eitaa logo
عشقـہ♡ چهارحرفہ
823 دنبال‌کننده
5.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
60 فایل
⊰•✉🔗͜͡•آبۍ‌تَراَزآنیم‌ڪِہ‌بۍرَنگ‌بِمیریم، 💙!! اَزشیشِہ‌نَبۅدیم‌ڪِہ‌بـٰا‌سَنگ‌بِمیریمシ! . . حا سین یا نون:حسین(ع) پ لام یا سین:پلیس سازمان‌اطلاعاتموڹ⇦|‌ @shorot4 فرمانده‌مون ツ @HEYDARYAMM تولد: ۵/۱۱/۹۹ انتقادتون بفرمایید بعد ترک کنید :(!
مشاهده در ایتا
دانلود
ذڪر روز چـهـار شـنـبـہ🌱✨ •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
سرسجاده‌نشستہ‌بودم‌ڪہ‌حس‌ڪردم‌بوۍ‌سجاده‌خونین‌ڪسے‌مےآید... •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
میدونم‌میرسہ‌روزے‌ڪہ‌متݧ‌تمام‌‌ پیام‌ها‌یہ‌چیز‌باشہ‌اونم‌اینڪہ‌ "مهدۍ‌"(عج)‌آمـــــد... •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
هدایت شده از عشقـہ♡ چهارحرفہ
شڔوع پارٺ گذارۍ
عشقـہ♡ چهارحرفہ
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_صد_و_بیست_نهم #خانومہ_شیطونہ_من وقتی رسیدم ماشین و پار
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ [باران] اشکام و پاک کردم و به سنگ مزار سردی که اسم زندگیم روش حک شده بود زل زدم(شهیدمحمدرضاابراهیمے)انقدرغرق فکر کردن بودم که اصلا متوجه اطرافم نبودم با صدای مامان به خودم اومدم و با صدای گرفته ای گفتم: جانم مامان مامان:‌ بلند شو فدات شم میخوایم بریم مسجد من: باش بوسه ای روی اسم محمدرضا گذاشتم و بلند شدم خاک چادرم و تکوندم و رفتم طرف مامان اینا باراد و که خواب بود ازش گرفتم و جلو تر از مامان و خاله رفتم طرف ماشین و نشستم صندلی جلو که بابک هم نشست پشت فرمون بعد چند دقیقه مامان و خاله هم اومدن تا اومدم پیاده شدم مامان گفت نمیخواد بشین بابک ماشین و روشن کرد و راه افتاد یکم که گذشت حس کردم کسی داره تعقیبمون میکنه بدون جلب توجه به آینه کنار نگاه کردم یه ماشین پارس مشکی خیلی نامحسوس داشت تعقیبمون میکرد آروم بابک و صدا کردم که هومی گفت من: یکی داره تعقیمون میکنه ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
عشقـہ♡ چهارحرفہ
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ #پارت_صد_و_سی #خانومہ_شیطونہ_من [باران] اشکام و پاک کردم و
✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️ ❤️ با خونسردی از آینه جلو یه نگاه کرد و لب زد: بهش توجه نکن بچه ها پشت سرمونن حواسشون هست من: اوهوم باش بابک: تا میرسیم یکم بخواب ... دیشب که اصلا نخوابیدی من: خوابم نمیاد بابک: وقتی میگم بخواب یعنی بخواب من: اه مگه زوریه بابک: اره زوریه من: اِهههه باراد و تو بغلم جابه‌جا کردم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام و بستم نمیدونم چطور شد اما کم کم پلکام سنگین شد و به خواب رفتم با صدا زدن های کسی از خواب شیرینم بیدار شدم ... آروم لای پلکام و باز کردم و به بابک که داشت صدام میکرد نگاه کردم و گفتم:چیه؟‌ بابک: رسیدیم باراد تو بغلم نبود فکر کنم مامان بردتش تا اومدم پیاده شم دستم توسط بابک کشیده شد و دوباره روی صندلی نشستم سوالی بهش زل زدم که با انگشتش قطره اشکی و از روی گونم برداشت و گفت: چرا تو خواب گریه میکردی؟ با تعجب دستی به صورتم که غرق اشک بود کشیدم و گفتم: چیزی نیست فقط خواب دیدم بابک: اهان ... باش پیاده شو بریم ناشناس رمان👇 https://harfeto.timefriend.net/16501056603814 ============= |@eshghe4harfe| ============= ❤️ ✨❤️ ❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️ ✨❤️✨❤️✨❤️ ❤️✨❤️✨❤️✨❤️
پی‌شهادتم‌منه‌شکسته‌بال‌وپر! •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
چون‌نامہ‌جرم‌ما‌بہ‌هم‌پیچیدݧ! بردند‌بہ‌‌دیوان‌عمݪ‌سنجید‌بیش‌از‌همہ‌گناه‌ ما‌بود‌ولے/ مارابہ‌محبت‌عــلـــے‌بخشیدند... •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
Reza Narimani - Akhare Deltangiashe [128].mp3
7.1M
آخر‌دلتنگے‌هاشه‌‌یافاطمہ‌رو‌لباشه‌داره‌میره‌سمت‌مسجد‌چه‌باری‌روی‌شونه‌هاشه •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
یک‌پلیس‌! جدے‌و‌خشن‌سرکار‌مهربون‌و‌لطیف‌توخونه:))! •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•
رفقا‌‌ امشب دعا برای ظهور یادتون نره! ودعای‌ شهادت برای خودتون و دوستاتون! و ماهم التماس دعا داریم مارو هم از دعاتون بی نصیب نزارید:)! •┈┈••✾❣✾••┈┈• @eshghe4harfe •┈┈••✾❣✾••┈┈•