eitaa logo
𝑝𝑟𝑖𝑣𝑎𝑐𝑦𝑜𝑓𝑙𝑜𝑣𝑒💍🤍
51 دنبال‌کننده
49 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تُ‌قَشَنگ‌تَࢪ‌‌ین‌دَلیل‌بَࢪ‌‌ای‌ِتُند‌زَدن‌ِقَلب‌ِمَنی؛🦋 . کُپے‌‌‌اَزࢪ‌‌مان؟لا! . ࢪ‌‌مانِ!حَࢪ‌‌یمِ‌عِشق . بهِ‌قَلَمِ‌ࢪ‌‌.ق
مشاهده در ایتا
دانلود
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز²پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
ریحانه: از اینکه متوجه شدم داداش زهرا دوسم داره خوشحال بودم . پیاده به سمت کوچمون قدم بر میداشتم که صدای داد های علی و یه پسر که پشت به من رو شنیدم. یه کم که دقت کردم فهمیدم صدا صدای بهراده همون پسری که اون شب دم مسجد مزاحمم شد. آروم آروم به جلو قدم برداشتم و گفتم: +ع علی پات چیشده؟ بهراد برگشت به سمت من و داشت به سمتم قدم بر میداشت که عقب عقب رفتم. -به به ریحانه خانوم تو آسمونا دنبالت میگشتم رو زمین پیدات کردم آروم آروم عقب میرفتم که صدای داد علی رو شنیدم: -بهراد نزدیکش بشی میکشمت بهراد برگشت نگاش کرد و یه پوزخنده زد و به راهش ادامه داد که متوجه شدم علی زنگ زده به مهدی و بهش گفته بیاد. -ریحانه من دوست دارم +نزد...یک م..م...ن ن نشو بهراد همن جوری به راهش ادامه می‌داد به سمتم قدم بر می‌داشت . -ریحانه من دوست دارم خیلی ام دوست دارم +ولی ریحانه دوست نداره بهراد برگشتم که با مهدی مواجه شدم. سریع رفتم پشت سرش وایسادم و اشک میریختم. این صدای بهراد بود که به گوشم میرسید: -تو چیکارشی به زور عقدش میکنم آق مهدی +هه مگه اینکه بزارم -مگه وکیل وسی ریحانه ای مهدی که رگ گردنش باد کرده بود و صورتش به سرخی میزد داد زد و گفت: +اسم ریحانه رو به زبون کثیفت نیار عوضی یهو بهراد تفنگش رو در آورد و به سمت مهدی گرفت. -یه کلمه دیه حرف بزنی میکشمت -اینجا پایان خطه آقا مهدی یهو بهراد نعره کشید و گفت: -همین جا تو و اون علی عوضی رو میکشم و ریحانه رو عقد میکنم +م...ن تو..رو دو‌..ست ندا...رم یک...ی دی..ه ر..و دو...ست دا..رم -هه نکنه این مهدی رو دوس داری؟ جوابی ندادم که بلند گفت: -مگه کری بهت گفتم مهدی رو دوس داری؟ +آ...ره یهو تفنگ رو به سمت من گرفت و گفت: -الان ریحانه رو میکشم تا زجه زدن مهدی رو ببینم -داشتم عقب عقب میرفتم که با حس فرو رفتن چیزی توی سینم با زانو روی زمین افتادم..... ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
مهدی اومد به سمتم حرکت کنه که بهراد با داد گفت: -نزدیکش بشی بجا سینش قلبشو میزنم نگاهم رو دادم به خونی که از روی سینم به دستم منتقل میشد و با بیجونی گفتم: +م..هدی این رو گفتم و از حال رفتم. مهدی: وقتی چشای ریحانه بسته شد کنترلم رو از دست دادم و به سمت بهراد حرکت کردم و تفنگ رو از دستش کشیدم و به بچه ها خبر دادم تا بیان بهراد رو دستگیر کنن بعد از اینکه یه تیر توی پای بهراد زدم و مطمئن شدم جایی نمیتونه بره سریع دویدم سمت علی که از ترس لکنت گرفته بود و زنگ زدم آمبولانس تا بیان ریحانه و علی رو ببرن. دویدم سمت ریحانه و با اجازه علی نبض ریحانه رو گرفتم که هنوز میزد . بعد از اینکه اومدن بهراد و علی. ریحانه رو بردن سوار ماشین شدم و پشت سرشون راه افتادم. ۱ ساعت بعد: وقتی ریحانه رو توی لباس بیمارستان میدیدم هزاربار لعنت به بهراد می‌فرستادم که دوبار بخاطر من و علی سر ریحانه بلا آورده. علی کنارم نشسته بود و گریه میکرد و زسر لب میگفت میکشمش. ریحانه رو برده بودن اتاق عمل و علی دل نگران بود و هی به بهراد چیز میگفت. +علی داداش بهراد الان دست ماعه با بغض گفت: -آجیم آجیم اگه اتفاقی برا ریحانه بیوفته میکشمش مهدی میکشمش +علی داداش نبینم گریه کنیا؟ -راسی مهدی.. +جانم؟ -ریحانه آخر بار گف تو رو دوست داره درسته؟ +آ آره میزاری بیام خاستگاری؟ -مهدی دعا کن آجیم خوب شه خاستگاریم بیا +توکلت به خدا باشه علی بعد از اینکه ریحانه رو از اتاق عمل آوردن توی سی سیو امیدی به دل علی روشن شد . +علی داداش دیدی گفتم امیدت به خدا باشه؟ -ولی مهدی من تلافی درد ریحانه رو سر بهراد خالی میکنم +علی آروم باش داداش -به خدا اگه یه بار دیه مزاحم آجیم بشه زندش نمیزارم بعد از اینکه اجازه ملاقات دادن علی اول رفت توی اتاق و ریحانه رو به آغوش کشید خیلی دلم میخاست جای علی بودم. بعد که نوبت من شد آروم در رو باز کردم و توی اتاق رفتم. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز²پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
رفتم تو اتاق و به ریحانه سلام کردم اونم آروم جواب سلامم رو داد . +ریحانه خانوم -بله +راستش قرار شد بعد از اینکه مرخص شدین بیایم خاستگاریتون -جدی میگین؟ +بله بعد ریحانه دیگه چیزی نگفت منم بهش گفتم مواظب خودش باشه و از اتاق اومدم بیرون. ۲ ساعت بعد: قرار شد مامان ریحانه بره پیش ریحانه و من و علی بریم سراغ بهراد. +علی آرامش خودت رو حفظ کن -نمیتونم مهدی +آروم باش یه نفسی کشید و گفت باشه رسیدیم اداره و علی رفت توی اتاق بازجویی اون قدری بلند حرف می‌زدن که صداشون تا بیرون میومد. +بهراد برو خدات رو شکر کن که آجیم زنده اس وگرنه زندت نمیذاشتم -هه پس هنوز زندس +آره آقا بهراد -باید به جا سینه اش قلبشو میزدم تا پر پر شدن مهدیو ببینم +هه چند روز دیه ریحانه و مهدی میرن سر خونه زندگیشون -خوب به من چه؟ علی رفت دم گوش بهراد گفت: +بپا دور و بر آجیم آفتابی نشی که بد میبینی اینو گفت و اومد بیرون. بعد از اینکه از اداره اومدیم رفتیم بیمارستان تا علی مادرش رو بفرسته خونه و من و علی بمونیم. -سلام خوبین؟ +سلام آقا مهدی خوبی؟ -الحمدلله +مادرت خوبه ؟ -شکر ایشونم خوبن +خوب مادر سلام برسون -چشم +خدانگهدار -یاعلی بعد از اینکه مادر علی رفت علی کار های مرخصی ریحانه رو کرد و من رفتم ماشینم رو آماده کردم و علی ریحانه رو آورد و رفتیم به سمت خونه. کل راه حواسم به ریحانه بود که به بیرون زل زده بود و چیزی نمی‌گفت. +علی قرار عقد تو و زهرا رو کی بزاریم؟ ریحانه ریز خندید و علی گفت: -داداش زشته عه +چیش زشته اصن عقد تو و زهرا و منو و ریحانه خانوم توی حرم امام رضا باشه خوبه؟ ریحانه جوری برگشت و گف: +جدی میگین؟ -بله +وایی من خیلی ذوق دارم تا دیدم علی داره از خجالت آب میشه گفتم... ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر‌.ق https://eitaa.com/ejnkdu
گفتم: -نظرتونه بریم دنبال زهرا بریم گلزار؟ ریحانه سریع گفت عالیه ولی علی تا فهمید زهرا هم هست گفت: +داداش من کار دارم منو برسون خونه خودتون برین بدون توجه به حرفش راهمو ادامه دادم و رفتیم دنبال زهرا. زهرا و علی هردوتاشون داشتن آب میشدن که ریحانه سر صحبت رو با زهرا باز کرد و. منم با علی. تا گلزار حرف زدیم و بعدم پیاده شدیم‌. قرار شد من و ریحانه بریم گلاب و گل بخریم و علیم حرفش رو به زهرا بزنه. علی: بعد از اینکه ریحانه و مهدی رفتن رو به زهرا کردم و گفتم: +زهرا خانوم؟ -بله +راس..تش م...ن دو...ستون دا...رم -م...ن...م +مهدی گفت قراره عقد من و شما و مهدی و ریحانه توی حرم امام رضا باشه زهرا برگشت به سمتم و تو چشاش پر ذوق بود گفت: -جدی میگین؟ +بله -وایییی بعد مهدی و ریحانه اومدن و رفتیم سر شهدا و بعدم رفتیم خونه. صبح رفتم بالا سر ریحانه تا بیدارش کنم بریم بیرون. +اوی ریحون -مرگ و ریحون +باشه بابا حرص نخور -اه اه دبه نمک +رو تو برم من -بی برو +به جا بل بل زبونی پاشو بریم بیرون -بریم بیرون چیکا؟ +پاشو حالا یه جا میریم بلخره -درسه +یه شرطی که مهدیم بیاد -به شرطی که زهرام بیاد +باشه پاشو آماده شو بهشون زنگ میزنم -باش اومدم بیرون و به مهدی زنگ زدم گفتم آماده شن که یهو ریحانه اومد تو گفت: -علی علی +هان -لباس چه رنگی میپوشی؟ +سفید -جوووون دمپایی که کنارم بود رو برداشتم پرت کنم که زود در رف. ریحانه: بعد از اینکه به زهرا گفتم سفید بپوشه رفتیم دنبال مهدی و زهرا و زهرا هی فوشم داد . ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز²پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
آخر سر علی رفت یه جا که آدمم پر نمیزد و پیاده شد اومد با زهرا دنبال من و مهدی کنن که منو و مهدی فرار رو بر قرار ترجیح دادیم و دویدیم. آخر سر زهرا منو گرفت و زد تو سرم علیم مهدی رو گرفت زد تو سرش. بعد از اینکه کلی مسخره بازی در آوردیم راه افتادیم سمت خونه. +زهرا -هان +بی ادب -به تو رفتم +جدی میفرمایید؟ -کوفت حالا چیکارم داری +میدونسی خعلی خری -اره میدونسم +از کجا؟ -از اون جایی که با تو خر دوس شدم +گگگگ بعد از کل کل من و زهرا زهرا و مهدی رو پیاده کردیم و به سمت خونه راه افتادیم. قرار شد پس فردا بریم مشهد و عقد کنیم. فردا: بعد از اینکه خرید هارو انجام دادیم قرار شد کم کم راه بیوفتیم به سمت مشهد. وسایلمون رو جمع کردیم و من و مهدی باهم رفتیم توی یه ماشین و زهرا و علی هم توی یه ماشین. بعد از اینکه متوجه شدم رها هم هست حسابی ناراحت شدم. رها دخترخاله مهدی بود که از بچگی مهدی رو دوست داشت ولی مهدی هیچ علاقه ای بهش نداشت چون حجاب مناسبی ام نداشت. رها از اینکه متوجه شده بود این حس یه طرفه اس از روی کینه با من بد شده بود و تهدیدم میکرد که یه روزی طلاق منو از مهدی میگیره و خودشو مال مهدی میکنه. ولی مهدی میگفت کسی نمیتونه مارو از هم جدا بکنه و منم یه چراغی توی دلم روشن میشد. به انتخاب خودم یه لباس ساده و حجاب دار خریده بودم . لباسم رو پوشیدم و چادرم رو روی سرم انداختم که متوجه نگاه علی توی آینه شدم که تا نگاه منو دید سریع خودشو مشغول لباسش کرد و منم خندم گرفت. +خیلی خوشگل شدی -مرسی به سمت محضر راه افتادیم و روی صندلی نشستیم. +دوشیزه مکرمه سرکار خانوم ریحانه محمدی آیا بنده وکیلم شما رو به عقد جناب آقای مهدی موسوی در بیاورم؟ یهو زهرا گفت: -عروس رفته گل بچینه +برای بار دوم عرض میکنم آیا بنده وکیلم؟ -با اجازه اهل بیت و پدر و مادرم و داداش علیم بله همه شروع کردن به صلوات فرستادن و دونه دونه میومدن تبریک میگفتن. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
نوبت زهرا شد که خودشو توی بغلم انداخت و گریه میکرد. +زهرا جونم فدات شم چرا گریه میکنی -ریحانه دلم برات تنگ میشه +عه عه لوس نشو عروس کوچولو بعد زهرا رفت و علی بغلم کرد و سعی داشتم توی بغل علی گریه نکنم که دلتنگیم بیشتر بشه. آخر سر نوبت رها شد. اومد خودشو بندازه تو بغل مهدی که مهدی رفت عقب و زیر لب گفت:استغفرالله بعد رها ام که حسابی شکست خورده بود اومد تعنه زد به من که باعث شد بیوفتم ولی بین زمین و آسمون بودم که دیدم مهدی منو گرفته. پاشدم و زیر لب گفتم : ممنون بعد از اینکه صیغه زهرا و علیم خوندن رفتیم توی حرم و زیارت کردیم که یهو دستم گرم شد و دیدم مهدی دستمو گرفته. +ریحانه -جانم +خوشحالم از اینکه دارمت -منم همینطور +بریم هتل ناهار بخوریم؟ -اوهوم خیلی گشنمه بعد از اینکه از آقا خداحافظی کردیم به سمت هتل رفتیم و ناهارمون رو خوردیم. بعد از اینکه رفتیم توی هتل خسته لباسام رو در آوردم و موهام رو شونه زدم و دم اسبی بستم و لباسام رو با یه پیرهن شلوار عوض کردم و روی تخت خوابیدم‌. +ریحانه -جان +من رفتم حموم -باشه بعد از اینکه مهدی رفت حموم نفهمیدم کی خوابم برد که با نوازش دست مهدی بیدار شدم. +ریحانه جان -هوم +پاشو خانومم بریم حرم یه ساعت دیه اذانه -باشه پاشدم رفتم وضو گرفتم و یه عبا صورتی و روسری سفید پوشیدم و چادرم رو روس سرم مرتب کردم. رفتیم حرم و نمازمون رو خوندیم و قرار شد حرکت کنیم. وسایلمون رو جمع کردم و گزاشتم توی ماشین و راه افتادیم. -مهدی +جانم -میشه مداحی بزاری؟ +باشه مهدی مداحی پناه سید رضا نریمانی رو گزاشت و من و مهدی باهاش خوندیم و کم کم خوابم برد. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
"بِسم ربّ مَجنون" ❤️‍🩹🩹 نویسنده: ر.ق !کپی راضی نیسم! "هر روز²پارت" ‌‌‌‌‌ "کانالمون" https://eitaa.com/ejnkdu
با تکون دستای مهدی بلند شدم و مهدی گفت برم آرایشگاه و بعد میاد دنبالم بریم تالار. لباسمو برداشتم و وارد آرایشگاه شدم. به آرایشگر گفتم یه آرایش کوچیک بکنه البته خودم نمیخاستم ولی به زور مهدی اومدم آرایشگاه. بعد از اینکه لباسم رو پوشیدم زنگ زدم به مهدی. +الو مهدی -جانم +میای دنبالم؟ -نه خودت بیا +چرااااا؟ -آخه میترسم دخترا بدزدنم +بی مزه تو تا آخر ور دل خودمی -عه بیا پایین بریم +مگه دم آرایشگاهی؟ -آره یکم وقت میشه اومدم +اومدم سریع چادرم رو بالا گرفتم و رفتم بیرون که مهدی رو دیدم که انقدر قشنگ شده بود حق داشت بگه دخترا میدزدنم. -خانومم انقدر نگا من میکنی آب میشماا +بی مزه -چ خوشگل شدی +توعم راه افتادیم به سمت تالار و رسیدیم که دم در با پسر عموم حامد روبه رو شدم. +سلام ریحانه جان دختر عمو عزیزم همه کلماتش رو می‌کشید و حرف می‌زد که آروم گفتم سلام. سریع دست مهدیرو کشیدم و رفتیم تو که لباسامون رو درست کنیم که سرمو گذاشتم رو زانوم که مهدی اومد کنارم و گفت: +ریحانه خوبی؟این پسره کی بود دم در؟ -پ...پسر ع...عمومه +چرا انقدر استرس گرفتی از وقتی دیدیش؟ -کوچیک که بودیم مارو برای هم نشون کرده بودن اون منو دوست داشت ولی من علاقه ای بهش نداشتم و حتا نگاهشم نمیکردم. +خوب؟ -ب..بعد الان میترسم شر به پا کنه +تا من هستم اتفاقی نمیوفته -ا اما اون توی باند مواد مخدره و علی چند وقتیه دنبالشه تا دستگیرش کنه مهدی تا این حرف رو زدم جا خورد و گفت: +اون حامد محمدیه؟ -اره +وای -چیشد؟ +ما چند وقتیه دنبالشیم -وای مهدی من میترسم +نترس خودم حواسم بهت هست فقط از کنار من جم نمیخوری -باشه مهدی اومد دوتا ردیاب روی دست و پام بست که اگه اتفاقی افتاد بتونه پیدا کنه چون پوستم سفید بود اصن پیدا نبود. رفتیم بیرون و من همش نگاهم به حامد بود که با لبخند مصنوعی زل زده بود بم. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده: ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
ریحانه: اومدم برم توی آشپزخونه تالار آب بخورم که مهدی دستمو گرفت و گفت: +کجا؟ -میخام برم آب بخورم +بشین خودم میارم -نه میرم مهدی با نگرانی نگاهی بهم کرد و ولم کرد رفتم توی آشپزخونه تالار آب خوردم و تا برگشتم دیدم حامد پشت سرم وایساده. لیوان از دستم افتاد و شیکست. +به به دختر عمو عزیزم میدونی چقدر منتظرت بودم؟ -ولم کن آقا حامد +آقا حامد؟ نه دیگه از این به بعد باید بم بگی حامد -چ چرا؟ +چون مهدی رو میکشم و مال خودم میشی با ترس نگاهش کردم که داشت میومدم سمتم و منم عقب عقب میرفتم. مهدی: سرمو آوردم بالا دیدم حامد نیست ریحانه ام هنوز نیومده سریع پاشدم به سمت آشپزخونه رفتم که دیدم حامد داره میره سمت ریحانه ریحانه ام از ترس عقب عقب میره. اومد دستشو ببره سمت ریحانه که دستشو گرفتم و گفتم: +داشتی چیکار میکردی؟ حامد برگشت و تا منو دید جا خورد و دسشو کشید از دسم بیرون و تفنگش رو گرفت سمتم و رفت ریحانه رو بغلش گرفت و گفت اگه نری کنار یه گوله میزنم خلاصش میکنم. با خشم نگاهش میکردم که رفتم کنار و اومدم ریحانه رو نجات بدم که گفت نزدیک بشی کشتمش. رفت بیرون و سریع زنگ زدم علی و گفتم و علی اومد دوتایی دنبال ماشین حامد جوری که متوجه نشه راه افتادیم. ریحانه: +ولم کن ولم کن -یه دقه خفه خون بگیر تا برسیم +مگه من پیکار کردم اینجوری میکنی بام -اگه با من ازدواج میکردی این اتفاقا نمی افتاد +تروخدا ولم کن -ریحانه خفه شو چیزی نگفتم و فقط اشک ریختم و یهو خوابم برد. یهو با صدای مهدی بلند شدم: +ریحانه ریحانه پاشو -پاشدم و نگاهی به دور و بر کردم که دیدم حامد رو دستگیر کردن و زدم زیر گریه. +ریحانه جانم چرا آخه گریه میکنی -مهدی من میترسم +نترس گفتم که حواسم بهت هست ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu