eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
عمــــو عبّاس(ع) کاروان در مسیرِ راز و نیـــاز مدّتی از مسیـــر باقــــی بود دختری مثلِ آسمان معصــوم باز هم رویِ دوشِ ساقی بود پیشِ هم در کــــنارِ هم با هم هردوشان مهربان و با احساس بود ساقی اسیرِ این کــــودک دخترک عاشقِ عمــــو عبّاس عاشـــقِ خنده های شیرینش عاشـــقِ آبشـــارِ مــویش بود عاشـــقِ ارتـــفــــاعِ بالایـــش فتـــحِ این قلّه آرزویش بــود این گذشت و گذشت تا اینکه چشم بر راهِ قطره ای بـــاران دید دارد عمـــو اباالفضل اش مَشک بر دوش می رود میدان مـــثــلِ مـــاهـــی دور از دریـــا دو لبِ کوچکش به هم میخورد دخترک خوبِ خوب می دانست داشت یک حادثه رقم می خورد دیـــد از دور که عَلَــــم افتــــاد دیـــد بابا بــــدونِ او برگشــــت با خودش گفت پس چــــرا بابا با عمو رفت ، بی عمــو برگشت ناگــهان در میانِ گرد و غُبـــار با نگـــاهِ رُبـــاب او هــــمــدرد بی صدا داد زد عمـو عبّــــاس به خــــدا تشنه نیستم برگــرد مثلِ دریا دلش تلاطُم داشت مثلِ باران به هر طرف بارید تا زمین خورد ناگهـــان بر نِی سرِ ساقی به سمتِ او چرخید دخترک ناگهان پرید از خواب با صدایــــی که گفت دلبندم و عمــــو گفت با کمی لبخند خواب دیدی... نترس فرزندم دخترک گـــفت : دوستـــت دارم تا تو هستی خیالِ من تخت است زندگـــی بی تو را نمی خــواهم در کنارت رقیّه خوشبخت است ساقـــی امّا درســـت می دانست خطری سخـــت در کمــــین باشد داشت عبّاس با خودش میگفت : کاش خوابت فقط همین باشد ...  ابراهیم زمانی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای خوبم کاری از دست کسی بر نمیاد من خودم اینارو بیرون میکنم نوه ی فاطمه ام خوب بلدم من با گریه شامو ویرون میکنم من دیگه طاقت دوری ندارم بابامو اونجوری که بود بیارن دیگه داره حوصلم سر میره ها عمه بابامو بگو زود بیارن اینقدر شما رو جای من زدن که میخوام جای همه گریه کنم عمه جون منو ببر یه گوشه که بشینم یه عالمه گریه کنم تا عمو بود یادته تو شهرمون هیچ کسی سایمونو ندیده بود گوشواره خوشگلامو پیدا کنید همونا که داداشم خریده بود عمه اینجایی یا رفتی عزیزم اگه اینجایی یه لحظه میشینی؟ یه چیزی میگم به بابام نگیا چشامم خوب نمیبینه میبینی؟  رسول عسگری لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
دختر غم زده دختر غم زده خرابه هام آرزویی ندارم غیر بابام می‌خوام امشب تا سحر صدات کنم ولی لکنت افتاده توی صدام من که تو آغوش تو می‌خوابیدم قبل خواب باید تورو می بوسیدم حالا سر به روی خاکا می‌زارم دیدنت تو خوابه تنها امیدم اگه من پرم شکست بابا فدات چشامم نمی‌بینه فدا چشات پر زخمم ولی من یه درد دارم بابایی خیلی دلم تنگ برات روی خاکا بابایی کشیدمت خم شدم یه دل سیر بوسیدمت تموم غصه من همین شده وقتی رفتی خواب بودم ندیدمت رفتی و با سیلی از خواب پریدم نفسم بند اومد از بس دویدم تا صدات زدم بابا منو زدن پناهی جز عمه زینب ندیدم بابا کل حرم و آتیش سوزوند چادر خواهرمو آتیش سوزوند اگه شونه نمیشه موی سرم معجر رو سرمو آتیش سوزوند گل سر دیگه برا موهام نخر دیگه خلخال واسه پاهام نخر لاله گوشم ببین زخمی شده گوشواره بابا دیگه برام نخر من که بودم روز آهوی حرم نمیتونم دیگه حتی راه برم همش از قافله ها جا میمونم تازیونه می رسه تا ببرم بابایی بال و پرم درد می‌کنه زخمای چشم ترم درد می‌کنه از شبی که افتادم از رو ناقه هنوزم موی سرم درد می کنه مثل شمعی پیکر من آب شده صورتم با زخم سیلی قاب شده مثل مادرت که بی هوا زدن بی هوا زدن تو این جا باب شده شبی که گم شده بودم زجر اومد عمو جون نشنوه بابا بد می زد قد به من به چکمه هاش نمی رسید بی هوا به پهلو هام .... می زد اومدی و گره من وا شده آخرای عمر این زهرا شده هر کسی منو تورو دیده می گه این سه ساله پیرتر از بابا شده شاعر؟؟؟ لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای من احوال من که جای شرح و بیان ندارد از آن رقیه دیگر طفلت نشان ندارد بعد از تو مبتلاییم پیری زودرس را این کاروان پدر جان دیگر جوان ندارد مهمانی تو در شام شب سرد و روز گرم است این خانه هیچ سقفی جز آسمان ندارد بوی غذا می آید خیلی گرسنه هستم این شهر لامروت یک مهربان ندارد ما پیش پات خوردیم از دستشان کتک را با رفتن تو دیگر این سفره نان ندارد بابا ببخش انقدر از دست من میفتی باید تورا بگیرم دستم توان ندارد شیرین زبانی ام نیز با گوشواره ام رفت لکنت گرفته دختت، دیگر زبان ندارد خون‌مردگی دستم از تنگی النگوست این زخم ارتباطی با ریسمان ندارد در حال جستجوی انگشتر تو هستم غمگین نشو رقیه قد کمان ندارد جز کاسه ای پر از خون در چهره‌ات نمانده انگار صورت تو اصلا دهان ندارد باید تقاص خود را از خیزران بگیرم من را نبوس امشب؛ لبهات جان ندارد سید محمد حسین حسینی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای من بعدِ تو دنیایی از آزار بود و دخترت کینه‌های لشکری خونخوار بود و دخترت روبرویم رقصِ یک نیزار بود و رأس تو روبرویت یک بیابان خار بود و دخترت در تمامِ این سفر شلاق بود و خواهرت شرم، از زخمِ امانت‌دار بود و دخترت چهره‌ام شد زخم‌بازاری پر از تیرِ نگاه لحظه‌ای که چشمِ یک بازار بود و دخترت در طوافم؛ استلامِ سنگ‌ها بود و سرت نیزه‌دارِ کعبه‌ی سیّار بود و دخترت پیکرم از ترسِ کابوسِ کنیزی آب شد لحظه‌ای که صحبت از اصرار بود و دخترت زخم‌هایم را شمردم؛ باز هم خوابم نبرد نیمه‌شب‌ها؛ شب فقط بیدار بود و دخترت شیشه‌ی بغضم شکست و جای کوهِ شانه‌ات شانه‌های سنگی دیوار بود و دخترت گرچه جانم بر لب آمد؛ زنده ماندم باز هم آرزوی بوسه‌ی دیدار بود و دخترت  رضا قاسمی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
آه قسم به ساحت ذکر شریف”هو” بابا به روی من شده این اشک آبرو بابا
عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد” 

چه خوب شد که شدم با تو روبرو بابا 

چه حیف شانه نداری که سر بر آن بنهم 

بگویم از غم خود شرح مو به مو بابا 

مرا ببخش که نشناختم تو را اوّل 

به چهره‌ی تو نمانده‌ست رنگ و رو بابا 

خداش خیر دهد راهب مسیحی را... 

که با گلاب تو را داده شستشو بابا 

خداش نگذرد ای کاش، خولی نامرد 

کشید دست به روی تو بی وضو بابا 

نمانده وقت زیادی به رفتنم حالا.‌‌.. 

شدم کنار سرت گرم گفتگو بابا 

بیا و باز صدایم بزن 
رقیه ی من” تو هم بخواه ز من که `بگو بگو بابا” چه‌قدر خاطره‌ی تلخ دارم از کوفه چه بد گذشت به من شام بی عمو بابا لب ِ ترک ترکت را ندیده می‌بوسم ..‌. چه خوب شد که به چشمم نمانده سو بابا  محمد حسن بیات لو لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
عمو عباس(ع) می نشینم رو به روی نیزه ها سوی عمو راستش دیگر بریدم حرف ها دارم عمو من که عمری روی دوشت عرش را سیر کرد‌ه‌ام حال در کنج خرابه ، عمه را پیر کرده‌ام در مدینه هر زمان ، پایم به سنگی می گرفت بین آغوشت که می ماندم که خوابم می گرفت حرف ها دارم عمو اما ببین لکنت زبان از من آزرده دل برده دگر تاب و امان راستش خیلی از این قوم بدم می آید خولی و شمر به همراه سنان می آید حرف ها دارم عمو اما ببین حال دلم کاش میشد زودتر از کنج این خانه برم انقدر در بر من بر لب بابا زدند توی طشت بود تو دیدی چقدر بد زدند فرشید حقی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای من اومدی ولی چرا دیر اومدی حالا که رقیه شد پیر اومدی؟ صورتت اون صورت همیشه نیست چرا با اینهمه تغییر اومدی خودمم خیلی عوض شدم آره صورتم یه جای سالم نداره تا میام یه خرده آروم بگیرم زجر ملعون میاد و نمیزاره چرا انقد شدی مختصر بابا دلمو کردی شکسته تر بابا دیگه هیچکسو به جز تو نمیخوام منو امشب با خودت ببر بابا تا حالا قدّمو خم دیده بودی؟ تا حالا موهامو کم دیده بودی؟ تو خونه بی روسری دیده بودیم توی بازار چی؟ بازم دیده بودی؟ وای اگه ضربه به ابرو بخوره پنجه ای گره به گیسو بخوره مادرت حالمو بهتر میدونه وای اگه لگد به پهلو بخوره تو نباشی حال و روزم همینه تازه اوضاع خیلی بدتر از اینه نمیدونم که خبرداری یا نه حجابم همین یه تیکه آستینه روز و شب گرسنگی کشیدنو کوچه کوچه طعنه ها شنیدنو حاضرم تجربشون کنم ولی نشنوم حرف کنیز خریدنو  علی ذوالقدر لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
از یتیمی خسته ام من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام از یتیمی خسته ام از زندگی سرخورده ام دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام دست سنگین یک طرف انگشترش هم یک طرف از تمام خواهرانم مشت بدتر خورده ام صحبت از مسمار اینجا نیست اما چکمه هست با همین پهلو چنان زهرای بر در خورده ام! زیر چشمم را ببین خیلی ورم کرده پدر بی هوا سیلی محکم مثل مادر خورده ام حرفهای عمه خیلی سخت بر من میرسد گوش من سنگین شده از بس مکرر خورده ام هرطرف خم شد سرم سیلی سراغم را گرفت گاه ازینور خورده ام گاهی ازآنور خورده ام ساربان لج کرد با من هی مرا میزد زمین گردنم آسیب دیده بس که با سر خورده ام بیشتر که گریه کردم بیشتر سنگم زدند ایستادم هرکجا تا سنگ آخر خورده ام آه بابا دخترت را هیچکس بازی نداد زخم ها از خنده ی این چند دختر خورده ام دخترت با درد پا طی مسافت میکند پای من زخم است پای زخم اذیت میکند سید پوریا هاشمی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابا حسین خنده دشوار را بیمار می فهمد فقط حال من را مرد دختردار می فهمد فقط حنجرم در آتش خیمه پس از تو سوخته حرف من را عمه از رفتار می فهمد فقط چشم کم سو و زمین افتادنم را زیر پا هرکسی که رفته در انظار می فهمد فقط سختی کارمرا باآستین پاره ام آنکسی که رد شد از بازار می فهمد فقط طعنه ها و خنده های شمر و خولی یکطرف زجر از حرف حساب، آزار می فهمد فقط سینه تنگ مرا با مشت محکم خرد کرد درد پهلوی مرا دیوار میفهمد فقط زخم بازوی مرا شلاق و کعب نیزه ها تاول پای مرا هم خار میفهمد فقط لکنتم زیر سر آن سرخ موی مست بود علتش را آن جنایتکار میفهمد فقط آمدی باسر دوباره بوسه بارانم کنی چشم تار من همین مقدار می فهمد فقط حسین قربانچه رضادین پرور لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بابای شهید من خدا را شکر برگشته است بابای شهید من به خوبی پیش رفت آیا سفر، نورِ امید من ؟ در اینجا چند روزِ قبل جشنی را به پا کردند گمانم با خبر بودند در راه است عید من نگفتی راستی! به دست های من می آید ؟ نه؟ طناب دور دستانم ، النگوی جدید من؟ شبانه آمدی اما رخَت را خوب می بینم به کار آمد خدا را شکر موهای سپید من چه می شد تا بفهمد راست می گویم پدر دارم همین شب دختر شامی می آمد بازدید من نیاید هم تو را در شهر می گردانمت فردا عجب فخری فروشم با تو بابای رشید من شهریار سنجری لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹
بی بی جانم سوی سابق را ندارد دیده تارم پدر همچو ابرم در نبودت سخت میبارم پدر به گمانم عمه هم از دست من خسته شده بعد تو بر دوش او افتاده هر کارم پدر دست در دست پدر رد شد از اینجا هر کسی با غرور دخترانه گفت که، دارم پدر این که هم بازی ندارم حوصله بر میشود بیشتر سرگرم زخم طاول و خارم پدر تو خودت گفتی که می آیی بیا پس زودتر تا نداده بیشتر این زجر آزارم پدر من که بوده بالشم نرمی دستان عمو حال سر بر سنگ این ویرانه میذارم پدر من که نازم را عمو عباس روزی می‌کشید در طناب سلسله حالا گرفتارم پدر من دگر از تو النگویی نمی‌خواهم بیا بیشتر از هر کجا ترسان ز بازارم پدر من به عشق اینکه یک بار دگر میبینمت از سر شب تا طلوع صبح بیدارم پدر تو فقط یک لحظه از نیزه به آغوشم بیا تا ببینی از لبت لب بر نمی‌دارم پدر  بهمن ترکمانی لینک در سایت 🌹HadithAshk.com🌹