ترمه یکبار نوشت نگو بشر، حالا منهم مینویسم نگو زندگی.
نگو زندگی. بگو بازدم سنگین خطایی که هنوز در جان خلقت میپیچد. گناهی که خداوند از آن گذشت، اما خلقت هرگز فراموشش نکرد. ما هنوز در تبعید همان سیب نفس میکشیم. فرزندان آدمیم، اما از قابیل بیشتر یاد گرفتیم تا از هابیل. آدابی از خون و برادری از حسد. نوح ما را سوار کشتی نکرد، چون آب دیگری در کار بود، سیلی از طمع، از غیبت، از بیقیدی نامقدس. ابراهیم اگر امروز بود، در میان آتش شهر میسوخت، نگو از دست نمرود، بگو از سردی دلهای بیدلیل ما. ما؟ همان خورندگان از درخت دانایی هستیم. نگو دانایی را برای فهم، بگو برای تسلط خواستیم. ما بهشت را فروختیم به قیمت آسایش، ایمان را به منطقِ بیمنطق هوس، و وجدان را به بازار شلوغ منفعت. و حالا هر غروب، خداوند به خلقتش مینگرد، شاید مثل پدری که هنوز محبت دارد، اما امید نه. شاید مثل پدری که دلش میسوزد. شاید مثل پدری که آغوش بازش، در این وادی شهوترانی، دیگر خریداری ندارد. جهان هنوز تسبیح میگوید، جز انسان. نگو بشر، بگو وارث خطایی که از جنس خاک است، اما سودای خدایی در سر دارد. و شاید رستگاری نمیگریزد، شاید.. ما فقط دیگر دنبالش نمیرویم.
گلشیدکم اتفاقی افتاده؟
.
میشه بگی چی شده خواهشاااااااااا
.
گلشید خانوم قشنگ ..خوبی؟ حال هممون این روزه بده و جیگرمون خون ولی بگو ..بگو که خودت و اطرافیان خوبید ....؟ منتظرتم#fafa
-
سلام بچهها، امیدوارم حالتون خوب باشه. بهنظرم وضعیت هموطنان و وطنم خیلی وخیمتر و اندوهناکتر از اونیه که خاطرتون رو با مشکلات زندگی شخصیم آزرده کنم. ما نفس میکشیم و زندهایم. دلجویی و احوالپرسیتون برام خیلی ارزشمنده. تنتون سلامت🤍
شبهایحوّا.
گلشیدکم اتفاقی افتاده؟ . میشه بگی چی شده خواهشاااااااااا . گلشید خانوم قشنگ ..خوبی؟ حال هممون این
و آن حرف گُردآفرید که تا درد میکشی زندهای سهراب
که ما همچنان، مینویسیم.
که ما همچنان، در اینجا ماندهایم. مثل درخت بیدی که مانده. مثل گرسنگی که اینجا مانده است. مثل لالههای خونین که ماندهاند، مثل درد که مانده است، مانند زخم، فقر، شعر، دوست داشتن، مثل فکر.
مثل آرزوی آزادی!
و مثل هرچیزی که از ما نشانهای دارد.
لبخند غمرنگی زد. گفت، بیا سفرهی عید را ببین.
با دیدن سفرهی کوچکِ مشکی کنار دیوار، یادم آمد مادربزرگ همیشه عید قالی قرمز را در حیاط پهن میکرد. یک روز گفت، حکمت خدا این است، وقتی آوازهی به دنیا آمدن وجودی را میگوید، جان کسی را هم میگیرد. آخرش هم با سر انگشتانش موهایم را نوازش میکرد و میگفت، زندگی همین است دخترم، یکی میرود و روح تازهای متولد میشود. راست میگفت. آن وقتها عقلم نمیرسید، حرفهایش را نمیفهمیدم. اما حالا، سرم را به دیوار تکیه دادهام و آلبوم عکسهارا نگاه میکنم. روحم، تحمل این غم بزرگ را ندارد. گفت فلانی را یادت هست؟! با او یک عکس در روز تولدت داری، جوابش کردهاند. روی صورتش دست میکشم، صوت عبدالباسط بلندتر پخش میشود، بیگدار که اشک میریزم، محمد شانهام را میفشارد، مادر حرف میزند، به لبهایش نگاه میکنم اما نمیتوانم بفهمم چه میگوید. نمیتوانم نفس بکشم.
رسماً حیات را کنار گذاشتهام و متاسفانه بارها و بارها از درد، عشق، طرد شدن و تنها زیستن کنارِ خانواده و دوستان زنده برگشتهام، اما روزی میرسد که سپیده سر بزند و نخستین روزِ روزهای بی مرا آغاز خواهند کرد.