پارت بیست و یکم. رمان
رویا کنار حامی نشست و هی گفت حامی حامی
همه کنارش بودن
_________. فلش بک
توی بیمارستان
ساعت 22:00 حامی تو کما بود همه استرس داشتن
دکتر یه پیغام اومد و به رویا گفت:خانم بهاری وضعیت آقای صالحی اصلا خوب نیست
رویا:ولی هرکاری کنید که زنده باشه
دکتر:سعی خودمونو میکنیم
دکتر رفت و اونا موندن پشت در
رایان مجبور شد پیش نیلا و نورا بمونه تو خونه
_____
توی خونه حامی و رویا
گوشی حامی دست نیلا بود
رایان دراز کشیده بود و دستش رو سرش
نیلا:دایی بابام کجاست
رایان:دایی فداتشه بابات.....بابات سر کاره
نیلا:پس بقیه کجان
رایان:اوناهم کار داشتن رفتند حواست تو بازی باشع
_______
یک ساعت بعد
مکالمه رویا و رایان
+الو سلام
_سلام اجی حال حامی چطوره
+فعلا تو کماست نورا بیدار نشده
_نه
+نیلا چیکار میکنه
_از اون وقت تا الان تو گوشیه حامیه.
+خب شام هست برین بخورید
_منکه نمیخوام برا نیلا میارم
+خب توهم بخور گوشیو از دست نیلا بگیر
_مرسی....باشه
+کاری نداری؟
_نه خبر بدیا
+باشه خدافظ
_خدافظ
________
رایان شام نیلا رو آورد نیلا خورد کم کم نیلا خوابش میبرد تو بغل رایان خوابش برد رایان نگاهی به گوشی حامی کرد خاموشش کرد و گذاشت رو میز نیلا رو برو رو تختش خودش هم تو حال موند
پارت بیست و دوم. رمان
تو بیمارستان
دقیق ساعت 00:00
رویا یاد حامی افتاد به عکس هاشون که تو گالری بود نگا میکرد
مامان لیلا و مامان سما دعا میکردن
بابا حمید و بابا بهرام رفته بودن دنبال کارای حامی
جانا هم تو گوشی بود با امین چت میکرد
چند دقیقه بعد دکتر رفت تو اتاق حامی
اومد بیرون و گفت:خب خداروشکر حالشون خوبه و نبضشون میزنه و به هوش اومده و فقط سراغ خانمشون رو میگیره میتونید برین کنارش
همه خوشحال شدن
رویا:من اول برم
مامان سما:آره دخترم برو
رفتم کنار تخت حامی حامی دراز کشیده بود تا وقتی منو دید با صدای نازک و ضعیف گفت:ر..رویا
رویا:جونم
حامی:حالت خوبه
رویا:تا وقتی تا حالت بده حال منم خوب نی
حامی:فداتشم من بچه ها کجان
رویا:رایان موند پیششون
حامی:گوشیم پیش نیلاست
رویا:آره
حامی:خیلی دوستت دارم میدونی
رویا:من بیشتر چیشد که اینجوری شدی
حامی:استرس جانا استرس بچه ها
رویا:استرس نداشته باش
دستم و بردم جلو دسته رویا رو گرفتم دستاش گرم و نرم بود بهم آرامش میدادن
دستشو اوردم جلو بوس کردم اونم خم شد پیشونیم رو بوس کرد
که جانا اومد تو
حامی:خانم خارجی حداقل در میزدی
جانا:داداشی حالت خوبه
حامی گفت......