این چیزا رو نمی‌فهمم! با زبون ساده و خودمونی برام توضیح بده ببینم قضیه چه بوده؟ من گفتم بشرطی که ناراحت نشی میگم! گفتم: من اگه بخام مفصل وارد این بحث بشم احتمال داره ناچار بشم چیزایی رو بگم که برای تو خوشایند نباشه. گفت: عیبی نداره من دنبال حقیقت هستم. چند جلسه با هم نشستیم و در باره مسئلۀ ولایت و دلایل مختلفی که به ذهنم می‌رسید براش توضیح دادم. سؤالاتی داشت که در حد توانم پاسخ می‌دادم و اونم بدون تعصب گوش می کرد. من در صدد شیعه کردنش نبودم. انتخاب مذهب باید آگاهانه و در پی تحول درونی باشه. چون خودش علاقه نشون داده بود احساس می‌کردم وظیفه دارم اطلاعاتم رو هر چند ناقص در اختیارش بزارم. این بحثای دوستانه مدتی ادامه داشت تا اینکه معراج و چند نفرِ دیگه رو بردن آسایشگاه دیگه و بحثای ما قطع شد، امّا یه چیز برای من و او موند و اون این که می‌شود بدون تعصب و توهین حتی اعتقادات همدیگه رو به چالش کشید؛ فقط شرطش اینه که جویای حقیقت باشیم نه در قید تعصب. ادامه دارد ⏪ خاطرات طلبه آزاده رحمان سلطانی @defae_moghadas 🍂