eitaa logo
سوال بارداری،،بانوی بهشتی
17.1هزار دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
3.5هزار ویدیو
67 فایل
مدیر @Yaasnabi تبادل نداریم اگر کانالو دوست دارید یه فاتحه برای مادر 🖤بنده بفرستید تا اطلاع ثانوی تبلیغ شخصی نداریم به آیدی بالا پیام ندید لطفا
مشاهده در ایتا
دانلود
👌«ما کوثریم و کم نمی شویم» 👈 عکس فرزندان و منزل تجربه ی ٧۴٣ کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
✨امیر المؤمنین علی علیه السلام: ✅ خانه با برکت... خانه ای که در آن قرآن خوانده می شود و یاد خدا در آن خانه کرده می شود، برکت آن خانه بسیار می شود و ملائکه حاضر می باشند و شیاطین دور می شوند و روشنی می دهد اهل آسمان را چنانچه ستاره ها اهل زمین را روشنی می دهند. و خانه ای که در آن قرآن خوانده نشود و یاد خدا در آن نکنند، برکت آن خانه کم می باشد و ملائکه دوری می کنند و شیاطین در آن خانه حاضر می باشند. 📚حلیة المتقین کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۷۴۴ من ۴۰ سالمه، بدلیل مسائلی توی سن بالا ازدواج کردم. یه دختر مذهبی بودم که خیلی به فکر ازدواج نبودم اما با معرفی یکی از آشنایان با همسرم آشنا شدم توی خانواده ما رسم نبود که دختر نامزد باشه بنابراین ما در عرض ده روز مراسم خواستگاری و عقدمون انجام شد. شناخت زیادی از همسرم نداشتم بنابراین بعد از عقد مشکلات خیلی زیادی با هم داشتیم، اینقدر مشکلاتمون زیاد بود که حتی تصمیم گرفتیم حدود نه ماه بعد از عقدمون از هم جدا بشیم تا اینکه من حالم بد شد و بعد از مراجعه به پزشک متوجه شدم که یک‌ماهه باردارم، همسرم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدن(چون دوتا از برادراشون که سالها از ازدواجشون می گذشت هنوز بچه دار نشده بودن) اما من توی شوک بودم و نمیتونستم به هیچ عنوان این خبر رو به خانواده ام بدم اما همسرم سریع به مادر و برادرشان اطلاع دادن، اونا از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدن و گفتن که این خواست خدا بوده که این بچه بیاد و شما بخاطر اون زندگیتون رو بسازید و به من این اطمینان رو دادن که نمی‌ذارن خانواده من از این موضوع مطلع بشن و پدر و مادر همسرم با مادرم صحبت کردن و خواستن که هرچه زودتر عروسی ما انجام بشه. خدارو شکر ظرف مدت یکماه همه چیز آماده شد(البته با مشکلات خیلی زیاد و طعنه های مادرشوهر...) و ما ازدواج کردیم و زندگیمون رو توی یه اتاق توی حیاط پدرشوهرم شروع کردیم. رابطه من و همسرم خیلی خوب شده بود اما دخالت‌های خانواده و بیکاری همسرم خیلی اذیتمون می‌کرد تا اینکه دو روز قبل از به‌ دنیا اومدن پسرم، شوهرم از شرکتی که قبلا برای مصاحبه رفته بود، بهش زنگ زدن و کارش رو شروع کرد و پسرم دو روز بعد در صبح دومین روز زمستان ۹۵ بدنیا اومد. با اومدن پسرم رابطه من و همسرم بهتر شد اما دعواهای هر روزه مادرشوهرم و اینکه با بزرگ شدن پسرم زندگی توی یه اتاق واقعا برامون سخت بود اما هرکاری میکردم که بتونیم خونه مون رو مستقل کنیم، نمیشد. شوهرم راضی به جدا شدن از خانواده اش نبود و اینکه بعد از شش ماه به بهانه ای از شرکت اومد بیرون و بیشتر وقتش رو بیکار میگذروند و زندگی ما روز به روز سخت تر میشد و من بخاطر پسرم تحمل میکردم اما مادرشوهرم هرروز زندگی رو بکامم زهر می‌کرد تا اینکه پسرم سه سال و نیم داشت و من بعد از دعوایی که با مادر شوهرم داشتم، تصمیم خودم رو گرفتم و به شوهرم گفتم من به منزل مادرم میرم، اگر زندگیت رو میخوای برای من یه خونه جدا بگیر و گرنه من دیگه برنمی گردم. شوهرم که مدتها بیکار بود و هیچ پس اندازی نداشت، مدت یک ما به هر دری زد نتونست حتی هزینه اجاره یه اتاق رو هم جور کنه(خانواده شون هیچ کمکی نمی کردن) تا اینکه به کمک خواهرم تونستم یه وام بگیرم و یه خونه قدیمی توی روستا اجاره کنیم و به خونه جدید اسباب کشی کردیم اوایل همسرم خیلی ناراحت بود اما هرچی که می‌گذشت شرایط فرق می‌کرد و هرروز که می‌گذشت از من به خاطر اینکه مجبورش کردم مستقل بشه و آرامشی که بدست آورده بود تشکر می‌کرد. هنوز سه ماه نگذشته بود که متوجه شدم باردارم وقتی به دکتر مراجعه کردم و سونو انجام دادم فهمیدم که دوماهه دوقلو باردارم همه مخصوصا مادرشوهرم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند اما شرایط اقتصادی ما برای بزرگ کردن سه تا بچه اصلا مناسب نبود. شوهرم پیشنهاد داد که بچه هارو سقط کنیم اما من مخالفت کردم شرایط سختی داشتم به سختی هزینه های دکتر و سونو رفتن رو جور می‌کردیم اما هرروز که می‌گذشت بیشتر مشتاق بدنیا اومدن بچه ها می‌شدیم، بارداری سختی داشتم و باید مدام تحت نظر دکتر می‌بودم، تا بچه ها بدنیا بیان. خدارو شکر شوهرم بیشتر به فکر کار بود و هرکاری که میتونست انجام می‌داد تا بتونم این دوران رو راحت‌تر سپری کنم. بالاخره اردیبهشت ۱۴۰۰ بچه ها که هر دوتا دختر بودن بدنیا اومدن و زندگی شیرین ما شروع شد. بچه ها روزی شون رو با خودشون آوردن، شوهرم یه کار ثابت توی بیمارستان پیدا کرد. تونستیم مبلغی پس انداز کنیم و یه خونه بهتر اجاره کنیم با کمک وام فرزندآوری و پس اندازمون تونستیم یه خونه کوچیک توی همون روستا بخریم. از بیت رهبری هم بهمون مبلغی هدیه دادن که تونستیم به زندگیمون سروسامان بدیم الان که بچه ها دوساله شدن خدارو شکر داریم خونه مون رو تعمیر میکنیم و یک ماه دیگه اسباب کشی میکنیم. خدارو شکر بعداز این همه سختی که کشیدیم به برکت وجود بچه ها و روزی که با خودشون آوردن زندگیمون روز به روز بهتر شده و خدارو بابت داشتن شون شکر می‌کنیم. کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
حاجیه خانم کوچولو ... 😘😘 این شیرینی تمام شدنی نیست...😍 کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
پاسخ رهبر معظم انقلاب به یک شبهه بعضی‌ها می‌گویند که شما می‌گویید فرزند زیاد [داشته باشید]، خب اگر [فرزندان] زیاد شدند در خانه، تربیتشان نمی‌توانیم بکنیم؛ این حرف غلط است. تربیت فرزندان، تربیت تک‌تک فرزندان نیست، تربیت محیط خانواده است. محیط خانواده که خوب بود، چه بچّه یکی باشد چه پنج‌تا باشد، فرقی نمی‌کند، خوب تربیت می‌شوند. به‌طور طبیعی، به‌طور غالب خوب تربیت می‌شوند. « ۹۵/۹/۱۵» کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۷۴۵ من متولد ۶۶ هستم، توی خانواده ای پنج نفره بزرگ شدم، بزرگ شده خوزستان هستم و مثل اهالی خوزستان خونگرم و پر شر و شور، به خاطر چهره و قد بلندم از همون دوران راهنمایی خواستگار داشتم البته اون موقع تو خوزستان دخترا تقریبا زود ازدواج میکردن. خلاصه دوران راهنمایی و دبیرستان با دوستای خونگرم اهوازی گذشت، پیش دانشگاهی بودم، یکی از اقوام مادرم از من خواستگاری کرده بود. خانواده چیزی به من نگفتن، تو همون سال پدر و مادرم رفتن حج عمره، وقتی برگشتن مادرم کلی سوغاتی خریده بود، دوتا سوغات مخصوص هم برا خانواده ی خواستگار، بعد از کلی کلنجار، دایی و پدر بزرگ و مامانم، بابا رو راضی کردن که خواستگار بیاد تو خونه... آخرای زمستون بود که اومدن، من اصلا نمی دونستم وقتی با همسرم صحبت می کنم چی بگم، مامان من رو برد پیش یکی از خانم های همسایه که ظاهرا باتجربه بود تا بهم بگه چی بگم. ولی خیلی تجربه نداشت و خوب مشاوره نداد مثلا بهم گفت به شوهرت بگو من تو خونه بابام کمبودی نداشتم، اگر اومدم خونه شما تو هم برام همه چی رو فراهم کن .☺️🧐 خودم یه کم فکر کردم و بعد از حرف زدن در مورد صداقت و یه مقدار صحبت های حاشیه ای نمیدونم چی شد که اون حرف خانم همسایه رو هم گفتم. گفتن همانا و حک شدن این جمله تو ‌مغز شوهرم همانا 😬😍😂 تا همین تازگی ها، گاهی شوهرم جهت مزاح و یادآوری اون موقع گاهی میگه کمبودی نداری برات فراهم کنم 😅😅😂😂 بعد از مدتی چون شوهرم از یه استان دیگه می اومد به من سر بزنه و عید ما می رفتیم خونه پدربزرگ که نزدیک خونه ی آقای خواستگار بود، پدرم با دوستشون که حاج آقا بود صحبت کردن و یه صبح جمعه صیغه محرمیت بین ما خونده شد تا من و شوهرم توی روابط راحت تر باشیم. اردیبهشت ۸۴ همزمان با امتحان فیزیک ۲ عقد کردیم. شهریور ماه هم عروسی کردم از اهواز و خانواده با اون همه خاطرات جدا شدم رفتم به شهری که شوهرم و خانوادش اونجا بودن. البته با اون شهر هم غریبه نبودم، چون خانواده ی خودم اهل اونجا بودن فقط چون پدرم نظامی بود تو اهواز بزرگ شده بودم. بعد از عروسی، نتایج کنکور اومد رشته نرم افزار کامپیوتر دانشگاه دولتی قبول شدم ولی دختری که یه کارتون از جهازش کتاب های دبیرستانی بود تا برا کنکور درس بخونه به خاطر شوهرش که می گفت اول زندگی دوس دارم خونه باشی، ادامه تحصیل رو رها کرد. چند ماهی خونه پدر شوهر زندگی کردیم، بعد شوهرم سه میلیون از محل کارش وام گرفت تا بتونیم یه خونه اجاره کنیم و بریم سر خونه زندگی خودمون. یه خونه مناسب که یه اتاق خواب داشت و طبقه دوم هم بود اجاره کردیم، خدا رو شکر همه چی داشت خوب پیش می رفت اما یه سری مشکلات خانوادگی دامن گیر ما هم شد با مشورت یکی از دوستان تصمیم گرفتیم از مرکز استان بریم یه شهرستان دورتر تا یه کم از مشکلات خانواده ها دور باشیم، اونجا بهمون خونه ی سازمانی دادن. حالا تقریبا یک سالی از زندگی مشترک می گذشت، من و آقای زندگی دوست داشتیم بچه دار بشیم. اما بابا و مامان از من زرنگتر بودن😍 و به خاطر دلتنگی و دوری از من تصمیم گرفته بودن یه بچه ی دیگه داشته باشن، به امید اینکه یه دختر بیاد و جای خالی دختر یکی یه دونه رو پر کنه، اما خواست خدا یه چیز دیگه بود، آذر ۸۵ من دوباره صاحب یه داداش شدم. خبری از بارداری من نبود، چند باری دکتر رفتم، دکتر گفت چون یک سال جلوگیری داشتی یک سال طول میکشه تا اثر قرص های ضد بارداری از بدنت خارج بشه یه مقدار دارو مصرف کردم چندتا سنو دادم مشکلی نداشتم. بعد از مدتی بدون دارو و به صورت طبیعی باردار شدم، خدا یه دختر ناز نصیبم کرد، همونطوری که همیشه دوس داشتم بچه اولم دختر باشه. دختر جان آبان ۸۶ به صورت طبیعی تو اهواز به دنیا اومد و شد همبازی دایی کوچولو... قدمش خیر بود و پر برکت، یه ماشین خریدیم چند وقت بعد هم یه زمین. دخترم یک ساله شده بود دوباره برگشتیم به مرکز استان اما مشکلات خانوادگی هنوز پابرجا بود، ده سال به خاطر خانواده شوهرم و اون مشکلات رنگ خونه ی پدر بزرگ و خاله و اقوام مادری رو به چشم ندیدم. 👈 ادامه در پست بعدی... کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
سوال بارداری،،بانوی بهشتی
#تجربه_من ۷۴۵ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #سختیهای_زندگی #دوتا_کافی_نیست #قسمت_اول من متولد ۶۶
۷۴۵ آقای خونه مثل یه کوه پشتم بود و همین بزرگترین دلگرمی برام بود. دخترم ۳ ساله شده بود، من که عاشق درس خوندن بودم دیگه کلاس خیاطی، گواهینامه رانندگی و ... برام راضی کننده نبود. با حوزه علمیه آشنا شدم، سر آزمون ورودی بچه ی دوم رو باردار بودم. من و دخترم باهم می رفتیم سر کلاس و منتظر بودیم داداش کوچولو به دنیا بیاد. تو ایام بارداری پسرم، یه روز آقای خونه اومد خونه و گفت برا سفر کربلا آماده بشید. این دفعه به خاطر عجله ی دکتر یا شاید هم بی حوصلگی دکتر دو ساعت بیشتر بهم مهلت ندادن که دردم شروع بشه، در صورتی که بعدا متوجه شدم تا ۸ ساعت میشد صبر کنن، با اینکه خودم ناراضی بودم کارم به سزارین کشید. وجود گل پسر مثل دختر جان پر برکت بود، تونستیم زمین رو بفروشیم و با وام و پس‌انداز و پول طلا یه واحد آپارتمان خریدیم. حالا دیگه یه کم پخته تر شده بودم. یه مامان ۲۴ ساله، من و بچه ها با هم‌ می رفتیم حوزه علمیه، بچه ها رو می ذاشتم مهد کودک حوزه تا ثریا جون ازشون نگه داری کنه، زنگ های تفریح سریع می اومدم یکم غذا به دخترم‌ می دادم و یکم شیر به پسر کوچولو. با تمام سختی ها درس های حوزه رو خوندم و تمام شد. ده سال از زندگی می گذشت ولی خیلی سخت گذشت به خاطر مشکلات خانواده ها، دوری از پدر ومادر، درس خوندن بدون کمک و تنهایی به خاطر بی تجربگی و نبود یه کسی که کنارم باشه و بهم مشورت بده، زندگی رو به خودم و بچه ها سخت کردم، لذت مادری و عشق مادر به فرزند رو حس نکردم 😔 گل پسرم ۶ ساله بود و دختر جان کلاس سوم، اون مشکلات هم تموم شده بود و روی خوش زندگی اومده بود سراغمون من و آقای خونه تصمیم گرفتیم بچه ی سومی داشته باشیم، ایندفعه خیلی زود باردار شدم، دوباره تو ایام بارداری روزی ما کربلا شد، تو نجف نیت کردم اگر دختر بود اسمش بشه زهرا، اگر پسر بود اسمش بشه علی وقتی از کربلا برگشتیم رفتم سنو خانم دکتر گفت پسره، با مشورت خانم دکتر خرمی و مامای خصوصی ( خانم فاطمه حسینی مرام ) تصمیم به زایمان وی بک ( زایمان طبیعی بعد از سزارین ) گرفتم. خدا رو شکر به کمک خانم حسینی مرام زایمان طبیعی و خوبی داشتم. آقا علی هم مثل آبجی و داداش پرروزی و پر برکت بود😍 ماشین رو عوض کردیم و یه مدل بالاتر خریدیم، آقای خونه یه مقدار طلا برا من و دختر جان کادو خرید به جای طلاهایی که برای خرید خونه فروخته بودیم. حس مادری رو بهتر از قبل تجربه می کردم و با فراغ بال به بچه ها و شوهرم محبت داشتم. علی شش ماهه بود که توی یه شب سرد زمستونی بدون هیچ علامتی تشنج کردم، آقای خونه نصف شب دم خونه ی همسایه رو زده بود تا خانم همسایه بیاد پیش بچه ها، همون ساعت ۴ صبح با پدرم تماس گرفته بود تا بیان پیش من و بچه ها، اورژانس من رو منتقل کرده بود بیمارستان خواهر شوهرم هم برای کمک اومده بود بیمارستان. پدر و مادر هم ساعت پنج از اهواز راه افتادن و حدودا ده صبح تو بیمارستان پیش من بودن ولی من تو کما بودم، همه ی این جریانات رو بعدا آقای خونه برام تعریف کرد. بعد از سه روز که یکم هوشیاریم برگشته بود آقای خونه اورژانس خصوصی گرفت و من رو منتقل کرد تهران، میگفتن موقع انتقال به تهران تقریبا همه ی اقوام من رو بدرقه کردن، همه برام دعا کرده بودن. وقتی رسیدیم تهران تقریبا هوشیاریم بهتر شده بود، همون روز اول تشخیص تومور دادن. مادرم خونه و زندگی رو رها کرده بود و کنار من بود .( تا آخر عمرم دست بوسشم ) آقای خونه یه سوئیت کوچیک اجاره کرد، بچه ها رو بعد از ده پونزده روز دوری از من با برگه ی مهمان مدرسه آورد تهران تا از درسشون عقب نمونن و اقوام بیشتر از این اذییت نشن. علی شش ماهه ی عزیزم تو آغوشم آروم گرفت، خدا روشکر شیرم تو این مدت خشک نشده بود، علی از شیر مادر محروم نشد، هر وقت من می رفتم دنبال کارهای درمان، مامان جون بهش شیر خشک می داد، اسفند ماه بعد از دوماه پیگیری دکتر گفت باید سریع عمل بشی، چون تومور با اینکه خوش خیمه ولی جای حساسی قرار گرفته ( روی اعصاب تکلم و عصب دست ها ) خدا رو شکر بعد از ده ساعت به سلامتی از اتاق عمل بیرون اومدم. بعد از سه روز هم مرخص شدم . دلم برای خونه خودم تنگ شده بود . مامان جون هم بنده خدا شکایتی نداشت ولی اونم باید میرفت خونه خودش تا دم عید به بچه ها و خونه رسیدگی کنه. الحمدلله از این آزمایش الهی هم به سلامتی عبور کردیم. تا به خودمون اومدیم ایام کرونا شروع شد و بچه ها خونه نشین، ماهم حال و هوای بچه ی چهارم به سرمون زده بود 😄😍 👈 ادامه در پست بعدی... کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
سوال بارداری،،بانوی بهشتی
#تجربه_من ۷۴۵ #ازدواج_در_وقت_نیاز #فرزندآوری #سختیهای_زندگی #دوتا_کافی_نیست #قسمت_دوم آقای خونه مثل
۷۴۵ آخرای کرونا بود که همه ی خانواده کرونا گرفتیم دو ماه از خوب شدنمون گذشت ، با مشورت دکتر جراح مغز و دکتر زنان تصمیم به بارداری گرفتم، خیلی زود تست بارداری مثبت شد، خدا رو شکر تا پایان بارداری موجهای کرونا هم فرو کش کرده بود. گل پسر سوم عجله داشت، کیسه آب دور بچه زودتر از موعد پاره شد و با مشورت دکتر خوبم ( خانم دکتر خرمی ) سزارین شدم و گل پسرم به سلامتی به دنیا اومد. قسمت من هم اینطوری شد که دوتا از بچه ها طبیعی به دنیا بیان، دو تا هم سزارین... بعد از کرونا بود و مهمونی ها داغ داغ ، مهمون ها همه برای شام و ناهار می اومدن گل پسر از همون اول برای ما و خودش رزق و روزی داشت، دو تا گوسفند یکی برای عقیقه یکی هم نذر سلامتی آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و بچه ها ولیمه دادیم. انگار بچه اولمون بود خیلی خوشحال بودیم. حالا من یه مادر ۳۶ ساله هستم و آقای خونه یک پدر ۴۲ ساله است، هر دومون پخته تر و باتجربه تر شدیم. مامان های امروز و آینده تجربه های مادریم رو براتون گفتم تا بگم با هر سختی و مشکلاتی اگر بخوای و همت کنی میشه مادر ۴ تا گل بهشتی باشی و یار برای امام زمان تربیت کنی، برام دعا کنید تا بتونم یارهای خوبی برای امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف آماده کنم. بچه هام رو نذر آقا امام زمان کردم. اگر ۱۶ سال پیش تو سن ۲۰ سالگی تجربه و پختگی الآن رو داشتم هیچ وقت اینقدر با فاصله بچه دار نمی شدم، همون ده سال اول که شور و نشاط و توانایی روحی و جسمی داشتم ۴تا بچه به دنیا می آوردم و الآن با لذت قد کشیدنشون رو تماشا می کردم. من یه دختر مدرسه ای بودم که تا مدت زیادی تو حال و هوای مدرسه مونده بودم بعد هم با درگیر شدن به مسائل خانوادگی زندگی رو به خودم سخت کردم، آقای خونه هم خام و جوون بود هر دو مون با مسائل حاشیه ای خیلی از لذت ها و شیرینی های زندگی رو از خودمون دریغ کردیم. این تجربه رو از خواهر کوچیکتون بپذیرید هیچ وقت به خاطر تنهایی، دوری از پدر و مادر، مشکلات کاری و تحصیلی، مشکلات خانوادگی، مسائل مالی و ... لذت فرزند زیاد رو از خودتون دریغ نکنید. تو هر سنی که باشی میتونی درس بخونی ولی وقتی سن میره بالا حوصله برا بچه کم میشه. بذارید همون اوائل زندگی با فاصله کم مثلا هر دو سال بچه دار بشید، بچه ها کنار هم بهتر رشد می کنن و تربیت میشن، پدر و مادر هم در کنار بچه ها باتجربه میشن و رشد می کنن. اگر به رازق بودن خدا هم ایمان داشته باشیم، هربچه ای با خودش هم رزق خودش رو میاره هم برای پدر و مادرو بقیه ی بچه ها روزی میاره. موفق و مؤید باشید در کنار فرزندان تون... کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۷۴۶ من متولد ۵۰ هستم، سال ۷۰ ازدواج کردم الحمدلله خدا بهم یه پسر و یه دختر داده که خداراشکر پاک و مؤمن هستند ولی متاسفانه بخاطر مشکل وسواس که پیدا کردم، چندین سال بعد از بچه دومم مانع فرزندآوری شدم و وقتی اقدام برای بارداری کردم دیگه نشد و بیماری زنانه پیدا کردم و سه سال پیش مجبور شدم عمل کنم و زودتر از موعد یائسه شدم ولی بچه هام همیشه از اینکه تعدادشون کمه ناراحت بودند و میگفتند ما دوست داریم زیاد بچه بیاریم. تجربه من در مورد ازدواج بچه هام هست چون خودم تو ازدواجم سر رسم و رسومات مزخرف اذیت شدم و یکسالِ دوران عقدم، بدترین دوران زندگیم بود، با خدا عهد بسته بودم که ازدواج بچه هام به ساده ترین شکل ممکن برگزار کنم و خدا هم کمکم کرد. چون قصدم رضای خدا بود، دخترم تو سن هجده سالگی ازدواج کرد با مهریه ۵ سکه و یه جلد کلام الله و یه سفر کربلا، دامادم دانشجو بود و الان طلبه عقدشون تو مسجد برگزار شد بدون لباس عروس و ماشین عروس و آرایشگاه و آینه شمعدان و... عروسیشون هم رفتند کربلا و بعد یه ولیمه دادیم و رفتند سر زندگیشون الان هم سه تا دسته گل دارند و از زندگیشون راضی هستند البته سختی و پستی بلندی دارند ولی خدا کمکشون کرده ما هم در حد توانمون سعی کردیم حمایتشون کنیم. پسرم هم تقریبا ازدواجش همینطور بود با همین مهریه دخترم، البته در مورد پسرم ما یه سنت شکنی (عرف شکنی) دیگه هم کردیم اونم اینه که با یه خانواده افغان وصلت کردیم که سنی هستند البته خود عروسم از نوجوونی شیعه شده بوده و از خدا خواسته بوده که شوهر شیعه نصیبش بشه، حالا هم الحمدلله یه گل دختر داره و یکی هم تو راهی دارند. خدا را صد هزار مرتبه شکر میکنم که کمکمون کرده با اینکه الحمدلله شرایط مالی مون چندسالی هست نسبتا خوبه ولی ازدواج بچه ها رو ساده گرفتیم که هم انشالله خدا و امام زمان علیه السلام راضی باشن، هم دیگران ببینند که میشه با توکل به خدا ازدواج کرد و انشالله اینجور ازدواجها بشه عرف جامعه، بشه سنت، بشه رسمی که جایگزین رسومات دست و پا گیر غلط باشه، به امید ظهور حضرت همه دست به دست هم بدیم تا زمینه ظهور فراهم بشه و چشم مون به جمال حضرتش روشن. اللهم عجل لولیک الفرج کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075
۷۴۴ من ۴۰ سالمه، بدلیل مسائلی توی سن بالا ازدواج کردم. یه دختر مذهبی بودم که خیلی به فکر ازدواج نبودم اما با معرفی یکی از آشنایان با همسرم آشنا شدم توی خانواده ما رسم نبود که دختر نامزد باشه بنابراین ما در عرض ده روز مراسم خواستگاری و عقدمون انجام شد. شناخت زیادی از همسرم نداشتم بنابراین بعد از عقد مشکلات خیلی زیادی با هم داشتیم، اینقدر مشکلاتمون زیاد بود که حتی تصمیم گرفتیم حدود نه ماه بعد از عقدمون از هم جدا بشیم تا اینکه من حالم بد شد و بعد از مراجعه به پزشک متوجه شدم که یک‌ماهه باردارم، همسرم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدن(چون دوتا از برادراشون که سالها از ازدواجشون می گذشت هنوز بچه دار نشده بودن) اما من توی شوک بودم و نمیتونستم به هیچ عنوان این خبر رو به خانواده ام بدم اما همسرم سریع به مادر و برادرشان اطلاع دادن، اونا از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدن و گفتن که این خواست خدا بوده که این بچه بیاد و شما بخاطر اون زندگیتون رو بسازید و به من این اطمینان رو دادن که نمی‌ذارن خانواده من از این موضوع مطلع بشن و پدر و مادر همسرم با مادرم صحبت کردن و خواستن که هرچه زودتر عروسی ما انجام بشه. خدارو شکر ظرف مدت یکماه همه چیز آماده شد(البته با مشکلات خیلی زیاد و طعنه های مادرشوهر...) و ما ازدواج کردیم و زندگیمون رو توی یه اتاق توی حیاط پدرشوهرم شروع کردیم. رابطه من و همسرم خیلی خوب شده بود اما دخالت‌های خانواده و بیکاری همسرم خیلی اذیتمون می‌کرد تا اینکه دو روز قبل از به‌ دنیا اومدن پسرم، شوهرم از شرکتی که قبلا برای مصاحبه رفته بود، بهش زنگ زدن و کارش رو شروع کرد و پسرم دو روز بعد در صبح دومین روز زمستان ۹۵ بدنیا اومد. با اومدن پسرم رابطه من و همسرم بهتر شد اما دعواهای هر روزه مادرشوهرم و اینکه با بزرگ شدن پسرم زندگی توی یه اتاق واقعا برامون سخت بود اما هرکاری میکردم که بتونیم خونه مون رو مستقل کنیم، نمیشد. شوهرم راضی به جدا شدن از خانواده اش نبود و اینکه بعد از شش ماه به بهانه ای از شرکت اومد بیرون و بیشتر وقتش رو بیکار میگذروند و زندگی ما روز به روز سخت تر میشد و من بخاطر پسرم تحمل میکردم اما مادرشوهرم هرروز زندگی رو بکامم زهر می‌کرد تا اینکه پسرم سه سال و نیم داشت و من بعد از دعوایی که با مادر شوهرم داشتم، تصمیم خودم رو گرفتم و به شوهرم گفتم من به منزل مادرم میرم، اگر زندگیت رو میخوای برای من یه خونه جدا بگیر و گرنه من دیگه برنمی گردم. شوهرم که مدتها بیکار بود و هیچ پس اندازی نداشت، مدت یک ما به هر دری زد نتونست حتی هزینه اجاره یه اتاق رو هم جور کنه(خانواده شون هیچ کمکی نمی کردن) تا اینکه به کمک خواهرم تونستم یه وام بگیرم و یه خونه قدیمی توی روستا اجاره کنیم و به خونه جدید اسباب کشی کردیم اوایل همسرم خیلی ناراحت بود اما هرچی که می‌گذشت شرایط فرق می‌کرد و هرروز که می‌گذشت از من به خاطر اینکه مجبورش کردم مستقل بشه و آرامشی که بدست آورده بود تشکر می‌کرد. هنوز سه ماه نگذشته بود که متوجه شدم باردارم وقتی به دکتر مراجعه کردم و سونو انجام دادم فهمیدم که دوماهه دوقلو باردارم همه مخصوصا مادرشوهرم از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدند اما شرایط اقتصادی ما برای بزرگ کردن سه تا بچه اصلا مناسب نبود. شوهرم پیشنهاد داد که بچه هارو سقط کنیم اما من مخالفت کردم شرایط سختی داشتم به سختی هزینه های دکتر و سونو رفتن رو جور می‌کردیم اما هرروز که می‌گذشت بیشتر مشتاق بدنیا اومدن بچه ها می‌شدیم، بارداری سختی داشتم و باید مدام تحت نظر دکتر می‌بودم، تا بچه ها بدنیا بیان. خدارو شکر شوهرم بیشتر به فکر کار بود و هرکاری که میتونست انجام می‌داد تا بتونم این دوران رو راحت‌تر سپری کنم. بالاخره اردیبهشت ۱۴۰۰ بچه ها که هر دوتا دختر بودن بدنیا اومدن و زندگی شیرین ما شروع شد. بچه ها روزی شون رو با خودشون آوردن، شوهرم یه کار ثابت توی بیمارستان پیدا کرد. تونستیم مبلغی پس انداز کنیم و یه خونه بهتر اجاره کنیم با کمک وام فرزندآوری و پس اندازمون تونستیم یه خونه کوچیک توی همون روستا بخریم. از بیت رهبری هم بهمون مبلغی هدیه دادن که تونستیم به زندگیمون سروسامان بدیم الان که بچه ها دوساله شدن خدارو شکر داریم خونه مون رو تعمیر میکنیم و یک ماه دیگه اسباب کشی میکنیم. خدارو شکر بعداز این همه سختی که کشیدیم به برکت وجود بچه ها و روزی که با خودشون آوردن زندگیمون روز به روز بهتر شده و خدارو بابت داشتن شون شکر می‌کنیم. کانال«دوتا کافی نیست» http://eitaa.com/joinchat/1096876035Ccaac6a6075