☫
شاید نه به مثابه تابستانِ تنت،
نه آنگونه که آفتاب در تو شعله میکشد و دشت زیر قدمت میروید،
من ، آیَتام، آیتی کوچک؛
نشانهام، حضورم، حرارتم.
من طراوتِ گلهای اطلسیام
که وقتِ عصر، نسیم را در آغوش میگیرند.
من بنفشِ خاموشِ اسطوخدوسم
که بویش، آرامِ خاطرههاست.
من زنبق صورتیام؛ لطیف و جسور،
در دل هر چیزی که تابستان را باور دارد.
انرژی زردِ آفتابگردانم
که گلبرگ های نرمش سمت نور است،
نیلوفر پیچیده بر تنِ درختان توأم،
که دور میچرخد و بالا میرود،
مثل آرزوهایی که اسم تو را توی دلشان دارند.
من لطافتم؛
بر پلک شاپرکهایی که روی شانهات مینشینند،
در بادِ صبای تیرماه و آن اتفاق مبارک،
در شور گرمای مرداد.
درخششم؛
در آبیِ زلال آسمانی که خورشید بخشیده
و در تپه هایی که سبز ماندهاند
در نورانیت زردآلوها،
سرخی گیلاسهای ترکخورده،
و شیرینیِ یواشِ توتفرنگیهایی که زیر نور کمِ خورشید رسیدهاند…
منم.
همهی اینها منم.
من بوسهی نرمِ نورم،
شکوفهای در شالیزارهای شمالم،
صدایی در مهِ صبحگاه،
و دلی که هنوز از جانِ گرمِ تو تغذیه میکند.
من شیفتهام…
شیفتهی خورشید و دشتهای بیانتها،
و مزارع چایِ سیاه،
که آرام، با برگ برگشان عاشقی کردهام.
من جدا ناپذیرم...
نه فقط از تو،
از تمام چیزی که "ما" بوده
و شاید...
هنوز هم هست.
شاید نه به مثابهی تابستانِ تنِ بی نقصت،
اما من، تکهای از توام.
حقیقتی غیرقابل انکار.
-ف.
☫
آه...
چه احمق مردمانی که از غمِ پاییزی میگویند؛
از غروب در آسمان بارانی،
از سوزِ بادهایی که از پشتِ کوهستانها میوزد،
و از زردیِ برگهای حزین.
اما اندوهِ تابستانه را احساس میکنی؟
تشنگیِ خیابانهای آتشین را؟
یا چشمانِ یخزدهی عابران را؟
آیا احساس میکنی
دلِ مرا
که در شعلهی آفتاب،
زیر پوستِ روز،
یخ میزند.
آنگاه که کسی نمیپرسد
در این ظهرهای خفه،
دلت تنگِ چه کسیست؟
کسی نمیفهمد
که شبهای تیرماه،
غمی سنگینتر از دی ماهِ برفی دارد.
-ف.