eitaa logo
ونلوپی
16 دنبال‌کننده
259 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : یک قهوه‌خانه‌ی بی‌انتها که وسط ناکجاآباد قرار داشت. همه‌ی مشتری‌ها آدم‌هایی بودند که از دوره‌های مختلف تاریخ آمده بودند؛ یک شوالیه، یک شاعر، یک دزد، یک فیلسوف، یک نوازنده. هر شب دور یک میز می‌نشستند و درباره‌ی سؤال‌هایی بحث می‌کردند که هیچ جواب قطعی‌ای نداشت. روی دیوار فقط یک تابلو بود: اینجا هیچ‌کس برنده‌ی بحث نمی‌شود. راه خروج از خواب : در انتهای قهوه‌خانه یک دستگاه گرامافون قدیمی قرار داشت که سال‌ها بود خاموش مانده بود. کنارش نوشته بودند: این دستگاه فقط با یک خاطره‌ی واقعی روشن می‌شود. نه سکه می‌خواست، نه کلید. باید یکی از خاطره‌هایی را تعریف می‌کردی که هیچ‌وقت برای کسی نگفته بودی. همین که گرامافون شروع به پخش موسیقی می‌کرد، دیوارهای قهوه‌خانه محو می‌شدند و خودت را بیرون از خواب می‌دیدی موجود همراهت : مردی با کت بلند که صورت نداشت. چهره‌اش مثل صفحه‌ی سفید کاغذ بود. هیچ‌وقت حرف نمی‌زد، فقط هر جا که تصمیم اشتباهی می‌گرفتی، عصایش را یک بار به زمین می‌کوبید. عجیب این بود که هر بار از او دور می‌شدی، دوباره چند قدم جلوتر از تو ظاهر می‌شد؛ انگار همیشه از قبل می‌دانست قرار است کجا بروی. شی که پایان خوابت پیدا می کردی: یک فندک برنجی قدیمی که هیچ آتشی روشن نمی‌کرد. می‌گفتند هر وقت آن را باز کنی، فقط صدای خنده‌ی صاحب قبلی‌اش شنیده می‌شود؛ کسی که فهمیده بود لازم نیست جواب همه‌ی سؤال‌های دنیا را بداند. شی جادوییت: یک قطب‌نمای جیبی قدیمی که به جای شمال، همیشه به سمت حقیقتی که هنوز کشفش نکرده‌ای می‌چرخید. قدرتش : هر وقت آن را باز می‌کردی، تو را به عجیب‌ترین آدم، کتاب یا اتفاقی می‌رساند که قرار بود چیزی به تو یاد بدهد. بهایی که برای استفاده از اون باید می دادی : هر بار که از قطب‌نما استفاده می‌کردی، یکی از باورهایی که سال‌ها به آن مطمئن بودی، برای همیشه فرو می‌ریخت. یعنی هر کشف جدید، مجبورت می‌کرد دوباره خودت و دنیا را از نو بسازی. 𐙚 [‌ https://eitaa.com/Paradoxnk ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خواب : یک مرکز خرید کیهانی که دور حلقه‌های زحل ساخته شده بود. هر طبقه فقط یک مغازه داشت؛ یکی فقط جاسوییچی‌هایی می‌فروخت که هر کدام یک خاطره را نگه می‌داشتند، یکی پر از کنسول‌های بازی بود که هنوز ساخته نشده بودند، یکی هدفون‌هایی داشت که آهنگ‌ها را به رنگ تبدیل می‌کردند و یکی هم دیوارهایش پر از نقاشی‌هایی بود که هر چند دقیقه عوض می‌شدند. کف راهروها مثل پیست اسکیت از یخ شفاف ساخته شده بود و برای رفتن از یک مغازه به مغازه‌ی بعدی باید روی آن اسکیت می‌کردی. راه خرو ج از خواب :در انتهای مرکز خرید یک دستگاه پنجه‌ای (Claw Machine) غول‌پیکر قرار داشت. داخلش هزاران شیء کوچک بود، اما فقط یکی از آن‌ها کلید خروج بود. عجیب این بود که دستگاه فقط یک بار اجازه‌ی بازی می‌داد؛ باید با همان یک فرصت، بدون عجله و با دقت، شیء درست را انتخاب می‌کردی. موجود همراهت : یک گربه‌ی قهوه‌ای با حلقه‌ای دور دمش شبیه حلقه‌های زحل. هر وقت وارد مغازه‌ی اشتباهی می‌شدی، روی شانه‌ات می‌پرید و با پنجه‌اش به ویترین درست اشاره می‌کرد، اما اگر حواست پرت می‌شد، عمداً فرار می‌کرد تا دنبالش بدوی. شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک جاسوییچی کوچک به شکل سیاره‌ی زحل. وقتی آن را تکان می‌دادی، صدای آهنگی را پخش می‌کرد که هیچ‌کس جز صاحبش نمی‌توانست بشنود. شی جادوییت : یک هدفون قدیمی با گوشی‌های قهوه‌ای‌رنگ. قدرتش : هر آهنگی که با آن گوش می‌دادی، دنیای اطرافت را برای چند دقیقه تغییر می‌داد؛ اگر آهنگ پرانرژی بود، خیابان‌ها تبدیل به پیست اسکیت می‌شدند، اگر آرام بود، آسمان پر از شهاب‌سنگ و حلقه‌های زحل می‌شد. بهایی که برای استفاده از آن باید می دادی : هر بار از قدرتش استفاده می‌کردی، تا طلوع روز بعد همه‌ی آهنگ‌ها را فقط به صورت بی‌کلام می‌شنیدی. 𐙚 [ https://eitaa.com/joinchat/2616591652Cbbfa8d04a3 ]
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محتوای خوابت : خوابت سرزمین سپیده‌دمِ ابدی بود؛ جایی که خورشید هیچ‌وقت کامل طلوع نمی‌کرد. همه‌جا در نور طلاییِ قبل از طلوع غرق بود؛ نه روز بود، نه شب. در آسمان، تکه‌های شکسته‌ی خورشید مثل جزیره‌های شناور معلق بودند و پرتوهای نور مثل پل بین آن‌ها کشیده شده بود. هر بار که روی یکی از این پل‌های نور قدم می‌گذاشتی، منظره‌ی دنیا عوض می‌شد. راه خروج از خواب : در بلندترین نقطه‌ی آن سرزمین، آینه‌ای از نور قرار داشت. اما تصویر چهره‌ات را نشان نمی‌داد؛ فقط نوری را که درونت بود. تا وقتی از نور خودت فرار می‌کردی، آینه خاموش می‌ماند. همین که دستت را روی آینه می‌گذاشتی و نورش را می‌پذیرفتی، آینه به دری از طلوع تبدیل می‌شد و از خواب بیرون می‌آمدی. موجود همراهت : یک روباه خورشیدی. موهایش مثل شعله‌های طلایی موج می‌زد و رد پنجه‌هایش روی زمین برای چند ثانیه به گل‌های کوچک نور تبدیل می‌شد. می‌گفتند هر جا روباه خورشیدی بنشیند، تاریکی جرئت ماندن ند شی که پایان خوابت پیدا می کردی : یک تکه‌ی کوچک از خورشید داخل یک جعبه‌ی شیشه‌ای. گرما نداشت، اما هر وقت در تاریکی قرارش می‌دادی، فقط همان جایی را روشن می‌کرد که باید قدم بعدی را برمی‌داشتی؛ نه بیشتر. شی جادوییت: حلقه‌ی سپیده حلقه‌ای طلایی که انگار از اولین پرتو خورشید ساخته شده بود. قدرتش : هر بار که آن را می‌چرخاندی، می‌توانستی نوری را که در دل آدم‌ها خاموش شده بود دوباره بیدار کنی؛ نه با اجبار، بلکه فقط یادشان می‌آوردی که هنوز امیدی در وجودشان هست. بهایی که برای استفاده از آن باید می دادی ؛ برای هر بار که از قدرتش استفاده می‌کردی، تا غروب همان روز درخشش خودت کمتر می‌شد؛ نه اینکه ضعیف شوی، بلکه تمام نوری که به دیگران بخشیده بودی، باید از وجود خودت خرج می‌شد. فقط با دیدن اولین طلوع روز بعد، نورت دوباره به تو برمی‌گشت. 𐙚 [ https://eitaa.com/sundaughterr ]