کردم وصیت بعد خود با دیدهبانها
دیدید اگر از دور رد کاروانها
پیکی... سفیری یا نسیمی یا کبوتر
با او بگویید از من و زخم زبانها
یا نیزه یا تیغ است یا خورجین و خنجر
اینجا عوض شد کاسبیهای دکانها
آقا از این شرمنده کاری بر نیامد
جایم حلالیت بگیر از قد کمانها
دلواپسم دلشورهام دلتنگ و دلخون
از حرمله از این کمان آن ریسمانها
از دختران از خواهرانت از رُبابت
از خیزرانها خیزرانها خیزرانها
فگر گلوی تُردِ اصغر باش سخت است
این تیرها رد میشوند از استخوانها
دندان من بشکست فهمیدم که اینجا
با چکمه میآیند بر روی دهانها
#شعر_شهادت_حضرت_مسلم_ع
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_لطفی
@hadithashk
گریه هایم دسته جمعی هست ، تنها بیشتر
ناله ی روزم مکافات است ، شبها بیشتر
گاه دادی میزنم گاهی مدارا میکنم
گاه فریادم زیاد و گاه نجوا بیشتر
من که امروزم کنار سفره ی روضه گذشت
پس مزاحم میشوم از شامِ فردا بیشتر
دوستش داریم ، اما جان او باور کنید
دوستْ دارد از محبت ، شاه ما را بیشتر
سفره داریِ تمامِ سال پای مجتباست
این دو شب را سفره داری کرده آقا بیشتر
جنگ عاشورایشان جنگ جمل را زنده کرد
در شجاعت رفته اند اینها به بابا بیشتر
این دوتا ده سال شد بابا صدایم کرده اند
میشوم این لحظه ها گرم تماشا بیشتر
هر دو وقتی که زمین خوردند پهلوشان شکست
در شهادت رفته اند اما به زهرا بیشتر
پابرهنه لحظه ی گودال آمد بر سرم
او رسید و شد هیاهو بین صحرا بیشتر
دست او افتاد ، افتادم به یاد مادرم
خاطره ها زنده شد اینگونه حالا بیشتر
دست او افتاد ، خونش صورت من را گرفت
سخت میگیرد به من هر لحظه دنیا بیشتر
نیزه ای آمد من و او را بهم از سینه دوخت
شد هم آغوش من از یک عمر ، اینجا بیشتر
دست هایم را به دورش بستم از ترسم که شمر
با لگد رویش بکوبد بین دعوا بیشتر
هر کسی کوچه ندیده ، این خودش یک کوچه است
من علی هستم و او ام ابیها بیشتر
یک طرف تنگی جا و یک طرف تیزیِ تیغ
سوختیم از تاول اینجا زیر گرما بیشتر
ما دوتایی زیر پای اسب ها جان میدهیم
میکنم از شمر حالا من تقاضا بیشتر
سینه ام که نرم شد شش ماهه ام را آورید
سینه ی خردِ من اینجا شد متکا بیشتر
گرچه اصغر! سر نداری در عوض راحت بخواب
این بغل شاید دهد بر تو تسلا بیشتر
#شعر_شهادت_حضرت_عبدالله_ابن_الحسن_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
عشق است و دیوانگی و حالِ نگاهش
با آشتی و قهر های گاه گاهش
جانا ! جوانی رفت و از عمری که طی شد
موی سفیدم مانده و بخت سیاهش
من باخت دادم زندگی را غیر روضه
حیف از همین وقتی ست که کردم تباهش
هر کس که رفته باز برگشته پشیمان
بیرون نکردیدش برای اشتباهش
من را به امثال رسول ترک بخشید !
امشب گدایت آمد و کوه گناهش
امشب به بدهایت ، بیا بگذر از این بد
امشب حلالش کن کنارِ کوهِ کاهَش
دیوانه هایت پادشاهان جهان اند
پشت گدا قرص است بر دربار شاهش
رسم بزرگی بود و هست و غیر از این نیست
تو بیشتر از اینکه میخواهد ، بخواهش
سنگ از همه خورده ولیکن صاحبی هست
که در شلوغی ها دهد جایی پناهش
کرب و بلا زیباست اما ، دوست دارم -
من خیمه گاهت را برای حجله گاهش
مرد جمل هرچند که در کربلا نیست
اما فرستاده به امدادت سپاهش
مثل خودش که یک جگر ، صد تکه پس داد
صد تا ستاره شد به زیر نعل ، ماهش…
ام ابیهایی تر از اینها ندیدم …
یا فاطمه شد در شهادت آه آهش
آنجا اگر که میخ در ! این میخ نعل است
بسته شده با صد جراحت سینه راهش
#شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_الحسن_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
زیبایی گل از چمن توست حسین
ذکر لب عاشق سخن توست حسین
عطری که به مرده گر رسد زنده شود
بوی عرق سینه زن توست حسین
#محرم_۱۴۰۴
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
چشمم از داغ تو ای لالهی من دریا شد
در جنان از غم تو خون به دل بابا شد
لااقل کاش که یک گوشه تو را می کشتند
پاره پاره شدنت در وسط صحرا شد
استخوان تن تو از کمرت بیرون زد
نیزه بر سینهی زهرایی تو بد جا شد
اکبرم دانه ی تسبیح شد و تا نشدم
ولی از دیدن تو قدّ عمویت تا شد
مرکبی نیست که از روی تنت رد نشده
راه رفتند روی تو تنت از هم وا شد
از عسل حرف زدی و بدنت کش آمد
قامت کوچک تو شکل قد سقا شد
بازهم شکر خدا پیرُهنت هست به تن
پیرهن هست ولیکن پُرِ رَدّ پا شد
پاره شد پیرهنت، بر بدنت امّا هست
ساعتی بعد سر پیرُهنم دعوا هست
#شعر_شهادت_حضرت_قاسم_ابن_الحسن_ع
#محرم_۱۴۰۴
#محمود_اسدی
@hadithashk
خون كرد اگر غمت جگرم را غمت مباد
ديدى اگر دو چشم ترم را غمت مباد
اى شمع! شعله هاى جگر سوز عشق تو
از من اگر گرفت پرم را غمت مباد
با تو شروع كردم و آخر كنار تو
پايان رسانم اين سفرم را غمت مباد
در اين مسير، بار غم كاروان اگر
خم كرد عاقبت كمرم را غمت مباد
هرگز گمان مكن كه غريبى در اين ديار
آورده ام دو تا پسرم را غمت مباد
حتى اگر كه ما به اسارت درآمديم
دارم هواى اهل حرم را غمت مباد
#حضرت_زینب_س
#دو_طفلان_حضرت_زینب_س
#ياسين_قاسمى
#كتاب_سين
@hadithashk
بعد از نماز بر دل او غم گذاشتید
تنها رهاش کرده و ماتم گذاشتید
یا "اشبه الرجال..." مهمان کشید و آه
نام خود از چه روی آدم گذاشتید!؟...
شرمندگی برای سفیر حسین ماند
آن لحظه ای که چشم روی هم گذاشتید
وقتیکه "عهد" را دَم ِ سکه فروختید
وقتیکه "قول" را لب دِرهَم گذاشتید
آتش زدید بر جگر آل مصطفی
پشت "حسین فاطمه" را خَم گذاشتید
مسلم غریب بود... "غریبه" نبود که
ای کوفیان همیشه شما کم گذاشتید
#شعر_شهادت_حضرت_مسلم_ع
#محرم_۱۴۰۴
#نیما_نجاری
@hadithashk
اینقدر محو « طُ » گشتم که « من » از یادم رفت
ناله مانده است برایم ، سخن از یادم رفت
عشق اگر کهنه شود شِکوه از آن سخت تر است
بخدا شکوه ز عشق کهن از یادم رفت
شب و روزم همه در کرب و بلا میگذرد
من چنان دل به تو بستم وطن از یادم رفت
مثل یعقوب که با پیرهن یوسف سوخت …
سینه ام سوخت و بیت الحزن از یادم رفت
حرف از سوختگی شد تو به یادم بودی
حرف از تاول تو شد بدن از یادم رفت
ای که بالای سر اکبر خود جان دادی
با عبا بردی علی را ، کفن از یادم رفت
خواستم گریه کنم بغض گلویم را سوخت
کل کشیدند چنان ، سوختن از یادم رفت
گریه های تو همه گم شده در خنده ی دشت
به دم آخر تو … دم زدن از یادم رفت
دهن اکبر تو هر دو پر از خون شده است
ای فدای دهنت که دهن از یادم رفت
انقدر فکر تن زیر سم اسب توام
روضه ی پارگی پیرهن از یادم رفت
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
داد من بود که برخواست و تا صحرا رفت
هر چه غم داشت خدا ، ریخت در عاشورا رفت
جوهری داشت صدایم که به فریاد گذشت
جوهری مانده که آن هم وسط نجوا رفت
من و لیلا چقدر دور سرش چرخیدیم
خم شدیم و قد و بالای علی بالا رفت
قد کشید او چقدر فاطمه ای تر شده بود
چهره ی اکبر من بود که بر زهرا رفت
دلِ خوش داشتم اما دل من را خون کرد
همه ی زندگی ام بود علی … اما رفت
نه فقط من ، همه ی دل خوشی زن ها بود
وای بیچاره شدم دلخوشی زن ها رفت
نمک زندگی ام بود که حیفش کردند
نمک زندگی ام بود که از دنیا رفت
گرچه با کُل بنی هاشمم آمد خیمه
وقت رفتن پسر ارشد من تنها رفت
نیمی از اکبر من را لگد اسب گرفت
نیمی از اکبر من هم وسط دعوا رفت
نیمی از اکبر من سوخت میان شن و خاک
نیمی از اکبر سوخت و در گرما رفت
دور من این همه کُشته است که تو کُشتی علی
زینبم آمده بر هوش ولی لیلا رفت
پا به تو خورده و بعدش به حرم باز شده
به روی چادر زن های حرم هم پا رفت
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#علیرضا_وفایی_خیال
@hadithashk
با خداحافظی ات جان ز جهانم می رفت
رفتی و پشت سرت روح و روانم می رفت
آتشی از لب خشکت به لبم آوردی
من چنین پیر نبودم که، تو پیرم کردی
آخرین مرتبه در پیش پدر راه برو
تا تو را سیر ببینم به نظر راه برو
می روی قلب پدر پشت سرت می ریزد
آهِ بابا ز لب خون جگرت می ریزد
خوش قد و قامت من، آرزوی دنیایم
کمی آرام برو بالاخره بابایم
تا به این جا برسی پیر شدم اکبر من
بی تو از زندگی ام سیر شوم دلبر من
لب تفدیده ات از داغ، سنان خواهد خورد
پهلویت هم نفس کوچه نشان خواهد خورد
دشت از عطر دل انگیز تنت پر شده است
کربلا لاله ی من از بدنت پر شده است
ای مکسر شده ی سوخته ی زهرایی
هر کجا می نگرم پر پرِ من آنجایی
از لب سوخته ات یک پدر دیگر گو
صبر کن تا بکشم خون دلت را ز گلو
برگ برگی و ز نیزه خبرت می گیرم
تو نگفتی که من از رفتن تو می میرم
گر چه چون برگ گلی نقش زمین ریز به ریز
تا نیاید ز حرم عمه ز جایت برخیز
تا تنت جمع کنم خون جگرها خوردم
طعنه از لشکر خوشحال پدر ها خوردم
نیزه ها را به هوای بدنت می گردم
با قد تا شده دنبال تنت می گردم
نیزه نیزه شدنت بیشتر از ممکن شد
اربا اربا بدنت در همه جا ساکن شد
قاتلت لشکری از نیزه و از شمشیر است
قد کمان آمده ام پیش تو اما دیر است
پسرم مثل سقیفه به سرت ریخته اند
یادگاران خلیفه به سرت ریخته اند
برسان پیش علی خسته گی ام را بابا
بعد تو، هستی من، خاک سر این دنیا
خون ز زخم بدنت می رود و میبینم
جان به سختی ز تنت می رود و میبینم
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_کردی
@hadithashk
جوشن به خاک خورد، سپر تکه تکه شد
بابا قدش خمید ، پسر تکه تکه شد
هر ضربه که زدند به جان پدر زدند
اولاد تیغ خورد پدر تکه تکه شد
حکم پسر برای پدر دیده و دل است
یعنی که چشم دید جگر تکه تکه شد
از باغ ، میوه را به درستی نچیدهاند
بلکه چنان زدند ثمر تکه تکه شد
با احتساب این که علی در نماز بود
طوری به سر زدند که سر تکه تکه شد
آرام گفت یا ابتا را اَبَ اَبَ
یعنی نفس برای پسر تکه تکه شد
طوری ز روی اسب به روی زمین فتاد
گفتند زانوان پدر تکه تکه شد
گریان گذاشت صورت خود را به صورتش
دیگر به پا نخواست ، کمر تکه تکه شد
تشییع او کسای یمانی نیاز داشت
یک تن به قدر پنج نفر تکه تکه شد
عمه رسید تا به پدر کم نظر کنند
عمه که سر رسید نظر تکه تکه شد
#شعر_شهادت_حضرت_علی_اکبر_ع
#محرم_۱۴۰۴
#وحید_عظیم_پور
@hadithashk