eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
مات ماندم ز شرح آیاتش وقتی آیات میشود ماتش وقت توصیف او به خاک بیوفت سجده کن در تمام حالاتش روز می‌میرم از تب مشکش گر نرفتم شبی به میقاتش پیش ام البنین و فرزندش دست بر سینه اند ساداتش ذات من مایل است بر آنکه نیست غیر از حسین در ذاتش انبیای کرام ما هستند اول کوچه ی کراماتش همه هستند خاک نعلینش از مراجع بگیر تا لاتش اهل بیت عاشق ابالفضل اند شاهد حرف من روایاتش من مسلمان چشم او هستم عشق مارا نخوان خرافاتش وقت سختی بگو مدد عباس و بریز آب بر روی آتش کرمش را ببین که آمده است ارمنی هم برای حاجاتش وسط آب بود و تشنه ی آب بی نظیر است این مراعاتش علقمه پیش پای او پاشد دستبوسش شدند ذراتش دور او تا که بسته شد از تیر باز شد سفره های خیراتش تیر بوسید چشمهایش را گرز آمد پی ملاقاتش خوش قدو قامت بنی هاشم مثل اکبر شده عبا لازم @hadirhashk
باید همیشه رو کند کل توانش را عاشق کف دستش گرفته است جانش را من را بغل کن که ندارم میل به دنیا بین بغل پیدا کند عاشق جهانش را اینکه ندیده دوستت دارم خودش راز است پس خواندنی تر می‌کند قطعا رُمانش را یک روز می آید من و تو چای مینوشیم - -گرچه یقین دارم … نمیدانم زمانش را ما را به زیر مشک بالای حرم بستند دادند به دست ابوفاضل عنانش را با کوله باری که ندارم آمدم … گفتند : ام البنین گردن گرفته دوستانش را امید عالم ! نا امیدی نیست در کارت نذریِ تو پس داده خیلی امتحانش را یکبار شرمنده شدی دیگر نخواهی شد وقت گریز است و بده حالا زبانش را تیری که بر مشک تو خورده کشت اصغر را پر کرده جای آب ، خون کل دهانش را حالا ببین که پشت هم چرخانده با حسرت دور دهانش از سر عادت زبانش را شمر است و فریادی که دور خیمه ها میزد زینب که داد از است دیگر سایبانش را رنگ رقیه ریخت وقتی ریخت آب مشک با نیزه ها بردند عموی مهربانش را کلثوم حالا خاک میریزد سرش وقتی بر خاک ها افتاده دیده آسمانش را تیرش به تو خورده ولی از بخت بد حالا این حرمله کوبید بر زن ها کمانش را یک پیر مرد دست تنها ، این همه لشکر دارد ببین دلواپسیِ کاروانش را تنها فرستادی حرم را ، خیز و نفرین کن بزم عبیدالله و چوب خیزرانش را @hadithashk
فارغ ز هر حدیث و جدا از روایتی دلدادگیِ من به تو دارد حکایتی بی قیمتم ز پیش تو جایی نمیروم لایمکن الفرار از این عشق قیمتی من را بزن به نازِ جماعت می ارزد این سوگند میخورم که ندارم شکایتی بی دست هم بغل کنی ام ، ذوق میکنم عباس مهربان من اوج لطافتی من توبه میکنم که تو تحویل گیری ام تنبیه اگر که هست ببر کنجِ خلوتی ای صبح روزگار ببر با خودت مرا از لا به لای واهمه ی شام ظلمتی تا زیر مشک سر در صحنت بِکِش مرا من را ببر زیارت اگر نیست زحمتی نه قسمت است نه همت ، زیارتت همیّشه گفته اند به ما ، هست دعوتی ما میرویم کرب و بلا هم به خرج تو ام البنین سفارشمان کرده نوبتی رسم است روز مزد همین روز آخر است دارد گدا برای تقاضاش فرصتی ما گیر حاجتیم و تویی گیر نیزه ها لعنت به قلب حرمله ی پست لعنتی دندان نگیر مشک که با تیر میزنند بر سینه ی تو مشک حرم را به راحتی پای تو گیر کرده میان رکاب اسب ای بر زمین کشیده شده ! در وخامتی افتاده است نیزه به جان تنت چرا پاشیده است جسم تو ، هر گوشه قسمتی تو اولین کسی که به خیمه نیامدی ماندی به زیر دست همین قومِ غارتی بالا بلندِ لشکرِ زینب ! بلند شو اصلا بگو چرا تو به این قد و قامتی بالای نیزه چشم ببندی قبول نیست همراه بانوان حرم در اسارتی مویت سفید میشود اما حلال کن تو هم کنار طشت ، به بزم جسارتی @hadithashk
لب تشنگی و صبر تو اقبال قشنگی ست دریا که به دریا برسد حال قشنگی ست درهر قدمی طالع و تقدیر به هم خورد دریا نگران بود ولی عشق رقم خورد میخواست به عالم برساند خبر آب در حسرت یک بوسه بسوزد جگر آب دستی به سر آب زد ، از اوگله ها کرد از طعنه شمر و شبث و حرمله ها کرد هیهات ، حرم در خطر دشنه بماند حیف است تو باشی و حرم تشنه بماند سر زد به لبش آهی و با اشک سخن گفت از روی دلش رد شد و با مشک سخن گفت سرگشته و حیرانی وبی تاب تر از قبل سیراب شده قلب تو سیراب تر از قبل در بحث وفای من و تو حرف زیاد است این حرص تو در خوردن آب خارق العاده است این علقمه هرچند به چنگال امیه ست یک جرعه ی در سینه ی تو حقّ رقیه ست ترس از سر جان در دل هنگامه نداریم ای مشک نیازی به امان نامه نداریم با مشک سخن گفت و سخن گفت و سخن گفت از لحظه ی جنگیدن و آماده شدن گفت دروازه ی دل وا شد و احساس غزل کرد او را عوض کودک شش ماهه بغل کرد برخاست که راهی بشود جانب خورشید انداخته بر دوشِ خودش کوهی از امید یکباره در آن همهمه ی قوم تبهکار افتاد زمین دست علم گیر علمدار در حلقه ی آن لشکر کفتار کمین خورد یک سو علم و سوی دگر دست زمین خورد تا مشک ز دور و برش احساس خطر کرد خود را سپر سینه ی سوزان قمر کرد با تیر به چشمان ترش سرمه کشیدند ای وای که از مشکِ حرم جامه دریدند می رفت که یک حربه کاری زدن ای وای بر فرق سرش ضربه کاری زدن ای وای در علقمه هم معجزه از سمت عصا شد با ضرب عمودی وسط نیل دو تا شد دیدند به خون ماه دل آرای عرب را از عرش فرود آمدنِ کوه ادب را اطراف ضریح بدنش هلهله ها شد از یک قدمی سوی تنش تیر رها شد یک عده به تسویه حساب آمده بودند غارتگری حضرت آب آمده بودند در زیر قدمها تن شمشاد به هم ریخت تا گفت " اخا" کلبه ی بیداد به هم ریخت آئینه ی دل گشت خراشیده و در هم یا رب ! چه کند باسر پاشیده و درهم شادابی و عطری به گل یاس نمانده چیزی دگر از پیکر عباس نمانده این صوت غم انگیز که بر خُلد برین خورد زینب وسط خیمه ی زنها به زمین خورد یک لحظه سراسیمه وحیرت زده شد ، آه برنیزه به پهلو سر غیرت زده شد ، آه @hadithashk
نازم قلندری ک در نهر علقمه از برق چشم او صف دشمن به واهمه وقت نبرد همچو دژی استوار بود میزد بِه قلب دون، بدونه مقدمه از میمنه به میسره میزد به اقتدار افتاده بود لشکر کوفه به همهمه این لشکر است یا که بُود کندویِ عسل العفو سیدی بِه دهان ها چو زمزمه عباس نیتش نَبُود رزم، بلکه مشک ور نه به لحظه ای همه ی جنگ خاتمه‌ از روی اسب روی زمین،بگذریم چه شد افتاده بود ماه به دامانه فاطمه @hadithashk
به دشت کربلا خورشید سوزان به عاشورا بسان آتشفشان بود برون میریخت گرمای درون را که پنداری زمین در آسمان بود ز فرط تشنگی بی تاب بودند تمام کودکان بی ستاره لب خشکی ترک می خورد دائم میان مهد طفلی شیرخواره ملائک اشک ریزان بهر طفلان تمام مشک ها بی آب بودند دگر طفلان به گرد گاهواره تمامی تشنه و بیتاب بودند عمو برداشت مشک خشک خود را به اذن آن شه بی سر به شط زد صدف را پر ز دُرّ ناب می کرد دو دستش را به شط چون بال بط زد به لب نزدیک برد او مشت پر آب چه چشمکها که بر لب آب می زد زلال و پاک بود و گاه و بی گاه ز پاکی طعنه بر مهتاب می زد به ناگه در درونش شعله انگیخت چو یاد از حال آن لب تشگان کرد به روی شط چو می پاشید درّ را هوای کوی آن دلدادگان کرد صدف بر دوش چون درّ در صدف داشت چو ماهی رقص در گرداب می کرد دلش خوش بود و سرمست آن دلاور نگاهی بر دُر نایاب می کرد به خود می گفت من میر سپاهم به اردوگاه من جای عطش نیست به اردوگاه اگر خود را رسانم دگر راهی به بی آبی و غش نیست سر توسن به نخلستان چو گرداند چو شیر نر به اردوگاه می تاخت به دستش نیزه رقص مرگ می کرد پیاپی گرگی از گرگان می انداخت در آن باران تیر و تیغ و شمشیر چو شیری در دل نخجیر می رفت به چشمش زندگانی موج می زد ز بهر اصغر بی شیر می رفت به ناگه ضربتی حس کرد آن شیر به سمت مشک بر دست یمینش به روی خاک گویی دست و پا زد همان دم مادر ام البنینش یکی دستش فتاد و مشک خود را به دست دیگرش انداخت چون کوه مقاوم استوار و با صلابت چو شیری تاخت بر گرگان انبوه به پشت نخل گرگی تیز دندان دگر دستش ز نامردی جدا کرد به دندان مشک را بگرفت و توسن به سوی خیمه ی آل عبا کرد به چشمش تیر بود و دیده اش تار ز نورش ظلم ظلمت را شکافید همان ماه بنی هاشم که مولا گلش عباس نام آور بنامید به مشکش تیر خورد و دید سقا که آب مشک چون جوی روان رفت امیدش قطع شد همچون دو دستش ز خجلت آه، از او تاب و توان رفت در آن میدان جنگ نابرابر به نامردی یل ام البنین را ز پشت نخل بیرون شد چو دشمن به سر کوبید عمود آهنین را صدای یا اخا ادرک اخایش ز فریادش تمامی رسم بشکست رساند تا امام آنجا خودش را ز سنگی ابرویش را خصم بشکست بگفتا یا اخا شرمنده گشتم بیا این درد بی درمان دوا کن نه چشمی نه سر و دستی فقط زخم به دستت این لبان خشک وا کن چنان می ریخت از رخسار شه اشک که از باران خون سیلی روان بود وزیر خویش را در خون تپان دید شهادت نیز در سویش دوان بود بفرمودش کمر بشکست مارا ز داغت ای اباالفضل دلاور همیشه سید و سرور بخواندی چه شد این بار خواندی ام برادر بگفتا ناله ای آمد ز صحرا و دیدم قامت یاس کبودی دو دست او به پهلو گفت با من مگر تا حال فرزندم نبودی کنون شرمنده ام ای حضرت عشق به جای آب اشک دیده دارم ز بهر خشکی لب های طفلان فقط قلب و دلی سوزنده دارم تمنا می کنم سوی خیامت مبر سرو بلند چاک چاکم خجالت می کشم از اهل بیتت چه می شد دست تو می کرد خاکم ز بهر آب می رفتم نبردم به همراهم کمان و تیر و شمشیر وگرنه وصل میکردم به دریا ز خون این ددان رودی ز نخجیر در آن دم غوطه ور در خون خود بود نوازش های مولا کرد احساس دو چشم مه به سوی چشم خورشید غروب آفتابش دیدعباس مه هاشم اباالفضل دلاور علمدار و سپه دار و وفا دار فراتر هاست معنایش به دوران جهانگیر و جهانبخش و جهاندار یلی کز رزم او مبهوت گردند یلانی همچو سام و گیو و بهمن به درگاهش چو خدمتکار و نوکر یلانی همچو سهراب و تهمتن هماره روضه اش بس جانگداز است جواد این شعر از روی خوش عهدیست به هر جا روضه ی سقا شنیدی بمان آنجا که رد پای مهدیست @hadithashk
گره زدند به دستان تو اجابت را من از نگاه تو فهمیده ام نجابت را عمو شدی که برای سه روز هم که شده به بچه ها برسانی خیال راحت را تو آمدی که بگویی حسین تنها نیست بگیری از دل زینب هوای غربت را زدند اهل حرم قید آب را برگرد... که آب کرده اخا گفتنت ، خجالت را حسین بوسه که می زد به دست تو می گفت خدا سپرده به دستان تو شفاعت را به روز حشر به غیر تو دست گیری نیست‌ بدون دست رقم می زنی قیامت را @hadithashk
سلام کردم و گفتم  سلامِ ما عباس قنوت بستم و خواندم که  آتنا عباس سلام حضرتِ سجده  سلام حضرتِ فضل سلام سیدنا سیدالبُکاء عباس چراغ خانه‌ی ام‌البنین  کفیل حرم خیال فاطمه راحت شده است با عباس دخیلِ دست من ای دست‌گیرِ بی دستم بگیر دست مرا بین دست‌ها عباس رسیده‌ام به حرم تا که جبرئیل شوم که بالِ من ببری  بام کبریا عباس زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی مدد زِ غیر تو ننگ است نزد ما عباس چه جلوه‌ای است که باب‌الحوائجِ همه‌ای که ارمنی ندهد دل به جز شما عباس در امتداد علی آمدی ، زمانه شنید صدای حیرت مرحب که مرحبا عباس میان جمع سلحشورها رساندی تو کلاس رزم علی را به انتها عباس بزن به صحنه صفین با نقاب ولی مباد چشم زنندت تورا تورا عباس به رزم مالک‌اشتر چه دیده می‌گوید اگر غلط نکنم  این علی است یا عباس به بام کعبه قدم زن که منبرت بشود که خطبه‌ی تو شود شرح مرتضی عباس چقدر نام علی می‌بریم با نامت که دیده‌ایم  علی را در این نما عباس قسم به وعده شیرین من یمت یرنی چه می‌شود که علی با حسین با عباس... به جز حسین نگفتی به جز علی حاشا به جز حسین ندیدی به جز خدا عباس نفَس بده که نفس پای این علم بزنیم که آخرین نفس ماست  سیدا عباس چه غم برای گره‌های کور ما ، وقتی گره زدیم به شالی گره‌گشا عباس غریب نیست که در کشتی نجات حسین بگویم اینکه فقط بوده ناخدا عباس ضریح تو زره‌ات شد که ما دخیل شویم که روی ما بشود رو به کربلا عباس هنوز  علقمه سوزان  فرات سرگردان  هنوز  پرسش آبی  چراچرا عباس هنوز مَشک و سکینه هنوز اشک و رُباب هنوز ناله‌ی برگرد به خیمه‌ها عباس همین‌که دید که اصرار می‌کنی بروی حسین زیر لبی گفت که:  کجا عباس؟ تویی بهانه‌ی این معرکه بنفسی انت فقط حسین به تو گفت که بنفسی انت @hadithashk
کوفه به نامردی از یسار و یمین ریخت بر سر مشکت قمر به مکر کمین ریخت آب شدی ساقی از خجالت قولت ! ای به فدای سرت که آب زمین ریخت کودک شش ماهه میل آب ندارد دل خوری از مشک تو رُباب ندارد چشم به راهت نشسته تا که بیایی عشق رقیه به تو حساب ندارد می رسد از خیمه ها صدای رقیه «عَمی العباس» آشنای رقیه چهره ی درهم شکسته ات خبرم کرد ! دل نگران گشته ای برای رقیه بغض بدی مانده در گلوی حسینت گریه نکن مرد ! روبروی حسینت حرمله با هلهله به سمت حرم رفت در خطر افتاده آبروی حسینت شاه غریبت ببین سپاه ندارد رفتن من بی تو خیمه راه ندارد چاره بیندیش چاره ساز دو عالم این حرم محترم پناه ندارد یک تنه یک لشکری برای حسینت بعد تو پاشیده شد قوای حسینت من که پس از تو رسیده ام دمِ گودال وای بر احوال خیمه های حسینت @hadithashk
خبر در علقمه در بین لشکر تواَمان پیچید خبر هولی به راه انداخت بینِ این و آن پیچید خبر آمد دوباره علقمه رفت آرزوی آب همین که آب دورِ دست‌های پهلوان پیچید فرات اُفتاد پیشش  التماسش کرد قدری نوش صدای التماسِ آب در گوش زمان پیچید جمالش روی آب اُفتاد  حیران کرد عالم را برای تشنگی‌اش ناله‌ی آبِ روان پیچید نهیبی زد به آب و مَشک از دستان او نوشید تمام انبیا مبهوت، حرفش در جهان پیچید خبر بینِ سپاه آمد اگر این مَشک برگردد... دگر باید بساط جنگِ‌مان را بی‌گمان پیچید خبر آمد فقط دارد علَم... شمشیر اما نه خبر در بین نخلستان میانِ شامیان پیچید هزاران تیر آماده است اما هیبتش از دور چه کرده که زبان از دیدنش بین دهان پیچید خبر آمد که دارد می‌رسد... از دور باید زد که ناگه از شریعه نعره‌ی صدها کمان پیچید هزاران تیر  صدها تیغ  ده‌ها نیزه باریدند تنش وقتی که شد نِی‌زار تیغی آن میان پیچید علَم محکم به مُشتش بود اما بازویش اُفتاد جماعت شیر شد  فریادهاشان بعد از آن پیچید به دندان مَشک را دارد ، تمام آبرویش بود عموی خیمه دورِ مَشک با کلِ توان پیچید بمیرد حرمله وقتی که اسمش هست ، یعنی وای بمیرم که سه‌شعبه بین مژگان آنچنان پیچید عمودِ نانجیبی این وسط آمد ، زبانم لال چنان زد بی‌مروت که ترَک خورد اَبروان پیچید تنش روی زمین اما به سمت او نمی‌رفتند خبر اما به شمر آمد خبر سوی سنان پیچید حرامی‌ها پس از آن آمدند و تا حسین آید میان حلقه‌هاشان  ضربه‌های بی‌امان پیچید سنان زد نیزه‌اش را، ساقه‌اش را هم شکست و رفت گمانم درد آن با زور بین استخوان پیچید علی آنجا نشسته بود وقتی که کَمش کردند صدای ناله‌ی زهرا میان آسمان پیچید خبر آمد دوید از خیمه سمتِ علقمه زینب دوید و دورِ پایش چادرِ او ناگهان پیچید رُباب از هولِ دشمن بچه را برداشت در خیمه سریعاً چادرش راه دورِ طفل بی‌زبان پیچید حسین آمد  همه رفتند  زد صیحه به طوری که مدینه گریه‌ی ام‌البنین ناله کنان  پیچید عمو جانِ رشیدی داشت این خیمه  خدایا رفت صدای طفل ساکت شد صدای خیزران پیچید خبر آمد که زینب دستِ خود را بر سرش بگذاشت صدای ناله‌ی عمه که می‌گفت الامان پیچید «خبر داری که بعد از تو به کوچه گردی اُفتادم » خبر داری که گیسویی به دست ساربان پیچید فقط یک دفعه پیشِ زجر طفلی از عمویش گفت چنان سیلی به دختر زد صدا در کاروان پیچید عمو شرمنده بود و جای او بابا به پیشش رفت همین‌که دید سر را، در خرابه بوی نان پیچید @hadithashk
هی شکوه کرده‌ایم فقط، آب و نان کم است گویا بلای دوریت ای مهربان کم است پس بی دلیل نیست گره خورده زندگیم عرض توسلم به تو جان جهان کم است خود را ـ ندیده روی توـ عاشق گمان کنم چیزی در این میانه بدون گمان کم است ترک گناه می‌طلبد قصه‌ی فرج تنها دعای آمدنت بر زبان کم است یک عمر در فراق، به آه و فغان گذشت آه و فغان که اینهمه آه و فغان کم است هر روز نامه می‌دهم اما چه فایده در آسمان کبوتر نامه رسان کم است وقتی که با گناه دلت را شکسته ام هر روز هفته هم بروم جمکران کم است دنبال عصر جمعه غروب آمده چه زود دارم امیدِ آمدن، اما زمان کم است اشک تو صبح و شام به خون می‌شود بدل پس در عزای جد تو اشک روان کم است درقتلگاه درصدد ذبح کردن است انگار نحر شاه برای سنان کم است @hadithashl
از عطش تب داشت اما تاب نالیدن نداشت بی رمق بود ابر چشمش، نای باریدن نداشت بچه که بی شیر شد از حال کم کم میرود شیرخوار تشنه حتی حال خوابیدن نداشت از شتاب تیر فوراً سمت بابا چرخ خورد ساقه‌ی نیلوفری که نای چرخیدن نداشت تیر اصلاً با چه رویی سوی حلقومش دوید؟ باد هم روی گلش را اذن بوسیدن نداشت آه از آن بابا که طفلش روی دست از دست رفت گریه اش الحق و الانصاف خندیدن نداشت.. استخوان گردن شش‌ماهه نرم است و لطیف با سه شعبه دیگر این حلقوم پاشیدن نداشت یک زنِ "نوزادمُرده" تا ابد افسرده است پیش مادر ذبح طفلش جشن و رقصیدن نداشت "یادگاری" التیامِ مادر دلسوخته‌ست گاهوارِ نیم‌سوزِ خیمه دزدیدن نداشت بیشتر از باقی سرها سرِ او سوخته آفتابِ بی‌وفا این پوست ، تابیدن نداشت پیش چشم کاروان از حرمله تقدیر شد شیرخواره ذبح کردن سکه بخشیدن نداشت @hadithashk