eitaa logo
حدیث اشک
15.7هزار دنبال‌کننده
166 عکس
256 ویدیو
20 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
به آسمان دلم ابری از بُکا بدهید نفَس گرفته ز من نفْس من هوا بدهید گناه معنویت را گرفته از سحرم برای نیمه شبم حالی از دعا بدهید به نیشگون تذکر دوباره از سر لطف به خواب غفلت اگر میروم ندا بدهید صدای من به خودم هم نمی‌رسد چه کنم برای عرض توسل به من صدا بدهید دوباره مثل قدیم از دلم خبر گیرید دوباره لذت صحبت به این گدا بدهید به این زبان که فقط بر گناه چرخیده از این به بعد فقط اذن ربنا بدهید برای بخشش ما بین میکده کافیست دو جرعه ذکر علی یا علی به ما بدهید دوای بنده عاصی دو قطره اشک عزاست میان روضه به من دائما دوا بدهید به بی نوایی من بنده ای اگر دیدید بجای من ببرید و به او نوا بدهید برای آنکه هوایش نیافتد از سر من نسیمی از سر کوی نگار را بدهید اگر چه بنده ی خوبی نبوده ام اما دلم هوای حرم کرده کربلا بدهید برای من کفنی را قواره اش نکنید زمان مرگ بمن کهنه بوریا بدهید به دست پاچگی ام لشگر عدو خندید خبر ز بی کسی من به خیمه ها بدهید عصای پیری بابا هزار تکه شده برای پا شدن از جا به من عصا بدهید برای پیکر تو یک عبا کم است علی برای اکبر من چند تا عبا بدهید @hadithashk
آسمان از نفس تو به تلاطم افتاد تکیه گاه دل بیچاره ی مردم افتاد قامت کوه فروریخته از ضربت تیغ خون محراب به جوش آمده از قدرت تیغ اسدالله زمین خورد و زمان ریخت بهم یک نفر گفت که ارکان جهان ریخت بهم آمده تا که حسن باز عصایی باشد خستگی های تو را بلکه دوایی باشد باورم نیست به جانت رمقی دیگر نیست اینکه پایش به روی خاک کشد حیدر نیست نغمه ی فزتُ و ربِّک چه پیامی دارد حرف آزادی مظلوم امامی دارد... که پس از واقعه کوچه خوشی دید؟ ندید داغ سی ساله ی زهرا به روی شانه کشید بعد زهرا به لبش خنده ندیده ست کسی آه از روی لبش خشک نگشته نفسی استخوان در گلو و خوار به چشمانش بود داغ زهرای جوان یکسره در جانش بود یک نفر خسته به دیدار خدا می آید تیغ بر فرق علی مثل دوا می آید @hadithashk
حالا که پشت این در زانو زدم شبانه معطل نکن گدا را راهم بده به خانه مثل سگان ولگرد هرسو نمیروم من پوزه زدم به خاکت خاک تو ای یگانه هرچه گناه کردم اصلا به رو‌نیاور نااهل هستم ‌اما بگذر تو مادرانه بین هزارها خوب یک بد ضرر ندارد فکری بحال من کن ! من ماندم این‌میانه شوق عبادتم‌را ذوق‌ گناه پر‌کرد بار ‌گناه دارم جای عبا به شانه من قبل ذکر یارب ذکر‌علی گرفتم توحید در سه حرف است یک اسم بی کرانه حاجی! به نیت حج احرام در نجف کن! قبله به‌ سوی مولاست این کعبه هم نشانه مست نجف شدم من مست همان حرم که.. در گوشه حیاطش جبرییل‌ کرده لانه ناد علی بخوانید دست خداست مولا یا مرتضی‌ مدد کن در بازی زمانه لیوان آب افطار روضه‌ست‌ روضه ی ماست گفتم حسین عطشان اشکم که شد روانه وقت اذان مغرب گودال بوی خون داشت کشتند تشنه ای را اوباش وحشیانه پیراهن و عمامه انگشتر و زره را دزدان مست کوفه بردند دانه دانه @hadithashk
نمانده حوصله اصلا برای تحلیلی زبان عشق نباشد زبان تفصیلی علی عالی اعلا به بستر افتاده چه عیدی و چه بهاری ؟ چه سال تحویلی @hadithashk
دخترم با خنده‌ات غم‌های بابا را ببر با نمک افطار کردم.. شیر و خرما را ببر دیگر از رنج زمانه می‌شود راحت علی مژده ی جان دادن یک مرد تنها را ببر تا سحر از خاطرات مادرت با من بگو پیش من تا میتوانی اسم زهرا را ببر وای اگر مرغان این خانه برنجند از علی.. بین راهم آمدند آرام آنها را ببر تیغ قاتل خوب‌تر از نیشخند مردم است آه شمشیر! از دل من درد دنیا را ببر! خون ِاین سر خونِ سی سالِ بدون فاطمه ست پیشکش بر فاطمه خون سر ما را ببر بعد ازین کوفه نمان و بعد ازین کوفه نیا با برادرها ازینجا ارث طه را ببر تو به کوفه بازمیگردی ولی مثل اسیر با خودت امروز روضه های فردا را ببر موقعی که بر سر هرکوچه سنگت میزنند پیش بدمستان کوفه نام سقا را ببر @hadithashk
مرتضی مظهر جود رب بود بهترین دلخوشی زینب بود او که از داغ پدر دلهره داشت مرهم تازه روی زخم گذاشت فرق، با لخته ی خون، درهم بود کاش، ابروی علی، سرهم بود گفت؛ بابا چه سری دیدم من! دل من را چو سر خود نشکن شانه بر موی پریشان نزدی دو شبی سر به یتیمان نزدی دخترت را غم تو دلخور کرد چاه را زمزم اشکم، پُر کرد سخت کردی چقدر کار مرا خونِ دل کرده ای افطار مرا داغ آن لاله ی پرپر، بس بود بستر خونی مادر، بس بود خاطرات در و دیوار! مرو کشته ی روضه ی مسمار، مرو قاتل مادرمان، یادت هست؟ داد می زد سرمان، یادت هست؟ به غرور من و مادر بر خورد تا ترا در وسط مسجد بُرد ماند از آنروز غمی بر جگرت جای شمشیر برهنه به سرت دیدن یار به بستر، سخت است بستن زخم روی سر، سخت است مرو غم، راه مرا می بندد ابن ملجم به حسن می خندد اینقدر آه نکش، حرف بزن بگو از عاقبت کوفه به من اسمی از کوچه اغیار، مبر ذهن من را ته بازار، مبر کاش باشند برادرهایم نگران غم معجرهایم @hadithashk
 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ   وَأَنْكِحُوا الْأَيَامَىٰ مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ ۚ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ مردان و زنان بى‌همسر خود را همسر دهيد، همچنين غلامان و كنيزان صالح و درستكارتان را؛ اگر فقير و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بى‌نياز مى‌سازد؛ [فضل] خداوند واسع و [از نيازهاى بندگان] آگاه است  @hadithashk
بر فکر  و  خیال  بی  ارادی  لعنت بر  خصم   علی  بگو  زیادی  لعنت گوییم به جای عرض تبریک امسال بر    زادهِ    ملجم     مرادی   لعنت (منادی) @hadithashk
مهتاب در آن سحرگه از سو افتاد خورشید از آسمان به پهلو افتاد آنقدر که ضربه یِ عدو سنگین بود محراب هم از درد به زانو افتاد @hadithashk
دو لقمه نان و اشک و بغض خورد از سهم افطارش نمک می‌ریخت بر زخم دلِ از زخم سرشارش گلویش زخم بود از استخوان و خار در چشمش لبش را می‌گَزید از دردهای «حیدر آزارش» تبسم‌های سردش داشت از درد دلش می‌گفت نگاهش روضه بود اما لبش در حالِ انکارش دو چشمش ابر شد وقتی نگاهش را به بالا دوخت تمام آسمان‌ را خیس کرد آیات رگبارش سکوتش را شکست «انا الیه الراجعون»هایش نمی‌دانم چرا بوی سفر می‌داد اذکارش قدومش خسته بود از ماندن و رویای رفتن داشت همان مردی که در دل دردهای مردافکن داشت پدر از کوچه‌‌های ‌نوحه‌ی «بابا بمان» می‌رفت زمین همراهِ جانش آسمان تا آسمان می‌رفت به زخم شانه‌اش فرمود: امشب استراحت کن به وقت هر شبش؛ این بار بی‌انبان نان می‌رفت کلون در دخیلش را گره می‌زد به دامانش و بابا از میان روضه‌ی در؛ روضه‌خوان می‌رفت تمام شهر، خوش بودند در خوابِ زمستانی امیرالمومنین از دستِ سرد کوفیان می‌رفت شهادت داد بر مظلومی‌اش همراه گلدسته مراد «اشهدُ انّ علی» سوی اذان می‌رفت قدوم قبله‌ی سیار، مسجد را مزیّن کرد چراغ روضه‌‌ی خود را به دست خویش روشن کرد به وقت سجده؛ مسجد اتفاقی را خبر می‌داد سجود آخر مولا به ذکرش بال و پر می‌داد به دستی مست، می‌رقصید تیغِ کهنه‌ی کینه چه شمشیری که زهرش بوی خونِ میخ در می‌داد خدای روضه از آوار ارکانُ‌الهدیٰ می‌گفت نمازِ غرق خون «فزتُ و ربّ الکعبه» سر می‌داد تَرک در تارک خورشیدِ نخلستانی کوفه خبر از آیه‌ی مکشوفه‌ی «شق‌القمر» می‌داد شب قدری که قرآن، جای قرآن تیغ بر سر داشت درخت آرزوی دیدن زهرا ثمر می‌داد محاسن را خضاب و دست خود را شست از دنیا به جای «یا علی» هنگام رفتن ‌گفت «یا زهرا» @hadithashk
با اینکه خیلی روسیاهم عذرخواهم چیزی ندارم جز گناهم عذرخواهم غیر از در این خانه من جایی ندارم درمانده ام بی سرپناهم عذرخواهم این روزها حرفی ندارم غیر از این که تنها بگویم عذرخواهم عذرخواهم از تو که چیزی کم نخواهد شد خدایا رحمی نما بر سوز و آهم عذرخواهم بین تضرع معذرت می خواهم از تو اشک دو چشمم شد سلاحم عذرخواهم از توبه هایم توبه کردم می پذیری ؟ حال خرابم شد گواهم عذرخواهم بی عفو تو باید چه خاکی سر بگیرم بی عفو تو قطعا تباهم عذرخواهم در محضر تو ناامیدی اشتباه است از فرط جرم و اشتباهم عذرخواهم بین من و شاه نجف دوری مینداز دلبسته ی آن بارگاهم عذرخواهم توفیق دادی در حرم اشکی بریزم حالا که بستر شد فراهم عذرخواهم یک عذرخواهی هم بدهکار رضایم محتاج یک گوشه نگاهم عذرخواهم جز روضه خواندن کاری از من بر نیاید از روضه های گاه گاهم عذرخواهم در اوج تنهایی علی با همسرش گفت بانوی من تنها سپاهم عذرخواهم تقصیر من شد محسن خود را ندیدی ای خانه دار پابه ماهم عذرخواهم @hadithashk