پارت بیست و دوم. رمان
تو بیمارستان
دقیق ساعت 00:00
رویا یاد حامی افتاد به عکس هاشون که تو گالری بود نگا میکرد
مامان لیلا و مامان سما دعا میکردن
بابا حمید و بابا بهرام رفته بودن دنبال کارای حامی
جانا هم تو گوشی بود با امین چت میکرد
چند دقیقه بعد دکتر رفت تو اتاق حامی
اومد بیرون و گفت:خب خداروشکر حالشون خوبه و نبضشون میزنه و به هوش اومده و فقط سراغ خانمشون رو میگیره میتونید برین کنارش
همه خوشحال شدن
رویا:من اول برم
مامان سما:آره دخترم برو
رفتم کنار تخت حامی حامی دراز کشیده بود تا وقتی منو دید با صدای نازک و ضعیف گفت:ر..رویا
رویا:جونم
حامی:حالت خوبه
رویا:تا وقتی تا حالت بده حال منم خوب نی
حامی:فداتشم من بچه ها کجان
رویا:رایان موند پیششون
حامی:گوشیم پیش نیلاست
رویا:آره
حامی:خیلی دوستت دارم میدونی
رویا:من بیشتر چیشد که اینجوری شدی
حامی:استرس جانا استرس بچه ها
رویا:استرس نداشته باش
دستم و بردم جلو دسته رویا رو گرفتم دستاش گرم و نرم بود بهم آرامش میدادن
دستشو اوردم جلو بوس کردم اونم خم شد پیشونیم رو بوس کرد
که جانا اومد تو
حامی:خانم خارجی حداقل در میزدی
جانا:داداشی حالت خوبه
حامی گفت......