eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
به دشت کربلا خورشید سوزان به عاشورا بسان آتشفشان بود برون میریخت گرمای درون را که پنداری زمین در آسمان بود ز فرط تشنگی بی تاب بودند تمام کودکان بی ستاره لب خشکی ترک می خورد دائم میان مهد طفلی شیرخواره ملائک اشک ریزان بهر طفلان تمام مشک ها بی آب بودند دگر طفلان به گرد گاهواره تمامی تشنه و بیتاب بودند عمو برداشت مشک خشک خود را به اذن آن شه بی سر به شط زد صدف را پر ز دُرّ ناب می کرد دو دستش را به شط چون بال بط زد به لب نزدیک برد او مشت پر آب چه چشمکها که بر لب آب می زد زلال و پاک بود و گاه و بی گاه ز پاکی طعنه بر مهتاب می زد به ناگه در درونش شعله انگیخت چو یاد از حال آن لب تشگان کرد به روی شط چو می پاشید درّ را هوای کوی آن دلدادگان کرد صدف بر دوش چون درّ در صدف داشت چو ماهی رقص در گرداب می کرد دلش خوش بود و سرمست آن دلاور نگاهی بر دُر نایاب می کرد به خود می گفت من میر سپاهم به اردوگاه من جای عطش نیست به اردوگاه اگر خود را رسانم دگر راهی به بی آبی و غش نیست سر توسن به نخلستان چو گرداند چو شیر نر به اردوگاه می تاخت به دستش نیزه رقص مرگ می کرد پیاپی گرگی از گرگان می انداخت در آن باران تیر و تیغ و شمشیر چو شیری در دل نخجیر می رفت به چشمش زندگانی موج می زد ز بهر اصغر بی شیر می رفت به ناگه ضربتی حس کرد آن شیر به سمت مشک بر دست یمینش به روی خاک گویی دست و پا زد همان دم مادر ام البنینش یکی دستش فتاد و مشک خود را به دست دیگرش انداخت چون کوه مقاوم استوار و با صلابت چو شیری تاخت بر گرگان انبوه به پشت نخل گرگی تیز دندان دگر دستش ز نامردی جدا کرد به دندان مشک را بگرفت و توسن به سوی خیمه ی آل عبا کرد به چشمش تیر بود و دیده اش تار ز نورش ظلم ظلمت را شکافید همان ماه بنی هاشم که مولا گلش عباس نام آور بنامید به مشکش تیر خورد و دید سقا که آب مشک چون جوی روان رفت امیدش قطع شد همچون دو دستش ز خجلت آه، از او تاب و توان رفت در آن میدان جنگ نابرابر به نامردی یل ام البنین را ز پشت نخل بیرون شد چو دشمن به سر کوبید عمود آهنین را صدای یا اخا ادرک اخایش ز فریادش تمامی رسم بشکست رساند تا امام آنجا خودش را ز سنگی ابرویش را خصم بشکست بگفتا یا اخا شرمنده گشتم بیا این درد بی درمان دوا کن نه چشمی نه سر و دستی فقط زخم به دستت این لبان خشک وا کن چنان می ریخت از رخسار شه اشک که از باران خون سیلی روان بود وزیر خویش را در خون تپان دید شهادت نیز در سویش دوان بود بفرمودش کمر بشکست مارا ز داغت ای اباالفضل دلاور همیشه سید و سرور بخواندی چه شد این بار خواندی ام برادر بگفتا ناله ای آمد ز صحرا و دیدم قامت یاس کبودی دو دست او به پهلو گفت با من مگر تا حال فرزندم نبودی کنون شرمنده ام ای حضرت عشق به جای آب اشک دیده دارم ز بهر خشکی لب های طفلان فقط قلب و دلی سوزنده دارم تمنا می کنم سوی خیامت مبر سرو بلند چاک چاکم خجالت می کشم از اهل بیتت چه می شد دست تو می کرد خاکم ز بهر آب می رفتم نبردم به همراهم کمان و تیر و شمشیر وگرنه وصل میکردم به دریا ز خون این ددان رودی ز نخجیر در آن دم غوطه ور در خون خود بود نوازش های مولا کرد احساس دو چشم مه به سوی چشم خورشید غروب آفتابش دیدعباس مه هاشم اباالفضل دلاور علمدار و سپه دار و وفا دار فراتر هاست معنایش به دوران جهانگیر و جهانبخش و جهاندار یلی کز رزم او مبهوت گردند یلانی همچو سام و گیو و بهمن به درگاهش چو خدمتکار و نوکر یلانی همچو سهراب و تهمتن هماره روضه اش بس جانگداز است جواد این شعر از روی خوش عهدیست به هر جا روضه ی سقا شنیدی بمان آنجا که رد پای مهدیست @hadithashk
گره زدند به دستان تو اجابت را من از نگاه تو فهمیده ام نجابت را عمو شدی که برای سه روز هم که شده به بچه ها برسانی خیال راحت را تو آمدی که بگویی حسین تنها نیست بگیری از دل زینب هوای غربت را زدند اهل حرم قید آب را برگرد... که آب کرده اخا گفتنت ، خجالت را حسین بوسه که می زد به دست تو می گفت خدا سپرده به دستان تو شفاعت را به روز حشر به غیر تو دست گیری نیست‌ بدون دست رقم می زنی قیامت را @hadithashk
سلام کردم و گفتم  سلامِ ما عباس قنوت بستم و خواندم که  آتنا عباس سلام حضرتِ سجده  سلام حضرتِ فضل سلام سیدنا سیدالبُکاء عباس چراغ خانه‌ی ام‌البنین  کفیل حرم خیال فاطمه راحت شده است با عباس دخیلِ دست من ای دست‌گیرِ بی دستم بگیر دست مرا بین دست‌ها عباس رسیده‌ام به حرم تا که جبرئیل شوم که بالِ من ببری  بام کبریا عباس زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی مدد زِ غیر تو ننگ است نزد ما عباس چه جلوه‌ای است که باب‌الحوائجِ همه‌ای که ارمنی ندهد دل به جز شما عباس در امتداد علی آمدی ، زمانه شنید صدای حیرت مرحب که مرحبا عباس میان جمع سلحشورها رساندی تو کلاس رزم علی را به انتها عباس بزن به صحنه صفین با نقاب ولی مباد چشم زنندت تورا تورا عباس به رزم مالک‌اشتر چه دیده می‌گوید اگر غلط نکنم  این علی است یا عباس به بام کعبه قدم زن که منبرت بشود که خطبه‌ی تو شود شرح مرتضی عباس چقدر نام علی می‌بریم با نامت که دیده‌ایم  علی را در این نما عباس قسم به وعده شیرین من یمت یرنی چه می‌شود که علی با حسین با عباس... به جز حسین نگفتی به جز علی حاشا به جز حسین ندیدی به جز خدا عباس نفَس بده که نفس پای این علم بزنیم که آخرین نفس ماست  سیدا عباس چه غم برای گره‌های کور ما ، وقتی گره زدیم به شالی گره‌گشا عباس غریب نیست که در کشتی نجات حسین بگویم اینکه فقط بوده ناخدا عباس ضریح تو زره‌ات شد که ما دخیل شویم که روی ما بشود رو به کربلا عباس هنوز  علقمه سوزان  فرات سرگردان  هنوز  پرسش آبی  چراچرا عباس هنوز مَشک و سکینه هنوز اشک و رُباب هنوز ناله‌ی برگرد به خیمه‌ها عباس همین‌که دید که اصرار می‌کنی بروی حسین زیر لبی گفت که:  کجا عباس؟ تویی بهانه‌ی این معرکه بنفسی انت فقط حسین به تو گفت که بنفسی انت @hadithashk
کوفه به نامردی از یسار و یمین ریخت بر سر مشکت قمر به مکر کمین ریخت آب شدی ساقی از خجالت قولت ! ای به فدای سرت که آب زمین ریخت کودک شش ماهه میل آب ندارد دل خوری از مشک تو رُباب ندارد چشم به راهت نشسته تا که بیایی عشق رقیه به تو حساب ندارد می رسد از خیمه ها صدای رقیه «عَمی العباس» آشنای رقیه چهره ی درهم شکسته ات خبرم کرد ! دل نگران گشته ای برای رقیه بغض بدی مانده در گلوی حسینت گریه نکن مرد ! روبروی حسینت حرمله با هلهله به سمت حرم رفت در خطر افتاده آبروی حسینت شاه غریبت ببین سپاه ندارد رفتن من بی تو خیمه راه ندارد چاره بیندیش چاره ساز دو عالم این حرم محترم پناه ندارد یک تنه یک لشکری برای حسینت بعد تو پاشیده شد قوای حسینت من که پس از تو رسیده ام دمِ گودال وای بر احوال خیمه های حسینت @hadithashk
خبر در علقمه در بین لشکر تواَمان پیچید خبر هولی به راه انداخت بینِ این و آن پیچید خبر آمد دوباره علقمه رفت آرزوی آب همین که آب دورِ دست‌های پهلوان پیچید فرات اُفتاد پیشش  التماسش کرد قدری نوش صدای التماسِ آب در گوش زمان پیچید جمالش روی آب اُفتاد  حیران کرد عالم را برای تشنگی‌اش ناله‌ی آبِ روان پیچید نهیبی زد به آب و مَشک از دستان او نوشید تمام انبیا مبهوت، حرفش در جهان پیچید خبر بینِ سپاه آمد اگر این مَشک برگردد... دگر باید بساط جنگِ‌مان را بی‌گمان پیچید خبر آمد فقط دارد علَم... شمشیر اما نه خبر در بین نخلستان میانِ شامیان پیچید هزاران تیر آماده است اما هیبتش از دور چه کرده که زبان از دیدنش بین دهان پیچید خبر آمد که دارد می‌رسد... از دور باید زد که ناگه از شریعه نعره‌ی صدها کمان پیچید هزاران تیر  صدها تیغ  ده‌ها نیزه باریدند تنش وقتی که شد نِی‌زار تیغی آن میان پیچید علَم محکم به مُشتش بود اما بازویش اُفتاد جماعت شیر شد  فریادهاشان بعد از آن پیچید به دندان مَشک را دارد ، تمام آبرویش بود عموی خیمه دورِ مَشک با کلِ توان پیچید بمیرد حرمله وقتی که اسمش هست ، یعنی وای بمیرم که سه‌شعبه بین مژگان آنچنان پیچید عمودِ نانجیبی این وسط آمد ، زبانم لال چنان زد بی‌مروت که ترَک خورد اَبروان پیچید تنش روی زمین اما به سمت او نمی‌رفتند خبر اما به شمر آمد خبر سوی سنان پیچید حرامی‌ها پس از آن آمدند و تا حسین آید میان حلقه‌هاشان  ضربه‌های بی‌امان پیچید سنان زد نیزه‌اش را، ساقه‌اش را هم شکست و رفت گمانم درد آن با زور بین استخوان پیچید علی آنجا نشسته بود وقتی که کَمش کردند صدای ناله‌ی زهرا میان آسمان پیچید خبر آمد دوید از خیمه سمتِ علقمه زینب دوید و دورِ پایش چادرِ او ناگهان پیچید رُباب از هولِ دشمن بچه را برداشت در خیمه سریعاً چادرش راه دورِ طفل بی‌زبان پیچید حسین آمد  همه رفتند  زد صیحه به طوری که مدینه گریه‌ی ام‌البنین ناله کنان  پیچید عمو جانِ رشیدی داشت این خیمه  خدایا رفت صدای طفل ساکت شد صدای خیزران پیچید خبر آمد که زینب دستِ خود را بر سرش بگذاشت صدای ناله‌ی عمه که می‌گفت الامان پیچید «خبر داری که بعد از تو به کوچه گردی اُفتادم » خبر داری که گیسویی به دست ساربان پیچید فقط یک دفعه پیشِ زجر طفلی از عمویش گفت چنان سیلی به دختر زد صدا در کاروان پیچید عمو شرمنده بود و جای او بابا به پیشش رفت همین‌که دید سر را، در خرابه بوی نان پیچید @hadithashk
هی شکوه کرده‌ایم فقط، آب و نان کم است گویا بلای دوریت ای مهربان کم است پس بی دلیل نیست گره خورده زندگیم عرض توسلم به تو جان جهان کم است خود را ـ ندیده روی توـ عاشق گمان کنم چیزی در این میانه بدون گمان کم است ترک گناه می‌طلبد قصه‌ی فرج تنها دعای آمدنت بر زبان کم است یک عمر در فراق، به آه و فغان گذشت آه و فغان که اینهمه آه و فغان کم است هر روز نامه می‌دهم اما چه فایده در آسمان کبوتر نامه رسان کم است وقتی که با گناه دلت را شکسته ام هر روز هفته هم بروم جمکران کم است دنبال عصر جمعه غروب آمده چه زود دارم امیدِ آمدن، اما زمان کم است اشک تو صبح و شام به خون می‌شود بدل پس در عزای جد تو اشک روان کم است درقتلگاه درصدد ذبح کردن است انگار نحر شاه برای سنان کم است @hadithashl
از عطش تب داشت اما تاب نالیدن نداشت بی رمق بود ابر چشمش، نای باریدن نداشت بچه که بی شیر شد از حال کم کم میرود شیرخوار تشنه حتی حال خوابیدن نداشت از شتاب تیر فوراً سمت بابا چرخ خورد ساقه‌ی نیلوفری که نای چرخیدن نداشت تیر اصلاً با چه رویی سوی حلقومش دوید؟ باد هم روی گلش را اذن بوسیدن نداشت آه از آن بابا که طفلش روی دست از دست رفت گریه اش الحق و الانصاف خندیدن نداشت.. استخوان گردن شش‌ماهه نرم است و لطیف با سه شعبه دیگر این حلقوم پاشیدن نداشت یک زنِ "نوزادمُرده" تا ابد افسرده است پیش مادر ذبح طفلش جشن و رقصیدن نداشت "یادگاری" التیامِ مادر دلسوخته‌ست گاهوارِ نیم‌سوزِ خیمه دزدیدن نداشت بیشتر از باقی سرها سرِ او سوخته آفتابِ بی‌وفا این پوست ، تابیدن نداشت پیش چشم کاروان از حرمله تقدیر شد شیرخواره ذبح کردن سکه بخشیدن نداشت @hadithashk
کرده بلا مهیا دنیا برای داماد دنیا و اهل دنیا یکجا فدای داماد گل از کجا بچیند تازه عروس این دشت دشتی که خارِ نیزه دارد برای داماد بخت سفید رفت و بخت سیاه آمد رخت عروسی‌اش شد رخت عزای داماد سنگ است جای نقل و نیزه‌ست جای تبریک در زیر سنگ و نیزه خون شد حنای داماد افتاد بین میدان، فریاد زد عمو جان در زیر سم مرکب گم شد صدای داماد دسته گل عمویش تا شد کشیده مویش آمد به ناله آقا از ناله‌های داماد دست عروس مضطر می‌ریخت خاک بر سر وقتی کشیده می‌شد بر خاک پای داماد آنقدر زیر و رو شد تا هم قد عمو شد حالا زره بیاور سقا برای داماد در خیمه‌ها عروسش گریه‌کنان نشسته لبخند شادی‌اش شد اشک عزای داماد تا قبل از این عروسی چشم فلک ندیده‌ست گیرد مهار ناقه قاتل به جای داماد با تار های خاکی آشفته روی نیزه می‌خواند سوره‌ی نحل زلف رهای داماد @hadithashk
از بس که دارد آبرو پیش خدا دستش محشر شفاعت میکند از انبیا دستش عالَم زده دستان خود بر دامن آنکه شد جایگاه بوسه‌ی دست خدا دستش اصلا چرا باید به دست دیگری رو زد وقتی که دستم را گرفته بارها دستش با دست خالی زائر از صحنش نخواهد رفت حتی مسیحی را کند حاجت روا دستش از گونه‌ی خیس محبان سر کویش در بزم روضه جمع کرده اشک را دستش شد کاشف الکربِ حسینِ فاطمه چشمش شد حامل پرچم به دشت کربلا دستش دست از برادر بر نخواهد داشت یک لحظه حتی ابوفاضل اگر باشد جدا دستش ای کاش میشد آب را تا خیمه میبردیم این بود تنها آرزوی هر دوتا دستش من از مقام دست هایش خوب فهمیدم از پشت سر شمشیر خورده بی هوا دستش بسته نمیشد دستهای خواهرش زینب از تن نمی‌افتاد اگر آقای ما دستش تا لحظه‌ی آخر نگاه او به مشکش بود اصلا نفهمیده که افتاده کجا دستش پیچید در ارض و سما وَيْلِي عَلَى شِبْلِي  در لا به لای نخل ها افتاد تا دستش آن قبر کوچک میدهد بوی تبر خوردن نذر حسین ابن علی شد چشم.. پا.. دستش.. @hadithashk
دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر با تب و‌ سردرد و با دردِ کهنسالی پدر چکمه‌ها مثل تن تو از تنم رد می‌شدند بودم انگاری به زیر پایشان قالی پدر با تکانِ کوچکی زخمِ لبم وا میشود با تو صحبت میکنم با اینچنین حالی پدر من خبر دارم کلیسا پیش راهب رفته‌ای خوشبحال مرد راهب.. جای من خالی پدر.. نگذرم از قاتلت که بعد تو بر من‌ گذشت این چهل منزل به قدرِ یک‌ چهل سالی پدر چشم نامحرم به سمت سایه‌ی خیمه دوید کاسه‌ی چشم عموی من که شد خالی پدر هم مرا هم خواهرت را یک‌ دل سیری زدند بین خیمه بر سرِ تاراجِ خلخالی پدر آب آوردم ولی دیدم سرت بر تن نبود فکر میکردم هنوزم بین گودالی پدر زجر هرباری که از گرما کلافه میشود میکند حرص خودش را بر سرم خالی پدر دختری که روسری‌ام بود بر روی سرش گیسوانم را کشید و‌ کرد خوشحالی پدر موقع بازی چرا از من فراری میشوند! دخترت دارد مگر در چهره اشکالی پدر؟! با کبودی و ورم های عجیب صورتم کار غسلم‌ را نگیرد هیچ غسالی پدر حق ندارد که تو را با خیزران اذیت کند بر یزید پست این را میکنم حالی پدر @hadithashk
باغبانی وبه بار آمده ات حاصل ها حاصلت چیست به گلشن جز ابوفاضل ها مادران راپسران است وتو هم امِّ بنین همچوابناء تو نبوَدبه همه منزلها نسب اش هاشمی وباب الحوائج به لقب بانگاهی کند آسان همه ی مشگلها لحظه ای کی زحسین ابن علی غافل بود ساقی کرببلا،دشمن دل غافلها عبدصالح که بوَدصحبت زهدوکرمش همچومردانگی اش نَقل همه محفلها زانویش پلهگه محمل زینب بنمود تافرودآید بانوی پریشان دلها چوامان نامه دهندش که کند ترک حسین خط بُطلان بکشد بر ورق باطلها لبِ دریاو لبِ تشنه ی ساقی عجبا گم شداز موجِ نگاهش همه ی ساحلها مادرا امِّ بنین جان بفدای یلِ تو که زعشقش همه دیوانه شوند عاقلها ودودستی که جدا شد زتن و لیک هنوز خیره مانده ست برآن،چشم همه سائلها @hadithashk
آمد ارباب! سلامت سرش ان شاءالله حرز زهراست به دور و برش ان شاءالله کاروان از سفر حج به سلامت آمد بار ماتم نکشد هاجرش ان شاءالله می شود فاتح این قلعه خیبر، حیدر شبه پیغمبر، علی اکبرش ان شاءالله گرچه یک دست سپر دارد و یک دست علم مشک برداشته آب آورش ان شاءالله به کسی آرزویش را نسپرده است رباب تازه داماد شود اصغرش ان شاء الله این سه ساله نوهء محترم فاطمه است درد پهلو نکشد دخترش ان شاءالله خوانده بر گوش رقیه چقدر آیه حسین تا حراجی نرود زیورش ان شاءالله نخورد در حرمش سیلی محکم ز کسی نرسد دست کسی معجرش ان شاءالله فاطمه زیر گلوی پسرش بوسه زده تا نگردد پُرخون حنجرش ان شاءالله لحظه غارت اگر شد نرود پیرهنش جلوی چشم تر مادرش ...ان شاءالله ساربان گشته فقط نیمه شب اطراف حسین چشم بد دور ز انگشترش ان شاءالله سر خولی چقدر بر سرخورجین گرم است نرود کنج تنور آخرش ان شاءالله بین بازار اگر عمه نگهبان سر است می شود محمل او سنگرش ان شاءالله ختم بر خیر شود در وسط کوفه و شام با اراذل سفر خواهرش ان شاءالله @hadithashk