eitaa logo
✨𝔹𝕠𝕪 𝕠𝕗 𝕝𝕚𝕘𝕙𝕥✨فور نده
130 دنبال‌کننده
762 عکس
215 ویدیو
0 فایل
[بـه نـام خـالـق زلـف هـای فـر تـو✨] [صــبـح شـد چشمام خـشک شـد💛] [به راه،نیومدی دلـم واسـه تـو خـودشـو کشـت مـرد!✨] [شـروعمـون: 1404/10/15💛] [کـدمـون:346🎟✨] [مـن: @mahla_30975 💛] [اصـکـی؟ مـنـبع یـا فـور بـزن✨] [لـف؟در شـان شـمـا نیـسـت💛]
مشاهده در ایتا
دانلود
Welcome tomy Chanel ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://eitaa.com/fallow78hamim ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ Fallow 🐾
🤍رمان🤍 Welcome tomy Chanel ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ https://eitaa.com/fallow78hamim ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ Fallow 🐾
پارت بیست و یکم. رمان رویا کنار حامی نشست و هی گفت حامی حامی همه کنارش بودن _________. فلش بک توی بیمارستان ساعت 22:00 حامی تو کما بود همه استرس داشتن دکتر یه پیغام اومد و به رویا گفت:خانم بهاری وضعیت آقای صالحی اصلا خوب نیست رویا:ولی هرکاری کنید که زنده باشه دکتر:سعی خودمونو میکنیم دکتر رفت و اونا موندن پشت در رایان مجبور شد پیش نیلا و نورا بمونه تو خونه _____ توی خونه حامی و رویا گوشی حامی دست نیلا بود رایان دراز کشیده بود و دستش رو سرش نیلا:دایی بابام کجاست رایان:دایی فداتشه بابات.....بابات سر کاره نیلا:پس بقیه کجان رایان:اوناهم کار داشتن رفتند حواست تو بازی باشع _______ یک ساعت بعد مکالمه رویا و رایان +الو سلام _سلام اجی حال حامی چطوره +فعلا تو کماست نورا بیدار نشده _نه +نیلا چیکار میکنه _از اون وقت تا الان تو گوشیه حامیه. +خب شام هست برین بخورید _منکه نمیخوام برا نیلا میارم +خب توهم بخور گوشیو از دست نیلا بگیر _مرسی....باشه +کاری نداری؟ _نه خبر بدیا +باشه خدافظ _خدافظ ________ رایان شام نیلا رو آورد نیلا خورد کم کم نیلا خوابش می‌برد تو بغل رایان خوابش برد رایان نگاهی به گوشی حامی کرد خاموشش کرد و گذاشت رو میز نیلا رو برو رو تختش خودش هم تو حال موند
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت بیست و دوم. رمان تو بیمارستان دقیق ساعت 00:00 رویا یاد حامی افتاد به عکس هاشون که تو گالری بود نگا میکرد مامان لیلا و مامان سما دعا میکردن بابا حمید و بابا بهرام رفته بودن دنبال کارای حامی جانا هم تو گوشی بود با امین چت میکرد چند دقیقه بعد دکتر رفت تو اتاق حامی اومد بیرون و گفت:خب خداروشکر حالشون خوبه و نبضشون میزنه و به هوش اومده و فقط سراغ خانمشون رو میگیره میتونید برین کنارش همه خوشحال شدن رویا:من اول برم مامان سما:آره دخترم برو رفتم کنار تخت حامی حامی دراز کشیده بود تا وقتی منو دید با صدای نازک و ضعیف گفت:ر..رویا رویا:جونم حامی:حالت خوبه رویا:تا وقتی تا حالت بده حال منم خوب نی حامی:فداتشم من بچه ها کجان رویا:رایان موند پیششون حامی:گوشیم پیش نیلاست رویا:آره حامی:خیلی دوستت دارم میدونی رویا:من بیشتر چیشد که اینجوری شدی حامی:استرس جانا استرس بچه ها رویا:استرس نداشته باش دستم و بردم جلو دسته رویا رو گرفتم دستاش گرم و نرم بود بهم آرامش میدادن دستشو اوردم جلو بوس کردم اونم خم شد پیشونیم رو بوس کرد که جانا اومد تو حامی:خانم خارجی حداقل در میزدی جانا:داداشی حالت خوبه حامی گفت......